تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

مدتیه که میخوام این پست رو بنویسم اما فرصتش نشد از هفته پیش تصمیم کرفتم در روزی که

میخوام برای چهارمین نشست فرهنکی و دوستانه تازگی برم بنویسم.در این پست من از سه

دوستی میخوام تشکرکنم که با حضورشون در زندگیم من رو هم به روزهای گذشته ام برگردوندن

و هم به من کمک کردن تا..............................

اولین دوست نازنینی که میخوام اش تشکر کنم مهدی است. یا همون (م.ف) کامنتها..

من به واسطه شکوفه عزیزم در آخرین سال دانشجویی درست در اوح زورهای بطالت با

مهدی آشنا شدم. و این تجربه خوبی بود. چون این آشنایی باعث شد من بعد زا سالها با کسی

از کتاب حرف بزنم.و بشنوم. فیلم ردو بدل کنم.بحث کنم. و چیزهای جدید یاد بگیرم.من سال

آخر دانشگاه از این رو به اون رو شدم.خیلی کمتر ول میچرخیدم خیلی کمتر الکی خوش

بودم. با دوستهای همیشگیم کمتر همراه بودم چون حرفی برای گفتن نداشتن. اگر مهدی نبود

من هرگز پا به کافه نادری نمیذاشتم و آرزوی دیدنش رو با خودم به گور میبردم!ا اگه همراه شدن

با مهدی و شکوفه نبود من با کتاب آشتی نمیکردم...

مهدی عزیز ممنونم برای آشتی دادنم با کتاب برای تمام بحثهای مفیدی که داشتیم و

داریم برای کافه نادری و خاطرات خوب برای ایمیلهات و کتابهای ارزشمندی که

میفرستی و برای همراهیت در وبلاگم.

و شکوفه عزیز از تو ممنونم که اجازه دادی با مهدی آشنا بشم. و میدونی که چقدر

همراهی با شما دونفر برای من مفید و ارزشمند بود

 

دوست دوم مزدک بسیار عزیزه..یا همون «م» معروف نوشته های وبلاگهای قبلی...دوستی با

مزدک یه دوستی کاملا غیر مترقبه و غیر متعارف و غیر قابل باور بود.آشنایی ما به حدی بامزه

اتفاق افتاد که شاید کسی نتونه باور کنه. خودمون هم فکر نمیکردیم یه روزی ما دو تا با هم

دوست بشیم.با مزدک وقتی آشنا شدم که از دانشگاه یکسالی فارغ شده بودم از بچه ها دور

بودم و دوباره داشتم به رخوت میرفتم.دوباره از کتاب دور شده بودم. از فکر کردن و اندیشیدن دور

شده بودم همه چیز رو میپذرفتم بدون سوال بدون جستجوگری...اما دوستی با مزدک یادم داد که

باید پرسشگر بود و بحث کرد.باور کردنی نیست اما مزدک به اس ام اس های جوک هم همیشه

جوابهای منطقی و بعضا فلسفی میداد..ما تقریبا روزی ۵۰ اس ام اس رد و بدل میکردیم که مثلا

با یه جوک یا یه سوال اس ام اسی شروع می شد که روزانه هزاران نفر به هم میفرستن و آب از

آب کون نمیخوره اما مزدک اون اس ام اس رو با جواب یا سوالی به جریان ادبی مینداخت و ما

ساعتها بحث میکردیم.در کنار خنده و شوخی..با مزدک از همه چیز میتونم حرف بزنم.از همه

چیز.خیلی زیاد فکرامون نزدیکه..سلیقه های کتابخونی و فیلم دیدنمون یکیه و برای همین معرفی

کردن فیلم و کتاب برامون راحته...مزدک از کسایی بود که ناخواسته به من در روند وبلاگ نوسیم

کمک کرد. از وقتی آدرسم رو به مزدک دادم سعی کردم بهتر بنویسم چون خیلی نکته سنج بود و

دوست داشتم از نقدهاش در قلم زنیم کمک بگیرم.هرچند اون زمان من بیشتر عاشقانه

مینوشتم.

مزدک از معدود کسانی بود که از نوشته هام با شخصیتم بیشتر آشنا میشد..تقریبا تنها کسی

بود که تمام اون چیزی که میخواستم بگم رو از نوشته ام میگرفت و متوجه میشد که.....

مزدک با معرفت بود.نگاه مزدم به دوستی درست مثل نکاه من بود به دوستی.برای دوستش هر

کاری می کرد و به معنای واقعی دوست بود و هست!

مزدک یه خوبی دیگه هم داشت درست مثل مهدی کسی بود که همه کارش به جا بود یعنی

هم درس هم ورزش هم مطالعه هم تفریح..و خیلی با برنامه بود برخلاف من که اصلا برنامه ندارم..

از قبل که سابقه مهدی وشکوفه برام بود ، مزدک استارت دیگه ای بود برام که الگوش کنم و یه

کم برنامه ریز تر بشم.

مزدک عزیز برای همه چیز ممنونم.برای همراهیات ، برای گوش شنوا بودنت، برای 

راهنماییات و تمام مهریانیات هرچند که مدتهاست ارتباطمون کم شده اما میدونم دوستی

رو میشناسی و ................ممنونم.و امیدوارم موفق باشی

و اما نفر سوم....نفر سوم رو از بس ازش گفتم میدونم همتون میتونید حدس بزنید کیه.این نفر

سوم نه یکبارُ بلکه دوبار ناخواسته و خواسته در روند زندگیم موثر بود نمیدونم باید بگم مدیونم 

یا نه؟ آخه این دین بعد بار دوشم رو سنگین میکنه و شاید از پسش برنیام..

در سال دوم دانشگاه درست بعد از گذراندن یک دوره بحرانی در دانشگاه و متنفر شدن از اونجا

درست بعد از اینکه به شدت درماههای اول سال قبلش از طرف هم خوابگاهیا برای خواندن

کتاب و روزنامه مورد تمسخر قرار گرفته بودم. پام رو به اولین جلسه فرهنگی دانشکده گذاشتم..

ذوق داشتم جون دلم لک زده بود برای یک مکانی که توش بشه از کتاب حرف زد.و شنید..

گرداننده این جلسه دانشجوی سال سومی بود به نام سید مهدی سلطانی...چند جلسه

همراهی با این جمع به مدت تقرببا دو ماه من رو از هیاهوی احمقانه دانشگاه دور کرد..

اواسط اون جلسات بود که دوباره دست به قلم بردم و مقاله ای در اعتراص به حرفهای آقای

خاتمی در مورد جایزه نوبل شیرین عبادی نوشتم که در روزنامه گیلان امروز هم چاپ شده بود.

آخرای شرکتم در اون جلسات بود که من مقاله ای در یکی از نشریات مستقل نوشتم و

قرار شد همکارشون بشم..آخرین همراهی من با جلسه مصادف شد با شروع کتاب های

شریعتی و همینطور نوشتن مقاله ای از طرف من برای روز دانشجو که بلایای اسمانی سرم

نازل شد و نه مقاله به دست نشریه رسید نه دیکر در جلسات شرکت کردم و نه........ 

بعد از اون بود که رفتم به خواب زمستانی!

این دوست با اینکه من کمترین همراهی رو باهاش کرده بودم همیشه به من لطف داشت بارها

وقتی ایمیلی ازش دریافت میکردم به خودم میگفتم چه آدم با معرفتیه...تا اینکه بعد از چند سال

 ایشون با ایمیلی من رو از وبلاگشون خبردار کردند. و من وارد تازگی شدم...

و از اینجا زندگی من متحول شد..

تازگی به من دوباره یاد داد فکر کنم.روزهای اول که کامنت میذاشتم با کامنتهایی که الان میذارم

زمین تا آسمون فرق داشت. و این نشون میده که چقدر تازگی و مهدی سلطانی در من تاثیر

داشتند.به واسطه تازگی با افکار دوستام بیشتر وبیشتر آشنا شدم و یاد گرفتم از روی ظاهر

قضاوت نکنم. من از این وبلاگ با امیر و ساره آشنا شدم که برای هر جملشون میتونم

ساعتها فکر کنم...با سعیده آشنا شدم که با تمام کم سن و سالیش بسیار باسواد و با مطالعه

است و شده محرم راز من.

من در تازگی مریناز رو پیدا کردم.مرینازی که گم شده بود. با مهدی سلطانی دوباره کتابخوانی هر

شبم رو شروع کردم.دوباره بحث کردن رو از سر گرفتم دوباره مسائل جامعه و مملکتم برام مهم شد.

من با مهدی سلطانی یاد گرفتم که نباید کورکورانه هرجیزی رو بپذیرم و یاد گرفتم به حرفهای

اطرافیانم خوب گوش بدم . من دوباره تحلیل کردن رو به یاد آوردم.من دوباره....................

