تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

دوستان عزیزم سلام. من درست یک ماه دیگه امتحان آیلتس دارم. وقت کم دارم و بعد از یکسال دوباره زبانو شروع کردم و خیلی چیزها باید دوباره یاد اوری بشه برام. در نتیجه میخوام از وقتم بهینه استفاده کنم. فعلا سر کار نمیرم وبرای همین میخوام اینترنت که بیشترین زمان رو از وقتم میگیره کنار بذارم. پس برای یک ماه خداحافط همگی. بعد از امتحانم تندی میام و پست میذارم.

دلم براتون تنگ میشه.. زیاد فعال نباشیددر وبلاگاتون که من نرسم همشو بخونم ها!!!

 

قسمت اخر سفرنامه رو که طولانی تر از بقیه هم هست میتونید در پست پایین بخونید

 

برام دعا کنید امتحانم روخوب بدم.

بابای

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:24 توسط ایرانی آزاد|

جمعه با خاله ام رفتیم فرانکفورت که سوغاتی و ها و سفارشات مامان  و خواهرم و بخریم در نتیجه تمام روزمون هدر رفت و در فروشگاهها گذشت. بنده خدا خاله ام با پای گچ گرفته اما همراهم میامد. غروب هوا به شدت سرد شد و ما در خانه نشستیم. و به گپ و گفتهای خانوادگی ادامه دادیم. تا اواخر نوامبر سیستم گرمایشی خانه ها و ساختمانها فعال نیستند . در واقع بر عکس ما ایرانیها که با کوچکترین سرمایی درجه حرارت شوفاز و بخاری رو بالا میبریم و در خونه با لباس تابستانی میگردیم اونجا باید با لباس خودت رو گرم کنی. البته خونه ها طوری ساخته شده اند که سرمای بیرون رو ندارند و راحت تر میشه در خونه سرما رو تحمل کرد. من که چند تا لباس میپوشیدم و زیر پتو میرفتم! اما خاله اینا به هوا عادت داشتند.

شنبه روز تعطیل بود و شوهر خاله ام هم خونه بود. صبح رفتیم به اصرار خاله پاساز جدیدی که باز شده بود و.اصرار داشت من ببینم. هر چی میگفتم :"خاله قربونت برم من پاساز نمیخوام "نمی پذیرفت. البته اونجا سوغاتی برادرم یعنی یک بسته قهوه اسپرسو استار باکس(که انگار بهترین هدیه ای که میشه بهش داد) خریدم و بعد هم رفتیم همان عطر فروشی معروف و عطر سفارش شده مامانم رو خریدم و رفتیم خونه. شب هم رفتیم رستوران و کمی در شهر دور زدیم. اگه بخوام مقایسه کنم با پنجشنبه های ایران اصلا قابل مقایسه نیست خیابانها خلوت همه جا تعطیل(البته نوشتم قبلا تعطیلی تاثیری در نمای شهر نداره و تمام رفوشگاهها ویترین ها سر جاشون هست و چراغها روشنه)  در خیابان کسی نیست اما رستورانها شلوغ بودند. 


اخرین روز سفرم یعنی یکشنبه تنها رفتم فرانکفورت گردی. زیبایی هامبورگ رو نداشت. با هم متفاوت بودند اما تا چشم کار میکرد میدانهایی بود که نمای مجسمه داشتند. و کلیساها هم که صدای ناقوسشون ارامش خاصی میداد. نمیتونم بین اذان و ناقوس مقایسه ای کنم. چون هر دو وقتی خوش آهنگ هستند زیبا و دلنوازند. من وقتی رسیده بودم فرودگاه امام اذان زده شد و چشمام و بستم و بهش گوش دادم. وارد هتل شدم و تو اتاقم تا مستقر شدم صدای ناقوس شنیدم..بگذریم، خیابانهای هامبورگ و راحتتر پیدا میکردم تو فرانکفورت گم شدم و هی میگشتم تا جایی که میخوام ببینم رو پیدا کنم. شهر از بس خلوت بود حالت بد میشد. ترس هم برت میداشت یعنی رفت و امد در حداقل حداقل ممکن! چهار ساعت چرخیدم و جز یک منطقه که چند خط پایینتر توضیح میدم هیچ جایی ادم نبود .مثل شهر مرده ها!(قربون جمعه های خودمون برم قبرستونهامونم شلوغه چه برسه به خیابونها)

اولین جایی که عکس گرفتم مجسمه گوته بود:

هرچهار طرف این مجسمه یک طرح برجسته داشت که من فقط ازیک طرف عکس گرفتم:

این هم یکی از معروفترین کافه های مرکز فرانکفورت که خیلی خوشگل بود:

 

این هم یک مجسمه عجیب غریب که واقعا اول نمیشد متوجه شد&باید دور تا دورشو میگشتی و میدیدی تا بفهمی چیه.

هر چه بود یک ادم غول پیکر که به دست یک مرد کشته شده. ودر دست مرد(در عکس دوم) خنجریست که در سر اون ادم غول پیکر فروبرده شده. حالا این نمادچی بود نمیدونم!

این هم هتل معروف و قدیمی شهر فرانکفورت بیشتر ساختمونهای اونجا افقی وسعت داشتند

     

 

این هم یکسری عکسهای دیگه:

عکس پایین از یک پلی که دو ساختمون روبهم وصل میکنه گرفته شده. پایه های این ساختمون مجسمه های به شکل انسانه وقتی از نزدیک نگاه میکنی تصور میشه که سنگینی این پایه ها روی دوش انهاست و طوری این مجسمه ساخته شده که دقیقا حس این به دوش بودن رو در اجزای اون مجسمه میبینی.

بعد از گشت و گذار در شهر به منطقه ای رسیدم که دنبالش میگشتم منطقه قدیمی شهر. این منطقه مرمت شده و تمام ساختمانهاش مربوط به قرن ۱۷-۱۸ است. فکر کنید این منظقه درست در دل شیکترین ومدرنترین منطقه فرانکفورت قرار داره. در واقع اونجوری که من فهمیدم فرانکفورت قدیم این منطقهو یکی عین همین در اون سمت رودخانه ماین بوده وقسمتهایی که مدرن شدند بعدها به شهر اضافه شدند. وارد این خیابان میشی دقیقا از اولین قدمت بر روی سنگفرشها با اینکه همه ادمهای در حال رفت و امد امروزی هستند اما دقیقا حس میکنی داری در  قرن ۱۸ راه میری.. شاید هم این حس ومن داشتم. تصور میکردم واقعا چقدر مردم در زمان قدیم نزدیک تر به هم و در صلح و ارامش بیشتری زندگی میکردند.مطمئنا جزو مناظقی بود که میخواستم از نقطه به نقطه اش عکس بگیرم اما چه حالی میشید وقتی میاید عکس بگیرید میبینید اخطار تموم شدن باطری دریافت کردید؟!

اولین عکس مربوط به یکی از سه ادمی بود که خودشون رو به شکل مجسمه در میارن. المانیها که با این دپیده آشنا هستند باز هم اول فکر میکردند مجسمه است.اما من از بس تو فیلمها دیده بودیم(یادش بخیر اولین بار تو از کرخه تا راین) حواسم بود. وقتی ازش عکس گرفتم یه چشمک زد وسوت زد وباکس جلوشو نشون داد.. منم رفتم ۵۰ سنت انداختم وبعد دستم وبوسید و افتخار داد با هاش یک عکس بگیرم!

 

این شهرداری فرانکفورته که اصلا قابل مقایسه با شهرداری هامبورگ نیست:

این هم ساختمونهای منطقه قدیمی که همه باز سازی شده هستند بدون ذره ای تغییر. مجسمه وسط میدان مجسمه عدالت بود!(ترازو و این حرفها!!)

 

هر چقدر خود شهر خلوت و بی تحرک بود این منطقه پر رفت و امد بود.همینطور که راه میرفتی میرسیدی به رودخانه ماین. اونجا کشتی های توریستی بودند(همونی که تو هامبورگ سوار نشدم) رفتم واین دفعه ۶ یورویی بود(هامبورگ الکی گرونتر بود) و سوار کشتی شدم . با اینکه هوا به شدتتت سرد بود اما رفتم رو عرشه و بر روی رودخانه ماین حرکت کردم. حس های اون لحظه ام از همه روزهای دیگه زیباتر بود. بادی که به صورت میخورد..مویی که در هوا میرقصید و ابی که دیدنش ارامش رو هدیه میداد..و افکاری که دل رو جلا میداد! شاید اون یک ساعت برایم زیباترین لحظه مسافرتم بود.

و این اخرین عکسیست که دوربینم گرفت... وخاموش شد! و من موندم و حسرت عکس گرفتن از دوکلیسای بی نظیر اونجا.

