بعد از توقفی۲۰ دقیقه ای در کوهین با صدای خانمی بیدار شدم.داشت برای دختر خانم جوان دیگه ای شعر میخواند.شعری آشنا! ............. به مشکلاتی برخوردم که از لحاظ روحی بهمم ریخت.و واقعا نه میتونستم بنویسم نه بخونم. و بعدش شرکت در جلسه تازگی باعث شد تهران برم و خب دیگه نمیشد به نت سر بزنم.. اما در این سفر باز به چیزهایی رسیدم که........................... و خوشحالم از تازه شدنم...ایندفعه نمیخوام از نشست تازگی بگم چون......اما میخوام از فیلمی بگم که دیدم. نویس انگلیسی یا فارسی نداشتمش و خب به زبان فرانسه هم که آشنایی نداشتم و فیلمی که داشتم اصل بود.تا اینکه ایندفعه در تهران گلناز این فیلم رو با زیر نویس فارسی داشت و من دیدم و دیدم که...... اول:امروز صبح رفته بودم یکی از درمانگاههای تخصصی رشت!!!قبلا درمانگاه بوده حالا شده پلی کلینیک تخصصی!!!!خلاصه وارد شدم دیدم یه تابلو داره جلوم رقص میکنه!!! یعنی از بالا وصل بوده به سقف و از پایین آزاد و باد میزده تکون میخورده! روش نوشته بود:.... سلام به همه دوستان.بلاخره تصیمیم گرفتم اسباب کشی کنم و بیام اینجا. البته هنوز نمیدونم که چه جوری میشه همه آرشیو رو از وبلاگهای سابقم در اینجا و اینجا بیارمشون تو بلاگفا برای همین تا اطلاع ثانوی اون دو تا وبلاگ من باز هستند و حذف نمیشوند . مطالب گذشته در جاهای سابق باقی هستند ولی از امروز وبلاگم دراینجا به روز میشه. از اولشم باید میومدم همینجا!!! البته بلاگ اسکای یه خوبیهایی داشت اما خب بلاگفا بهتر بود.احتمالا وبلاگ سینمایی و داستانم رو هم تعطیل میکنم و همه رو در اینجا مینویسم البته احتمالا! و اما یه چیز دیگه: دوستان عزیز از این به بعد در وبلاگای شما با اسم مرمر به جای ladybird کامنت میذارم و لطفا آدرس من رو در لینکهاتون درست کنید.و این آدرس رو بگذارید ممنونم امروز ظهر که سوار ماشین شدم راننده رادیو روشن کرده بود. صدایی حزن آلود میخوند: "اللهم انی اسئلک حجت ابن الحسن صلواتک علیه و الا اباهه فی هذا الساعه و فی کل الساعه......................" من به شدت این دعا رو دوست دارم. ....... ...... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مدتها بود میخواستم در مورد این مسئله چیزی بنویسم اما نشد.یعنی در واقع اول میخواستم داستانی در این رابطه بنویسم و بعد اینجا هم از این جریان حرفی بزنم.دلم میخواست یه کم تحقیقاتی ترش کنم چون به نظرم جای بحث زیادی داره و خواستم با آمار و ارقام رسمی نظری بدم که متاسفانه به هر صورتی سرچ فارسی کردم با جمله« مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمیباشد» مواجه شدم. و خب آمار و ارقام کشورهای خارجی هم به درد موضوع من نمیخوره.. شاید این چیزی که میخوام بنویسم برای چند تا از دوستام خوندنش عجیب باشه.چند تایی که بهشون برای اینکه دپرس هستن یا بهتره بگم حال و حوصله ندارن گیر میدم و غر میزنم و دوست دارم باخنده هام با حرفهام سر حالشون بیارم که خب موفق هم نمیشم. شاید چون هنوز اون جوری که باید ............................................. سکوت نیمه شب مرا به فکر کردن وا میدارد.بی خوابی و نیاز به شنیدن صدایت،اما افسوس که نمیتوانم صدای شیرین و دلنوازت را بشنوم. چقدر سکوت شب بد است.از تاریکی بیزارم. و از تنهایی هم.ای کاش «تو» در کنارم بودی،چه آرزوی محالی!دلم میخواهد وقتی چشمانم را میبندم،فقط خواب «تو» را ببینم. آرزوی همیشگی من! اما «تو»آنقدر نامهربانی که حتی در خواب هم به سراغم نمی آیی! من از شب شاکیم ای یار... تابستان ۸۲ سلام .خوبید؟ روز جمعه خوبی داشتید؟ چند نفر رای دادید؟ خدارو شکرما نمایندمون به طور کاملا عادلانه!!!!!!!!!!! انتخاب شده بود و امروز انتخابات نداشتیم...امیدوارم شهرهای دیگه هم به همین صورت امروز نماینده هاشون انتخاب شده باشه!!!! قرار نبود امشب پست جدیدی بذارم.تازه قرار بود پست بعدیم کامنت مهدی سلطانی باشه در مورد پست رقص! اما باید بذارمش واسه یه وقت دیگه.آخه امشب به موضوعی برخوردم که نمیتونم ساکت بشینم. شب بعد از اینکه کارامو انجام دادم به آخرهای سریال شهریار رسیدم.نمیدونم کیا دیدید و کیا ندیدید اما جایی که من رسیدم این صحنه بود: پست
