تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

سلام دوستای عزیز و مهربون و .......یه عالم چیزای خوب دیگه که مخصوص دوستایی مثل

شماست!

خوبید؟ خوشید؟ با گرمای تابستون چی کار میکنید؟ با روزهای المپیک و افتخارات تیم های

کشورمون در عرصه ورزش چه میکنید؟

من باز جا داره از همه تشکر کنم. برای اینکه این مدت فراموشم نکردین و نیامدنهای من رو درک

کردین و هر باری که اینجا رو آپ کردم لطف کردید و آمدید و نوشتید.. و من شرمنده بودم از اینکه

نمیتونستم بهتون سر بزنم.دو هفته اخیر دسترسی به نتم خیلی سخت بود و نمیتونستم به

هیچ صورتی به همه دوستانم سر بزنم. حتی این بار بیشتر کامنتها رو دوست عزیز و مهربونم

سعیده از پشت تلفن برام میخوند! خلاصه دیدم وضع خیلی داره بد پیش میره که هیچ ،پول

موبایلم به جای تلفن داره دو برابر میاد یعنی اصلا این قطع کردن هیچ نفعی برام نداشته که به

شدت مضر بوده در نتیجه بلاخره تصمیم گرفتم پرداخت کنم و حالا در خدمت شمام!

در خدمت شماهایی که تو این یک ماه و نیم کم آپ کردنم و کم سر زدنم همیشه همراهم بودید.

و من رو با نظراتتون همراهی میکردید. و من واقعا نمیدونم چه طور باید از شما تشکر کنم. فقط

میتونم بگم بسیار ممنونم.

امروز شاید نتونم درست به همه سر بزنم هرچند سعی میکنم این کار رو انجام بدم! اما در طول

هفته مطمئن باشید به تک تکتون سر میزنم. تک تک شماهایی که جدید هم آمدید و به من لطف

داشتید و شماهایی که از قدیم بودید و ماندید. امیدوارم بتونم از این به بعد با مطالب بهتری در

خدمتتون باشم.

دوست دارم در مورد همه نظراتی که تو این مدت نوشته شده حرف بزنم اما خب میدونید که من

انقدر پرحرفم و مطالبم طولانیه به این یکی بخواد برسه ۱۰ صفحه باید بنویسم.

این هفته به علت نداشتن اینترنت روز ۲۸ مرداد رو که برای من دو مناسبت داشت از دست دادم.

مناسبت اول یاد آوری کودتای ۲۸ مرداد بود که هنوز حرف بسیار  است و دومین مناسبت تولد

فرشته مهربان زندگیم است....کسی که از لحظه ای که در رحمش به وجود آمدم به من عشق

ورزید تا به امروز، اما من از همان ابتدا آزارش دادم تا امروز...آزاری که بسیاری از بچه ها نسبت

به مادرها و پدرهاشون روا میدارند.کسی که همیشه برای من آرزوی خوشبختی دارد و من

نمیدونم اما چرا همیشه راهی که برام در نظر میگیرد با خواست خودم متناقض است!!! کسی

که هر لحظه نگران من و آینده من است، کسی که بی دریغ و بی هیچ چشمداشتی به من

عشق رو هدیه میدهد و من.........................

این عزیز زندگی، امسال وارد ۵۴ سال زندگیش شد.و من از خدا برایش آرزوی سلامتی و عمری

با عزت و شرف و آبرو آرزو میکنم. نمیتونم بهش بگم که خیلی دوستش دارم چون باور نمیکنه اما

اینجا مینویسم:

مامان تپلی عزیزم بی نهایت دوستت دارم ! من و برای تمام بدیهام ببخش.......

و اما فردا ۱ شهریور سالروز ولادت پورسینا یا همان ابن سینا است. هفته پیش در آستانه روز

پزشک اعلام شد که ۲۰ ٪ به ظرفیت رشته های پزشکی اضافه شد! و همینظور اکثر دانشگاههای

معتبر کشور واحد های بین المللی ایجاد کردند که با سالی ۱۰ الی ۱۲ میلیون میتونید در رشته

های مختلف شاخه پزشکی ادامه تحصیل بدهید این ها همه به جز ظرفیتهایی است که از هند و

فیلیپین و مجارستان و .....وارد رشته پزشکی میشوند!!!! و من این سعادت!!!!!!! رو به همه تبریک

میگم!!!