بعد از پیاده شدن از کشتی به سمت کلیسا رفتم. از عظمت وزیباییش نمیتونم چیزی بگم . نمیدونم شاید اونقدر که نقاشیها وگچکاریهای اون جذبم کرد فضای روحانیش جذبم نکرد. اما حیف که دوربین نداشتم عکس بگیرم. در ضمن اونجا همه چیز المانی بود ومن اصلا نمیدونستم از کدوم در باید برم ؟یا ایا باید بلیط بگیرم یا نه.؟ در نتیجه فقط همون ورودیش رودیدمو ازرفتن به داخلش خودداری کردم..(البته تایم کمی که هم داشتم بی تاثیر نبود)

عصر یا خاله وخانواده اش رفتیم به شهر بادامبورگ،شهری که جزو اعیانی ترین شهرهای اونمنظقه است. یعنیهمه ÷ولدارها توش ساکنند. شهر خیلی کوچیک و تنگ بود. خیابانهای کم عض مرکز شهر یه باغ بی نهایت زیبا وبزرگ بود که تقریبا بیشتر فضای شهر رو میگرفت. یعنی شما هرطرف میرفتی یه در ورودی به اون باغ پیدا میکردی. از بس زیبا بود که دوست داشتم توش قدم بزنم. اما جای پارک پیدا نمیشد. کلی چرخیدیدم. نمیدونم چرا یاد دهکده ساحلی و دریا کنار میفتادم. یه جوریفضای مث شهرکهای ساحلی ما بود. خونه هاش شبیه دهکده و چهارصد دستگاه رامسر بود. خلاصه اونجا کلییی یادشهرهای مورد علاقه ام افتادم.

بعد از نیمساعت چرخیدن جای پارک پیدا کردیم. پیاده شدیم تا وارد باغ شدیم یهو بارون گرفت اونم چه جوری اصلا نمیشد برای یک ثانیه زیرش موند. خلاصه زودی برگشتیم تو ماشینورفتیم سمت باغچه خاله اینا در نزدیکیهای فرانکفورت. یک محوطه شهرک مانند(البته فاقد ساختمان) پر از باغچه های همه با یک متراز که داخلش یک کلبه کوچک است. شب نمیشه موند و حق بردن ماشین به داخل محوطه هم ندارند.چهار طرف باغ بایدطبق نقشه ای که بهشونداده بشه حتما یک طرف درخت کاریف یک طرف گلکاری یک قسمت سبزی کاری باشه.. کسی نمیتونه باب میلش هرکاری میخواد بکنه!

شب با خاله در تکاپوی بستن چمدانها و وزن کردن(هر نفرباید ۳۵ کیلو بار داشته باشه وگرنه جریمه میشه..) و من ۳۶ کیلو بار داشتم..هی کم کن زیاد کن. اما دیگه بی خیال شدیم چون کمر درد گرفتم از بس اون چمدونها رو بلند کردم. جالب اینجاست چمدونهایی که ایران میخری خودشون کلی سنگینن و هیچی هم توش نداشته باشی بازم سنگینند ، هم اندازه همون چمدون در اونجا خریدم اصلا وزنی نداشت.اون رو راحت جابجا میکردم این یکی رو نمیتونستم!

روز اخر با آزانس رفتیم فرودگاه راننده یک پاکستانی بود که البته ۲۵ سال بود که المان زندگی میکردو خودش ۲۷ سالش بود. یه کتاب روداشبورد داشت. داشت یه ریز غر میزد و به قوانین المان فحش میداد! اون کتاب کتاب امتحان برای گرفتن لیسانس ماهیگیری بود.چیزی حدود ۱۰۰ صفحه همه تست! شما اونجا باید برای هر چیزی مدرک داشته باشید. اگر بدون مدرک و برای تفنن ماهیگیری کنید بسته به ماهی از ۱۰۰۰۰یورو به بالا جریمه میشید! اخرش با عصبانیت گفت: تو پاکستان کروکودیل صید کن کی به کیه!؟

و من تو دلم گفتم اگه کسی به کسی بود ماهیهای خاویار دار ایرانی غیر قانونی صید نمیشد ونسلشون در خطر نمیفتاد.. ماهیهایی که میتونن برامون تولیدسرمایه باشند رو عده ای به دلیل همین کی به کی نبودن ومنافع شخصی صید میکنند و..............

توی فرودگاه در اخرین لحظات از فرودگاه خارج شدم که وسار اتوبوس بشم دیدم اااا دوست ایرانی دم در وایساده. وقتی دیدمش سلام کردمگفت: مرمر خانم نگران شدم فکر کردم مشکلی پیش امده!(من یادم رفته بود سفر ایشون هم همون تاریخه) بعدفهمیدم بنده خدا تا اخر مونده بود تا من بیام وبعد سوار بشه!گفت هواپیما شلوغ نیست میتونید کنار صندلی من بشینید که من گفتم: من طبق قانون سر صندلی خودم میشینم!!

و بعد کنار دست یک استاد دانشگاه همسن و سال پدرم نشستم و تمام ۵ ساعت از همصحبتی با ایشون لذت بردم. وقتی با ایشون بحث میکردم و نظرات و عقایدم رودر مورد موضوعات مورد بحث میگفتم اونجاهایی که ذوق می کرد دستم رو میبوسید.. برای ایشون هم از تازگی گفتم و چقدر استقبال کرد برای این کاری که  ازدید اون خیلی بزرگ بود( و من و همه بچه های گروه معتقدیم کار بزرگیه...در این دوره ای که شاید کتابخونی کم باشه & کتاب بخونی وبحث کنی وتبادل نظر کنی واقعا کار بزرگیه دست همه درد نکنه)

و این هم انتهای سفر ۸ روزه ام به یک کشوراروپایی!

تفاوتها کاملا مشخص بود.. دوستان بسیاری در پاسخ به جمله اخر پست قبلیم نوشته بودند که رونق بهتر از اون صفا بود. البته باید بگم در تمام سفرنامه نویسیم نوشتم که از رونق اونجا خیلی لذت بردم. اما یه چیزی رو نمیشه از حق گذشت شماحتی یک روز در کشور غریب احساس غربت میکنید ودلتون هوای وطن میکنه.. اما دوست دارید وطنتون همونقدری امکانات ورونق داشته باشه که جای دیگه داره...

اونجا وقتی اسم ایرانی میشنوید یاصدای یک ایرانی رو میشنوید که داره فارسی صحبت میکنه حتی اگه فقط چند ساعته وارد کشور جدید شدید ذوق میکنیدو دلتون برای ایرانیها تنگ میشه.. وقتی یهو یه تابلو وسط اون همه تابلوی به زبان دیگه میبینید که نوشته "ترجمه رسمی" ذوق میکنید. حتی رک بگم بین فروشگاهها یک فروشگاه بود به اسم پیمکی روی لیبلهای قیمتش عربی هم نوشته بود من حتی اون عربی رو هم برام لذت بخش دیدم!! میخوام بگم (البته بسته به هر شخصی داره) دهرچقدر شما ازکشورهای دیگه لذت ببرید دلتون برای ایران میتپه... من الان خیلی بیشتر دلم میخواد موقعیتی پیش بیاد که برای همیشه از ایران برم. اما باز فکر میکنم هرجا برم یک روزی برمیگردم.. من تمام مدت در سفر به اونجا مقایسه با ایران و انجام میدادم و همیشه افسوس میخوردم نمیگفتم به درک که ایران اونجوریه میگفتم ای خدا چه کار میشه کرد که ایران هم اینجوری بشه؟!

اما باز تاکید میکنم. قدر غذاهای حجیم وپر پرو پیمون اینجا روبدونید هنوز یاد غذاهای کم حجم و بی مزه اونجا میفتم با اون قیمتهای گزاف میفهمم که ما چقدر غذاهامون لذیذه بیخود نیست خارجیها وقتی میان و رستورانها و غذاهای  سنتی مارو میبینن کلی میخورن!  

پریشب از بیرون غذا گرفتیم همراه غذا یه عالم سس فرستاده بودن جیغ زدم ای قدرشو بدونیدا برید خارج به ازای هر کدوم باید پول بدید درست استفاده کنید!پس یاد اوری میکنم قدر سسهای رستورانهمونم بدونید که مفت است!

لطفا یاد بگیریم که در مصرف انرژی صرفه جویی کنیم. نیاییم با کوچکترین سرما شوفاژ و بخاری روشن کنیم. و نیاییم ازبس دمای خونه رو بالا ببریم که توی زمستون با تاپ وشلوارک بچرخیم. اگه درست استفاده کنیم هم هزینه هامون کمتر میشه هم انرزیهامون هدر نمیره..

فرهنگ رانندگی و عبور و مرور از خیابون رواجرا کنیم. اینها دیگه به خدا نه به حکومت ربط داره نه به سیاست خواهشا هم نگید اینها دلایل اعتراض مردم به وضعیت سیاسی حکومته!! این بی قانونی ها نشئت گرفته از بی فرهنگی ما ایرانیهاست.. بیاییم همه با هم سعی کنیم قوانین راهنمایی رانندگی رودرست رعایت کنیم.

یاد بگیریک به مشتری ومردم احترام بذاریم دوز وکلک رو کنار بذاریم.

