تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

سلام...


تا اطلاع ثانوی نمیتونم چیزی بنویسم





دوستانی که همراه قدیمی من هستند میدونن این اظلاع ثانوی

ممکنه یه ساعت باشه،یه روز باشه ، یه هفته باشه و یا......

همه چیز بستگی به حال و روزم داره فعلا به شدت داغونم.....

از دیشب هم دارم سعی میکنم خوب بشم اما نشد که نشد...

حال و حوصله ندارم...فقط برام دعا کنید با این اوضاع بتونم این

هفته درس بخونم...مهمه!!!!!!!!!

تا همین اطلاع ثانویشم نمیتونم به هیچکس سر بزنم. پس از من

دلخور نشید.

فعلا خداحافظ!


نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:4 توسط ایرانی آزاد| |
امروز روز دیگه ی از تازگی بود. جلسه دیگه ای تموم شد که به نظرم خیلی خوب بود. بحثهایی پیرامون کتابهای خلاصه شده در تازگی و نظرات دوستان و نکات بیشتر و تلاشهای لازم......

افطاری هم در کنار هم بودیم. یه سفره افطاری بی ریا و دوستانه با کلی صحبتهای خوب. و جمعی صمیمانه و دوستانه

امیدوارم این جمع روز به روز ضافه تر بشه و همه با هم در راه رسیدن به هدفهامون تلاش کنیم و قدمهای مثبتی برداریم.

امیدوارم دوست خوبم مهدی عزیز در راهی که شروع کرده بتونه با فراز ونشیبهایی که صولا سر راه این کارها هست کنار بیاد و این راه و این حمع رو مدیریت کنه.

مهدی جان خسته نباشی.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط ایرانی آزاد| |
بحثهای کامنتدونی پست قبل باعث شد این پست رو بنویسم.

خیلی نظرات هست که فکر میکنن منظورم از برابری زن و مرد اینه که زن مرد بشه!! و یا اینکه از مرد جلو تر باشه و یا اینکه زن زنانگی نداره و ....برای همین لازم دیدم که باز از خود خودم مثال بزنم. منی که همه بهم میگن پسرم اما من به شدت به دختر بودنم ایمان دارم!

 میخوام از خودم مثال بزنم و ثابت کنم فقط محیط و پرورش آدمها در محیطهای مختلف در رفتار دخترانه!!! یا پسرانه !!! تاثیر داره

از سنی که به یاد دارم یک دختر بودم در بین چند پسر قد و نیم قد فامیل. بازی دوران کودکی من بازی با ماشینهای برادرم و تفنگ های فشنگی بود. هیچ یادم نمیاد که عروسک داشته باشم.

از سن ۵-۶ سالگی با برادرم در کوچه همراه با پسرهای دیگه فوتبال بازی میکردم.همبازیهای من دو تا پسر خاله هام و دو تا پسر های دخترخاله و پسرخاله مامانم بودند.

وارد مهدکودک شدم یادش بخیر!!! ما چند تا دختر بودیم. دو تا مریم- مهتاب-فریبا-من- منا و یه دختر دیگه که فامیلیش یادمه نه اسمش. پسرهامون زیاد بودند. شهاب-علی ن- علی ه- ایرمان-سهیل-حامد-کوشا-میلاد-امیر- ارسلان-صمد-سهند-محمد- نادر و یکی دو نفر دیگه که یادم نمیاد اسمشون.

اونجا هم متاسفانه یا خوشبختانه همبازیهای من شهاب(ولوله ترین پسر مهدکودک که دوتایی اونجا رو رو سرمون میذاشتیم) و کوشا بودند. من و شهاب با هم پسرهای دیگه رو میزدیم. شاید یه دلیلش این بود که اولین روز مهدکودک تو ساعت تفریح پسرا جمع شدن یه ور و گفتن: پسرا شیرن مث شمشیرن دخترا پنیرن دست بزنی میمرن!!!! و من برای اینکه ثابت کنم خودشون پنیرن یکی دوتاشون رو زدم!

از همون رو زدیگه با دخترا نگشتم آخه نتونسته بودن از خودشون دفاع کنن! فقط شعرو برعکس میخوندن اما من دفاع کردم. بعد ازیه ماه شهاب اومد مهدکودکمون و ما شدیم جفت زلزله!!! روزی نبود که از دست ما عاصی نشن! دیگه با دخترا نگشتم آخه تمام فکرشون بازی با عروسک بود و من دوست نداشتم.