به واسطه انقلاب و به واسطه مدرک گرایی محض!!! چیزی از پزشکی و اخلاق پزشکی و سواد

پزشکی نمانده... دیگر پزشک شدن سخت نیست....دیگر ...........................................

اما این روز رو به تمام کسانی که هنوز از انسانیت بویی بردند و هنوز پزشکی رو نه برای نام و نان

و مقام بلکه برای خدمت میخوانند و به معنای واقعی درس خوانده و زحمت میکشند تبریک میگم

و برای این دسته از عزیزان آرزوی بالارفتن یکی یکی پله های ترقی در عرصه علم پزشکی رو آرزو

میکنم

و البته تبریکهای مخصوص هم دارم برای پدر عزیزم که نه چون پدرمه، بلکه چون ایمان دارم به

معنای واقعی کلمه یک پزشک انسان است . سپس به خاله عزیزم،آلاله و همسر نازنینش،

مریم عزیز،صبای دوست داشتنی و سعید عزیز. و ارزو میکنم همیشه خدمتگزار واقعی مردم

باشند و به قسمی که خوردند همیشه پایبند باشند.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:12 توسط ایرانی آزاد| |

از دیروز هوا باریدن گرفت. دلم نیامد ننویسم از این بوی آمیزش آب و خاک! بعد از هفته ها گرماو هوای شرجی دیروز هوا سرد شد. انقدر سرد که درها رو بستیم. کارگاه داستان بودم که باران شروع شد. همیشه شنبه ها بعد از کارگاه پیاده و قدم زنان به سو ی خانه میرم . هم برای اینکه چیزهای گفته شده در کارگاه رو در ذهنم مرور کنم هم برای اینکه در بین مردم باشم، رفتارهای مختلف رو ببینم و هم برای لذت از هوای شمال و زیبایی نابود شده شهرم!!!!. وقتی صدای باران و بوی خاک رو شنیدم خوشحال شدم و به خودم گفتم:" آخ جون یه پیاده روی زیر بارون، خیس شدن و پاک شدن"! کارگاه که تمام شد منتظر موندم تا نوبت بررسی داستانهای من برسه اما دل تو دلم نبود برای بیرون رفتن و قدم زدن زیر باران! که یهو در چهارچوب در، مامان رو دیدم. دیده بود هوا بارانیست دنبالم آمده بود مبادا خیس بشم! محبت مادرانه و نگرانی و عشقش! اما برای من زیبا نبود. نگاهی کردم و گفتم: " مامان من بارون و دوست دارم خودم میام" گفت:" نه خیس میشی منتظرت میمونم" محبتش بودو نمیدونستم چی بگم. مادر بودو من هنوز درکش نمیکنم . سوار ماشین شدم و پکر به قطره های آبی که بر شیشه ماشین میخورد چشم دوختم. سر راه مهر مادرانه باعث شد که دنبال برادرم هم برویم. از جایی که برادرم بود تا خانه 10 دقیقه پیاده راه بود. گفتم: "بقیه رو پیاده میام". مامان تا خواست چیزی بگه پیاده شده بودم و سر خوش رفتم که از کنار استخر راه برم. هیچکس نبود خودم بودم و خودم. استخر و کوه و آبشار و باران و دلبریهای برگ درختا وقتی که باد بهشون میخورد. هر قطره بارانی که روی سرم نشست و به صورتم خورد من رو شست. من و هر چه که نامش گناه است!رسیدم خیابان شیخ زاهد. دلم میخواست تا خود شیخ زاهد برم اما انقدر ماشینها گل روی من پاشیده بودند که نخوام بیشتر از اون پیاده روی کنم. خیس و گلی رسیدم خونه. از پنجره اتاقم پیچ جاده رو نگاه کردم یک هفته دیگر این منظره از چشمم خارج میشه. خانه ای چند طبقه در حال ساخته شدن است. در منطقه ما خانه ها تا سه طبقه مجاز به ساختن هستند و این خانه یک طبقه دیگر دارد تا برسد به سه طبقه و من محروم بشم از دیدن پیچ جاده و بوته چای و نمای کوه!