همه چیز ترقی یک کشور به حمکومت ودولتش مروبط نیست خیلی چیزهاش به خودمون مربوطه. اگه خودمون رودرست نکنیم بهترین دولت هم سر کار بیاد ما باز رونق نخواهیم داشت.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:9 توسط ایرانی آزاد| |
امروز باید خوند: بسیجی سپاهی ننگ به نیرنگ تو خون جوانان ما می چکد از چنگ تو


خب تا الان خبرهای منتشر شده حاکی از ضرب و شتم شدید مردم توسط عوامل سرکوبگر است.

به خدا مملکت ازاده این عده ای هم که توخیابون میان خیلی کمند ولی من نمیدونم چرا انقدر شدید میزننشون! یعنی این عده کمه نمیتونن دستگیر کنن و ببرن؟ حالا چرا 3 ساعته درگیری دارن؟ عجب عده کمی!!

اصلا وقتی عده کمه که خطری تهدید نمیکنه پس چرا میزنن؟!


موسوی در منزل محصور شده! کروبی رو زدند! مردم را هم تا میتوانند زدند. بلاخره امشب باید حمامی که میکنند تا بوی گند و کثافتشون پاک بشه با خون باشه !
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:9 توسط ایرانی آزاد|
موج سبز ازادی در دومین دات کام هک شد!! واردش که میشی از همان جنبش سبز علوی نوشته و خنده ات میگیرد...

نه ایمیل باز میشه نه مسنجر نه فیلتر شکنها کار میکنه نه سایتهای خبری! هربار اینجوری میشه از وقاحتشون بیزار میشم. اصلا دیکتاتوری نیست اینها که! فقط یکی نست به من بگه چرا همش روزهای راهپیمایی همه چی تعظیل میشه!!

ادعا میکنند دسترسی به اطلاعات در ایران ازاده اما الان من اگه بخوام برای کاری هم ایمیل بدم نمیتونم!!اقا همه مردم که سیاسی نیستند خیلی ها کار دارند اما امروز کارشون موند!

دوربین تلویزیون از دو قسمت تکون نخورد! از بس پرچم بسیج دانشجویی منطقه 13 و پایگاه مقاومت بسیج امیر کبیر رو دیدم خسته شدم!!یعنی فقط همین بودن؟

اقای حداد ناعادل وزوزو کردند ته حرفاش یهو صدای میامد و بعد یهو میدیدی این وسط اینها شعار میدن شعارایی که اصلا هماهنگ نبود و برای همین با اینکه میکروفون و دربین و ... در اختیارشون بود نمیفهمیدی چی میگن. یکی میگفت هیهات من الذله یکی میگفت خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست بعد اینا قاطی میشد و چه شود!!

تمام سخنرانها بدون استاپ صحبت میکردند مبادا صدای شعارهای اونوریها اینور شنیده بشه!

هنوز خبری از تهران نداریم به یمن اطلاع رسانی ازاد!!! اما منتظریم!

انقدر  میخواهند زورکی خودشون رو به ما بچسبونن که چند روزه یار دبستانی پخش میکنند.. امروز صبح هم برنامه کودکان رو مجریش با خوندن یار دبستانی (البته به شکل دکلمه ) اغاز کرد. 

برای اونهایی که نمفهمند احیانا باید بگم ما که همراهان جنبش سبز هستیم اعتقاد داریم که طلم و ستم هست،عدل نیست، ازادی نیست، دلهای مردم مرده، ئ باید برای در امدن از این درد چاره کرد و دست به دست هم داد برای همین این شعر رو میخونیم میشه بپرسم شما برای چی این شعر رو میخونید؟

و بعد میشه بپرسم چرا وقتی داشنجو ها این شعر رو میخونن میشن عوامل استکبار جهانی؟! اونوقت شما دائم پخشش میکنید که چی؟

من موندم اینها مگه ادعا ندارند که مملکت گل و بلبله و استکبار جهانی هم جلوی ماکم آورده پس چرا بار دبستانی میخونند؟ این شعر که تمام داره از جور و ستم میگه! و مجریش این قسمتها رو دوبار و با تاکید میخوند:

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه( و بروی تخته سیاد تاکید میکرد)

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما!( اقایون مگه ما ستمی داریم؟ ما که هم اسراییل و امریکا رو به زانو دراودریم هم شما دولت و حکومتی بی نظیر با مشروعیت کم نظیر و صد در صد آزادی هستید! دیگه ترکه بیداد و ستمی نمیمونه!)


خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلای ادماش( شما که ادعا دارید مردم ایران در این سی سال فهمیدن زندگی چیه و به برکت انقلاب اسلامی و البته دولت نهم و دولت دهم!!! سرزنده و شادابند پس چطور مجریتون ا تاکید میگه مرده دلای ادماش؟!)

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه

(باز هم اقایان شما که ادعا دارید ما دردی نداریم و تازه میخواید برید دردهای دیگران رو چاره کنید پس چی میگه این شعر؟!)



(معمولا یک سایتی هک میشه و شما واردش میشید احتمال هک شما هم هست من حواسم نبود شما حواستون باشه)

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:30 توسط ایرانی آزاد| |

این روزها خبری مدام نقل شد مبنی بر تشکیل "جنبش سبز علوی". تئوریسین های دولت کودتا به این نتیجه رسیدند که با لباسهای سبز در راهپیماییها شرکت داشته باشند و در حمایت از دولت و کودتا چیان این جنبش را تشکیل دادند!!!

تا جایی که سواد بیسوادیم به من میگوید جنبش سازمان یا نهاد نیست که نشکیل شود ! بلکه ایجاد میشود.

در ثانی تا جایی که من یاد گرفتم جنبش یک پدیده است که در ازای نارضایتی از وضعیت اجتماعی یا سیاسی حاکم و در مخالفت با آن ایجاد می شود. بد نیست به این به اصطلاح تئوریسین های کودتاچی بگوییم کمی وازگان را بیاموزند و بعد لب به سخن بگشایند!!!

شعار جنبش سبز ما به جنبش سبز آنها!

جنبش سبز علفی چقدر میدن اونطرفی

جنبش سبز علوی دیر شده دولت کودتا زمینگیر شده


و اما حنبش سبز ما روز به روز سبز تر میشود. فردا روز دیگری از حماسه آفرینی است. مردم جسورتر از قبل برای احقاق حقوق شهروندی خود به پا خاسته اند. خبرهایی که میرسد حکایت از شور عجیبی در میان مردم علی الخصوص در تهران دارد. پخش بدون ترس تراکت ها و پوسترها..اعلام امادگی برای حضور،الله اکبر امشب و استفاده ا زهر فرصتی برای شعار دادن(نظیر اتفاقی که پریشب در ایستگاه صادقیه افتاد و مرد یک صدا فریاد میدزند مرگ بر دیکتاتور) همه و همه در کنار شعارهای جالبی که فرزندان این مرزو بوم برای فردا ساخته اند نشان از حضوری گسترده از سبزپوشان و سبز خواهان دارد. اکثریتی که از وضعیت حاکم ناراضیند و با ایجاد جنبشی به دنبال رسیدن به حق خود و دموکراسی که صد سال است فقط نامش را شنیده ایم و در حسرت رسیدن به ان مانده ایم ،می باشند

" />

برای مردمان سرزمینم  دعا میکنم فردا تمام عزیزانی که در این حماسه حضور خواهند داشت به سلامت ب منزل بازگردند.

فردا همه با هم یک صدا فریاد میزنند:

نه شرقی، نه غربی ، دولت سبز ملی

نه منت آمریکا نه دولت کوتا

باراک حسین اوباما یا با اونا یا با ما!


فردا سیزد ابان است و مردم رهبرانند!



پی نوشت: کاریکاتور از مانا نیستانی


پی نوشت بعدی: من تمام شعارها رو سبز کرده بودم اما نمیدون چرا در بلاگفا تازگی ها فقط ک خط رنگ میگیره(در حالیکه در مدیریت وبلاگ رنگ گرفته) و یا اصلا رنگ نمیگیره!!! خلاصه چه من سبزش کنم چه نکنم شعارهای ما سبز است

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:36 توسط ایرانی آزاد| |

بعد از اتمام سمینار با همراهی دوست ایرانی به سمت بانهوف رفتیم. به شدت گرسنه ام بود و میخواستم غذا بخورم اا دوست ایرانی هی میگفت:" بذار ببرمت یه جایی کباب ترکی خوشمزه بخوری مگه میشه اینجا بیای و کباب ترکی نخوری؟" و تا بانهوف مارو برد اخر سر هم گفت :"من الان گرسنه ام نیست اما اگه میخوای غذا بخوریم " که من هم ترجیح میدادم هر چی بخورم الا کباب ترکی چون حجمش خیلی زیاد بود. گفتم "نه". هم من و هم ایشون همون روز قصد رفتن به فرانکفورت رو داشتیم فقط من میخواستم 3:30 برم و ایشون ساعت 1 یه دوسه بار هم گفت میمونم با هم بریم که من ترجیح دادم همراهم نباشند. و خداحافظی کردیم. از اونجایی که خیلی گرسنه بودم پریدم تو یکی از مغازه ها و این دفعه ساندویچ ماهی رو امتحان کردم!!! راستش خوشم نیامد اما از هیچی بهتر بود. باز هم از خوبی اونجا بگم که هر سلیقه ای هر غذایی و هر چیزی که به ذهنتون میرسه و هوس میکنید اماده است.. اونجا از نون و پنیر و سبزی به عنوان ساندویچ به شما میدن تا کباب! از غذای تایلندی و چینی تا انواع اقسام ماهیها سرد و گرم..خام و سرخ کرده!!!تنوع غذایی به شدت بالاست و تقریبا میشه گفت میشه در ماه هر روز و شب یک نوع غذا خورد بدون تکرار طعم! مثلا اینجا نون و پنیر و چایی شیرین صبحانه روزمره و همگی ما ایرانیهاست و گاهی کره مربا، حلوا شکری و یا تخم مرغ بهش اضافه میشه. اما پنیری که هر روز میخوریم همون پینیری که سالهاست میخوریم. ولی اونجا با اینکه نون و پنیر میخوری اما هر روز یک طعم(بالای چند صد مدل پنیر دارند) و برای همین تنوع غذایی باعث میشه برنامه غذایی یکنواخت نباشه!