من از این دوست، از این همراه ، زندگی کردن یاد گرفتم...من به چیزهایی در این آشنایی رسیدم

که......

من به معنای واقعی طعم خیلی از زیباییهای زندگی رو چشیدم..من با این دوست فهمیدم انسان

یعنی چه..فهمدیم باید انسان گونه زندکی کرد..فهمیدم همه جا بوی آدم میده اما بوی انسان نمیده!!!

من به معنای واقعی در خودم تحول حس میکنم.و راضیم خیلی هم راضیم...

مهدی عزیز عزیز! از تو هم بخاطر همه چیزهای ارزنده ای که بهم هدیه دادی...برای

تازه کردنم، برای تازگی بخشیدن به زندگیم ممنونم..

این روزها مرمر نشستن در خونه و کتاب خوندن براش مهمتره تا گردش کردن! نمیخوام بگم

گردش بده...من عاشق گردش و تفریحم من عاشق بیرون رفتنم من عاشق شیطنتم من عاشق

زندگی روزمره هستم اما نه اونقد که به بطالت بکشه مثل دوران دانشجویی ..من نمیگم اون

روزها رو دوست نداشتم یا خاطرات خوبی نداشتم اما ای کاش تازگی زودتر میامد..ای کاش

ارتباطم با جلسه فرهنگی دانشکده قطع نمی شد..ای کاش مهدی و مزدک و مهدی!! زودتر وارد

زندگیم می شدن شاید من الان نمیگفتم ۱۰ سال عقبم..و حالا میخوام این ۱۰ سال غقب

موندگی رو جبران کنم.میدونم دیر نشده میدونم میتونم من الگوهای خوبی دارم من سه تا دوست

موفق تو زندگیم و در کنارم دارم که از هرکدومشون الگو برداری کنم موفق میشم.

این دوستها برای من خیلی عزیزن...و خلی ارزشمند..خیلی دوستشون دارم و امیدوارم با

همیشه بودنشون به من کمک کنن.برای همشون(که فکر کنم همشون در حال آماده کردن تزشون

هستن) آرزوی موفقیت دارم و خوشبختی و از خدا میخوام همیشه راه اندیشیدنشون رو هموار کنه.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:8 توسط ایرانی آزاد| |

پیش نوشت:

 

از اونجایی که مدتهاست با تقویم سرو کار ندارم حواسم نبود دیروز چندمه وامروز چندم؟

 

خب بذارید واضحتر بگم...امسال برای اولین بار در طول دوران زندگیم و برای اولین بار در طول چندین

 

سال متقاطع و متداوم وبلاگ نویسیم قصد داشتم ۲۹ خرداد رو به احترام تمامی دوستانم گرامی

 

بدارم! و در ذهنم پستی نقش بسته بود برای نوشتن، اما متاسفانه به دلیل بی دقتی دیروز

 

پستی دیگر نوشتم و چون فردا هم پستی خاص برای خودم دارم در نتیجه این گرامیداشت رو اینجا

 

میذارم.

 

دکتر شریعتی ، با هر ایده و هر فکری که بود، غلط یا درست، همیشه برای من قابل احترام بود

 

برای اینکه توان بالایی در نوشتن داشت.برای اینکه نگاهی نو به دین داشت و برای اینکه.....

 

دوستان عزیزی که نظرات من رو در مورد شریعتی میدانند بارها از من شنیدند که عشق و علاقه

 

ام به "کویر" از همان دو صفحه ای که از دکتر شریعتی در کتاب ادبیاتمان داشتیم شکل گرفت. او

 

را تا حدی قبول دارم، تا حدی که نگاه نویی به دین داشت. و تا این حد از کار سعی میکنم برایش

 

ارزش قائل باشم اما از حد بعدی که همان ایدئولوژیک کردن دین است دیگر قبولش ندارم. اما

 

از آنجایی که به قول دوستی هنوز شانیت ندارم! نمیتونم نظر مخالفم رو درباره ایشون بگم.

 

هرچند که به نظرم ایمان دارم.

 

اما دیشب در مجله شهروند امروز قسمتی که به دکتر شریعتی اختصاص داشت رو خواندم و با

 

اینکه این مجله رو دوست ندارم اما خب وقتی بعضی قسمتهاش جالبه باید قبول کنم که خوب

 

بوده..یکی از اینها مصاحبه ای است با دکتر عبدالکریم سروش در باب دکتر شریعتی..که

 

بسیار زیاد با نظرات شخصی من هماهنگ و همراه بود. و خب چون دکتر سروش شانیت دارد

 

شمارو به خواندن مطلبش  تحت عنوان  دیدارمان به قیامت افتاد دعوت میکنم.

 

 

  ۲۹ خرداد سالگرد درگذشت یک انسان شریف، مبارز و اهل علم را گرامی میدارم و به تمام

 

دوستداران و شاگردانش به خصوص دوست عزیزم مهدی سلطانی تسلیت میگم و امیدارم همیشه

 

بدون تعصب وبدون غرض این روز گرامی داشته شود. نه برای علی شریعتی نام، بلکه برای

 

انسانی آزاد و نواندیش.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

امروز داشتم نگاهی به روزنامه ایران میکردم که خبر زیر نظرم رو جلب کرد:

 

گروه اقتصادی- عباس پالیز دار، متهم اقتصادی از سال 73 تا 74 بیش از شش میلیار و

 

سیصد میلیون تومان تسهیلات بانکی دریافت کرده و تا کنون نیز پولی به بانک بازنگردانده

 

است.

 

به گزارش خبرنگار ایران حجت الاسلام نیازی رئیس سازمان بازرسی کل کشور صبح دیروز

 

در نشستی با خبرنگاران ....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط ایرانی آزاد| |
سالهای نه چندان دور ،مردم سرزمینی به نام ایران شنیده بودند از پیر فرزانه ای ،که آب و برق مجانی

میشود...آن روزها مردم این سرزمین تکبیرها گفتند. دستها زدند. عکسها در ماه دیدند..پیرو شدند و

جان بر کف.

دیر زمانی از شنیدن این حرف نگذشت و روزگار مردم آن سرزمین اهورایی انگشت حیرت بر دهانها

برد:

در زمستان بی گاز در بهار بی آب در تابستان بی برق!!!

.......


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:57 توسط ایرانی آزاد| |
جمعه ها روز دلتنگیهاست...مدتیه به شدت خونه نشینم.یعنی تمایل به بیرون رفتن ندارم.نه که نخوام

از شلوغی بیزار شدم دلم میخواد تمام این خیابونهای دوروبرم رو وقتی برم که خلوته و هیچکی نیست

جز  من و خدا و ...

تا صبح بیدار بودم به هزار و یک دلیل. با اذان صبح(تنها اذانی که شنیدنش رو دوست دارم اونم شاید

چون تو سکوت مطلق به گوشم میرسه) با دوستم همونی که اسمش خداست، یه کمی درد دل

کردیم.دلم خواست برم تو جاده شیخ زاهد و برم و برم تا برسم به مقبره شیخ زاهد..سر ایوونش

بشینم و طلوع آفتاب رو تماشا کنم و ...........اما جامعه این زیباترین و زشت ترین عنصر جهان به من

این اجازه رو نمیده!!خیلی تاریک بود.و نمیدونم چرا چراغهای خیابون هم خاموش بود.راستش یه

خورده هم ترسیدم.جاده شیخ زاهد اونوقت صبح خیلی ترسناکه..صدای پارس سگ و شغال و ..

خلاصه نشد ، نشد که از این فرصت استفاده ببرم. الان دلم میخواد برمُ آخه باز خیابون خالی از

 آدمه..اما آفتاب انقدر داغه که....و درست اون موقعایی که دلم میخواد و هوا هم مساعده آدمها پرن...

چرا انقدر از آدمها دور شدم؟ دلم شلوغی میخواد اما نه اینها رو...تنهایی رو دوست ندارم اما بودن

تو این شلوغیهای دوست نداشتنی هم.........

برای همین دلتنگیها چرخیدم تو نوشته های قدیمی...باز یاد گذشته...باز خوندن عاشقانه هام..باز

یادآوی خاطرات زیبا و زشت..باز عشق! باز تنهایی! باز.........

نمیدونم کدومشون رو بذارم.اونی رو که برای یه آدم خیالی نوشتم؟ یا اونی که برای رضا نوشتم یا

 اونی رو که برای یه دوستی نوشتم که دوستیمون از سر عادت داشت به تصور دوست داشتن کشیده

میشد؟

خیلی هاشون رو قبلا تو اولین وبلاگم نوشتم..چند روز پیش اونجا میچرخیدم و نگاه میکردم به اینکه

چقدر نوشته بودم و چقدر طرفدار داشت..و چطور یهو ولش کردم.یهو نیمه کاره..یهو .....

