تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

باور کردنش هنوز مشکله...مردی دیگر از هنرمندان به دیار باقی شتافت! و آنهم بزرگی چون:

خسرو شکیبایی





بسیاری از هنرمندان محبوب را از دست دادیم و من برای همه آنها غصه دار شدم..اما برای خسرو

شکیبایی درست مانند عزیزترین هایم گریستم و میگریم....

سینما را با شکیبایی شناختم....فیلم خوب دیدن را با فیلمهایی که او هنر نمایی کرد یاد گرفتم..

و بازیگری را.....زیبایی بازیگری را....این هنری که تمام و کمال در او بود و بس!

باور نمیکنم. نمیخواهم باور کنم...خسرو شکیبایی که 10 سال تمام دیوار اتاقم مزین به عکسش بود .

تمام فیلمهایش را داشتم....خسرو شکیبایی که صدایش آرامش بخش من بود وقتی میخواند: "ملالی

نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن پریشانی بی سبب می گویند"

نه نمیخواهم باور کنم او هم دیگر نیست....

فقط صدایش در گوشم میچید و صحنه ای از فیلم مراسم گزارش فیلم وقتی برای فیلم "یکبار برای

همیشه" برنده جایزه شد.. کارم این بود هر روز 10 دقیقه آخر فیلم رو ببینم. وقتی اسمش رو صدا

کردند و بروی سن آمد. وقتی خواست دست عزت الله انتظامی را ببوسد و او نگذاشت. و وقتی بعد ار

10 دقیقه تشویق بی وقفه سری تکان داد و تا گفت سلام با همان سوت مخصوص صداش که بر روی

حرف س مینشست دوباره تشویقها شروع شد و من هم همراهی میکردم....و وقتی نگاهی به

تندیسش انداخت و  گفت: داغه!!! و دستهایش شورع به لرزیدن کرد و آنجا هم نشان داد که عجب

بازیگری است...

تمام نقشهایش در جلوی چشمم میرود هامون،بانو، یکبار برای همیشه، کیمیا،پری،کاغذ بی خط و ......

حتی فیلمهای ضعیفش که او قوی بود...

وای خدایا باورم نیست که او  مرده باشد! هرچند که هنر مند نامیراست اما...................


گریه امانم نمیدهد... دوست دارم برای مراسمش بمانم...تنها کاری که میتوانم بکنم. برای این همه

چیزی که از او در عرصه سینما و فیلم آموختم...برای تمام نوجوانی که با او زندگی کردم.برای تمام

هنرهایش برای تمام عشقی که به او داشتم..

اما....درس و کار انگار نمیخواهد من در عزای عزیزترین انسان غیر فامیلم بمانم....هرچند شاید ماندم....

شدیدا بهم ریخته هستم...گریه هم حتی آرامم نمیکند باور نمکنم ..باور نمیکنم...

خسروی عزیز.....تو هم رفتی ....بی حرفی حتی....هنرت را بردی برای آن دنیایی ها....بازی کن برای

خدا از مردمان سرزمینت....سرزمین سبزت.....بازی کن تمام نقشهای جهانیان را..اما این رسمش نبود....


حالا واقعا باید فقط بگویم: ملالی نیست جز................................................


خسروی عزیز...خسروی نازنین...شکیبایی مهربان و دوست داشتنیم...روحت شاد...
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:15 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان عزیز و مهربون وبلاگی....خوبید؟

از این همه لطفتون ممنونم. متاسفانه تلفن اتاقم به علت بدهی قطع شده و حقیقتا دیگه پول ندارم بدم بابت

تلفن!!! و تا آخر تابستون که بتونم پولهام رو جمع کنم و بدیهم رو بپردازم به نت دسترسی ندارم.

البته چون آخر هفته ها تهرانم و معمولا منزل فامیل..و اینجا هم نت هست ممکنه بتونم یه سری به نت بزنم.

اگه بتونم در طول هفته مطالبم رو آماده کنم که نوشتنشون وقت نگیره احتمالا از این به بعد آخرای هفته هفته

ای یه بار آپ میکنم.اما چون مطمئن نیستم قول نمیدم.و قول هم نمیدم بتونم هر هقته به همتون سر

بزنم..امبدوارم شرایط من رو درک کنید. راستش نمیدونم از چیا دیگه بنویسم. انقد معضل داریم

کهنه تازه و تازه تازه!!! که هر چی بنویسیم کمه...

فعلا برید به سوتی بزرگ بیاندیشید...

سه تا موشک هوا کردیم که واسه بروبچه های ما چیزی نیست!!!(ز سخنان گهربار حضرت احمدی نژاد در

شبکه یک دو شب پیش)

این آقایون چندین بار فیلمش و پخش کردند که در این فیلم سردار معظم زارعی(همون که امر به معروف و

نهی از منکر بانوان رو به ظریقه خاص بر عهده داشته و الان آزاده) بعد معلوم شده این فیلم مال سری قبل

بودده(یعنی شاید اصلا موشکها هوا نرفته باشن و فلیمهای نشان داده شده مال دفعات قبله!!!

البته شاید هم انجام شده و سردار زارعی هم حضور داشته آخه ناسلامتی ایشون موشک خوب هوا میکنن!!!

راستی یادتونه یه چند باری در مورد اعدام نوشته بودم؟ نوشته بودم که انقدر این روزها اسم اعدام رو میشنویم

که به مرور برامون عادی میشه؟ بلاخره این فاجعه اتفاق افتاد ..در حالیکه تمام جهان پیش به سوی برداشتن

قانون اعدام یا همون death penalty پیش میره...کشور ما با فتخار روز به روز بر  جرایمی که حکم اعدام

شاملشون میشه اصافه میکنه..اراذل و اوباش(که معلوم نیست دقیقا کیا هستن؟) وبلاگنویسهایی که فساد

و فحشا رو ترویج کنند و سایتهای غیر خلاقی راه بندازن و .....اعدام میشوند..

حالا واسه من جالبه که انقدر امنیت مردم مهمه و این اعدامها صورت میگیره چطوره که برای اون سری آدمهای

که قتلهای زنجیره ای راه میندازن(آخرین نمونش مردی در کرج که 8 تا زن رو بعد از تجاوز کشته) کلی مراحل

طی میکنند تا حکم مثل اعدام صادر بشه؟ اصلا چرا بعد از خفاش شب نتونستن امنیت رو برای زنان جامعه

فراهم کنند تا باز شاهد این قتلها نباشیم؟ اونوقت دم از امنیت میزنند؟

اونوقت جناب احمدی نژاد که نمیدونم از کدوم مرکز آماری ، آمار و اطلاعات میاره اعلام میکنند که کشور ما

خیلی امنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته آقایون حق دارن امینت در صورتی ایجاد میشه که زنها روسریهاشون سرشون باشه..تو خونه باشن..