باران کمی تند شد دلم میخواست باز زیر باران راه بروم اما نمی شد. کار نکرده زیاد داشتم. تمام شب باران بارید و من با لالایی آب به خواب رفتم. راستی چه لذتی دارد که در میانه مرداد ماه زیر پتو بخوابید نه به واسطه کولز به واسطه هوای طبیعی؟ خیلی لذت دارد جای همه خالی! قبل اذان صبح با صدای باران از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود. باز دلم میخواست برم شیخ زاهد اما صدای پارس سگها من رو مجبور به خونه نشینی میکرد. جاده خلوت بودو پرنده پر نمیزد و هوا تاریک...

هوا امروز دیگه سرد شده. باور نمیکنید؟ بیشتر درها و پنجره ها بسته است. هوا سرد است و بارانی و زیبا....ای کاش............

نه کسی نمیداند این ای کاش من برای چه بود ؟ فقط باز میگویم ای کاش.........

بوی خاک توی اتاق همبرگر پیچیده! راستی من آمدم که این لذتی که از باران میبرم رو با دوستام ،همراهان خوب ندیده و دیده ام شریک بشم. و مجبور شدم به خانه خواهرم بیام و از اتاق همبرگر که دیگه خاله اش رو دوست نداره ! مطلبی بنویسم.

داشتم میگفتم بوی خاک پیچیده... آب همه چیز رو شسته..اما تمام شد! کم کم ابرها دارن کنار میرن..شاید فردا آفتاب بیاد و طنازی کنه.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:45 توسط ایرانی آزاد| |
با یک روز تاخیر :

از مشروطه یک سال بیشتر از یک قرن گذشت...و من متاسفم که بعد از این یک قرن ما برگشتیم

به همان قبل از مشروطه شاید هم بدتر! واقعا برای ملت ما مشروطه حرکت بزرگی بود. به نظر من

شاید دلیلش همان پشتوانه فرهنگی و ملی ما بود. که انسانهایی آزاد پرورانده شد و خواستند

همگام با پیشرفت جوامع غربی پیشرفت کنند. اولین راه پیشرفت داشتن آزادی ،قانون اساسی

بود و مجلس...یه کم تصور کنید جامعه صد سال پیش ایران رو و اونوقت میبینید که چه کار بزرگی

کردند که حیف و صد حیف همان موقع شکست خورد! و باز از چیزی به نام دین! اون هم نه دین

واقعی!

البته به اعتقاد شخصیم ما ایرانیها اندکی زودتر از موعد دست به کارهای بزرگ میزنیم .شاید

مشروطه هم زمانش آن موقع نبود. شاید هنوز باید زمینه سازی میشد شاید پیشگامان مشروطه

باید اول مردم را تربیت می کردند بعد سیاستمداران را شاید باید ................اما هر چه بود

مشروطه حرکتی بزرگ بود و قابل ستایش و افتخار آفرین.. ای کاش لایق باشیم و بتونیم یکبار

دیگر این نهضت را بر پا کنیم. و این بار با عبرت از تمام نهضتهای پیشین!

پس باز با افتخار ۱۴ مرداد رو به همه آژاد اندیشان و آزادی خواهان تبریک میگویم

 

۲-امروز روز دفاع دوست خوب و مهربانم مهدی سلطانی بود..دفاعی که در دلش خیلی حرفها

داشت.

در مورد مطالب علمیش نمیتونم نظری بدم اما کارش خیلی با ارزش بود. دو ماه اخیر که تقریبا

در جریان این پایان نامه بودم شاهد زحمتهای این دوست بودم برای کاری نو و خاص.. امروز تمامی

اساتیدشان اعتراف کردند که کار ایشان تک بوده. به نظر من هم کاری جسورانه سنگین و پر از

حرف و نکته بود..