خب تصمیم گرفتم یکیشون رو بنویسم حتی امکان داره این رو قبلا تو یکی از وبلاگهای اخیرم نوشته

باشم، خبر ندارم.حال هم ندارم برم ببینم نوشته بودم یا نه.اگه تکراری بود ببخشید.اونی رو که واسه

یه آدم خیالی نوشتم..شایدم خیالی نباشه..خودم نمیدونم اونموقع که نوشتمش برای چی بود.شاید

یه روز بتونم به کس خاصی تقدیشم کنم.اما الان فقط تقدیمش میکنم به تو:

 

دلتنگ "تو" ام.دلتنگ "تو"یی که دوستت دارم.دلتنگ تمام لحظه های زیبای با "تو" بودن.

 

دست در دست "تو" در امتداد خیابان رفتن و فتن و در انتهای راه در آغوشت جای گرفتن.

 

دلتنگ ربودن یک بوسه گرم از آن لبهای زیبا!

 

دلتنگ "تو"ام!"تو"یی که به زندگی من شادی و نشاط و گرمی دادی!"تو"یی که تولدی

 

دوباره برایم بودی!

 

دلتنگ خنده هاتم.دلتنگ گریه هاتم.دلتنگ تمام احساسات گفته و ناگفته تم.

 

ای کاش در کنارم بودی شونه به شونه،اونقدر نزدیک که نفسهامون راه کمی برای رد

 

شدن از هم داشته باشن.اونوقت تو چشمای زیبات زل میزدم و تمام دلتنگیهامو با یه

 

بوسه در میاوردم..

 

عزیزم دوستت دارم!به اندازه تمام دوستت دارم های دنیا! به اندازه زیبایی "تو" و

 

عشق بی ریات!

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:28 توسط ایرانی آزاد| |

«اینجا بهشت مادران است یکی از معدود جاهایی که مادران می توانند بدون نگرانی از

 

چشمهای بیگانه با لباس آزاد زیر آسمان آبی قم بزنند

 

بالاتر از پل سید خندان، کنار اتوبان حقانی، پارک جنگلی بزرگ و سر سبزی که پیست دوچرخه

 

سواری هم دارد.در این نقطه از تهران، زنان میتوانند بدون روسری و مانتو از قدم زدن در میان

 

درختان لذت ببرند.اینجا همه چیز زنانه است از باغبانی تا حمل زباله»

 

این جملات قسمتی از گزارش" زهرا سپید نامه" از "بهشت مادران"(اولین پارک اختصاصی زنان) در

 

مجله "همشهری خانواده"(شماره ۶۹- ۱ خرداد ۸۷) بود. با خوندن این گزارش هزاران چرا برام پیش

 

 آمد ...چند جایش لبندی از سر رضایت زدم اما بیشتر افسوس خوردم.

 

«...دور تا دور باغ را با ورقه های نارنجی پوشانده اند!...»

 

«...بچه هایی که برای اولین بار طعم بازی های آزادانه را در پارک میچشند، مقنعه هایشان را

 

 برداشته اند، تی شرت های زنگازنگ پوشیده اند و دنبال توپ می دوند...»

 

«...گروه خدمات رسانی در پارک همگی زن هستند.اینجا زنها لباس باغبانی پوشیده اند و با

 

قیچی های بزرگ درختان را هرس میکنند.حالا دیگر در این پارک زنها واقعا همه کار میکنند. اینجا

 

از این حرفها که بعضی کارها مردانه است و بعضی زنانه ،خبری نیست.حالا که در این پارک

 

احتیاج به باغبان و رفتگر و راننده وانت زن هست، بانوان پایتخت کم نمی آورند و به سرعت

 

خودی نشان می دهند..».

 

به جملات بالا با دقت نگاه کنید... نمیدونم شاید اینکه زنهای ما میتوانند در همین مملکت اسلامی!!

 

جایی داشته باشند که رها باشند خوب باشد..شاید باید به قالیباف احسنت گفت که در مقابل

 

حرفها ایستادگی کرد و این مکان را برای بانوان ساخت تا بتوانند آزادانه استفاده کنند .شاید الان تا

 

بگوییم ما زنها دلمان میخواهد آزاد باشیم ، بشنویم :که بفرمایید این هم آزادی در چارچوب قوانین

 

که میخواستید .اینجا مکانیست برای آزادی شما!!!

 

اما........................................................

 

اما من میگویم که نه...این کارها شاد شدن ندارد..اینها تحسین کردن هم ندارد..اینها فقط و فقط

 

بیشتر از پیش زنها را اسیر میکند.اسیر ناآگاهی و جهل..

 

دل بسیاری از زنهای ما به همین پارک خوش میشود اما حقیقت چیز دیگریست

 

نویسنده این گزارش به نظرم خیلی حرفها زد..اینکه زنها آزادی را دوست دارند ویکی از دیدگاههایشان

 

نسبت به آزادی در بی حجابی است...اینکه برای اولین بار دختران نوجوان ما طعم بازی در فضای باز

 

را میچشند پس یعنی آنها این آزادی را میخواهند که ندارند...اینکه زنها بدون روسری و مانتو از قدم

 

زدن در زیر درختان لذت میبرند یعنی این بی روسری و مانتو بودن لذت دارد !!! اما.........................

 

و باز اما............................

 

تمام این گزارش برام درد داشت فقط قسمتی که نوشته شده : «اینجا از این حرفها که بعضی کارها

 

مردانه است و بعضی زنانه خبری نیست...»  لبخند رضایتی بر لبانم آورد که خوب شد جایی هست

 

که به کوته فکرانی که زن را ضعیفه میدانند و وابسته به مرد..و فکر میکنند تنها وظیفه زن آشپزی و

 

کدبانو گریست ،ثابت کند که زن هیچ کم از مرد نیست و میتواند پا به پای او حتی کارهای سخت و

 

به ظاهر مردانه را انجام دهد اگر بگذارند..

 

جداسازی مردها و زنها به بهانه امنیت زنان ، مدتهاست شروع شده...از وقتی در ورودی ادارات و

 

دانشگاهها به بخش ورودی خواهران و برادران تقسیم شد..از وقتی همه چیز خواهران ، برادران شد!

 

از وقتی در رشته پزشکی برای تخصص زنان و زایمان مردها را نمیپذیرند!!!! از وقتی اتوبوسهای

 

خط واحد دو قسمت خواهران و برادران شد. از وقتی میخواستند طرحی رو تصویب کنند که زنان پیش

 

پزشک زن بروند و مردان هم فقط پیش پزشک مرد!!از وقتی که متروها هم زنانه مردانه شد!!!

 

شاید پشت نیمی از این طرحها ادعای دروغین دفاع از حقوق زن باشد..مثلا عده ای ادعا میکنند که

 

اگر پزشک زنان جدا شود تعداد بیشتری از دختران میتوانند در این رشته تحصیل کنند..اما حقیقت 

 

چیز دیگریست .یا اگر اتوبوس و مترو جدا باشند امنیت برای زنان بیشتر است....اما حقیقت باز،چیز

 

دیگریست...

 

این جداسازیها هر روز بیشتر از قبل به مذاق مسئولین و حتی مردم خوش میآید..وقتی در هر جایی

 

زنها را از مردها جدا میکنند مطمئنا دامنه امنیت زن در جامعه تنکتر و تنگتر میشود. زیرا مردها نسبت

 

به زن حریصتر و هوس بار تر میشوند.برای همین زنها هم به این جدا شدن ها راضی میشوند.نمونه

 

اش خود من!

 

از 4 سال دوران دانشجویی که با مترو رفت و امد میکردم 3 سال در برابر مامورهایی که گاه و بیگاه

 

میامدند و از دختران میخواستند که برای امنیت و راحتی بیشتر خودشان!!! به واگن خانمها بروند،

 

مقاومت کردم تا اینکه واگنهای زنان به دو واگن رسید...اکثر زنان وارد آنها میشدند و تعداد کمتری

 

میماندند با آقایان...و تعداد آقایانی که باید در 6 واگن باقیمانده جا شوند بیشتر و بیشتر میشد. و

 

من هم وقتی بلاخره ناامنی اجتماعی را برای خودم به عنوان یک زن دیدم ناچار شدم تن به این

 

قانون نانوشته بدهم و وارد واگنهای زنانه بشوم!

 

روزهایی را به یاد دارم که در اتوبوس قسمت مردها خلوت بود و ما در قسمت زنانه له میشدیم و یا

 

برعکس و صندلیهای خالی شاید ریشخندی میزدند که...................................................