موهاشون دیده نشه.دست و پاشون دیده نشه و ....... یعنی اصوال اگه زنها نباشن امنیت خود به خود ایجاد

میشه.!!!! من نمیدونم تو آمریکا که اونقد هم آزادی هست و همه زناشم فاسدند!!!!!!!!!!!!!!! چرا از این خبرا

کمتره(جمعیتش رو در نظر بگرید و اینکه مردم مجاز به نگهداری از اسلحه هستند با احتساب این مسائل به

نظرم آمار جنایاتش کمتر ز ایرانه!!!!!!!!!!!!)

پریشب بعد از مدتها به طور اتفاقی سخنان گهر بار ریس جمهور محبوب رو شنیدم و از هر جمله اش یه عالم

پست در اوردم اما بیشتر از ابن حالش نیست..چه میدونم شاید متهم بشم به اشاعه فحشا و ................

خلاصه دوستان اعدام چیز خوبیست ملتهای دیگه نمی فهمند!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:8 توسط ایرانی آزاد| |
۱۸ تیری دیگر آمد و من باز ترجیح میدم ابتدا به پاس داشت قربانیان این روز سکوت و ادای احترام کنیم.

 و مثل همیشه شعر یار دبستانی من رو تقدیم کنم به تمام عزیزان درد کشیده ۱۸ تیر ۸۷:

یار دبستانی من

همره و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما

هرزه تموم آدماش

خوب اگه خوب بد اگه بد

مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این

پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو

درد ما رو چاره کنه

یار دبستانی من

همدم و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

خوشحالم باطبی هم از زندان رست با تمام مشقتهایی که کشید...

و امیدوارم روزی تمام زندانیان سیاسی و دانشجوهای دربند رها شوند نه برای فرار از کشور! رها شوند

تا آزادانه در کشور خود باشند و زندگی کنند.

 

در آن دوران

 

در ایرانشهر

 

همه روزش چو شبها تار

 

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش امیدی بود

 

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

 

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پیر

 

مدام از مغز  جوانان بود

 

این جوانمردان ایران  بود

 

جوانان را به سر شوری است توفانزا

 

امید زندگی در دل

 

زبند بندگی آزاد

 

 و این را ازدهاک پیر  میدانست

 

از این رو بیشتر  بیم و هراسش از جوانان بود.

 

 

اما لازم دیدم یک چیز دیگر را هم بنویسم:

هنوز یاد روزی میفتم که عکس نظری با آن لبخند چندش آورش روی صفحه اول روزنامه چاپ شده بود و

 

بزرگ نوشته شده بود: تبرئه!!!! نفرت سراپای وجودم را فرا می گیرد. آنها حتی به شهید و فرزند شهیدی

 

که همیشه از نام او سوء استفاده می کردند رحم نکردند و حقش را در دادگاه نگرفتند.

 

و وقتی می بینم که فیلم مسعود ده نمکی( از اصلی ترین اعضای حمله به کوی دانشگاه) مورد استقبال

 

بی نظیر مردم قرار می گیرد و پرفروشترین فیلم می شود از این مردم چندش آور، فراموشکار خائن

 

هم متنفر می شوم و در دل می گویم: دانشجوی بیچاره برای که حبس کشیدی؟ برای که کشته شدی؟

 

برای که شکنجه شدی؟

 

امروز من به این می اندیشم: چند نفر فاجعه ۱۸ تیر را به یاد می آورند؟ چند دانش آموز می داند که۱۸

 

تیر چه بود و چه شد؟

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:35 توسط ایرانی آزاد| |

خبرنگاری کردن و روزنامه نگاری خیلی کار سختیه. به نظرم سرعت عمل در نوشتن مطالبی که شنیده

 

میشه خیلی مهمه و دقت! گزارش تهیه کردن از یک مراسم واقعا سخته. و من این رو الان که میخوام یه

 

گزارش از یک مراسم زیبای فرهنگی بنویسم فهمیدم.البته باید اذعان کنم که من نه مثل خبرنگاهارها

 

واکمن و دستگاه ضبط داشتم و نه دوربین و خودکار و کاغذهای متعدد. کلا هم دستم کنده چند باری

 

خواستم روی دفترچه ای که بلاخره به خودم عادت دادم همراهم باشه واسه نت برداری ، چیزی بنویسم

 

اما سرعتم پایین بود و حافظه ام هم خراب ، مثلا یه بیت خونده میشد و من نصفش رو نوشته بودم

 

میرفتن رو بیت دوم من یادم نمیموند!!! خلاصه با تمام سختی ها این گزارش رو یا تمام کاستی های

 

محرزش آماده کردم . (چون هیچ جمله ای رو جای ننوشتم و همه گزارش زیر از چیزی که در ذهنم باقی

 

مونده نوشته شده و جملات دقیقا یادم نیست نقل به عین نمیکنم و بای همین در گیومه نمیگذارم که

 

مبادا متهم به اشتباه نوشتن بشم)

 

مراسم دیروز مربوط به رونمایی از اولین جلد منتشر شده از سه جلد کتاب ارزشمند« پیشگامان

 

فرهنگ گیلان از آغاز تا 1357» به کوشش و تالیف "سید ابراهیم مروّجی" بود. پدرم هم مثل

 

همیشه در این مراسم دعوت داشت و  من هم همراه پدرم رفتم.

 

 

مراسم قرار بود ساعت 6 آغاز شود اما درست مثل باقی مراسمها،  ساعت 7 آغاز به کار کرد. استقبال

 

بی نظیر و از نظر خودم غیر منتظره ای بود به طوریکه صندلیهای سالن کم آمد و مجبور شدند نیمکتهای

 

چوبی هم در هر جایی که جای خالی بود برای نشستن مهمانان قرار دهند. و البته مجری برنامه مرتبا

 

اعلام میکرد و از جوانهای جمع میخواست که اگر امکان دارد به طبقه بالا بروند تا سالخوردگان بنشینند و

 

خب تعداد محدودی از جوانها حاضر به فداکاری شدیم و رفتیم بالا و هرچند که از بالا بر روی سن تسلط

 

نداشتیم اما به شنیدن هم اکتفا کردیم.

 

مجری برنامه با شعری زیبا ( که بعدا استاد کسمایی نام شاعرش را گفتند-محمد علی بهمنی-) مراسم

 

را آغاز کرد و سپس به خوش آمد گویی پرداخت و از جناب آقای "جعفر مهرداد" دعوت کردند که به روی

 

سن بروند.