اونجوری که امروز میگفتند پایان نامه های دانشجویی رشته جامعه شناسی در حد مطالعات

اسنادی بود و کسی پژوهش میدانی انجام نمیداد اما آقای سلطانی این کار سنگین و جالب رو

انجام داد که من افتخار همراهی در یک روز از سه روز پرسشنامه پر کردن رو داشتم..که خیلی

چیزها دیدم و فهمیدم.

خیلی دوست دارم در مورد این پایان نامه و اون روزهای پژوهش بیشتر بنویسم اما چون نمیدونم

اجازه دارم یا نه فقط به همین بسنده میکنم.

آقای سلطانی خسته نباشی ..من به عنوان یک دختر ، زن و انسان از شما برای این

کار زیبا و سخت تشکر میکنم و امیدوارم به اهداف بزرگت در زمینه احقاق حقوق زنان

برسی.

یه جمله در پایان نامه داشتند که بی اجازه میخوام اینجا نقل کنم: 

ایشون پایان نامشون رو در انتها تقدیم کردند به:

 تمام زنان و مردانی که نخواستند باور کنند

سهم زن

رنج ماهانه،

 سیلی مردانه

و اشک مادرانه است

یه کم در این جمله ها دقت کنیم. سهم زنان ما از زندگی خیلی بیشتر از این چیزهاست..

سهم زنهای ما برابر با سهم مردان است اما............................

 

۳- مشکل تلفنم حل نشد. برای اینکه یه مقدار از پولی که پس انداز کرده بودم برای پرداخت قبض

تلفن محترمانه گم کردم!!!!! این روزها همش دارم چیز گم میکنم.! امروز هم در همین مراسم

دفاع،متاسفانه از هول هولکی،memory card دوربینم گم شد با یه عالم عکسی که از قبل تا

امروز توش بود و حالم خیلی گرفته است! خلاصه دوستان عزیزی که فکر کردید تلفنم راه افتاده

اشتباه میکنید من فعلا تلفن ندارم و همین هفته ای یه بار دوبار که میام تهران میتونم به نت

برسم!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:3 توسط ایرانی آزاد| |
تو پست قبلیم یه مشکلاتی داشتم که خب طبق معمول دادم رو سر خدا زدم. اما دیروز کلی پشیمان شدم و

کلی برای خداییم اشک ریختم و ازش عذر خواهی کردم و بعد هم گفتم بیم حتما اینجا بنویسم که

من خدا جونم رو خیلی دوست دارم حتی اگه اذیتم کنه. من خدای خودم رو خیلی دوست دارم چون

میدونم تنها کسیه که به داد من میرسه و من رو دوست داره

من خداییم رو دوست دارم.میپرستمش و ازش معذرت میخوم که هی غصه دار میشم باهاش دعوا میکنم


خدا هم من و حتما دوست داره.. من همیشه بهش محتاجم...و بودنشه که به من آرامش میده.

خدای عزیزم دوست مهربونم من و ببخش...همیشه به کمکت احتیاج دارم و جز شکر گوییت هیچ کاری از

من بر نمیاد
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:57 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان عزیز و مهربانم. ممنونم که با اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم به من سر میزنید. این تنبیه تلفنی

که خودم رو کردم هیچ سودی نداشت. در واقع من تلفنم رو قطع کردم که آدم شم و کم حرف بزنم اما

نتیجش این شد که پول موبایلم سوبله میاد و همینطور تلفن خونه! تازه از وبلاگم و وبلاگهای دوستان

دور شدم. و این خیلی بده!!!

احتمالا ین دفعه برم لاهیجان وصلش میکنم. و ...................پس به زودی باز من رو زیاد میبینید.