بگذریم! رفتم هتل و وسایلم رو جمع کردم . من به طرز خنده داری در تاریخ اشتباه کرده بودم. من باید 4 تا 8 اکتبر رزرو اتاق میکردم اما 5 تا 9 رزرو کردم. در نتیجه یک رو زاز اونور پول اضافه تر دادم و یک روز از اینور با اینکه پول اتاق داده بودم اما هتل و ترک کردم. ساعت 3 در ایستگاه قطار بودم. چمدونم به حدی بزرگ بود که به سختی میتونستم جابجاش کنم. اونجا همه یک ساک دستی کوچیک داشتند و من مونده بودم من با اون چمدون باید چی کار کنم؟ کجا جاش بدم؟ برای کرمان که میرفتم هم از قطار استفاده کرده بودم اما اونجا مزدک همراهم بود و خب چمدون رو اون جابجا کرده بود ولی اینجا تنها بودم و اصلا نمیدونستم سیستم قطار های اونجا چه جوریه. بلاخره قطار رسید و اومدم سوار بشم که دیدم ای وای از شدت سنگینی چمدون نمیتونم بلندش کنم! خلاصه یه اقایی کمک کرد و رفتم داخل واگن. . قطارش با قطاری که برای کرمان سوار شده بودم صد البته فرق داشت. یه قسمت واگن کوپه بود یه قسمت اتوبوسی.. من هم رفتم تو قسمت اتوبوسی چون دلباز تر بود.اما تو راهروش چمدونم گیر کرد. بعد چون هر چی نگاه کردم جایی برای گذاشتن چمدون در زیر صندلی یا بالاش ندیدم وچنان استرس گرفتم که خدا میدونه.. همش منتظر بودم اون چند نفری که پشت سر من منتظر تصمیم من وایسادن اعتراض کنن.. و از استرس اینکه مردم و معطل کردم تو اون سرمای هوا عرق میریختم!خلاصه یه پیرمردی که خودش داشت چمدونش رو جابجا میکرد به من علامت داد و من دیدم یه قفسه برای چمدونهای بزرگ در وسط قطار هست. چمدون رو اونجا گذاشتم و نفس راحت کشیدم. و از همه اونهایی که پشت سرم مونده بودن عذر خواستم اما لبخند جوابم بود! بدون کوچکترین اعتراضی. چون بلیط قطارم با بلیط هواپیما بود نیاز به رزرو صندلی نداشتم و میتونستم هر صندلی که خالی هست بشینم ولی نمیدونستم که بالای هر ردیف یه صفحه هست که میگه صندلی اون ردیف رزرو هست یا نه؟ البته به آلمانی ! یعنی اگه میدونستم هم نمیفهمیدم! خلاصه بین صندلیهای اتوبوسی در ردیفی نشستم که میز داشت .  از بس عرق کرده بودم و استرس داشتم تشنه ام شده بود. یه نگاهی به دوروبرم کردم دیدم از اب خبری نیست رفتم سمت رستوران قطار و دیدم به خودش یه پا باره!!!. از مسئول بار قطار خواستم به من یک بطری اب بدون گاز بده و 1 یورو اماده کرده بودم که بدم که گفت 2 یورو و 95 سنت!!! سرم سوت کشید ولی ناچار بودم. اب خریدم و اومدم سر جام نشستم. خاله ام همون موقع زنگ زد و وقتی قضیه اب رو براش تعریف کردم خندید گفت :"میدونی اونجا کسی تو قطار چیزی نمیخره ( دیدم هیچکی تو رستوران نبود) چون چند برابره اما اگه بطری رو پس بدی 20 درصد پولت برمیگرده." (این قانونه اونجاست بطری رو پس بدی مقداری از پولت برمیگرده و معمولا همه بطریها رو پس میدن خیلی کم پیش میاد بندازن دور!) البته جالبه که من اصلا نیم لیتر اب رو یک صرب میخورم اما اون روز نتونستم و شیشه رو همونجا گذاشتم!

بعد از اینکه اندکی رفع تشنگی شد و اروم شدم و دل تو دلم نبود برای دیدن خاله ام، کتاب "دنیای زنان" رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. کتابی که دو سه فصلش رو قبلا خونده بودم اما چون یک کتاب تحقیقی و علمیه و باید خط به خطش با دقت خونده بشه دوباره از اول شروع کردم. اما همینکه قطار با سرعت میگذشت یهو چشام به مزارع سرسبز و یکدست افتاد و بعد یه عالم خونه "حنا دختری در مزرعه" رو دیدم!!! وای انقدر ذوق کردم...اما تا خواستم فیلم بگیرم رد شده بودیم. روستاهای اونجا هم شکلشون خاص بود. خونه هاشون بزرگ و شیک بود اما متفاوت از شهر.. دقیقا همون حنا دختری در مزرعه.. فوق العاده حس نوستالزیکی بود.

همینطور که مناظر دلربای مسیر من رو از کتاب خوندن جدا کرد اما به سمت مازندران ایران برد.. جایی که جندسال پیش بکر بکر بود و الان بواسطه بی قانونی چیزی از باکرگی اش نمونده...اونجا کوههاش کوتاهتر از کوههای مازندران بود اما دریغ از یک خونه یا ویلا... و بعد ببینید کلاردشت ما چی شده؟ ویلاهای چند طبقه(که دیگه اسمش ویلا نیست) سرولات و جواهرده که تا همین پارسال هم بکر بود افتاده دست یه عده ادمی که فقط براشون بالابردن تیراهن تعریف شده نه هیچ چیز دیگه... نمیتونم بگم چقدر دیدن اون کوههای بکر و دشتهای سبز دلم رو به درد اورد.