 

جناب آقای "جعفر مهرداد" از شاعران گیلانی هستند و ترانه معروف " گل پامچال" از سروده های

 

ایشان است. ایشان در ابتدای صحبت به شعری از "نظامی" در وصف کم گویی اشاره کردند و با

 

بیاناتشان در وصف آموزگاران ، سخنرانی کوتاه و مفیدی نمودند. و البته ایشان گفتند که در مراسم

 

دیگری قبلا گفته اند که خاک پای آموزگرانی ایرانی برایشان از کسانی که به خارج رفته و کسب علم

 

کرده اند و در انجا مانده اند با ارزشتر است.

 

اینجای سخنرانیشان به نظرم اندکی ایراد داشت البته در این که خاک پای آموزگاران ایرانی را باید بوسید

 

و احترام گذاشت  شکی نیست اما باید بپذیریم بسیاری از خارج رفته ها به علت فشارهای سخت و

 

موجود در جامعه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر سیاسی ناچار به رفتن و ماندن در غربت شدند. و راه

 

دیگری ندارند و نباید علم و دانش و زحمات آنها را هم نادیده گرفت و یا آنها را محکوم کرد.

 

سپس مجری از استاد "جعفر کسمایی" ، شاعر گیلانی و عضو انجمن گیلانیان مقیم تهران ، دعوت

 

کردند برای ادای سخنرانی به روی سن تشریف بیاورند و ایشان با دو غزل بسیار زیبا ما رو به فیض

 

رسوندند که نام اولی را متوجه نشدم اما دومی که اشک رو در چشمان من جمع کرد "باغ محتشم" نام

 

داشت که اشاره به باغ زیبا و تاریخی رشت داشت و واقعا نوستالژیک بود.

 

سخنران بعدی جناب آقای "محمد بشرا"، یکی از گیلان شناسان معاصر و شعرای افتخار آفرین گیلان

 

زمین، هستند که برای شعر گیلکی و زبان گیلکی زحمت بسیاری کشیده و می کشند. و همان اول

 

گفتند برای من فارسی صحبت کردن سخته و من گیلکی حرف میزنم ، که مورد تشویق شدیدی از طرف

 

مهمانان قرار گرفتند البته اینجا باید ذکر کنم که ما گیلکها یک عادت بد داریم و آن هم گریزان بودنمان از

 

لهجه و یا زبان و گویش زیبای گیلکیست و بسیاری از گیلکها ،گیلکی صحبت کردن را کسر شان می دانند

 

و جالب بود که دیروز  این تشویق را کردند!! اینها هم از همان کارهای جالب مردم ایران زمین است!

 

آقای بشرا هم به خواندن شعری گیلکی پرداختند که متاسفانه چون لهجه رشتی با لاهیجانی فرق دارد

 

من نفهمیدم و باز متاسفانه به همان دلیلی که گیلکی را به خوبی بلد نیستم. اما مربوط به

 

بازنشستگی فرهنگیان بود که ایشان قبل از خواندنش با طنز زیبایی به این مسئله اشاره کردند.

 

سپس استاد مسلم آواز گیلان جناب آقای "ناصر مسعودی" به روی صحنه آمد و مثل باقی سخنرانان از

 

این جوان خوش ذوق و ساعی جناب آقای "مروجی" تشکر کرد و پاره ای توضیحات در خصوص اینکه چرا

 

نمیتوانند به صورت زنده برای ما آوازی بخوانند دادند ولی با نواری که آورده بودند همخوانی کردند وبا شعر

 

زیبای "گیلان تره قربان" که آقای "مهرداد" شاعرش بود ما رو به تمام گیلان وز یباییهایش بردند و

 

لحظات شادی را به ما هدیه دادند.

 

سپس خانم "فریده دریا مجد" از هنرپیشگان گیلانی تئاتر و سینما و تلویزیون به روی صحنه آمدند و

 

سخنرانی کوتاه و ساده و دوستانه ای کردند 

 

 پس از آن شخص آقای مروجی به روی صحنه آمد و بسیار زیبا، شیوا، بلیغ و فصیح و کوتاه و موجز به

 

شرح کار و تشکر و قدردانی پرداختند.

 

پس از آن برای اینکه عدالت شرق و غرب کیلان تا حدی رعایت شود و باز شرق گیلانی ها رشتی ها را

 

متهم به خودخواهی نکنند از شاعر شرق گیلانی آقای ذکی پور دعوت شد که به روی صحنه بیایند.

 

هرچند ایشان اول گفتند که یکی از دوستان گفته بود این مراسم برای کودکان است و شعری که

 

آورده اند برای کودکان سروده شده. اما به نظر من واقعا شعر زیبا و پر معنایی بود و سپس ایشان به

 

تمجید از مادران قدیمی گیلانی پرداختند که زبان و اشعار فولکلور و گیلکی را پاس میداشتند و بصورت

 

 لالایی در گوش فرزندان میخواندند و به دختران امروزی خرده گرفتند که زبان گیلکی را نمیدانند. و تذکر

 

جالبی بود.سپس در تشکر از این مادران و زنان گیلانی یک قطعه نسبتا طولانی که به گیلکی سروده

 

بودند خواندند.

 

پس از آن نوبت به اهدای تقدیر نامه به کسانی رسید که در این راه به آقای مروجی کمک و یاری رسانده

 

بودند. برای اهدای جوایز از دو فرهیخته ، محقق و اهل قلم گیلانی" استاد بهنیا" و  "استاد خمامی

 

زاده" دعوت شد که البته واقعا برای این دوعزیزسالخورده ، بالا رفتن از روی پله های سن سخت بود اما

 

برای حمایت و تشویق جوانان این زحمت را به جان خریدند و با رویی گشاده بر روی سن ایستادند و جوایز

 

را تقدیم کردند.(متاسفانه چون نام یکی از گیرندگان جوایز روبه یاد نمیاورم از نوشتن باقی نامها خودداری

 

کردم)

 

پس از اتمام این بخش فیلمی پخش شد که به معرفی و سخنرانیهای آقای مروجی پیرامون جمع آوری

 

این کار(که از پنج سال پیش آغاز شده) میپرداخت و به عکسهایی از مراسمی که دو سال پیش در

 

مدرسه "شاهپور" رشت فرهنگیان قدیمی را به دور هم جمع کرده بودند. و چه عکسهای زیبا و چه

 

آهنگهای مناسبی بر روی فیلم گذاشته شده بود که اشک در چشمانم حلقه بست و افتخار کردم به این

 

جوان گیلانی.

 

اختتامیه مراسم هم با پذیرایی از مهمانان بود .

 

البته لازم به ذکر هست که مجری برنامه بین هر سخنرانی ، شعری زیبا از شعرای مختلف را در وصف

 

معلم و آموزگار میخواندند که متاسفانه با توضیحاتی که در ابتدا دادم از اشاره به آنها معذورم!

 

و به همت پدر هم صحبتی با بعضی از هنر مندان و فرهیختگان گیلان که تا بحال از نزدیک ندیده بودم،

 

داشتم.