 

داشتم میگفتم، این جدا سازیها به مذاق همه خوش آمده..مردم راضیند.زنان راضیند..میدانند جایی

 

هست که میتوانند بدون حجاب باشند و در نهایت امنیت!! برای همین عملیات اجرایی سه پارک دیگر

 

مخصوص بانوان در شهر تهران به پایان رسیده و تا سه ماه آینده به بهره برداری خواهند رسید..

 

حالا زنهای ما میتوانند آزاد باشند و امنیت داشته باشند!!!البته اکر اسم این را بشود گذاشت آزادی

 

و امنیت!

 

زهرا مشیر- مشاور امور بانوان شهرداری تهران- درباره امنیت پارک وپژه بانوان (در همان مجله)

 

میگوید:« ایجاد امنیت بوستان بانوان نیز با نیروی انتظامی است.همچنین باید تاکید کنم که از دوربین

 

و تلفن همراه هم نباید در پارک  بانوان استفاده کرد. سعی داریم با تدابیر خاص ، امنیت را در ابعاد

 

مختلف مالی،جانی و روانی برای بانوان برقرار کنیم. البته برقراری امنیت در محیط مختص به بانوان

 

نیازمند یاری خود خانمها هست چون در شرایط کنونی در محیطهای خصوصی هم امنیت لازم وجود

 

ندارد با توجه به جدید بودن پارک بانوان باید به این موضوع بیشتر توجه شود.برای مقابله با برخی نا

 

امنی ها باید تدبیر داشت و  پیش بینی کرد تا مشکلات احتمالی برطرف شود.پارک مختص بانوان

 

است پس محیط ایجاب میکند مدیریت ، کادر مهندسی و خدمات – از جمله افرادی که برای آبیاری و

 

هرس درختان- در پارک هستند هم از خانمها باشند»

 

خب متوجه معنای آزادی و امنیت هم شدیم...آزادیم اما موبایل نباید همراه داشته باشیم.آزادیم اما

 

باید تنها و بدون همراهی دوست، فرزند و یا همسر خود باشیم..آزادیم اما......

 

و امنیت! این همه نا امنی در این کشور هست و فقط هم برای زنان! دلیل علمی اش هرچه می -

 

خواهد باشد، اما به گمان من عمده علتش همین محدودیتهاست که جامعه رانسبت به چیزی که

 

انگار نایاب است حساس کرده است.

 

در هر صورت آیا این گونه امکانات خوب است یا بد؟ راباید در نظر کل جامعه دید.اما به نظرشخصی

 

من اینگونه امکانات به هیچ عنوان خوب نیست...زیرا....زیرا....زیرا....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:31 توسط ایرانی آزاد| |

سلام دوستای عزیزم.خوب هستید؟ تعطیلات خوش گذشت؟ بلاخره این تعطیلات هم تمام شد

 

با تمام حرفها و حدیثها...اونهایی که برای این روزها عزاداری کردند خدا قبول کنه خسته نباشید

 

و اونهایی هم که شادی کردن باز خدا قبول کنه شما هم خسته نباشید.

 

دیروز ما هم مثل دیگر اقلیت کشورمون رفته بودیم پی گردش و تفریح! با خانواده محترم. از

 

اونجایی که مدیریت گردش با خودم بود معلوم بود کجا رو انتخاب میکنم.و من جواهرده رو انتخاب

 

کردم مثل همیشه. به طرز عجیبی هوا دیروز خوب بود.یعنی تا قبل دیروز همش بارونی و ابری

 

بود و امروز هم ابری  بود اما دیروز آفتاب زیبایی در آسمون بود و هوا خیلی مطبوع بود. ما به

 

سمت حواهر ده رفتیم و در این سفر باز نکات جالبی دیدم..

 

از اونجایی که من هر گز در پیک نیک حجاب ندارم این دفعه هم به سبک و سیاق سابق بی

 

حجاب بودم البته دیگه بی مانتو نبودم(0برخلاف سابق) و جالب این بود که قبلا اگه از بین همه

 

 آدمهای نشسته دورو برمون فقط من بی روسری بودم این دفعه دورتادورمون خانمها که نشسته

 

بودن بی روسری بودن!!!! یک لحظه ما فکر کردیم شاید جواهر ده هم همراه دریای خزر داده شد

 

به روسیه ما خبر نداریم!!!!

 

خلاصه از هر سمت صدای موسیقی میامد و روح تازه میشد.و ماشینهایی هم که رد میشدن

 

صدای دوپس دوپسشون سکوت جاده رو بهم میزد. بعد از ناهار جاتون خالی رفتیم بالا و به

 

سمت خود جواهر ده.چون خاله فریبا تا حالا ندیده بود و من قول داده بودم بهش که میبرمش...

 

تو راه که بودیم چندین منظره جالب و بعضی تاسف بار دیدم که با عکس شرحشون میدم:

 

1- وقتی داشتم از یکی از مناظر عکس میگرفتم با صدای موسیقی و جیغ و سوت به خودم

 

اومدم و دیدم دو تا ماشین که از کروکشون یه عالم سر بیرونه رقص کنان دارن میان بالا.من هم

 

که منتظر ، فورا عکس گرفتم .وقتی ماشین نزدیکمون شد دیدم ا چه جالب سرنشینان دختر و

 

پسرن( موقع عکس فکر کرده بودم همه پسرن) و دخترا بی حجاب با موهای باز!!!!! وایساده بودن

 

یا سر شیشه ماشین نشسته بودن و میرقصیدن.به ما که رسیدن و دهان خندان و در عین حال

 

قیافه متعجب من رو دیدن برام دست تکون دادن و من هم براشون دست زدم که یکیشون گفت:

 

عکس بگیر

 

اما متاسفانه سرعتشون زیاد بود و من فقط تونستم از عقب عکس بگیرم. خلاصه در عکس اول

 

ماشین جلویی آدم وسطی یه دختر خانمه..و در ماشین دوم به جز راننده بقیه دختر بودن.

 

عکس دوم هم همون ماشین عقبی از پشت سر هست که سرنشینان خانمش روی پنجره

 

نشستن همه ماشینا براشون بوق زدن و اکثرا دست تکون دادن...بعد از اونها بقیه ماشینها هم

 

که رد میشدن اکثر خانمها بی حجاب بودن.منم که از خود اول جاده رو به بالا و همینطور وقتی از

 

جواهر ده به سمت پایین میومدیم چیزی به اسم روسری نداشتم..به معنای واقعی : اینجا

 

اروپاست!!!!

 

 

 

 

-  اول جواهرده یه تابلویی بود که عکسش در زیر مشاهده میشه.. و بعد زیر اون تابلو رودخونه...

 

شما خودتون میتونید ببینید..عکس اول رودخونه از دور کرفته شد و بعدی رو زوم کردم..

 

 

 

 

واقعا آدم دلش میسوزه که این مردم هنو زفرهنگ ندارن که آشغال رو داخل رودخونه و تو جاده

 

نریزن...واقعا این مردم تاوقتی این چیزها رو یاد نگیرن چیزی به اسم آزادی..سیاست و قانون در

 

این مملکت قابل اجرا نیست.این مردمی که میان اینورا بی سواد و بی پول نیستن همشون خارج

 

رفته اند ماشینهاشون همه آخرین مدل بود اما فرهنگ ندارن..فرهنگ ندارن.فرهنگ ندارن

 

( عصبانیتم مشخصه ها تکرار کردم)

 

 

۳-از دیگر نکات که من متاسف شدم این بود که در ده که همه خونه ها به سبک سابق است

 

مثل عکس زیر:

 

 

هتل آپارتمانی(شاید هم مجتمع مسکونی ) به این سبک ساخته میشه:

 

 

و باز جای تاسف داشت که در دل جواهر ده به جای نونوایی سنتی و روستایی نونوایی جدیدی

 

باز شده که نون لواش دستگاهی میدن..نه تنوری!!!!

 

 

 

۴- بعد از اینکه دوباره برگشتم به محلی که خانواده نشسته بودن و منتظر ما بودن شوخیها شروع

 

شد که ای بابا خدا بیامرزه...که این روزها تعطیل شد و مردم عقده هاشون رو دارن خالی میکنن.

 

بعد بابام پرسید شنبه دیگه چرا تعطیله؟ ما هم گفتیم شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) ! بابام با

 

چشمهای گرد شده پرسید: شهادت فاطمه زهرا فرداست این همه دمبل ودیمبل راه انداختن!!!؟

 

و یهو گفت: هیچکس مثل اینها نمیتونست مردم رو از عقاید و دینشون دور کنه( هر چند من

 

سخنرانی کردم که ای بابای من کجایی این مردم دور نشدن هیچ خرافات دینیشون هم ده برابر

 

شده.نبین اینجوری دارن میکنن همین الان میان واست کلی اشک میریزن که فردا شهادته...این

 

مردم متظاهر!!! و ............. و درست حرفم  ثابت شد.امروز تو لاهیجان دسته ای راه افتاده بود

 

وکلی سینه زن و زنجیر زن...مامانم گفت اینا از کجا اومدن این همه ؟ گفتم اینا همون دیروزیان

 

امروز این شکلی شدن!)