یک ساعتی رفتیم تا به ایستکاه بعدی یعنی برمن رسیدیم. مسافرها سوار شدن که یه خانم و پسرش اومدن و به من اشاره کردن که رو صندلی اونها نشستم و اونا رزرو کرده بودند. خلاصه بلند شدم و مونده بودم کجا بشینم که خانم میز بغلی گفت تو این ردیف فقط همون دو تا رزرو بوده و من میتونم کماکان پشت میز و روی صندلی کناریشون بشینم. اما خب دیدن مناظر رو به طور مستقیم از دست میدادم. جلوی من یه دختری به سن و سال خودم اومد نشست. از همون اول با لبخند.. منم که از دیدن مناظر محروم شده بودم کتابم رو شروع کردم . پسر بچه ای که امده بود بی نهایت شیطان بود . تقریبا هر چند دقیقه یک اسباب بازی از مادرش درخواست میکرد و مادرش از یک کوله کوچک اسباب بازی های متعدد میاورد بیرون. کوله جادویی ،چون بیشتر از ظاهرش توش اسباب بازی بود. متعجب بودم از برخورد مادر. لبخند از لباش محو نمیشد. بچه هر چی میخواست نه نمیگفت و دائم بهش توجه میکرد. اگه اون بچه تو ایران بود بهترین مادر ایرانی بعد از یه مدت کلافه میشد و انواع و اقسام فحشها و نفرینها نثار خود بچه و پدرش و جدو آبادش میشد.. البته من واقعا از دست بچه کلافه شده بودم. هر چند دقیقه یه بار رو به من المانی یه چیزی میگفت و من هم که نمیفهمیدم. تا اینکه یه بار دیدم هی چند ثانیه یه بار یه چیزی میگه و من فقط بهش لبخند میزدم. تا اینکه دختر روبروییم گفت: he wants to go WC ! یهو خنده ام گرفت و با عجله از جا بلند شدم. اما چشمتون روز بد نبینه در دو ساعت بعدی 50 بار این بچه رفت دستشویی!! و هی من و از جام بلند کرد.ولی باعث شد من با اون دختر المانی مهربون دوست بشم و تمام دو ساعت با هم جرف زدیم. از رشته های تحصیلیمون ،از علت سفرم از اینکه چرا میرم فرانکوفرت ،از غذاهای ایرانی ،از تفاوت های ایران و المان.. از جنبش سبز ،از حقوق زنان و در نهایت از گروه تازگی... و اصلا نفهمیدم 2:30 چطور گذشت.. موقع پیاده شدن هم همسایه ها یاری کنید تا من چمدون برداری کنم! آنا(دوست المانی) و یه اقای دیگه بهم کمک کردن تا چمدونم رو بردارم و پیاده شم. بعد از ردو بدل کردن ایمیل و ادرس و دعوت به ایران از هم جدا شدیم و شوهرخاله ام با پسرخاله 5 ساله ام اومدن دنبالم و رفتیم به سمت خونه خاله.این خاله کوچکترین خاله منه.. توی خاله هامم از همه بیشتر دوستش دارم سبک زندگیم شبیه اونه و خیلی چیزهای مشترکی در زندگی داریم. از نوع احساسات تا نحوه زندگی تا همیشه دنبال استقلال بودن و ... کلا خاله سپیده برای من یه الگو بوده. اون زمانی که معدود دخترهای جوان سر کار میرفتند و تنها زندگی میکردند خاله این کار و کرد و هم کار میکرد هم درس میخوند و خودش از پس خودش و زندگی و مشکلات برمیامد و .... کلا دوست داشتی ترین خاله روی زمین و محرم اسرار من.(البته همه خاله هام همینطورن اما این یه چیز دیگه است) دلم براش تنگ شده بود اما نه که دائم در تماسیم اون جوری غش و ضعف نرفتیم واسه هم. یک شامی با هم خوردیم و از همون اول شروع کردیم به حرف زدن تااااااا 2 صبح. البته من حرف زدم ولی خاله ام هم دست کمی از من نداره. شوهرخاله ام هم به افتخار حضور من یه ابجو باز کرد و هرچی گفتم من دوست ندارم گفت نمیشه المان بیای و نخوری و من یه لیوان خوردم اما عهد کردم دیگه لب نزنم از بس زهرمار بود! (لازم به ذکر من اصلا خوشم نمیاد از کلمه مائ الشعیر استفاده کنم چون ماءالشعیر دقیقا یعنی اب جو و خیلی احمقانه است که ما میگیم ماءالشعیر یعنی اسلامیه!!!!(احتمالا چون عربیه) و میگیم ابجو یعنی الکلیه!!!! در هر صورت درصد الکل ابجویی که من خوردم خیلی کم بود متهم نشیم یه بار!!) خلاص ما بعد از 4 روز غربت در منزل خاله به خواب رفتیم و از موهبتهای خونه خاله دستشویی اسلامیش بود!!!(یعنی شیلنگ آب داشت نه دستمال مرطوب!)


باز به یک چیز مفید ایران اشاره کنم. در قطارهای ایران به تعداد نفرات کوپه آب معدنی سرد مجانی هست. روزنامه مجانی هست و البته یه دور پذیرایی با کیک و ساندیس و یک بسته تنقلات انجام میشه اون هم مجانی. و بعد نکته مهمش اینکه نمیدونم چه حسی بود شایدم تو ذهنم این نقش بسته بود. روزی که با سعید و مزدک از کرامن برمیگشتیم یه کوپه رو اختصاصی گرفته بودیم. من هنوز ویزا نگرفته بودم و معلوم نبود میرم یا نه. اما صحبتش بود. همینجور صحبت میکردیم واز تفاوتهایی که احتمالا خواهم دید حرف میزدیم رسیدیم به قطار.. گفتم اونجا سریع السیره.. تمیزه.. تازه است و .... و مزدک به حالت شوخی گفت: در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست .
و من در قطار المان با اینکه خیلی چیزها داشت و همسفر خوبی داشتم چندین بار زیر لب گفتم: "در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست"

شاید ایران من خیلی چیزها نداره که از همه دردناکتر فرهنگ و سیاست ناسالمشه اما صفا داره. صفایی که شاید با هیچ جا نشه عوض کرد.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:0 توسط ایرانی آزاد| |
 

بیانیه شماره 14 میر حسین موسوی در آستانه سیزدهم آبان


دیدار خاتمی با اعضای انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:0 توسط ایرانی آزاد|

پیش نوشت: آیت الله بیات زنجانی مرجع عالیقدری که از ابتدای جنبش سبز همراه و هقدم مردم بود و شرافت را به مقام نفروخت و همراه مردم بودن را ارجح تر از همراهی کودتاگران قدرت دوست خشونت طلب دانست دچار عارضه قلبی شده اند برای شفای ایشان دعا میکنیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز 4 بدترین روز بود. صبح اول وقت رفتم داروخانه و برای یک قرص مکیدنی 5 یورو دادم(تازه ارزونترینش رو خریدم) بعد گفتم:"چسب زخم میخوام" یهو به من یه قفسه نشون دادن که از بالا تا پایین انواع و اقسام چسب بود.. از چسب مخصوص انگشت تا چسب مخصوص پشت پا و قوزک و ....(خلاصه هرجا که روی پا امکان داره زخم بشه چسب مخصوصش رو داشت. از 4 یورو تا 10 یورو! خلاصه من دیدم چسبهای مدل دار که مخصوص هستند رو بخوام بخرم یه 10 یورویی پیاده شدم در نتجه همین چسب زخمهای خودمون رو خریدم.. همینها که خودمون هم داریم ،هندی پلاستها، با این تفاوت که توی جعبه اش دو سایز داشت یکی بزرگتر بود یکی سایز همین مال خودمون! و البته چسبندگیش همینقدر بس که هنوز بعد از یه ماه کنده نشده!!!! بعد رفتم ایستگاه اتوبوس . روز قبل برای برگشتن دیدم یه اتوبوس میره تا بانهوف و دیدم مسیر اتوبوس خیلی بهتر و حتی سریعتره.. یک اتوبوس 5 ایستگاه فاصله داشت که مسیر 7 دقیقه طول میکشد و یک اتوبوس 7 ایستگاه داشت 9 دقیقه طول میکشید. رفتم دم ایستگاه مرکزی اتوبوس وایستادم و از روی نقشه اسم ایستگاهی که میخواستم پیاده بشم و برداشتم و منتظر اتوبوس موندم. البته زیاد نیاز به انتظار نبود و لازم نبود هی سر بکشی ببینی اتوبوس مورد نظرت اومده یا یه اتوبوس دیگه است که داره نزدیک میشه. سر ایستگاه تابلوهای دیجیتالی بودند که زمان رسیدن اتوبوس مورد نظرت رو میگفت و من دیدم 1 دقیقه بعد اتوبوس میاد و دیگه نیازی به نگاه کردن نبود اتوبوس رسید فهمیدم همونیه که بایدسوار بشم. ساعت 9 صبح و اتوبوس خلوت. اتوبوس هم مث مترو باید خودت در و باز میکردی. خوبی اتوبوسها شون اینه که تقریبا دوبرابر اتوبوسهای ما هستند. و سه قسمت دارند. بعد شبیه این اتوبوس با کلاس جدیدامون درشون دقیقا روی جدول باز میشه و هم سطح پیاده رو هستند. در نتیچه برای اونهایی که کالسکه بچه دارند راحته سوار شدن و جالب اینجاست من دیدم اونجا همه بچه رو با کالسکه این ور اونور میبرن حتی مسیرهای طولانی اما ایران کسی این کارو نمیکنه و تقریبا کالسکه خیلی مورد استفاده قرار نمیگیره واسه اینه که اونا با کالسکه های غول پیکر بچه هاشون خیلی راحت توی اتوبوس مترو و هرجای دیگه جا پیدا میکنن . ما خودمون که ادمیم جا نداریم تو اتوبوسامون چه برسه به کالسکه بچه!!! راس 7 دقیقه بعد من جلوی ر دانشگاه پیاده شدم!!(من هنوز نمیتونم ذوق زدگیم رو از این تایم بندی پنهان کنم خدایا دلم تنگ شد واسه این نظم و قانون!)