 

اینجا بد نیست اندکی  بگم از آقای مروجی...کسی که بارها اسمش را در خانه شنیده بودم و تحسین

 

پدرم که عجب آدم توانا و کوشایی است و میدانستم جوان است اما فکر نمیکردم انقدر جوان است!

 

 

ایشان متولد 1361 در شهر رشت هستند و در رشته حقوق قضایی فارغ التحصیل شدند و

 

در حال حاضر به تالیف چند کتاب پرداخته اند و یا مشغول می باشند. بیشتر کارهایی که تا

 

کنون انجام دادند تحقیقی و پزوهشی و مربوط به فرهنگ و هنر گیلان بوده. و این کتاب هم

 

مربوط به کسانی است که در فرهنگ و آموزش و پرورش گیلان سهم داشتند از آغاز تا

 

1357.

 

ایشان با تمامی این فرهنگیان و خانواده های آنها حضورا مصاحبه کردند و خب مردم هم

 

بسیار با ایشون همکاری کردند و خیلی از آرشیوهایشان را  در اختیار این جوان شایسته

 

قرار دادند و ایشان هم به نحو احسنت استفاده کردند. جالب اینجاست که در یکی از

 

سخنرانیهایشان گفتند که قبل از اینکه وزارت معارف . اوقاف و و صنایع مستظرفه(آموزش

 

پروش فعلی) گشایش پیدا کند در رشت مدرسه "مظفریه شرافت "یا "شرف مظفری"  آغاز

 

به کار کرد به سال ۱۲۷۸ خورشیدی . و همینطور اولین مدرسه دخترانه به نام "بنات

 

اسلامی"در سال 1290 به همت "بصیر العداله قائم مقامی"، از نوادگان قائم مقام فراهانی

 

آغاز به کار کرد.. و ایشون به دنبال تمام خانواده هایی که جد و جده هایشان در این عرصه

 

قدم نهاده بودند رفتند و با آنها مصاحبه کردند و باقی هم اگر زنده بودند در زمان حیات با آنها

 

مصاحبه کردند و این کار بزرگ و پر ارزشی است.

 

یکی دیگر از کارهای با ارزشی که در زیر چاپ دارند کتاب "زنان تاثیر گذار گیلان" است که

 

مطمئنم در آن هم نهایت تلاش صورت گرفته و نشان دهنده ارزش والا و بالای زنان گیلانی

 

در عرصه علم و ادب و هنر است. و باز کتاب های دیگری در دست انتشار دارند تحت عنوان

 

"بازتاب نهضت ملی در گیلان" و همینطور " رشت شهر شادی های شور انگیز".

 

ایشان پیش از این، سخنرانی های متعددی هم تحت عناوین:" بازتاب نهضت ملی ایران در

 

گیلان"، " نسب شناسی شهیدان مشروطه خواه گیلان"، " نقش بانوان در تاسیس آموزش

 

و پرورش گیلان" را در کارنامه خود دارند. و بسیاری کارهای تاریخی ، فرهنگی ، ادبی و

 

هنری دیگر.

 

مراسم دیروز و حضور در آن برای من پر از تجربه بود و زیبایی! و غبطه خوردم و آرزو کردم کاش من

 

میتوانستم مثل این هم نسل خودم و در واقع همسن خودم باشم. و واقعا دوست دارم با ایشان همکاری

 

کنم و از ایشان خیلی چیزها یاد بگیرم.

 

این که مراسم رونمایی از کتاب را هم گذاشتند برای من جالب بود. و امیدوارم بیشتر از پیش مرسوم

 

شود چون بسیار عالی است. و جا دارد از "انتشارات ایلیا" هم تشکر کنیم که انتشار این کتاب رو بر

 

عهده دارند.

 

من از این مراسم تنها یک گله داشتم و آن این بود که همیشه در مراسمی که مربوط به فرهنگ و هنر و

 

ادبیات است فقط همین سخنرانان به سخنرانی میپردازند و بیشتر به شب شعر شباهت دارد. ای کاش

 

تمام اشعاری که دیروز خوانده شد از طرف سخنرانان مربوط به معلم بود. نه فقط یکی دو تا! و ای کاش

 

حداقل از یکی از آن فرهنگیان قدیمی حاضر در مجلس دعوت می شد تا سخنرانی کند.

 

در انتها باز دوست دارم از این جوان خوش فکر، خوش ذوق، پرتلاش، خوش سخن و عاشق

 

گیلان و فرهنگ تشکر کنم و برایشان آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی را دارم. و

 

امیدوارم هر چه زودتر دو جلد دیگر هم راهی بازار کتاب شود.

 

 

 

از گزارش که بگذریم من نیمی از بستگانم جزء فرهنگیان به نام هستند و اگر اشتباه نکنم در طول سه

 

کتاب از آنها هم ذکر نام خواهد شد.

 

من جمله "سرور مهکامه محصص" که تازه قهمیدم دوست پروین اعتصامی بوده و یکی از فعالان

 

زنان.. و البته مادر هنرمند بزرگ "اردشیر محصص"

 

و مادربزرگ خودم: "ثریا مستوفی محصصی " که اولین مدیر عامل شیرو خورشید زن ایران بوده. و

 

سمتهای مختلفی در آموزش و پرورش و ادارات داشته و کلا من به اینکه چنین مادربزرگی داشتم و البته

 

نامش هنوز زنده است و باید بگم دارم افتخار می کنم. چون شاید مستقیما فعال حقوق زنان نبود اما با

 

کارهایش از حقوق زنان دفاع میکرد ونشان میداد که یک زن هیچ فرقی با مرد ندارد.

 

 و پدر بزرگ خودم : "محمدرفیع معصومی"  که ایشون هم از فرهنگیان به نام لاهیجان بودند. و البته

 

فرزند "آیت الله سید حسن معصومی اشکوری" (عضو هیئت ممتحنین علوم دینی در مدارس رشت)

 

که در زمان رضا خان کاندیداتوری  نمایندگی مجلس را هم داشتند.

 

و بسیاری نامهای دیگر که باعث افتخار من هستند .

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:34 توسط ایرانی آزاد| |

چند روز پیش یکی از پسرهای فامیل که در لاهیجان دانشجو شده با من تماس گرفت و ازم خواست

 

که شماره یکی از دوستان که مطلقه هست رو بهش بدم. و من هم واقعا شمارش رو نداشتم.ازش

 

پرسیدم تو اون رو از کجا میشناسی؟ و گفت آمارش رو گرفتم. دوستام بهم گفتن!!!(جالب اینجاست

 

که خودش و دوستاش هیچکدوم لاهیجانی نیستند!) و بعد من دوباره گفتم: اون که از تو خیلی بزرگتره.