و اما نکات جالب این هفته!:

از اونجایی که بچه شمال باشی و به دریا نزدیک باشی و معتاد آب هم باشی از کار وز ندگی و درستم

میزنی میری دریا!!! و من باز رفتم دریا! نکته جالب تکراری داره اما جالبه دیگه: پسر بچه بالای سه

سال نمیتونه وارد طرح زنان بشه!
و خوب مادراشون مجبورن برای اینکه بچه ها آب بازی کنن خارج

طرح با مانتو و شلوار و روسری .................

خب اینجا من فکر میکنم شاید سن بلوغ پسرها از 15 سال به 3 سال رسیده و ما خبر نداریم و شاید

پسر بچه ها از 3 سالگی توانایی تحریک زنان رو دارن یا برعکس زنها برای بچه سه ساله میتونن محرک

باشن و .............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه این قانونها خودش یه پسر بچه 3 ساله رو ترغیب به دونستن حیلی چیزها میکنه که نباید...

اونموقع است که یه بچه چند ساله میدونه که جتما این زن یه چیزی داره که نباید من ببینم!!!!! و بعد

یهو سرک میکشه !!!!

باز از نکات جالب اینه که طرحی که واسه ما خانمهای محترم درست کردند انقدر کم طول و عرضه که

درست مثل بچگی میریم ته طرح رو کف دریا میشینیم و آب بازی میکنیم. یعنی شنا که بخوای بکنی که

راه نداره دستت میخوره به کف!!!! و بعد خب خانمها میپرن اونور طناب و هرچی نجات غریق سوت میزنه

و فحش میده نمیشنون!

پریروز جاتون خالی باز دریا بودم و دیدم که سمت راست طرح آخرین پرده اش از دیرک در رفته و خب

طبق معمول جمعیت بانوان در اون قسمت بیشتره!!!! هیچکیم برا خودش نمیذاره!(ایلیا و بهروز یاد شما

هم افتادم!!!)

کنار ساحل که میشینی خوشت میاد...یادمه اونموقعها که من بچه بودم عشق سبزه شدن داشتم و ش

اید تک و توک میدیدم کسانی رو که برن دریا و آفتاب بگیرن. مایو دو تیکه که خیلی ضایع بود اگه

میپوشیدی. ولی الان سال به سال میبینم که جمعیت دختران و زنان آفتاب گیر زیاد وزیادتر میشه و همه

هم مایو دو تیکه ! گاهی اصلا میمونی که بعضی تیپها اصلا بهشون نمیاد تو این باغ باشن ولی............

اونجا کلاسهای درس برنزه شدن هم هست. بعضیها که خیلی خوشرنگ شدن معمولا مورد سول قرار

میگیرن: جلسه چندمی؟ چی میزنی؟ چقدر میخوابی؟ و.......

خب معمولا شیوه ها متفاوته روغن زیتون و قهوه قدیمیترینشه تا ماءلشعیرو آب گوجه!!!بگذریم یه چیز

دیگشم جالبه که نشان از تغییر دختران امروز داره!شاید نباید بگم اما:...........................


دفعه اول که رفتیم دریا با دوستم مهسا بودم و خب صدای اطرافیان به وصوح شنیده میشد. خیلی از

حرفها سر این بود که چه جور برنزه بشن بهتره؟ و کلی جزییات....اما شنیدن این جمله ها شوک آور و

در عین جال جالب بود. اکثرا ادعا داشتن که دوست پسرشون اینجوری بیشتر دوست داره و یا اونجوری

سکسی تره!!!!!!!! و خب این برای من خیلی جالب بود الان دیگه اون قبح ارتباط دختر و پسر خیلی کمتر

شده. حداقل اینه که دخترا در این مسائل دیگه خودشون رو باوردارن نه مثل زمان ما و خود ما که همش

میگفتیم پسرها میتونن هر کاری کنن اما دختر بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این کارو بکنه

و یه برچسب نجابت و پاکدامنی و سر به زیری هم میچسبونیم به خودمون و موجه میکنیم این تفکر ........

از اینها که بگذریم داستان بیلبوردهای تبلیغاتی حجاب در سراسر لنگرود خوشتر است..جمله ای که روی

این بیلبوردها نوشته شده این است: حجاب تاج بندگی زن است!!!!!!!!!!!