ساعت 11 ارائه پوستر داشتیم قبل از اینکه برم همکارم که زحمت نوشتن و تهیه پوستر رو کشیده بود گفته بود :"فقط پوستر میچسبونی و اونجا حضور داری." اما اونجا فهمیدم که باید در حدود 3 دقیقه در مورد پوستر صحبت کنم و به دو الی سه سوال هم جواب بدم. حالا تصور کنید من هیچی از موضوع نمیدونم و اصلا نمیدونم در مورد چی هست که هیچ ، اصلا علاقه ای هم نداشتم که بدونم و کلا از هیچ چیز کشاورزی(با اینکه رشته تحصیلیم بود) سر در نمیارم. شب قبل سعی کرده بود خلاصه مقاله رو بخونم و خودم و آماده کرده بودم همون رو بگم! صبح ساعت 10 رفتم کنفرانس این دفعه با یک لباس ساده و اسپرت رفتم. در به در دنبال اون دوست ایرانی گشتم که روز قبل گفته بود:" موقع ارائه میام و اگه دیدم کمک میخوای من به جات ارائه میدم." اما پیداش نمیکردم. خلاصه نوبت به ارائه پوستر من رسید از خانمی که پوستر کناری من بود پرسیدم:" لازمه من حرفی بزنم؟" گفت :"نه اگه نخوای میتونی صحبت نکنی!" اما برگزار کننده کنفرانس بدجور گیر داده بود. گفتم :"انگلیسی بلد نیستم" گفت :"ایراد نداره بگو ما میفهمیم."  به بدترین حالتی که ممکن بود انگلیسی حرف زدم که شاخ و بکشه دیدم نخییییر این ها سمج تر از این حرفهان.. اشک تو چشام جمع شده بود ویه ریز تو دلم به خودم فحش میدادم. اجساس میکردم ابروی همکارم رو بردم. و زحمتش رو به باد دادم. اخرش گفتم :"من اصلا از اخر های پروزه به این گروه پیوستم و چون من میتونستم بیام اومدم". اما باز اقاهه گیر داده بود و ول نمیکرد. تا اینکه انقدر سکوت کردم و هی نگاه کردم به پوستر و هی نگاه کردم به 15 -20 نفری که موندن بینن من چی میگم که بلاخره راضی شدن برن! حالا مونده بودم چرا نمیتونستم Abstract رو بگم؟ اصلا یادم نمیامد! خلاصه وقتی رفتن با بغض نشستم سر جام که یکی از شرکت کننده های اونجا که خیلی هم برای پوسترش دست زده بودند اومد و شروع کرد با من صحبت کردن. و سوال کردن! اقلیم گیلان چه جوریه؟ چه محصولاتی کاشته میشه و....؟ و من هم برو بر عین این احمقهای بی سواد موندم و نگاش کردم .در مورد اقلیم گفتم :"مث همینجا!" و بعد وقتی پرسید:" جو و صنوبر میکارین؟"(موضوع پوستر ما در مورد صنوبر بود) گفتم:" جو نه صنوبر اره"!!!!و بعد گفتم :"ببخشید من انگلیسی بلد نیستم." این اقا یک پاکستانی بود که یده بود بغضم گرفته خواسته بود مثلا کمکم کنه !!! 5 دقیقه بعد من دو پا داشتم دو پا دیگه قرض گرفتم و رفتم بیرون.

اهان تا یادم نرفته بگم که کنفرانسهای ایران خیلی بهترن!! اولا که بهت یه کیف خوشگل میدن اونجا به ما یه کیسه دراز قرمز رنگ دادند که عمرا ما ایرانیها ازش استفاده کنیم. دوماپذیرایی ما ایرانیها . صد برابر بهتره.. اونجا فقط قهوه و چایی و یه سبد سیب! بدون پذیرایی مضاعف.. البته روز دوم یعنی همین روزی که من در رفتم اگه پول میدادی میتونستی در برنامه شام شب شرکت کنی که من نمیدونم چرا نرفتم و پشیمانم!تقصیر اون دوست ایرانی  شد که گفت :"ول کنین بابا حوصله داری پول خرج کنی؟" ناهار رو هم باید پول میدادی و در سلف دانشگاه میخوردی.(مجانی پجانی خبری یخ! بیخود نیست خارجیها میان کنفرانس های ایران مث چی میخوردن و کلی متعجبند از این همه پذیرایی!!)البته اونجا اگر لپ تاپ داشتی دو ساعت میتونستی از انیترنت پرسرعت استفاده مفید ببری و بعد دوساعت قطع میشد و دوباره وصل میشدی برای یک دوساعت دیگه ،که من لپ تاپ نداشتم و برای همین از اونجا نتوسنتم هیچ کانکشنی برقرار کنم! روی کارتی هم که بهمون داده بودن هزینه بلیط های مترو،اتوبوس و قایقهای تفریحی برای سه روز بر عهده کنفرانس بود. این رو همون روز اول گفته بودند و منم کلی ذوق کردم که اخ جون میتونم کشتی تفریحی هم سوار بشم. با استفاده از نقشه رفتم دم دریاچه و اتوبوسهای دریایی شبیه همونا که تو انزلی هست رو دیدم رفتم جلو گیشه وکارت رو نشون دادم گفت :"شامل ما نمیشه".منم دیگه هیچی نکفتم تو دلم گفتم حتما بد متوجه شدی و سوار اتوبوسها شدم(که عکسهایی که از دریاچه گرفتم و تو پست قبلی گذاشته بودم مال این روزه) خلاصه یکساعت و نیم مارو چرخوندن همون چیزهایی که تو اتوبوس روز اول شنیده بودم این بار هم تکرار شد و من فقط از اینکه روی اب هستم لذت میبردم .و البته بگم از همه 11 یورو گرفتند از من 9 یورو.! بعد از اندکی گشت و گذار در کنار دریاچه و لذت بردن ازصدای اب و ....راهی فروشگاهها شدم که خریدهای خودم و انجام بدم(روز اول و دوم فقط نگاه کرده بودم و یکی دو تا چیز بیشتر نخریده بودم) با اینکه مقصد بعدی فرانکفورت بود اما خاله ام گفته بود فروشگاههای هامبورگ بهترند و همونجا خریدهاتو بکن. البته من مسئولیت خرید سوغاتی و سفارشات خواهر و مادر جان رو سپردم به خاله که سلیقه شون رو بهتر میدونست و فقط برای خودم خرید کردم!شب که میرفتم هتل دستم از بس پر بود راه نمیتونستم برم!البته خیلی هم ناراحت بودم که اون اخرین شبی بود که من تو هامبورگ بودم اما از بس هوا یهو سردتر شده بود(5 درجه بالای صفر) که تحمل بیرون موندن در شب رو نداشتم وگرنه خیلی دوست داشتم شب در گنار دریاچه قدم بزنم.

روز پنجم و اخرین روز کنفرانس رفتم تا Certification رو بگیرم.و البته برای Oral presentation دوست ایرانی هم شرکت کنم. وارد سالن کنفرانس شدم دیدم با دو سه نفر دیگه داره صحبت میکنه رفتم و من رو هم معرفی کرد! وووووووووی همه استاد دانشگاه بودن تو ایران و کلی کله گنده و فقط من بودم که هیچی سواد نداشتم. کلی خجالت کشیدم اما همه کلی ذوق کرده بودن که تنها اومدم و با اینکه کفتم بلد نبودم موضوع رو اما گفتن حالا کم کم راه میفتی و ...کلی دلگرمی دادن. خلاصه اونجا در اخرین لحظات با این اساتید و دکترهای ایرانی کلی گپ زدیم . دوست ایرانی کفت :"مگه دیروز پوستر داشتی؟" که گفتم :"اره دنبالتون هم گشتم و پیدا نکردم" گفت :"رفته بودیم با دوستان دور شهر بچرخیم کشتی سوار شدی؟" گفتم :"کشتی که نه از این قایقهای کوچیک". گفت :"پول که ندادی ؟" گفتم :"چرا 9 یورو.." گفت :" خانم مهندسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس! این کارت شامل کشتی تفریحی هم بود." گفتم :"خب پرسیدم اما گفتم شامل نیمشه".و گفت :"اخه باید میرفتی بندر تو رفتی دریاجه! ما همه با هم رفتیم و کشتی سوار شدیم و 2 ساعت هم جرخ زدیم و کلی خوش گذشت!" (اینم یک نمونه زرنگ بازی المانیها میتونست بهم بگه باید برم بندر و کشتی سوار بشم اما نگفت!تازه اون اقای ایرانی میگفت که کارتمون  بلیط این قایق کوچیکها رو هم شامل میشد اما نمیدونم چرا اونها به من بلیط فروختند؟

اتمام کنفرانس هم جزو قسمتهای دیدنی بود. همه جمع شدند همون اقای متصدی سمج اومد که به بهترین پوسترها جایزه بده. فکر میکنید چی گفت؟ اول بذارید بگم اگه ایران بود چی میگفتند: پوسترهای امسال جزو کم نیر ترین و بی نظیر ترین پسوترها بودند. واقعا که دانشجویان ما زحمت کشدیدند اصلا ایرانیها در هر کاری موفقندو .....از بس این پسورتها فوق العاده بودند که ما به سختی تونستیم انتخاب کنیم.

و حالا اونجا دقیقا اینجوری شروع شد: من 10 ساله که دارم پوسترها رو انتخاب میکنم. سالانه بیش از 3000 پوستر میبینم و هر سال بدتر از پارسال! من نمیدونم ما توی سایت هم نوشته بودیم چه جور باید پوستر ارائه بشه. پوستریعنی حداقل جملات نوشته بشه و با حداقل نمودار و عکس منظور مقاله رسونده بشه. اما امسال تمام پوسترها همه مقاله شون رو نوشته بودند. یا برای من کلی عکس گذاشته بودند. واقعا ادم خجالت میکشه بگه اینها رو دانشجویان درست کردند. اما ناچارا باید بین این پوسترها سه تا رو انتخاب میکردیم.

با تصور کنید در ایران اگر همچین صحبتی میشد عکس العمل شنونده ها چی بود. هه زیر لب فحش میدادند سکوت عجیبی حاکم میشد و احتمالا یکی دیگه از مسئولین بلند میشد تا این صحبتها رو ماست مالی کنه! اما اونجا همه خندیدند .