 

گفت: خب بزرگتر به درد من میخوره  دیگه ..همسن و سال که دردسره!!!!

 

و من رفتم به فکر!!! خدا رو شکر اون دختر رو میشناختم. و دلم براش خیلی سوخت. چون میدونم

 

خیلی ها فقط و فقط چون مطلقه است به سمتش میرن. و البته اون اصلا به کسی جواب مثبت

 

نمیده و در حال حاضر هم مدتیه قصد ازدواج مجدد داره که هنوز خانواده پسر موافقت نکردن چرا؟ 

 

چون دختر مطلقه است!!! همین!!(حالا اگه پسر بود تا حالا ده تا زن هم گرفته بود)

 

تو دلم به زمین و زمان فحش دادم. چرا باید فکر و ذکر اکثریت پسرهای امروزی از زمانی که به سن

 

بلوغ میرسند تا...... فقط و فقط سکس باشه! و تازه اون هم نه با عشق..بلکه فقط و فقط برای رفع

 

نیاز و ارضای شهوت! چرا پسرهای ما به خودشون اجازه میدن که فقط به تن و بَدن یک زن اهمیت

 

بِدن؟

 

این حرف رو هم که مردها اینجورین رو قبول ندارم.زمانی که من نوجوان بودم پسرهای زمان ما

 

خیلی کمتر به این مسائل توجه داشتند.حالا یا از حجب و حیا بود یا احساس و عشق و حتی

 

سکس حرمت داشت. نمی گم زمان ما نبود.زمان ما تازه داشت شروع می شد. تازه داشت روابط

 

دوستانه دختر و پسر به غیر از تلفن و قرارهای خیابانی به خونه ها هم کشیده می شد. تازه جوونها

 

داشتن میفهمیدن که لازمه یک دوستی و عشق، رابطه جنسی هم هست. اما هنوز حرمت داشت.

 

پسرها و دخترهای چندین سال پیش وقتی به مرحله ارتباط جنسی میرسیدند که عشق رو لمس

 

میکردند و اون ارتباط چقدر هم زیبا می بود. زمان ما کمتر پسرهایی بودن که دختر رو برای سکس

 

میخواستن بیشتر برای دوستی و تجربه یک ارتباط که ممنوعه بود ، میخواستند و بیشتر مجذوب

 

زیبایی (و خیلی مواقع حتی این هم ملاک نبود)و اخلاق و رفتار طرف می شدند. همینطور دخترها

 

مون.

 

باز به عقب برگردم و زمان خواهرم..اون زمان که پسرها خیلی خیلی بهتر بودن. تقریبا اکثرا اگر

 

دوست می شدن قصد ازدواج داشتند.رابطه جنسی بین دوست دختر و دوست پسر تقریبا انجام

 

شدنی نبود. و بد میدونستن. دوستی ها سالمتر و پاکتر و واقعیتر بودند.

 

البته در تمام این دوران ها استثنائات وجود داره..همیشه مردهایی بودن که دخترها رو گول بزنن و

 

همیشه زنهایی بودن که فقط دنبال ................من با این استثنائات کار ندارم. با اکثریت قضیه کار

 

دارم.

 

و حالا میخوام بدونم واقعا چرا جو جامعه به این سمت کشیده شده. پسرهای الان تا به سن بلوغ

 

میرسن اولین چیزی که دنبالشن اینه که یه زن پیدا کنن تا بتونن سکس رو تجربه کنن!!! به دنبال

 

فیلمها و عکسهای سکسی هستند. در اکثر موبایل نوجونهای ما میتونید بک گراندی از یک هنرپیشه

 

خارجی با بدترین وضع رو بینید.تهاجم فرهنکی هم نیست چرا که.....

 

البته اینها همه مقتضیات سنیشونه  اما دختر خاله ای در کانادا دارم که از دو سالگی اونجا زندگی

 

میکنه و الان 17 سالشه. یکبار که داشتم باهاش در مورد فیلمهایی که دوست دارم حرف میزدم و

 

فیلمهای روز و سریالهایی که مبینیم، گفت که چون شرایط سنیش اجازه نمیده این فیلمها رو نمی

 

بینه. و من برام سوال شد که آیا فقط اون این جوریه شاید تربیت ایرانی داره؟ و یا اینکه دوستهاشم

 

 اینطورین ؟ و گفت اینجا چون ما میدونیم که حتما دلیل هست برای اینکه اینها فیلمهای و درجه

 

بندی میکنن و شرایط سنی براش قائل میشن و وقتی مینویسه زیر 18 سال نباید ببینه خب ما نگاه

 

نمی کنیم و اکثر دوستهای من هم همینطورن.(و البته استثناءهم هست). در مورد روابط جنسی

 

هم گفت: به ما در مدرسه آموزش میدن و تمام مشکلات ممکنه رو برامون میگن و البته برای این

 

مسئله از خانواده ها اجازه میگیرن. و معمولا رابطه جنسی هم در سنین بلوغ شروع میشه اما

 

معمولا بالای ۱۸  سال جدی تره.!!!

و حالا نوجوانهای ایرانی!! درست فیلمی که نوشته زیر 18 سال ممنوع رو میرن میبینن! درست

 

عکسی که نباید ببینند رو میرن میبینن..اینها حتی در مورد سیگار و مشروبات الکلی هم هست.

 

نیمی از افتخارات بسیاری از پسرهای ایرانی اینه که در سنین زیر بلوغ مشروب خوردن!!!! و با اولین

 

خط سبیلی که در آوردن با یک .... سکس داشتند!

 

 

دخترهای امروزی هم فقط دنبال این هستند که از راه جذابیت بدنیشون ، پسرها رو به سمت

 

خودشون بکشند و برای خودشون نگه دارند.به آرایشهای اونها نگاه کنید هرچند که آزادند هر جور

 

دوست دارند آرایش کنند اما باید باور کنیم که نیمی از این آرایشها بدون علت و بدون علم و آگاهی

 

صورت میگیره و فقط و فقط برای بیشتر در چشم بودن. مد بودن و یا جلب توجه کردنه.

 

اینکه دختر و پسر با هم ارتباط جنسی داشته باشند هیچ بد نیست. اما اینکه به دنبال صرفا این

 

مسئله در روابطشون باشند واقعا فاجعه است.

 

اینکه دخترهای ما وقتی مطلقه میشوند همه دنبالشونند درد آوره چون بسیاری از اونهایی که به

 

دنبال این دخترها هستند فقط و فقط بخاطر اینه که میتونن رابطه راحت تری باهاشون برقرار کنن.

 

برای همینه که تفاوت سنی برای پسر 19 ساله اهمیتی پیدا نمیکنه چون اون دنبال چیزیه به اسم

 

سکس. و جالب اینجاست همه اینها مثلا عاشق یک نفر هم هستند و اون رو برای ازدواج انتخاب

 

میکنند(و جالبتر اینه که اون یه نفرشون هم نباید با کسی بوده باشه!) اما دوست دارن با زنهای

 

دیگه رابط داشته باشند!!!