 

میدونید چرا این رو میگم؟ آخه ما اکثریت و اقلیت کشورمون معلوم نیست..همه مردم صد در صد

 

مسلمانن و صد درصد دارن به اسلام فحش میدن! همه مردم صد درصد انقلابین و صد در صد دارن

 

از انقلاب بد میگن..همه صد در صد موافق دولتن و صد در صد دارن بد دولت رو میگن.همه صد در

 

صد رای ندادن اما نمیدونم چطور این همه رای جمع شد و .........

 

همه صد در صد ................................................................

 

4- وارد رامسر شدم یه پیکان سبز نیروی انتظامی با تابلوی گشت امنیت اخلاقی داشت به یه

 

خانم تذکر میداد..مامانم گفت این خانم چادریها با اون آقاهه تو ماشینن ایراد نداره؟ منم گفتم نه

 

صیغه شدن که محرم باشن و بی اختیار یاد حرف دوستم افتادم که میگفت بعضی مراجع فتوا

 

دادن که میشه زنها در کنار مردها نماز جماعت بخونن و پرده هم بینشون نباشه اما باید فاصله

 

 587/49 سانتیمتر باشه( البته عدد اعشارش یادم رفت از خودم نوشتم. دیگه ببخشید که در

 

فتوا دست کاری کردم فقط میخواستم بگم که این علما چقدر زحمت کشیدن و با محاسبات تا

 

سه رقم اعشار رو هم حساب کردن!!!دوست جان عصبانی نشی غلط نوشتم ها!!!) و خنده ام

 

گرفت از یاد آوری این قضیه!!!

 

ولی دلم نیومد یه عکس از منظره زیبای جواهرده و کوه بیرون آمده از ابرش نندازم...من هر وقت

 

رد میشم از این قسمت عکس میگیرم.

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:59 توسط ایرانی آزاد| |
این روزها.............................

خیلی دلم گرفته....................

شاید.................................

خب بهتره بگم:

این روزها یادآور جدایی همیشگی من و مارمولکه...همون مارمولکی که من کفشدوزکش بودم!همون

مارمولکی که هرگز دوستم نداشت و من دوستش داشتم...

خیلی دلم گرفته چون این روزها بدترین خاطراتم رو به یاد میاره و من باز به یاد خوبیهاش میفتم..خوبیهای

اندکش.

شاید چون دوستش داشتم..شاید چون مهربان بود گاهی!!!! شاید چون مارمولک بود..مارمولک من!

شاید چون گاهی نگاهش از سر دوست داشتن بود و نمیدانست...شاید چون دلش میخواست و او

نمیخواست!

این شعر "یغما گلرویی" که "رضا یزدانی" در آلبوم "پرنده بی پرنده" خوانده( من قراره تمام شعرهای این

البوم رو اینجا بنویسم) رو چون دوست داشت و من هم دوست دارم تقدیم میکنم به

مارمولکی که هیچوقت کفشدوزکش رو دوست نداشت!



توی کافه نادری ،کنج همون میز بلوط

دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مث قدیم

شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن

ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز

هم تو تابستون داغ هم توی پاییزای سرد

تابلوی بسته و باز پشت شیشه در و

بعد رفتن ما کافه چی وارونه میکرد

چشمک ستاره ها رو میشمردیم یادته

واسه تنهایی شب غصه میخوردیم یادته

من مث سایه تو ،تو واسه من مث نفس

هر دومون برای همدیگه میمردیم یادته؟



دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شب

دل دیونه من هی قدماتو میشمرد

کوچه ها رو رد میکردیم تا خیابون بزرگ

عطر ناب تو من و تا آخر دنیا میبرد

حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمیزنه

حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه کافه نیست

دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره

هیچکسی مث من از نبودنت کلافه نیست

چشمک ستاره هارو میشمردیم یادته

واسه تنهایی شب غصه میخوردیم یادته

من مث سایه تو ،تو واسه من مث نفس

هر دومون برای همدیگه میمردیم یادته؟

هنوز منتظرم

توی کافه نادی

کنج همون میز بلوط

دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن


روزی که برای اولین بار با شکوفه و مهدی رفتم کافه نادری یادم نمیره که مارمولک زنگ زد..تهران بود اما

نیامد! و تا گفتم کافه نادریم گفت:دو تا صندلی لهستانی؟ گفتم نه...اونا پر بودن!

من نزدیک میزی که میگفتن مال شاملو نشسته بودم..سر میز شاملو یکی بود به نظر نویسنده میامد...

میز هدایت هم.................

تازه داشتن حیاطش رو درست میکردن تا مث قدیما تابستونها میز بچینن و .....................

تازه داشتم خودم رو آماده میکردم که برم تو تابستونش بشینم تو حیاطش به یاد تمام اونهایی که از اونجا

قلمهاشون رو تیز کرده بودن....به یاد تمام تفکراتی که شکل گرفت به یاد تمام میتینگهایی که..........

اما......

و حیف..حیف که این کافه هم رفت تو قصه ها..... رفت و رفت تا کم کم از یادها بره....


البته باید اعتراف کنم که این شعرها فقط و فقط با صدای رضا یزدانی و با آهنگی که خونده ارزش شنیدن

داره...یعنی حس نوستالژیش فقط با شیندن آهنگش بهت دست میده نه با نوشتن شعرش...چون به

موقع صداش ریزه و به موقع بم..به موقع سبک راک میاد و به موقع داد میزنه...به موقع .......و تمام اونها

تو رو میره تا

خیابون بزرگ
!!! چهارراه استانبول...روبروی سفارت انگلیس....هتل نادری....کافه نادری ...

میزهای بلوط
و صندلیهای لهستانی...گارسونای قرمز پوش...که هر میزی مال یکیشونه...هر چی

بخوای برات میارن و پولشم اونها ازت میگیرن..مودب و موقر...اگه حال داشته باشن..اگه خیلی خلوت باشه

میشینن برات خاطره میگن.از همون موقعها که اونا جوون بودن و هدایت میامد و شاملو و آل احمد....

مصدقی ها و توده ای ها...پان ایرانیستها و جبهه سومیها....

قهوه چی ارمنی
...که اگه خیلی مشتریش باشی سر میزت میاد و فال قهوه ای میگیره که خودت

میمونی از اون فال که چقدر دقیقه!!!

موهاشون و اونجا سفید کردن...کافه رو با عشق دوست داشتن..راستی الان کجان؟ حالا که دیگه کافه ،

کافه
نیست!!!؟

______________________________________________________________________________

پ.ن:یه کم دیگه مسلط به کارهای وبلاگی بشم شاید آهنگهاشم بذارم..اونوقت خودتون متوجه میشید

که چقدر تاثیرش متفاوته

پ.ن: این خبر بد رو الان ساعت 2:20 شب شنیدم..." نادر ابراهیمی هم رفت پیش خدا"
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:35 توسط ایرانی آزاد| |
بارون بلاخره با ما آشتی کرد...همینجور میباره و همه چیز رو تازه میکنه...و من لذت میبرم از این

بارش!

نمیتونم حسم رو از این بارون بگم...امروز ساعتها زیر این بارون زیبا رانندگی کردم.از ساعت ۵:۳۰

تا ۱۰ شب. بدون وقفه...دلم میخواست به جای رانندگی زیر بارون راه میرفتم اما حیف که تنها بودم.

زیر بارون راه رفتن رو با معشوق دوست دارم.معشوقی که هرگز نبوده و نیست و نخواهد بود.هرگز

حس زیباشو لمس نکردم ولی میدونم حس زیباییه...زیر این بارون ..................

اما یکی دیگه از زیباییهایی که حس کردم امروز زیبایی احساس آزادی بود...امروز کلا هنجار شکنی

کردم.اول ساعت ۹:۳۰ شب رفتیم تو یکی از معروفترین رستورانهای سنتی جاده خمام و ماشین

رو که پارک کردم از نگهبان پرسیدم به دخترها بدون همراه مرد قلیون میدید؟ و اونم گفت بعله شما

بفرمایید. دوستام میگفتن بابا اینها به ما قلیون بدن طور دیگه ای به ما نگاه میکنن و یکی از دوستام

یادآوری کرد که یکبار دیگه تنهایی رفتیم قلیون کشیدیم و چه لقبی رو بلند به ما نسبت دادن وقتی

داشتیم از رستوران خارج میشدیم. اما من دلم میخواست به هیچی توجه نکنم.دلم میخواست

برای دل خودم زندگی کنم حتی اگه بگن که..................