خب الحمداالله خودشون اعتراف میکنن زن بنده است و تاج بندگیشم حجاب!!!! حالم از این آدمهای

کوته فکر کثیف بهم مبخوره..خودشون چشم ناپاک و خیال کج دارن و از بس زن رو کالای جنسی میبینن

و نمیتونن خودشون رو کنترل کنن فکر میکنن همه مثل خودشونن و ما زنها رو مجبور به بندگی میکنن که

خودشون گناه!!!! نکنن! اما انقدر کثیف و رذلند که حتی اگه ما خودمون رو تو گونی هم بپیچونیم اونها

دچار تحریکان جنسی میشن!!!!!بدبختها!

و اما برق!!!!!!!در قرنی که تمام کشورهای صنعتی میدونن اگه یک ثانیه برقشون قطع بشه از چند کشور

عقب میفتن و اقتصادشون به نابودی میرسه کشور پیشرفته ما که رییس چمهورش ادعا داره همه دنیا

میخوان از ما الگو برداری کنن روزی دو الی سه ساعت در تمام کشور برق میره.. و این مر دم نجیب و

شریف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!صداشون در نمیاد... و گوسفند وار اطاعت میکنن ، اطاعت بی چون و چرا

در سالهایی که دیگه از بخاری نفتی و موتور برق خبری نبود مردم کشور ما مجبور شدند بخاطر بی کفایتی

و بی درایتی آقایان در زمستان در به در دنبال بخاری نفتی بگردن و در تابستان دنبال موتوربرق!

در قرنی که حتی به احترام ادیسون دیگه برق قطع نمیشه مبادا چرخه تولید و اقتصاد و صنعت بمونه و

فقط یک دقیقه سکوت میشه آقایان افتخار میکنن که برنامه ریزی کردن روزی دو ساعت هر منطقه ای به

صورت گردشی برق نداشته باشه...

و جالب اینجاست که تعرفه برق از مهرماه بیشتر میشه!اون هم چندین برابر.... میدونید این مصداق کامل

همان حرف زیبای 12 بهمن بود: آب و برق مجانی

لبته حق این مردم بیشتر نیست. اون روزی که تحریم میکنن انتخابات رو  و رای نمیدن... و بعد اجازه میدن

 یه آدم بی سرو پا بیاد این میشه عواقبش...اون موقع که میشینن اصلاحت و به باد تمسخر میگیرن و

ممد چاخان ممد چاخان میکنن این میشه عاقبتش.. دانشجوها رو فراموش کردن و تنها گذاشتنشون این

میشه عاقبتش، وفتیکه تظاهر رو دامن میزنن و عادت به پاچه خواری کردن و تملق رو جزئی از زندگیشون

قرار دادن این میشه عاقبتش...

اگه روزی که بنزین جیره بندی شد کارهای اعتراضی بهتری انجم میدادن( نه آتیش زدن پمپ بنزین) و به

جای اینکه راههای خرید بنزین رو یاد بگیرن ثابت میکردن که بنزین جیره ی کفاف نمیده الان مجبور نبودیم

لیتری 400 بنزین رو بخریم. اگه با اولین باری که گفتن آب نداریم!!!(بعد از اون برف سراسری کشوری- آخه

امسال کرمان هم حتی برف داشت-)همه فقط میپرسیدن چرا؟ و از مسئولین جواب میخواستن نه که

بگن اینجا یرانه این چیزا عادیه، شاید کاری از پیش میبردن. اگه اولین روز برق در ساعات اداری رفت و

کارهای بانکها و دارات موند مردم همه آرام اعتراض میکردن شاید...............

من این هفته به معنای واقعی مسئولین دولت عدلت محور رو نفرین کردم که ما رو به 200 سال پیش بردن

و با کمال پررویی ادعای موفقیت هم دارند.. آره موفقند چون الان ایران مثل زمان صدر اسلامه!!!