سه تا پوستر از اخر به اول انتخاب شد و اخریش رو باز اقای سمج اینجوری گفت: من واقعا شرمنده میشم و خجالت میشکم بگم. این شخص پارسال هم اول شده بود و متاسفانه شاگرد منه و من نمیدونم این چه پوستر افتضاحی بود که درست کرده. و نمیدونم چرا دارم بهش جایزه میدم!؟

و بعد اسم شاگردش و گفت و چون شاکرد در افریقا برای تحقیقات به سر میبرد یکی دیگه امد و در نهایت احترام جایزه رو گرفت.

همون لحظه یاد رفتار یکی از دانشجویانمون با استادمون افتاده بودم که وقتی استاد گفته بود:" چرا جزوه نیمنویسی" با لحن بی ادبانه ای جواب داده بود :"دستم درد میکنه تا حالا داشتم مینوشتم شما مگه چی میگی من بنویسم". و بعد استاد شروع کرده بود اندر فواید جزوه نوشتن گفته بود که باز اون دانشجو با گستاخی و با طعنه و تمسخر جواب میداد و استاد اینجور که دید گفت "برو بیرون". و دانشجوی بی ادب از ته کلاس بلند شد و اومد و نگاه وقیحانه ای هم به استاد کرد و با لج رفت بیرون درو محکم بست!!! تمام این خاطره در اون لحظه هم جلو چشمم امد.و باز اهی کشیدم از این همه درد!

بعد نوبت رسید به تشکر از مسئولین برگزار کننده و یادگاری دادن به رسم یادبود به کسانی که در برگزاری مراسم زحمت کشیدند. تشکر ها کمتر از یک جمله بودند و بعد 25 نفر ردیف وایسادن جلومون. و از بین همه اونها فقط به 5 نفر یادگاری دادند اون هم چی؟ یک شیشه نوشیدنی!!(نمیدونم شامپاین بود یا شراب؟!)به همین سادگی . ومراسم تمام شد!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:46 توسط ایرانی آزاد| |

مهم: حتما این خبر رو بخوانید

---------------------------------------------------------------------------------------------------

روز سوم روز آغاز کنفرانس بود. من هم از اونجایی که کنفرانس علمی نرفته بودم و فقط گاهی با بابا در سمینارهای پزشکی شرکت کرده بودم و اونجا همیشه خانمها به شدت شیک و پیک و همه با کفشهای پاشنه بلند و لباسهای رسمی بودند فکر کرده بودم وقتی قراره پوستر ارائه بدیم حتما باید خیلی شیک و پیک باشم! در نتیجه یک کت و شلوار البته به رنگ سبز با یک شال باز هم به رنگ سبز و یک کفش پاشنه بلند 7 سانت و کیف همرنگ برداشتم و پوستر به دست از روی نقشه ای که داشتم راهی ایستگاه مترو شدم! در 20 قدم اول کفشم شروع کرد به آزار اما محل نذاشتم! راهمو گرفتم و رفتم. هوا بی نهایت سرد بود. مثل بقیه روزها اما چون ست لباسم بهم میخورد کاپشن نپوشیدم! (ایرانی بازی) اولین بار بود که سوار متروهای اونجا می شدم. اونجا سه نوع قطار داشت یکی رو میگفتند اشپارک که روی زمین و زیر زمین میرفت..یکی اوربان که فقط روی زمین بود(البته گاهی زیر زمین هم میرفت اما قدیمی تر از اشپارک بود) . اون یکی هم سوک که قطار بین شهری بود! من باید اشپارک سوار میشدم. مامانم(یک غرب زده به معنای تمام!!!) که هرگز حاصر به سوار شدن در متروهای ایران نیست و از عشق من به متروسواری هم خبر داشت ادئم میگفت :"برو اونجا مترو سوار شو میفهمی مترو چیه!" منم میگفتم:" مامان جان نخوردیم نون گندم بدیدیم دست مردم! میدونم که اونجا خلوته و ...." اما شنیدن کی بود مانند دیدن فضیه منه! همیچن پام رو گذاشتم رو سکو خورد تو ذوقم! یک ایستگاه تاریک،کهنه،تنگگگگ! و قطارهایی که با سرعت بالا مییامدند اما خیلی خیلی خیلی قدیمی بودند !از بلیط خریدن هم بگم که اونجا کسی بلیطی از شما نمیگیره(درست مثل بی ار تی خودمون!).با این تفاوت که یک میلیونیم اگر مامور کنترل بلیط بیاد و شما بلیط نداشته باشید حسابت با کرام الکاتبینه.اما انقدر بندرت پیش میاد که مامور بیاد که تقریبا نداشته باشی هم هیچی نمیشه ولی مردم همه بلیط میخرن (بر خلاف بی ار تی خودمون!)و امکان نداره کسی زرنگ بازی در بیاره! جالبتر اینه که اگه خواب باشید و مامور بیاد بیدارتون نمیکنه چون مطمئنه که بلیط خریدید! اما اگه ایرانی باشی و بلیط هم نخری خودت رو بخواب میزنی که زرنگ بازی ایرانیت رو اینجا هم نشون بدی! (این اطلاعات رو محمد قبل از رفتم بهم داده بود عینا اینجا نوشتم)

من یک بلیط دو طرفه خریدم . فروش بلیط به صورت گیشه ای فقط در ایستگاههای اصلی صورت میگیره در باقی ایستگاهها دستگاههای است که فینگر تاچ هم هستند و کلی حال میده باهاشون بلیط بخری..و مسیرت رو نوع بلیطی که میخوای و کلا کل اطلاعات رو میدی و پول میدی و بلیط میگیری! زندگی ماشینی به معنای واقعی رو اونجا درک میکنی.. حداقل نیروی آدمی و خداکثر استفاده از کامپیوتر و تکنولوژیِ(بد یا خوب بحثش جداست)

برای سوار شدن در مترو درها به صورت اتومات باز نمیشن بلکه اگر کسی بخوادپیاده یا سوار بشه دکمه روی در و میزنه و باز میشه. نیازی نیست همه واگنهاباز بشن یک واگن ممکنه که هیچکس نه سوار بشه نه پیاده و درش هم باز نمیشه!(شاید باز هم میخوان در مصرف انرژِی صرفه جویی کنند!!!) تعداد صندلیها کمتر از تعداد صندلیهای متروی خودمونه و به صورت اتوبوسی هم هست. اما واقعا دریغ از شلوغی و یا عدم جا! مث بچه ادم میری جا پیدا میکنی و میشینی. خلوت و ارام و تمیز! اما دلت میگیره. چون وقتی هر ایستگاهی میرسه میفهمی بین تو و دیوار تونل فقط یه شیشه فاصله است .. کلا سیستم طراحی ایستگاهشون متفاوت از ایرانه. مال ما(یک استادی میگفت) بر اساس متروی فرانسه است. دو طرف سکوی عریض و وسط هم ریل که متروها از کنار هم رد میشن. اما اونجا سکوی باریکی وسط بود و  اندازه یک ریل هم فاصله از دیوار بود و مترو ها هم از کنار هم رد نمیشدند! خلاصه دلمان برای متروی خودمان تنگ شده بود اونجا (البته فقط برای ایستگاههاش نه خودش که دیگه غیر قابل تحمل شده)