مدرسه دیگه لازم بود از پسرا جدا بشم. اونجا هم اما فقط تا ظهر که تو مدرسه بودم با دخترا بودم دوباره بعد از ظهر همبازی من پسرهای همسایمون بودن( یه دختر بیشتر تو کوچه نداشتیم که من و اون با هم همیشه تو کوچه با پسرها بودیم) و تو سرویس هم با مانی و محمد رضا(وای یادشون بخیر نمیدونم الان کجان دلم براشون یه ریزه شده)

خلاصه این روند ادامه پیدا کرد. من بدلیل معاشرتم با پسرها و محیط پسرونه کاملا با معیارهای اونها بزرگ شدم. از اول راهنمایی تحت تعلیم رانندگی قرار گرفتم و اول دبیرستان رانندگی میکردم تازه لجم میگرفت که چرا داداش من از ۵ ابتدایی نشست پشت فرمون و من از راهنمایی!!

همیشه تو خونه تا میخواستن بگن برادرم پسره و .... اعتراضم بلند میشد و ثابت میکردم بین من و اون فرقی نیست.

کارهایی که از کودکی تا بزرگسالی کردم از دیوار بالارفتن از درخت بالا رفتن مسابقه کذاشتن با پسرا و تیر اندازی با تفنگ بادی!!!فوتبال و ............... هرچیزی که میگن پسرونست. البته این وسط بالاجبار همراه دختر همسایمون گاهی عروسک بازی خاله بازی هم میکردم..

 

 تا سالها فکر میکردم من گرایشات پسرونه دارم اما کم کم دیدم نخیر بنده کاملا دخترم. این رو وقتی فهمیدم که تونستم با یه پسر به جای دوستی عادی دوستی عاطفی داشته باشم.

وارد دانشگاه که شدم کلی قبل رفتن از این و اون نصیحت شندیم دانشگاه پسر نباشیا!!! اما من همون بودم که بودم. اونجا هم با پسرها بر خوردم پا به پاشون بودم و تقریبا کاری نبود که اونا انجام بدن و من نتونم. البته یه ضررهایی هم دیدم اما در کل تجربه بدی نبود. اونجا هم یه عده به میکفتن تو پسری و گرایشاتت مردونست!!!!!! ولی دیگه مطمئن بودم دخرته دخترم و طبیعیه طبیعی!و  فقط چون در محیطی بار اومدم که همراه پسرم بیشتر بوده این طبیعت وجودیم بیشتر رشد کرده کما اینکه اگه مثل بقیه دخترا از بچگی من رو مجبور به عروسک بازی و ساکت بودن و عیبه دختر این کارو نمیکنه و دختر باید کار خونه بلد باشه و ... اینا میکردن من هم مثل خیلی دخترا.............

همه اینها رو گفتم که بگم محیط در تربیت ما دخترا تاثیر داره. متاسفانه یا خوشبختانه( از نظر من متاسفانه) دخترهای ما رو طوری بار آوردن که اگه یه دختری مثل من برخلاف رفتارهای دخترانه رفتار کنه میگن رفتارش مردونه است، با اینکه به نظرم رفتارش طبیعیه!! طبیعی طبیعی.. چون من در هر دو محیط بار اومدم هم دختر ها دوروبرم بودن هم پسرها.. یعنی خانوادم استثنا سر من رهام کردن تا اونجور که طبیعتم هست بار بیام و طبیعت من این شد.

اینجاست که من فهمیدم با مردها برابرم چون خودم میتونم خیلی از اون کارها که میگن مردانه!!! انجام بدم.

اینجاست که من فهمیدم هیچ کمی از مردها ندارم

اینجاست که من فهمیدم زن و مرد کاملا برابرند و اختلافشون در قیزیولوژی بدنه و یکسری چیزهای ژنتیکی که در یکی بیشتر بروز میکنه در دیگری کمتر.

حتی برخلاف بسیاری مسائل روانشناسانه که میگن زن احساساتی تره و ... اینها رو هم تابع شرایط محیط میدونم کما اینکه در خونه ما برادرم به اندازه من احساساتی و گاها بیشتره به طوریکه مامانم گاهی میگه بابا خدا شما رو اشتباه دنیا آورد تو باید پسر میشدی اون دختر! اما خدا اتفاقا کاملا درست آفرید.. برادر من نمونه بارز یک انسان لطیف و احساساتیه.. در عین خشونت و زمختی که میکن مردانست و دقیقا من برعکسم...