و وقتی قلیون رو آوردن و من سرمای بیرون و هوای بارونی  رو حس میکردم و قلیون میکشیدم به

این فکر نکردم چی ممکنه در موردم بگن! اصلا مگه مهمه!!! خلاصه تا ۱۰:۳۰ شام وخوردیم  قلیون

رو کشیدیم و قصد رفتن کردیم.دوستم رو در رشت پیاده کردم و از رشت تا لاهیجان لذت آزادی رو

چشیدم....چه جوری؟

روسریم رو برداشتم.موهام رو باز کردم. و به رانندگی در زیر بارون با سرعت ادامه دادم...به صبا

گفتم: یه لحظه روسریتو بردار ببین چه حس خوبیه! میدونی ممنوعه و در جای ممنوع این کار رو

بکنی خیلی بیشتر میچسبه! صبا هم برای چند دقیقه روسریشو برداشت و دقیقا همون حسی

 و داشت که من داشتم...

بعد شیشه رو پایین آوردم و دستم رو بردم بیرون و گذاشتم اون بارون زیبا روی دستام بشینه!!!

و بعد داد زدم(من با این داد زدن کلی حال میکنم انگار تمام دردهای زندگیم میریزه بیرون...)

سرم رو بیرون هم بردم و نیمی از موهام هم هوا خوردن هم آب! اونم در فضای باز.....

خلاصه تا لاهیجان بدون روسری رانندگی کردم....بدون اسارت! موهام هوا خوردن...اونم در جایی

که هوا خوردنشون ممنوعه..این بی حجابی از همه بیشتر میچسبه..از همه بی حجابیهام...

از مهمانی رفتنها و عروسیها!!! این حس زیبایی بود ..ای کاش یه روزی....................

دلم میخواست همونجوری میرفتم تو جاده شیخ زاهد که الان بینهایت زیباست راه میرفتم.اما دیگه

ساعت ۱۲ شب شده بود و این هنجار شکنی دیگه راه نداشت!همینکه من میتونم تا ۱۲ شب بیرون

باشم خیلیه..میدونم بسیاری از دخترها این آزادی رو ندارن..این حداقل آزادی رو!

جای همه خالی امروز برام یه روز تازه بود!

* راستی یه هنجار شکنی هم از دوستام شنیدم!!! تابستون گذشته دوستای من با لباس دو تیکه

شنا در ساحل دهکده ساحلی به مدت ۳ روز  در ظهر آفتاب گرفتن و شنا کردن!!!! من وقتی شنیدم

فقط براشون دست زدم..جراتشون زیاد بود!! آخرین روز فقط وقتی در دریا بودن و شنا میکردن مامورها

اومدن و برادرشون تا دید مامورها دارن میان پرید تو آب و لباسها رو به دخترا رسوند و وقتی بیرون اومد

مامورها گفتن به ما گزارش شده که اینجا خانمها با مایو هستن! !!! اما هر چی گشتن خانمهای با

مایو رو پیدا نکردن بلکه همه با مانتو توی آب بودن و آقایون مامورها دست از پا درازتر برگشتن!

شاید خیلی ها بگید این ها بی بندو باریه...شاید برای یلی ها اینها...............اما به نظرم اینها

آزادی فردیه....طبیعیترین حق یک انسان.....و من این دوستهام رو برای اینکه از طبیعیترین حقشون

خواستن استفاده ببرن حتی برای یه لحظه، تحسین میکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و صبح بخیر..حیفم اومد این رو ننویسم/.با اینکه هنوز پست قبلیم رو کسی نخونده!!!

و در واقع به فاصله ۶ ساعت دارم پست جدید میذارم..اما این رو باید مینوشتم:

دیروز دختر دختر خاله مامانم و پسرخحاله هام تو راه تهران به شمال بودن.از جاده قزوین -

رشت هر کدوم هم با ماشین خودشون.خاله فریبا ساعت ۱۲:۳۰ راه افتاده بود و امیر و کاویان

ساعت ۱ساعت ۴ هنوز قزوین نرسیده بودن! البته همه میدونن که تعطیلی ۱۴-۱۵ خرداد همیشه

مسافرت طولانی در پیش داره ولی بنا به عادت هر ساله بیشتر از ۱۰ ساعت تا بحال کسی

نمونده بوده تو جاده..توی جاده قزوین -رشت بیشترین موندگاری ماشینها زمان برف بوده که تا

دوروز سه روز هم کشیده شده! اما برای تعطیلات عید یا خرداد! نهایتا ۱۰ ساعت بوده اونم در

بعضی ساعتها!

تازه باید تفاوت رو هم دید در عید جاده دو طرف شلوغه.یعنی هم مردم به سمت تهران میرن

هم تهرانیها به سمت شمال میان اما ۱۴-۱۵ خرداد اکثرا فقط به سمت شمال میان

خلاصه تا صبح ما در استرس بودیم چون همه موبایلها شارژشون تموم شده بود و دسترسی

به هیچکدوم نداشتیم.خاله فریبا یه خونه تو کوچه ما داره که ما هی میرفتیم اون و نگاه میکردیم

که اگه چراغش روشن شد بفهمیم رسیدن اما خبری نبود.خلاصه صبح علی الطلوع خاله خودم

زنگ زد و خبر داد که بچه ها ساعت ۶ رسیدن!!!(یعنی ۱۷ ساعت)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و الان خاله فریبا زنگ زد که ای خدا بیچاره شدیم ساعت ۳ رسیدیم(یعنی ۱۵ ساعت)

و بعد شروع کرد از این مسافرت عجیب غریب حرف زدن . من اول گفتم خاله عادی بود...معلوم

بود تعطیلیه همه میان اینوری.اما بعد دیدم راست میگه اینها همه تعطیلات میان اینجااز عید

گرفته تا ۱۴-۱۵ خرداد تا بحال اینجوری نبوده! بعد گفت ما ساعتها وایمیستادیم تو هر قسمت

و مردم همه با هم حرف میزدن.گفت مثل اینکه جاده رو از عمد بسته بودن!!! گفت یه چند نفر

میگفتن که وقتی اعتراض کردن به این وضع جاده مامورها گفتن: چون شما امام رو تنها گذاشتید

!!!!!!!!!!! اینجوری واستون زهر شد!!!!

(راست یا  دروغش پای همون مردم ) ولی انگار واقعنی جاده رو از عمد بسته بودن و در رفت

و آمد اختلال ایجاد کرده بودن!چون به شدت بی سابقه بوده!

آهان فقط یه بار دیگه اینجوری شده بود(تازه بازم نه به این شدت) باز اونم وقتی بود که جاده هراز

و چالوس بسته بود و همه از اینور رفت وامد میکردن اما اینبار که اونها هم بسته نبودن!!!حالا

اونجا چه خبر بود خدا میدونه چون حجم مسافر به اون سمت بیشتره...تا گیلان!

اما از نکات جالبی که خاله تعریف کرد: صفهای طولانی دستشویی در قهوه خانه ها!!!

(۱ ساعت در صف برای رفتن به دستشویی منتظر موندن!!!!)

تمام شدن غذای قهوه خانه های بین راه!!!!!

دعوای مردم با راهدار ها

تو سر و کله زدن خود مردم با هم

زیلو پهن کردن وسط جاده و دور هم نشستن!!!!!!!!!

فحش دادن به هفت جدو آباد تمامی...................

بزن وبرقص!!!!!!!(این دیگه آخرش بوده..خاله میگه چند قسمتی کنار جاده که مجبور بودیم

چند ساعت بمونیم تا جاده باز بشه ماشینها ظبطهاشون رو روشن کرده بودن و همه زن و مرد

میرقصدن.دست میزدن.و بقیه ماشینها هم با بوق همراهیشون میکردن.خاله میگفت نمیدونی

چقدر رقصیدن.عین زمونهای قدیم.یه عده رو زمین نشسته بودن و یه عده میرقصیدن و بقیه هم

دست میزدن اونم نه ۱۰ دیقه بالای چند ساعت!)

خاله میگفت مجبور شدن از داخل یه رودخونه رد بشن که برن جاده در دست ساخت و مقداری

رو از اونجا برن برای همین نسبت به بعضیها چند ساعتی زودتر رسیدن!!اما تو همون جاده در

دست ساخت دچار مشکلات عدیده شدن!

اما شاهکار داستان این قسمته که میخوام بگم.معلومه یک سری از ماشینها در داخل تونل

چندین ساعت ایست کامل داشتن ویه آدم با ذوقی از این ساعتهای طولانی حبس در تونل

استفاده کرده و حالا با چی نمیدونم ولی دیوارهای تونل رو نقاشی کرده و نقاشی های خوشگل

کشیده و بعد گوشه کنارش نوشته:

نفرین شدگان ۱۴ خرداد!!!! حبس به مدت ۵ ساعت در تونل!!!!!!!