دیشب بیخود بود!!! لبته به یه چیزی میخواستم برسم که رسیدم! البته سه تا نظر شاید دلیل
کافی برای اون رسیدن نباشه اما ......حتما یه چیزهایی
مد نظرم دارم
که با همین سه تا(که یکیش هیچی در واقع با دو تا نظر) به یه
مسائلی
رسیدم.اینجوری میتونم بهتر فکر کنم و کارم و انجام بدم.اول میخواستم پاکش
کنم اما بعد دیدم نه بذارم باشه..هر کدوم از دوستان دوست دارن بخونن ونظرشون رو
بذارن....البته اگه نظری در موردش دارن!!!!
امروز میخوام از یه چیز دیگه بنویسم.....از سیاهی!!!! چقدر
به رقص فکر کردید؟ اصلا رقص در ذهن شما چه معنایی داره؟ رقص چیه؟ برای
من رقص یکی از زیباترین هنرهای روی زمینه.. و من عاشق رقصم!زمانی روزی
یکساعت میرقصیدم اما حالا ازبس آهنگهاضعیف و بیخوده دست ودلم به رقص نمیره !رقص
برای من چیزیه برای آرامش...برای شادمانی...وقتی اّهنگی زده میشه که بشه باهاش
رقصید مسلما اون آّهنگ شاده.پس من شاد میشم...اما من حتی با آهنکهای لایت هم میتونم برقصم امروز تو ماشین cd محبوبم رو گذاشته بودم.یه cd که سه ساله دارم سلام دوستای گلم....اولین روز از اردیبهشت زیبا، و دومین ماه
سال آغاز شد و در حال اتمامه...امیدوارم فروردین خوبی رو پشت سر گذاشته باشید...امروز از تهران برگشتم...۷ صبح سوار اتوبوس شدم و اومدم لاهیجان چون باید
یه جایی میبودم
ادامه مطلب
بلاخره بعد از یه سال فیلم پرسپولیس رو دیدم .دلیل انقدر دیر دیدن فقط این بود که با زیر
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
موقعیت: اتوبوس ساعت ۴ عصر دوشنبه ۳۰ اردیبهشت
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت
14:16 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و با عرض معذرت از تاخیری که داشتم.درست یه روز بعد از اسباب کشی به اینجا
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت
14:11 توسط ایرانی آزاد| |
این پست در چهار اپیزود اول ،دوم،سوم و چهارم نوشته شده.....
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت
20:18 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت
20:5 توسط ایرانی آزاد|
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت
23:47 توسط ایرانی آزاد| |
سلام. کمی تاخیر دارم و این رو میدونم.یه کم حال حال مساعد برای نوشتن نداشتم.پست قبلی خوشبختانه در نظر بسیاری از دوستان خوب بود و من خوشحالم که خواننده های وبلاگم انقدر به من و نوشته هام لطف دارند
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت
0:3 توسط ایرانی آزاد| |
وبلاگ« دست نوشته های من» با داستان جدیدی به روز است
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت
0:8 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت
22:19 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت
22:40 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت
13:46 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت
14:39 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت
14:43 توسط ایرانی آزاد| |
امروز هوا فوق العاده خوب بود. بعد
از خواب شیرین بعد از ظهر رفتم سر پنجره اتاقم.. مدتی بود از پنجره اتاقم بیرون رو
نگاه نکرده بودم. آخه منظره اتاقم داره از بین میره.با ساخت و سازهای متعدد. هر
طرف سر میچرخونی یا تیرآهن رفته بالا یا میل گرد! قدم به قدم کارگر..سیمان و گچ و
آجر! روزی که اولین بولدوزر اومد پشت اتاقم و بوته های چایی رو از
ریشه کند قلبم داشت کنده میشد. گریه ام گرفته
بود.
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت
14:46 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت
14:47 توسط ایرانی آزاد| |