 

وای هروقت این چیزها رو میبینم سرم درد میگیره... دیشب هم داشتم یه cd از این جفنگیات جدید

 

رو گوش میدادم و فهمیدم چرا نوجوونهای ما بیشتر از قبل دنبال این مسائل هستند حتی آهنکهایی

 

که اونها دوست دارن و گوش میدن همش در رابط با سکسه...و چیزهایی که............................

 

 

اینها به نظر من فقر فرهنگی و اطلاعاتی نوجوونها و جوونهای ما و نگاه غلط آنها به زن و مرده.

 

ای کاش نوجونهای ما و جوونهای ما....

 

ای کاش مردهای ما....

 

 ای کاش زنهای ما....

 

آره ای کاش همه اینها نگاه جنسیتی به انسان نداشتند.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:12 توسط ایرانی آزاد| |

از امروز میخوام یک روز در هفته ،تعریف یکی از ایسمها رو به صورت خلاصه اینجا بیارم

 

دلیل اینکار اینه که خیلی ها من جمله خودم فقط یک چیز اجمالی از ایسم ها میدونیم و خیلی دقیق در موردشون اطلاع نداریم مگر افرادی که دنبال سیاست  هستند و یا مطالعات بالایی دارند و یا رشته تحصیلیشون با این مباحث سرو کار داره.

دانستن در مورد ایسم های مهم، به دانش سیاسی کمک میکنه و فهم درستی از اونها رو در اختیار ما میذاره.از اون مهمتر مانع از چاله به چاه افتادن میشه. چندی پیش در حین وبگردی با سایتهای دانشجویان سوسیالیت مواجه شدم و بیشتر برای یافتن معنای درست ایسم ها ترغیب شدم.چون چیزی که من در اون سایت میدیدم به کم.نست بیشتر شبیه بود (مخصوصا وازه رفیق!!!) و برام جای بسی تعجب داشت که با تمام شکستهایی که کمونیست در این سالیان داشته..هنوز هم چپ گرایی به این شدت ادامه داره. و خب چون اصول فکری من با اونها جور در نمیاد خیلی هم از این روند راضی نیستم. اما به شدت تمایل پیدا کردم معنای سوسیالیسم،کمونیسم،ناسیونالیسم ،مارکسیسم و .... رو بهتر بدونم.از سوسیالیسم شروع میکنم  بخصوص که شخصیت اصلی کتاب مورد علاقه ام(خانواده تیبو) هم یک سوسیالیست بود و در راه آرمانش جانش رو هم داده بود. و شاید باید زودتر از اینها به دنبال معنای آن میرفتم نه اینکه به شنیده ها بسنده کنم.جالب اینجاست که سوسیالیسم با تمام ایسمهای دیگه به راحتی قاطی میشه و من دیدم که مثلا توده ای ها خود را سوسیالیست میدونن و ملی گرایی چون زیرک زاده و یارانش هم خودشون رو سوسیالیست میدونن..وحتی بسیاری از اسلامیون اسلام رو دینی مطابق با اصول سوسیالیستی میدونن..اگر اشتباه نکنم حتی این بار در شهروند امروز در همان مصاحبه دکتر سروش فکر کنم گفته بودند دکتر شریعتی عقاید سوسیالیستی داشت(مطمئن نیستم) خلاصه تنبلی رو کنار گذاشتم و به مرجعی پناه بردم و معنای این ایسم و ایسمهای دیگه رو اجمالی خوندم..برای همین تصمیم گرفتم این تعاریف رو در اینجا بیارم شاید به درد بعضی دوستان بخوره.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:56 توسط ایرانی آزاد| |
سلام..خوبید همتون؟

خب منم خوبم .

با شعرای سعیده همه حال نمودید؟ حالا میبینید که چرا من انقدر این سی سی رو دوست میدارم؟

و همین دوست میدارم های زیاد باعث شد در دو ماه اخیر ما روزانه بالای ۷ -۸ ساعت چت و تلفنی

بگپیم..البته بحثهای اجتماعی با آقای تازه هم جدا!!!

خب فکر میکنید نتیجش چی شد؟ نتیجش این شد که پول موبایل اینجانب آمد ۸۱۹۰۰ تومان و

پول تلفن اتاق بنده حقیر هم آمد ۷۰۱۰۰ تومان! این خانم محترم چقدر حقوق میگیرد؟

۲۱۷۵۰۰ تومان.

تازه از بس مغرور است که از روزی که حقوق دار شده دم از استقلال مادی میزنه و همه خرجهاش

رو خودش میده! از پول کلاس(البته به جز کلاس زبان چون دیگه زیاده حقیقتا) تا آرایشگاه و لباس

و لوازم آرایش و دفتر و کتاب و کادو و مسافرت و تفریح و ..... اگه من میخواستم همه پول تلفن هام

رو بدم چزی برام نمیموند آخه من پرینتر خریده بودم بعد نذاشتم باباییم پولش رو بده( چه دخمل

خوبی) و مقداری بدهکار بودم بابت پرینتز !!! خلاصه دیدم پول ندارم خب نباید گشنگی بکشم که!!!

نتیجتا پول موبایل رو امروز با دلخوری دادم( چون نمیشد نداد یعنی موبایل نباید قطع بشه بخاطر

کارم) تازه فکر کنید من هر هفته یه کارت شارژ ایرانسل هم میخرم!!!! و دیگه پول ندارم بدم بابت

تلفن.هرچی هم بابام میگه نصف نصف، نذار قطع بشه ! میگم: نه که نه!!! چون می دونم آدم

نمیشم و این بار هم پولش رو بدم دفعه بعد کمتر نمیاد هیچ، بیشتر هم میاد. خلاصه جونم براتون

بگه که امشب خونه بیدم دیدم تلفنم زینگولید و یه خانم خوش صدایی گفت" مشترک گرامی

تلفن شما به علت عدم پرداخت به زودی قطع می شود لطفا در اسرع وقت برای پرداخت اقدام

نمایید!!! "  منم گفتم : هه به همین خیال باش! گور بابای تلفن...

و اما دوستان عزیز و گرامی از الان تا چند روز دیگه یحتمل تلفنم قطع میشه و من دسترسیم به نت

قطع میشه.. البته سعی میکنم از کافی نت آپ کنم اما خب حلالم کنید..تازه وبلاگم داشت

جون میگرفتا!!! تنهام نذارید(ببینم چقد دوسم دارید؟) من زودی برمیگردم.سعی میکنم پر بار

باشه!!!

و اما حالا که میتونم بنویسم بذارید بگم از اینکه امروز من یه جای باحال رفتم بعدا براتون مفصل

میگویم!!!