و چندین جا نوشته بود نفرین شدیم...نفرین شده ایم....و ....................

خداییش خاله که این و تعریف کرد کلی خندیدم...آدم با ذوقی بوده!!!

خلاصه دلم نیومد این رو باهاتون در میون نذارم احتماالا به زودی این جملات پاک میشه اما

خداییش باحال بودا نه؟فکر کنید یه آدم با چه ذوقی تو اون هوای آلوده تونل میره نقاشی میکشه

و همچین جملاتی مینویسه(البته من همه جملاتش رو نمیدونم خیلی بیشتر از اینها بود اما

با این حال کردم)

و اما از الان به کسانی که در سال آتی میخوان از تعطیلات فرحبخش ۱۴-۱۵ خرداد استفاده

ببرن یادتون باشه که نفرین میشوید!!!!

پی نوشت: الان مامانم گفت که خاله گفته شارژ تموم نشده بوده موبایلا رو از کار انداخته بودن!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط ایرانی آزاد| |
خوب اینکه چطور شد که من انقدر زود آپ کردم بر میرده به یه دوست که با یه سری

چیزها من رو سرمست کرد و از بس الان مستم!!! که خودم هم نمیدونم چرا باز دارم

مینویسم

دوست دارم یه عالم شعر اینجا بنویسم اما به دلایلی نمیشه..اون شعرهایی که

دوست دارم رو شاید یه وقت دیگه بذارم.اما از اونجایی که به شدت دلم میخواد

بنویسم یه شعر از یغما گلرویی که توسط رضا یزدانی در آلبوم پرنده بی پرنده

خونده شده مینویسم. الته خیلی وقته که میخوام آهنگهای این آلبوم که چند

سال پیش به بازار اومد و متاسفانه آنطور که شایسته بود استقبالی ازش نشد

رو بنویسم اما فرصتش جور نشد....

هر چند این شعر با اون شعرهای نابی که من الان دلم میخواد برابری نمیکنه

اما کلا شعرهای یغما گلرویی هم قشنگه:

تبسم نقش نیرنگه

من از شب شاکیم ای یار

طلوعم رو تماشا کن

من و دست غزل بسپار

من و پاکیزه کن از خواب

از این لکنت، از این تکرار

رها کن آرزوها رو

از این زندان بی دیوار

چه ناباور چه درد آور

سکوتم بی نهایت شد

چه غمگینانه عشق ما

دچار رنگ عادت شد

امشب به تو رو کردم

ای یار صدا مرده

تو صبح دل آرایی

من شام دل آزرده

امشب به تو رو کردم

ای خاطره جاری

تو هق هق دریا وار

من شبنم بیداری

من از بند نفس جستم

حسابم با خودم پاکه

میان گود فریادم

سکوتم گُرده بر خاکه

یه زخم تازه کم دارم

برای باور پاییز

خرابم کن که دلگیرم

از این آبادی پرهیز

من و تا گریه یاری کن

حریص امن آغوشم

من و بشناس که از یاد

همه دنیا فراموشم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:57 توسط ایرانی آزاد| |
پ.ن: امیر عزیز من غیب کردن بلد نیستم. پست دیروزی که نوشتم خیلی معمولی بود

قضیه شد همون ترسی که گفته بودم.پاکش کردم بعد پشیمان شدم.و امروز دوباره یه

پست معمولی گذاشتم.دیروزیه باز یه نموره بهتر بودا!! من میدونستم این ترسم کار

دستم میده!!!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

سلام خوبید همه؟ ertehally day!!!بهتون خوش گذشت!! ای وای ببخشید خوش که نه!!

منظورم اینه که حسابی عزاداری کردید؟دسته راه انداختید؟علمهای بزرگ درست کردید؟

(آخه اینجا تو شهر ما کلی دسته راه افتادو علم راه افتادو سینه زنی و زنجیر زنی بود) 

تهرانیها پای پیاده رفتید تا مرقد مطهر؟!!البته مرقد که چه عرض کنم گنبد و بارگاه!!!

راستی میدونستید حاجتم میده!!! نمیدونستید؟ پس واسه چی ضریح درست کردن به

اون خوشگلی؟ واسه اینه که شما نذر کنید پول بندازید بعد هم حاجت بگیرید بابا

ناسلامتی امام هستن! درست عین ۱۲ امام دیگه چه فرقی داره؟ تازه خیلی هم بالاتر!!

تازه معجزه هم میکنه!!! درست کاری که اخلافش کردن! نون نفت سر سفره مردم آوردن

دیگه..بابا مگه کورید؟ از همون اول که پای مبارک به ایران رسید همون موقع که از عشق

ایران نمیدونست چی کار کنه داشت واسه ایران پرپر میزد!! نفت سر سفره هامون اومد

تا حالا!!! آب و برق که مجانی مجانی!!! تازه مشت محکم هم زدیم به دهان استکبار!!!

رای مردم هم دیدید که مگه نه؟ تازه از اول هم با دولت موقت مخالف بودن والله!! اونا که

نمیفهمیدن که!!! اونا که آدم نبودن!!! اونا که دموکراسی سرشون نمیشد!!!

تازه ما که نمیفهمیم ایشون واقعا بزرگ بودن...خودشون تقصیر نداشتن اگه حکم اعدام

دادن مهر و امضاشون جعل شد!وگرنه اعدام کجا بود؟ نمیدونید که چقدر ازشون سوء

استفاده شد و میشه..نمیدونید چقدر به اسمش کارها کردن!! خودش که نمیتونست

جلوشونو بگیره مردم باید بفهمن که دروغه این چیزهای بدی که میشنون!!!

خلاصه خدا بیامرزدشون...از این آدم معصومتر، بهتر، بزرگتر،با شرفتر،سالمتر، با سوادتر،

رهبر تر دنیا به چشمش ندیده...زنده باد ما ایرانیها که هر چی داریم از موهبت رهبری

مثل ایشون داریم.

خب من هم امروز مثل دیگر ایرانیها یه نموره عزاداری نمودم البته ایشون کجا و ما کجا!!!

لایق این نیستم که خاک پاک حرمشون رو ببوسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش افتادم برای هزارمین بار به جون اتاقم!! آخه من نمیدونم چرا همش اینجوریه!! هزار

بار برگه ها و نوشته ها و برگه های شرکت و فیلمها و هرچی که دارم رو طبقه بندی میکنم

اما باز وقتی دنبال یه چیزیم پیدا نمیشه..خلاصه افتادم به جون اتاق و هرچی کاغذ ماغذ

داشتم جمع وجور کدرم تو فایلهاشون گذاشتم.بعد طبق معمول با برادرم دعوا کردیم.طبق

معمول به بابا زنگ زدم و ازش خواستم تکلیف من رو تو این خونه مشخص کنه.طبق

معمول تهدید کردم که میرم از اینجا!!! طبق معمول کلی اشک ریختم.بعد بابایی بیچاره

اومد خونه که ببینه قضیه چیه...بعد نمیدونم چرا هر وقت میاد ما ساکت میشیم!!!(اصلا

ابهتش نیستا دیگه نای جنگیدن و دعوا نداریم) بابا هم که اینجوری دید پرید تو کتابخونش

و کتابهاشو درست کرد.از یه هفته پیش داره تنهایی این کارو میکنه حرف هم گوش

نمیکنه! خلاصه منم که حسابی خودم رو برای دادو بیداد و خط و نشون آماده کرده بودم

دویدم رفتم پایین تو کتابخونه و اول از اینکه به به چه خوب شد اینجوری شد و مرتب شد

حرف زدم..بعد یه کم نظر دادم.بعد ازش خواسنم لیست کتاباشو بده برم تو کامپیوتر براش

بریزم و حسابی وقتی نشون دادم که اومدم برای کمک!!! یهو سر صحبت و کشوندم که

تکلیف من باید مشخص بشه این پسرت اعصاب برام نمیذاره و گله و گله و اشک!!! ابابا

هم فقط نگام میکرد و هیچی نمیگفت!

خلاصه بعد از اینکه حسابی خط و نشون کشیدم و گفتم اگه اینبار هم کاری نکنی به خدا

میرم جایی که پیدام نکنی آخرشم گفتم من دیونه رو میشناسی جدی اینکارو میکنم!!!

خلاصه کلی غر زدم بعد برای اینکه بیرونم نکنه رفتم رو نردبون و چند تا قفسه کتابهارو براش

خالی کردم زیرشون رو که کلی خاک گرفته بود تمیز کردم و خودم که فکر میکنم کاری نکردم

اما بابا که اومد بالاواسه ناهار گفت: امروز ۵۰ درصد کار جلو افتادم به خاطر کمک مرمر!!!!