پستم طولانی طولانی شد وگرنه میخواستم در مورد معضلی به نام پرده نویسی هم بنویسم ایشالله دفعه

بعد. تازه میخواستم در مورد تخریب بنای امجد اسلطان در لاهیجان بنویسم که اونم نشد پس باشه واسه

بعد

یه کم هم شخصی بنویسم این یک ماه اخیر من دچار مشکلات عدیده ای شدم که سعی کردم در روند

زندگیم تاثیر نذاره و خب ظاهرم نشون نمیداد اما خیلی داغون شدم... آخریش دیگه شاهکار بود... سایه

مارمولک دوباره افتاد تو زندگیم و سه روز زندگیم مختل شد ..خدایا ازت بدم میاد... همیشه آزارم میدی

درست اون موقع که دارم بهت نزدیک میشم...دیگه خسته شدم ازت....حالم و بهم میزنی.از خودم و

خودت بدم میاد.... تو به جز یه مورد هیچ وقت تو زندگیم کمکم نکردی. ازت متنفرم متفرم متنفرم...شاید

وجود نداری و خودم و دارم گول میزنم؟ شاید وقعا تمام این دنیا پوچه...شاید همه باورها دروغهههههه..

هر چی هست خودتی که من و از خودت میرونی.... دیگه هم نمیام طرفت تا اطلاع ثانوی....انگار بی

دینی بهتره...انگار انکار تو بهتره.....ازت بدم میاد.....
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط ایرانی آزاد| |

۱- داغ شکیبایی هنوز در من تمام نشده. روز تشیع جنازش نبودم به جای من برادرم رفت .

همون که من رو با شکیبایی آشنا کرد اما هر وقت با خواهر لج میکرد تمام فیلمهای جشنواره ها

اون قسمت که شکیبایی جایزه میگرفت رو پاک میکرد که لج خواهرش رو دربیاره!!!!! آره برادرم

به پاس عشق به شکیبایی رفت و دم به ساعت زنگ میزد میگفت قیامته!!! خدا رو شکر، مردم

گاهی میدونند که کجا باید قدر دانی کنند. شب صحنه هاییش رو از تلویزیون دیدم با صدای بی

نظیرش و باز اشکیدم.......فیلم کیمیا رو دیدم و به صحنه نابش لحظه ای که دختر رو میبینه و

میگه سلام(آخ من عاشق سلام گفتنش بودم) دیگه از بس گریه کردم(با صدای بلند) که مامانم

گفت اگه بس نکنی خاموش میکنم!!۱ و من رفتم تو اتاقم و گریه کردم. (سعیده شاهد منه)

۲- روز جمعه غروب با همون حال نزار و چشم گریانم رفتم لاهیجان.پلیس راه قزوین ماشین رو

نگه داشت..علت نشستن یک زن پشت راننده!!!!!!!!!!!!(چند سالیه که نشستن خانم پشت

راننده ممنوعه اما زیاد اجرا نمیشه) جالب اینجا بود که یه مرد هم همراهش بود .میگفتند خواهر

برادرن پلیس راه گفت ماشین بره اما اینا برن شناسنامه بیارن..تازه باید مدارک راننده بمونه!!!

من و سه زن دیگه به همراه چهار مرد دیگه پیاده شدیم که قضیه رو ختم به خیر کنیم. من عصبانی

بودم و داد وبیداد میکردم. خانمهای دیگه هم دست کمی از من نداشتن. من میکفتم این کار

توهین به زن ، به مسافر و به راننده است. و زنهای دیگه هم تایید میکردند. و ما چهارتا میگفتیم

اگه ماشین رو بخوابونن یا اون دو مسافر رو نگه دارن ما هم میمونیم. جالب آقایون بودند..

جملاتشون این بود: آقا ماشین و میخوای بخوابونی به ما ربطی نداره یه ماشین برامون بگیرین

ما بریم!!!!! یا اینکه یکیشون گفت خب اگه بخشنامه است بیخود میکنن زن مینشونن!!!!!!!!

و...................