یه بدی دیگه مترو داشت این بود که از چهار تا راه پله ای که ایستگاه رو بیرون وصل میکرد دو تای مثلا شمالی پله برقی بالا رو داشت دو تای جنوبی پایین رو! و البته انقدر فاصله شون زیاد بود(یکی یه خیابون یکی یه خیابون دیگه) که ترجیح میدادی پله رو بالا پایین بری تا اینکه اونهمه راه بری تا از پله برقی استفاده کنی(البته استفاده از آسانسور مجاز بود). اینجا هم قدر ایستگاههای خودمون رو دونستم!
وقتی به ایستگاهی که میخواستم رسیدم باید تازه میگشتم خیابون مورد نظر رو پیدا کنم. خلاصه با انگلیسی دست و پاشکسته کمک گرفتم و پشت سر یه خانمی که تا نصف مسیرمون یکی بود راه افتادم. وقتی داشت از من جدا میشد(انگلیسی هم بلد نیود) با دست هی نشون میداد که کدوم ور برم که یهو یه اقای سیاهپوست کلی ورزشکارانه با لباس اسپرت اما تو دستش یک عدد پوستر از کنارم رد شد و گفت :"شما هم میری تروپنتاگ؟" و اینجوری شد که به اندازه دو چهارراه(حدود نیمساعت پیاده روی) هم قدم یک کامرونیایی شدم. کلی تو مسیر با هم حرف ز دیم از اینکه چطور شد اومدم و اون کجا درس میخونه ؟ چقدر نقشه ای که داده بودن احمقانه است و ....(در المان درس میخوند و بلد بود خیابونهارو بازم راه رو گم کرده بود وای به حال من!) ایشون هم مثل خیلی های دیگه که نمیدونم چرا میخوان الکی به من امیدواری بدن اصرار داشت که من انگلیسیم خیلی خوبه و فکر نمیکرده ایرانیها بتونن انگلیسی حرف بزنن! خلاصه رسیدیم به محل برگزاری کنفرانس. رفتم رجیستر کردم  و دیگه نشستم! از درد پا داشتم میمردم و نگاه میکردم میدیدم خدایا غیر من هیچچچچکس رسمی نیامده. همه با یه کوله پشتی، کتونی و لباسهای راحت. بعضیهاشون که انگار با همون لباس خونه اومده بودند. من خیلی زود رفته بودم و خیلی هنوز کسی نیامده بود اما کم کم از ساعت 11 جمعیت زیاد شد. همون پسر کامرونیایی به من کمک کرد تا جایی که باید پوستر بچسبونم رو پیدا کنم. رفتم برای چسبوندن کلی چسبهاشون دنگ و فنگ داشتند. این وسط شالم هم مدام میفتاد.پام هم درد میکرد سرد هم بود و من به شدت کلافه بودم. موقع چسبوندن دو تا اقا اومدن به من کمک کردن بهشون میخورد خاور میانه ای باشند. رو پوستر ما نوشته شده بود
GUILAN یکی از اون آقایون پرسید: ARE U FROM ISRAEAL? و من واکنشی رو که اصلا اصلا اصلا اصلا فکر نمیکردم نشون بدم رو نشون دادم و فهمیدم سی سال مدام بشنوی مرگ بر اسراییل چقدر در ذهنت و ایده ات اثر میگذاره.. من با شدت هر چه تمامتر و با نوعی انزجار با صدای بلند گفتم: NOOOOOOOOOOOO. IM NOT!  معلومه انقدر شدت عکس العملم بالا بود که اون اقا سریعا عذر خواهی کرد! .. گفت گیلان رو جولان خونده!گفت بایدعرب باشید. که شدت عکس العملم بدتر از شنیدن اسراییل بود و گفتم : iam Iranian . it's difference between Iranian and arab!

بعد یهو به خودم اومدم که احمق جان میدل ایست بیشترش عرب هستند و خیلی ارو مپرسیدم شما کجایی هستید؟ و فهمیدم اردنی هستند. خلاصه سر هم قضیه نژادپرستیم رو با عوض کردن موضوع و سوییج روی دین و مذهب و اینکه به مسلمان بودنم افتخار میکنم و .... اوردم! و اون دو تا تا اخرین روز کنفرانس تا من و میدیدن میومدن جلو و سلام علیک گرمی هم میکردند! البته بماند یکیشون دم به دیقه به من لبخند میزد!بعد از چسبوندن پوستر و گپ وگفت یا این آقایون اردنی احساس کردم به شدت گلوم خشک شده رفتم آب گرفتم و تاکید کردم بدون گاز اما وقتی یه لیوان اب دادن متوجه شدم که گازداره!!(ای لعنت بر این آلمانیهای زبان نفهم!!!) بعد چایی برداشتم که قند نداشتن و نتونستم بخورم. بعد مجبور شدم قهوه بردارم و که انقدر توش شکر ریختم خانمی که قهوه میداد تعجب کرده بود. رفتم تو حیاط و نشستم قهوه خوردم یه خانم که شبیه ایتالیایی ها بود کنارم نشسته بود. سر صحبتو باز کردیم و فهمیدم از آرژانتین اومده اولین نفری که اورال پرزنتیشن داره و استاد دانشگاه است.و بعد به مدت نیمساعت با هم در مورد ایران و حوادث اخیر حرف زدیم. راستش اونجا از اینکه همه از جنبش سبزمون خبر داشتن و امیدوار بودن به نتیجه برسه خوشحال بودم. خیلی احساس افتخار میکنی وقتی این توجه رو میبینی. بعد از خوردن قهوه و صحبت با اون خانم دوباره داخل سالن شدم. سرما داشت اذیتم میکرد. سر درد و گلو درد داشتم. همینجور که میچرخیدم دیدیم یه اقایی اومد کنارم و گفت "شما باید ایرانی باشی!" خب از اینکه اولین ایرانی رو اونجا میدیدم خوشحال شدم! با هم صحبت کردیم و کلی راهنمایی گرفتم. البته ایشون به معای واقعی یک ایرانی بودند و راههای اینکه من کمتر پول خرج کنم و داشت یکی یکی یادم میداد اما من زیاد توجه نکردم. نزدیکیهای شروع مراسم افتتاحیه بود که یک اقای بی نهایت شیک و پیک کت و وشلوار و کراوات زده و شق و رق وارد شد. دوست ایرانی گفت:" این باید ایرانی باشه! "و دقیقا درست میگفت. به قول این دوست فقط ایرانیها روز اول انقدر رسمی میان و من رو هم از روی همین رسمی لباس پوشیدنم تشخیص داده بود و البته چشم و ابروی مشکی که مال ایرانیهاست!! خلاصه افتتاحیه شروع شد و رفتیم داخل سالن. به جرات میتونم بگم بیشتر شرکت کننده ها افریقایی و آسیایی بودند و اروپایی تک و توک بود. سه چهارم سالن فقط سیاهپوست بودند. که یا از نیجریه اومده بودند یا سودان یا سومالی یا کامرون. همه هم دانشجوهای دانشگاههای معتبر آلمان. پاکستانی و هندی هم زیاد بود. اونها اما در دانشگاههای خودشون بودند. مراسم با توصیف اینکه چطور این کنفرانس شکل گرفت و در طی این ده سال اخیر چه پیشرفتهایی داشته چه اهدافی داشته شروع شد . بعد از سخنرانی اولیه یه پسر همسن و سال خودم شایدم کوچکتر اومد. شلوارش روی باسنش بود و تمام لباس زیرش معلوم میشد. ایشون یکی از کسانی بودند که فعالیتهای بشر دوستانه داشتند و در زمینه آب سالم برای مناطق آفریقایی تبلیغ میکردند! و از کارش که میگفت که چطور با مردم اون ناحیه(که الا اسمش یادم نیست) ارتباط برقرار کرده و چقدر زحخمت کشیده تا بتونه وادارشون کنه آب سالم و بخورن و .....گفت و من مونده بودم همچین شخصی اگه در ایران فعال بود چه لباسی میپوشید و این چی پوشیده..

نکته مثبت: اونجا همه راحتند و این راحتی خیلی خوب و لذت بخشه.

نکته منفی: هر سخن حایی و هر نکته مکانی دارد باید در مورد لباس هم صادق باشد!

وسطهای سخنرانی بود دیدم ای وای بد جور لرز افتاده به تنم . سریع زدم بیرون و رفتم هتل و تا بعد از طهر خوابیدم.

وقتی بیدار شدم دیدم بهتره بیرون نرم و نشستم کتابهایی که با خودم برده بودم و در آوردم :بوی سنبل عطر کاج/ دنیای زنان/ زنان و رمان!

قبل رفتن بابا میگفت امکان نداره هیچکدوم و بخونی . الکی داری میبری و من مطمئن بودم میخونم! کتاب اول رو که مجموعه داستانهای کوتاه بود برداشتم و یک ضرب خوندم. وقتی بستم حس عجیبی داشتم. نویسنده داستان خاطراتش رو از مهاجرتش به امریکا در سالهای قبل از  انقلاب بیان میکنه و اینکه هیچ کس ایران رو نمیشناخت و همه فکر میکردند شتر سوار هستیم و خیمه داریم و .... و من مقایسه کردم که چقدر فرقه بین من و اون نویسنده که تا میگم ایران درسته همه میگن احمدی نزاد اما در ادامه اش از حرکت مردمیمون میگن و دیگه کسی فکر نمیکنه ایران شتر سوارن. و تقریبا کسی نیست که ندونه ایران کجاست..کتاب فوق العاده ای بود که بعدا در موردش خواهم نوشت

این روز به علت بیماری زود تمام شد
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:22 توسط ایرانی آزاد| |

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد


دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند


دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و "مهرباني" را نثار من مي كرد


دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت

"كه بود با من و

پیوسته نيز بي من بود"


و كار من ز فراقش فغان و شيون بود


كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست


كسي ....


دگر كافي ست


---------------------------------------------------------------------------------

هرکاری کردم از احساسم ننویسم نشد این شعر لحظه های دلتنگی من برای رضا بود اما این بار برای اولین بار این شعر رو تقدیم میکنم به کسی غیر از رضا!


تقدیم میکنم به کسی که تمام توصیفات این شعر در موردش صادفه...

تقدیم میکنم به کسی که خیلی دلم براش تنگ شده و نمیدونم کجاست! نمیدونم در چه حالیه؟ نمیدونم ...............؟

تقدیم میکنم به کسی که همیشه از من میخواست از اون چیزی ننویسم و من هم تا جایی که تونستم گوش کردم و نوشته هامو تو خلوت خودم نوشتم و پاره کردم مبادا کسی بفهمه نوشتم برای او!اما این بار نتونستم.

تقدیم میکنم به کسی که شاید به اندازه رضا دوستش نداشتم اما به اندازه خودش  دوستش دارم.

تقدیم میکنم به کسی که....

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:58 توسط ایرانی آزاد| |