دوما بذارید از مشفق آتیشپاره براتون بگم!!! ها؟ مشفق آتیشپاره کیه؟ خب معلومه پدر عزیز و

گرامی بنده میباشند!!! مشفق آتیشپاره لقبیه که خواهرم در مواقع ضروری به بابا داده.اون

مواقع ضروری هم وقتیه که مشفق یه کارای آتیشپاره ای می کنه. کلا ما تو خونمون سه تا مشفق

داریم بابا، خواهرم و من.. بعد من گاهی میشم مشفق کوچولو که از خواهرم مشخص بشم..

حالا چرا بابا الان تبدیل به مشفق آتیشپاره شده؟ آخه چند روز پیش دیدم زنگ زد تندی به من و

تند تند ازم پرسید بخوام به انگلیسی بگم من گفتم چی میشه؟ منم جوابش رو دادم. دوباره چند

دیقه بعد زنک زد و یه سوال دیگه کرد. بعد دوباره زنگ زد یه فعل پرسید.خلاصه تا ظهر که برم دنبالش

شونصد بار زنگید و پرس و جو کرد. تا نشست گفتم: مشففففففق دوست دختر خارجی پیدا کردی

میخوای نامه بدی بهش که انقد سوال میکنی؟ گفت: نه.. دوباره پرسیدم خب چرا میپرسی؟

دیدم جواب نمیده فهمیدم زیر زیرکی داره یه کارایی میکنه..خلاصه سر به سرش گذاشتم و تا

بلاخره گفت : دارم زبان یاد میگیرم!!!

اینجا مشفق کوچولو به شدت خجالت زده شد که اندکی از غیرت و همت پدرش در وجودش

نیست.

بابایی من در زمان مدرسه فرانسه خونده که الان فقط لغاتش یادش مونده. از اونور بهش میگم

دیکشنری سیار برای اینکه دامنه لغاتش زیاده هر روز صبح cnn , bbc گوش میده و لغات تازه رو

یادداشت میکنه( کاری که آرزوش شده مرمر انجام بده) خلاصه جدیدا به این نتیجه رسیده که دیگه

باید زبان رو یاد بگیره!! در چه سنی؟ خدا نگهش داره در هفتاد سالگی.

خلاصه مریناز به شدت خجالت کشید و گفت: ای مشفق آتیشپاره...

خلاصه مشفق از اون روز داره واسه خودش میخونه و یواشکی با مرمر انگلیسی اس ام اس ردو

بدل میکنه به هیچکیم نگفتیم(البته من به سعیده گفتم) و بلاخره مشفق کوچولو تصمیم گرفت

نقش معلم رو اجرا کنه و دیروز رفت برای باباش کتاب خرید و از امشب کلاس درس رو شروع کرد.

البته شاگردش به شدت عجوله و تند تند میخواد همه چیز و یاد بگیره .کار معلم با شاگرد خیلی

سخته اما من از اون معلم بد اخلاقام امشب کلی دعواش کردم. البته باید شرایط سنی و

یادگیریشم در نظر بگیرم اما خیلی خوب بود. خلاصه نمیخوام به مشفقم افتخار کنم و هی پزش

رو بدم اما نمیشه افتخار نکرد ..ای کاش لیاقت داشتم و میتونستم یه روزی راهش رو ادامه بدم.

میدونم خیلی آرزوها واسه ما داشت که ما همه رو نقش بر آب کردیم. اما ..... گاهی فکر میکنم هر

کس دیگه ای به جای من همچین پدری داشت چقدر ازش استفاده میکرد و من.......................

من واقعا به پدری مثل مشفق افتخار میکنم. میپرستمش. گاهی دچار اختلاف میشم باهاش اما

میپرستمش به معنای واقعی..بت منه! و خودخواهانه میگم از همه نظر خیلی زیاد قبولش دارم و

میدونم که .................................................

خب دوستای گلم مرمر رفت تا از این به بعد از کافی نت آپ کنه پس انتظار نداشته باشید بتونه به

همتون سر بزنه یا آپهای مفید انجام بده! البته تمام سعیش رو میکنه. راستی قراره از این به بعد

هفته ای یه روز رو اختصاص بده به مفاهیم سیاسی - اجتماعی و به معرفی اجمالی بعضی از

مکاتب بپردازه. البته نه از خودش ها!!! عینا عینا عینا کپی برداری از یه کتاب! خلاصه ببخشید دیگه

بیشتر از این در توانش نیست.

نظری در این خصوص دارید و وازه هایی که بیشتر دنبال دونستنش هستید رو بگید تا بنویسم.

 

دلم نمیاد خداحافظی کنم. میگم برم قبول کنم بابا اینام نصف پول رو بدن تلفنم قطع نشه؟

یا خودم و تنبیه کنم و یه مدت بی تلفنی بکشم عادت کنم که باید از تلفن درست استفاده کنم؟

به نظر شما چی کار کنم؟

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:1 توسط ایرانی آزاد| |
امشب بنا به دلایلی حیلی روحیات مناسبی نداشتم و مطلبی که مدنظرم بود چون نیاز به پرداخت

داشت رو ننوشتم اما دیدم خالی از لطف نیست که اینجا رو زینت بدم با شعرهای زیبایی از دوست

بسیار عزیزم "سعیده" که تازگیها معلوم شده توان شعر گویی هم داره. من که خودم خیلی لذت

بردم امیدوارم شما هم لذت ببرید. این شما و این شعرهای دوست خوبم "سعیده ابیانه":

دلم تنگ است

دلم بی تاب یک لحظه است

دلم سر شار از این درد است

دلم آهسته می گوید

نوازش ها نوازش ها

دلم یک بوسه می خواهد

نمی دانم نمی دانم

وجودم سخت بیمار است

گرفتار کدام درد است

نمی دانم نمی دانم

چشم هایم سخت می بارند

گلویم هق هقی دارد

نگاهم یکریز و پی در پی

به دنبال تو می گردد

نمی دانم نمی دانم

***************************************************

شاید
شاید وقتی دیگر تو را دیدم

تنها
تنها در کنار تک درخت آ زادی

و آن روز
و آن روز دیگر نخواهم گذاشت

فراموشی تو را برباید.

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:37 توسط ایرانی آزاد| |
امروز به نوعی روز" زن " نامیده میشه. هرچند که من نه روز مادرش رو قبول دارم نه روز زن..اولا چون

بعد از انقلاب وارد شده! دوما چون یه تاریخ مشخص نیست و دائم تغییر میکنه. اما حالا که در کشور

ما اسمش شده رو زمادر و روز زن، این روز رو به همه زنها تبریک میگم.