خلاصه آقای راننده من و فرستاد تو ماشین چون میگفت خانم حرفات واسه من دردسر میشه 

و یه خانم دیگه از بس با آقای مثلا پلیس صحبت کرد که بلاخره بعد از ۴۵ دقیقه ماشین راه افتاد

و همه چی ختم به خیر شد اما دلم میخواست اون آقایون رو بزنم!!!!

۳- دیروز و امروز رفتم دریا....جاتون خالی. امسال اصلا فکر نمکردم بتونم برم دریا.. دیروز هوا طوری

بود که نمیشد نرفت وقتی رفتم آب طلبید و امروز هم رفتم.با تمام مشغله درسی که داشتم.گفتم

گور بابای درس!!!! من دریا میخوام. رفتم دریا و .........................

این دریا رفتن حرف زیاد داره... دوستم یه ماه پیش دوبی بوده میگفت اونجا روزهای دوشنبه روز

زنهاست. میگفت روز دوشنبه رفتیم نه پرده ای بود نه کسی مانع دوریبن و موبایلت می شد اما

اگه عکس میگرفتی جریمه سنگین میشدی...گفت از اون جالبتر این بود که با اینکه هیچ محدودیتی

نبود یه دونه مرد هم اون دورو بر پیداش نبود..

یاد طرحهای خودمون افتادم.وارد که میشی خواهران نیروی انتظامی با بی ادبانه ترین وضع ازت

کیفت رو میخوان و تمامش رو میریزن بیرون و بعد بازرسی بدنی..تازه طرح چمخاله خوبه به لباس

و نوع مایو کار ندارن اما جاهای دیگه حتی به مایو دو تیکه هم گیر میدن(خوب باعث تحریک زنان

میشیم!!!!) دور تا دور پرده کشیدن اما مردها راههای دید زدنش رو بلدند!!!! پارسال که یکی دوبار

زیر آبی اومدن تو طرح زنها۱!!!!!چند باری از پشت پرده موندن و یه قسمتها رو پاره کردن ونگاه

میکردن!!!! یه بار هم نمیدونم چه جوری شد که پرده ها از تیرک کنده شدن و یهو دیدم نیمی از

زنها رفتن درست همونجا که پرده نیست شنا میکنند و میرقصن و .................................

...........................خودتون بگردین دنبال حرفهای این جریانات!!

اما من امروز با دریا کیف کردم. حدود ۴۰ دقیقه رو آب خوابیدم...و البتهههههههههههههههههههه

اثرات منفیش همین که یادم نبود ساعت بدی رفتم و میسوزم..و الان اندکی سوختگی دارم که

یه خورده اذیتم میکنه!!اما به لذتش می ارزید..جای همتون خالی خالی خالی!! مخصوصا وقتی

داری آفتاب میگیری و دور تا دورت دخترهای رنگ ووارنگ با مایوهای رنگی نشستن و انوااع و

اقسام مواد رو به خودشون میمالن که خوشرنگ بشن و سیگار پشت سیگار میکشن و تو در اونجا

میشینی کتاب جنبش خقوق زنان در ایران رو میخونی و آه میکشی و آه میکشی و آه.................

 

۴- امروز سالگرد بزرگمرد شعر نو بود... امروز سالگرد شاملوی بزرگ بود..امروز تمام دوستدارانش

رفتند و دستگیر شدند..

امروز باید خواند: دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

امروز باید خواند: من درد مشترکم مرا فریاد کن

امروز باید خواند: مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

امروز باید زمزمه کرد: چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه میخواهمت بر چشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست

 

و امروز میخوانم:

 

دوستت دارم بی آنکه بخواهمت

سالگشتگی است این

که به خود در پیچی ابر وار

بغرّی بی آنکه بباری؟

ساگشتگی است این

بخواهیش

بی آنکه بیفشاریش؟

خواستنش

تمنای هر رگ

بی آنکه در میان باشد

خواهشی حتی؟

نهایت عاشقی است این

آن وعده دیدار در همان فراسوی پیکرها؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:59 توسط ایرانی آزاد| |