خلاصههههههههههههه بعدش اومدم تو اتاق و افتادم به جون cd هام!!!هر چی موزیک و

فیلم داشتم لیست برداری کردم.و خودم کف کردم!!! من ۹۱ عدد فیلم دارم خودم

نمیدونستم( تازه کُلیش دست دوستامه که نمیدونم کدوم به کدوم دست کیه؟البته چند

تایشو میدونم)

خلاصه کلی ذوقیدم و البته کلی هم حرص خوردم چون خیلیهاشون که رفته بودن امانتی

و برگشته شدن با کلی خط بوده و حتی یکی دوتاشون دیگه کار نمیکنه!!! خداییش آدم

حرص میخوره خب من خودم خیلی حواسم به cd dvdهام هست..حالا cd ها به جهنم

همه قراره تبدیل به dvd بشن اما dvd هام بعضیهاشون خیلی خط داشتن که دارم دق

میکنم...فقط بدونم کدومشون این کارو کردن دیگه فیلم نمیدم بهش!

خب دیگه در این روزهای تعطیلی حال ندارم چیز بهتری بنویسم. just for fun

فعلا برم یه کم دیگه عزاداری کنم....شما هم همین کارو کنید...گریه اصلا فراموش نشه!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:43 توسط ایرانی آزاد| |
سلام...سلام فراوان به همه دوستان عزیز در این عالم مجازی که از هر چی عالم حقیقی

هست به من نزیکتر و دوست ترند!!!

 

از اینکه ک هفته ای است فرصت سر زدن به دوستان رو نداشتم عذر میخوام..در این

مدت خیلی از دوستان به روز شدند و من فرصت نکردم بخونم..و نظر بذارم.برای اینکه

در تهران بودم و خب دسترسی به نت برام خیلی راحت نبود.

البته هنوز در تهرانم اما از اولین فرصت استفاده بهینه میبرم تا بتونم بنویسم و بخوانم!

مطلب قبلی من بحثهای زیادی رو شکل داد...بحث بین سه نفر از کسانی که به شدت

به فکرشون ،فهمشون و درک و سوادشون ایمان دارم. و هر کدام نکته های زیبا و تازه ای

رو برای من داشتند و امیدوارم برای همه دوستان داشته باشند!

اما این کار من رو مشکل کرد چون میترسم..میترسم نتونم توقعات دوستان رو  در نوشته

هام برآورده کنم.میترسم پست امروزم خیلی ضعیف باشه و اثر پست قبلی رو بپوشونه

اما باز از اونحایی که دوستای خوبی دارم میدونم که با تمام این ترسها شما من و تنها

نمذارید و در هر چه بهتر شدن این وبلاگ با نظرات سازنده و خوبتون کمکم میکنید

و حالا بریم سراغ.................


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط ایرانی آزاد| |
چند هفته پیش صبا زنگ زده بود و یعد از صحبت از اینور و اونور گفت: میدونی الهام دماغش

رو عمل کرد!!!!! و من متعجب شدم.دوروز بعدش الهام رو دیدم و مطمئن شدم دماغش رو

عمل کرده.خلاصه به صبا گفتم که دیدمش و هر دو فقط سوال کردیم: چرا عمل کرده؟؟

البته چراش معلومه! ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:38 توسط ایرانی آزاد| |
سلام.شبتون بخیر...با این روزهای نیمه گرم چه میکنید؟ ما که در بی آبی(بدلیل عدم بارندگی) 

و بی برقی (به دلیل نامعلوم)به سر میکنیم.راستی امروز یه زلزله اومد و رشت لرزید لاهیجان

نلرزید!! مثل اینکه زنجان هم لرزیده امیدوارم مرکزش هرجا بوده خسارتی به بار نیاورده باشه!

بگذریم بریم سر اصل مطلب:..........


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستای عزیز و مهربونم که انقدر به من لظف دارید و برای احساسات من این همه

نظر گذاشتید.پنجمین روز آخرین ماه بهار هم داره نفسهای آخرش رو میکشه و ما رو به

سمت یک روز پیر شدن میبره! این که پیر میشیم بده یا خوب؟ از دید مثبت نگاه کنیم یک

روز دیگه فرصت استفاده از لحظه های ناب این دنیای زیبا رو داریم و یک روز به تجربیات

زندگیمون اضافه شده و یک روز قدم برای هدفهای متعالی برداشتیم.

امیدوارم روز به روز پیر تر سنی بشیم اما جوونتر تجربی و فکری!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط ایرانی آزاد| |
و امروز یه جمعه دلتنگ بود.....

دلم بسیار تنگ بود...

برای یک عشق!!! عشقی که دیگه ندارم..دلم برای یک ابراز احساسات تنگ شده

دلم برای یک آغوش گرم....یک بوسه شیرین،یک نوازش عاشقانه تنگ شده

دیگه کسی و دوست ندارم و این درد بزرگیه....

این همه احساس که سرکوب میشه چون کسی نیست که براش بگم

از عشق، از نیاز، از محبت، از تنهایی

کسی نیست دلم براش تنگ بشه و زنگ بزنم بگم: وای دلم تو رو میخواد!

و من تنهام....تنهای تنها!

واقعا چرا هیچکس رو ندارم که دوستش داشته باشم؟

چرا تمام شد تمام عشقم!

دوست دارم یه آدم خیالی با تمام چیزهایی که میخوام الان تصور کنم که دوستش دارم!!!

کار من شده خیالبافی!!! پس نامه دلتنگیمو مینویسم برای اون که................

 

سلام عزیزم............

امروز دلم برات تنگ شده بود!

امروز هوا اینجا خیلی خوب بود..یه هوای بهاری رمانتیک...حیف که تو نیستی!

آخ اگه بودی!! دست تو دستت راه میرفتم..از تمام خیابونهای پر درخت رد میشدیم...

جاده شیخ زاهد و میرفتیم تا ته!! غروب رو با هم تماشا میکردیم..بعد میرفتیم یه جای دنج!

از همونجاها که خوب بلدیم.....میرفتیم مینشستیم تو سکوت و زیر سایه درخت

آخ نمیدونی چقدر دلم امروز تو رو خواست!

دلم تو رو خواست و نگاهت

دلم بغلت رو خواست

ای کاش بودی سرت رو میذاشتی رو پام و با موهات بازی میکردم...دستت رو میگرفتم و

گرمای دستم رو به گرمای دستت اضافه میکردم..

ای کاش بودی و لبهام و رو پیشونی بلندت میذاشتم!و هر چه عشق بود با بوسه به تو

هدیه میکردم...

میبینی انقدر دلم برات تنگ شده که حیا رو گذاشتم کنار دارم جلوی همه دوستام از عشق

و عشقبازی میگم...از احساس دوست داشتن و از بوسه و آغوش!!

خب آخه شاید بقیه ندونن چقدر سخته دوری از تو! آخه شاید بقیه حس زیبای عشق و

درک نکردن

شاید بقیه ندونن بوسیدن کسی که دوستش داری چقدر دلچسبه

شاید هنوز حیلی ها ندونن در آغوش معشوق بودن، نوازش کردن و نوازش دیدن چه رویایی و

دلنشینه!

اما من و تو که میدونیم مگه نه؟ راستشو بگو، تو هم دلت برای من تنگ شده بود؟

اصلا تو میدونی دلتنگی چیه؟ یا مثل خیلی مردهای دیگه از دلتنگی بویی نبردی؟

اما نه!! تو فرق داری...تو میدونی عشق چیه، احساس چیه...تو بارها و بارها بهم گفتی

دوستت دارم.....تو بارها و بارها من و با عشق بوسیدی  ....بارها من و آروم بغل کردی و

صدای قلبت رو شنیدم که میگفت دوستت دارم

 

عزیزم منم دوستت دارم دلم برات تنگ شده!!!! ای کاش الان پیشم بودی!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسبب نوشتن این متن سعیده عزیز بود با کامنتی که درتازگی گذاشت و شعر نابی

که از شاملو نوشت..اونم دلش تنگ بود از جنس من یا نه نمیدونم! اما.................

 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط ایرانی آزاد| |
 

درست ۱۱ سال پیش بود.انگار همین دیروز بود.خودم را برای اولین بار رای دادن و سهیم بودن در

آینده کشورم آماده میکردم.پدرم برای اولین بار بعد از انقلاب تصمیم داشت رای دهد و این برای من

که پدر یک سیاست دان به حساب میامد یعنی خیلی!!! .........

                                یکی از عکسهای انتخاباتی محمد خاتمی 76


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط ایرانی آزاد| |