هر سال، امیر، پسرخاله عزیز عزیز عزیز عزیزم!!!(وای چقدر قربونش رفتم من) به همه زنهای خانواده

و آشنا و دوست و ..... تبریک روز زن میگه. و من هم جزئی از اونهام.!! البته سر این مسئله همیشه

شوخی های خارج از عرفی هم میکنیم و ............بگذریم در هر صورت لطفش شامل حال من

میشه. امروز sms داده که:

zan namake zendgie vase inkemrdo az gandidan nejat bede.pishapish roze zan mobarak!

این آقا امیر ما در خانواده و جمع دوستاش و در محاورات امروزی با اصطلاحات و تعریفهای حال حاضر

(اینم واسه اینکه اقای سلطانی به من نگه مرینازززز زن.... مرد.....تعریف......وسعیده هم نگه

ایستایی فکر نکن پویایی باش!) داشتم میگفتم این آقا امیر ما معروفه به زن ذلیل! اخه به شدت به

زنها احترام میذاره.و یه جورایی از اون مردهاییه که حق زنها رو ادا میکنه...و من همیشه میگم ای

کاش نیمی از جوونهای ما و مردهای ما مثل امیر به زن احترام میذاشتن...در هر صورت امیر عزیزم

از اس ام اس ات ممنونم.خنده ام گرفته بود که همیشه اینجور مواقع آدم اس ام اس های ضد زن

میگیره و اینبار اس ام اس ضد مرد گرفتم..حالا واقعا زن نمک زندگیه؟

 

۱- امروز روز زنه...فقط در ایران.به مناسبت تولد دختر پیغمبر...امروز روز زنه و هر جا میری دارن صحبت

از تبریک روز زن میکنن.رادیو و تلویزیون که گوش میدی داره از مقام زن میگه و مصاحبه میکنه با

مردها که از زنتون تشکر میکنید و قدرش و میدونید؟ و خب همیشه هم مصاحبه کننده میگه بعله

و زن واقعا ....و کلی تعریف و تمجید میکنن و میره تا سال بعد!!!

روز زنه در حالیکه همین هفته اخیر برای روز همبستگی زنان ایرانی مانع از گردهمایی زنان شدند...

روز زنه و به مناسبت این روز گشتهای ارشاد بیش از پیش مجهز شدند تا زنهای فاسد!!! رو جمع

کنند برای تار مویی و مانتوی چسبانی!

روز زنه و باید قدر زن رو دونست با اینکه هنوز دیه زن نصف دیه مرده و فقط در تصادفات بیمه ها باید

کامل پرداخت کنن(این تازه پریروز تصویب شد)

امروز روز زنه، ولی هنوز زن در همه چیز نصف مرد به حساب میاد. امروز روز زنه و هنوز زنهای زیادی

زیر مشت و لگد شوهرشون کبود  میشن.

امروز روز زنه، اما هنوز زنهای زیادی در پیچ و خم راهروهای دادگاه در پی رهایی از زندان شوهری

هستند که طلاق نمیدهد. 

 روز زنه اما در کشور من هنوز زنهایی هستن که از ترس جدا شدن از بچه خود را در بند زندگی

نکبت بارشان قرار میدن

امروز روز زنه در حالیکه هنوز زنهای ما سایه زنهای دیگر رو باید تحمل کنند

 امروز روز زنه،همون زنی که هنوز خیلی جاها به زور با مردی چند زنه و یا بزرگتر از خودش ازدواج

می کند

امروز روز زنه اما هنوز زنان ما تا وقتی دختر هستند و خانه پدر، مالکشان پدر است و برادر و وقتی

به خانه شوهر! میروند مالکشان میشود شوهر...

امروز روز زنه اما هنوز زنهای کشور من اجازه اشان دست مردی است که قیم آنها به حساب میاید.

امروز روز بزرگداشت مقام زنه ،در حالیکه زن برای مسئولین ما دوباره ضعیفه به حساب میاید..

امروز روز زنه و بیشترین تعریفها از مقام زن این است: خانمهای کدبانوُی زحمت کش که تربیت بچه

ها رو به عهده میگیرند!

امروز روز زنه و هنوزدختران ما لذتها را برخودشان حرام میکنند مبادا در روز ازدواج باکره نباشند!

و در عین حال میبینند که همسرانشان قبل از ازدواج هر کاری خواستند کرده اند.

امروز روز زنه اما هنوز زنهای بسیاری هستد که در رابطه خود با شوهر مشکل دارند و دم فرو میبرند

چون حقی ندارند

آره امروز روز زنه!!! اما کدام زن؟ همان زنی که حتی لباس پوشیدنش هم تهدیدی برای مرد حساب

میشود؟ زنی که همیشه به چشم یک جنس ،یک ملک ،یک مال به او نگاه شده؟ زنی که هنوز برابر

با مرد نیست؟ زنی که از خود اختیار ندارد؟ زنی که جز شوهر داری و بچه داری از او انتظاری ندارند؟

زنی که بودنش در دانشگاه و محیط کار تهدید است؟ زنی که تا میتوانند بر او سخت میگیرند تا از

عرصه اجتماع دور شود؟

نه !! من این روز زن رو نمیخوام. من روز زنی رو میخوام که زن در اون برابر و همگام با مرده..بدون

نگاه جنسیتی ، بدون مورد توجه بودن از نظر سکس ، بدون تبعیض .........................

 

۲- و اما خاتمی!! این شخصیت محبوب من! امروز به نروژ رفت برای کارگروه بین المللی «اشتراک

تجارب: زنان، مساوات و صلح» ..بعله! سید محمد خاتمی که در شعارهایش همیشه از زنان و

جوانان بیش از همه یاد میکرد ، نشان داد که همراه زنان است. افتتاحیه با سید محمد خاتمی بود..

و کلاْ سه موسسه در این کار شریک بودند: ۱- موسسه بین المللی گفت گوی فرهنگها و تمدنها

(ژنو) به ریاست سید محمد خاتمی، مرکز صلح و حقوق بشر(اسلو) به ریاست بوندیک نخست

وزیر سابق نروژ و انجمن مادرید به ریاست فدریکو مایور .

۳-و اما باز امروز در یکی از نقاط زیبای گیلان زمین بودم.باوردم نمیشد...مناظر طبیعی با همراهی

باران شدید..(امروز لاهیجان و رشت به اندازه چند ماه خشکی باران داشتند، خیلی از خیابونها

 آب گرفت، و الان هم جاتون خالی داره به شدت میباره)عکسهاشو بعدا میذارم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:1 توسط ایرانی آزاد| |

در مقدمه رساله آزادی جان استوارت میل اینگونه میگوید:«موضوع این رساله، آزادی مدنی یا آزادی اجتماعی است. ماهیت و حدودِ قدرتی که جامعه می تواند بحق بر فرد اعمال کند»...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:5 توسط ایرانی آزاد| |