حتی پسر خالم... اون هم چون از بچگی همبازیش من بودم که یه دخترم روحیاتش لطیف شد. اونم به شدت احساساتیه( و اینها رو که میبینم باور میکنم نیمی از مسائل روانشناسانه که میگن زنها مرکز احساستشون فعالتره و ... بیخوده) پسر خاله من به شدت به رنگهایی که معمولا دخترا ازشون استفاده میکنن مثل قرمز صورتی و ... علاقه داشت و همیشه هم استفاده میکرد و خیلی ها میگفتن مگه تو دختری!!! اما اون ادعا میکرد این چه ربطی به دختر بودن داره!! رنگه و علاقه!!!
و یا یکی رو میشناسم که پسره و گوشواره میندازه. ازش پرسیدم مده میندازی؟ گفت از بچگی دوست داشتم اما همش به ما گفتن مردی و ... حالا که مد شده به بهانه مد میندازم

حالا ممکنه یه عده بیان و بگن اینها مشکل دارن یا اوا خواهرن و یا .....

اما

اینها لازم نیست که نشون بدن  و ثابت کنن مردن چون مرد هستن ولی همیشه تمایلاتشون رو به بهانه همین مرد بودن سرکوب کردن و همینطور زنها.. من مطمئنم نیمی از دخترهای ما اگر در شرایطی مثل شرایط من بار میومدن همین رفتارهای من رو پیدا میکردن و مثل آقایون!!! رفتار میکردن اونوقت ثابت میشد که زنها و مردها برابرند. اما متاسفانه نذاشتند و نمیذارن....

یکی از زیباترین جملاتی که در مقدمه همون کتاب انقیاد زنان خوندم اینه:

" میل در پاسخ به کسانی که ادعا میکنند زنان «طبیعتا» پست تر از مردان اند و «طبیعتا» برای رسیدگی به امور منزل مناسبند با شور و حرارت بسیار میگوید که ما به هیچ وجه نمیدانیم زنان طبیعتا چگونه هستند.«آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند،چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است» زنان به خاطر حرکت در مسیر و خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است که دیگر نمیتوانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است. چنانکه اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه دیگرش را در برف قرار دهیم نمیتوانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم.

اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند آنگاه تقریبا تفاوتهای ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت و....."

 

و این تمام اون حرفیه که من میگم. ما دخترها رو در محیط آزاد پرورش ندادند. حتی الان که بسیاری از خانمهای ما سر کار میروند و انسانهای شایسته ای از نظر کار هستند باز اونطور که باید وشاید مثل مردها نمیتونن خودشون رو مطرح کنند شاید الان خیلی به زنها به نسبت بها داده میشه۰ البته به نظرم فقط در یه سری از مشاغل) اما باز زنهای ما باور ندارن که میتونن پا به پای مردها باشند.

 

نتیجه تمام این نوشته ها اینه: من یک زنم.. با تمام زنانگی که از یک زن انتظار میره اما در درجه اول یک انسانم.. و انسان بودنم به من یاد داده که برابر باشم و از حق خودم دفاع کنم و خودم رو پرورش بدم و بتونم تواناییهام رو بالا ببرم. که اگر یکبار جایی رقابت آزادی بود بر اساس لیاقت خودم و یک مرد برنده یا بازنده بشم نه بر اساس جنسیتم و باروهای غلط....

مشکلی با اینکه آشپزی کنم یا خونه داری بلد باشم ندارم اما باور ندارم که اینها رو باید بلد باشم چون وظیفه من به عنوان یک زن اینه که بلد باشم. همونطوری که توقع ندارم مرد اینها رو بلد نباشه و یا اینکه فقط وظیفه مرد خرجی اوردن به خونه باشه !

زن و مرد باید با هم کار کنند هزینه ها رو تامین کنند و در عین حال همکاری کنند هیچ چیز وظیفه صرف یک گروه نیست.

مشکلی ندارم که زن ظریفه و لطیفه و جذابه و زیبا و ..... اما اینها رو برای مرد هم میبینم...

اکر در یه سری کارها از مردها کم میارم باز به دلیل پرورشی که یافتم. من نمیتونم یه بار سنکین بلند کنم چون ناز رورده سهتم اما دختران روستایی میتونن از صدتا مرد بیشتر بار حم کنند چرا؟ چون از کودکی برای این ورزیده شدند...

ژس باز نتیجه میگیریم محیط و تربیت موثره در اینکه زن رو چه جور تربیت کنه و مرد رو چه جور!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:58 توسط ایرانی آزاد| |
دو پست قبلی و اظهار نظرهای دوستان من رو به فکر برد. وقتی میرم و تازگی رو میخونم و بعضی نظرات دوستان رو در اونجا میبینم و با اینجا مقایسه میکنم بیشتر به فکر میرم.

نمیدونم چرا اکثر دوستان حق رو به من میدن اما دعوت میکنند به اینکه کاری نکنم!!! کل کلام تمام نظرهای قبلی این بود چون کاری نمیشه کرد چون ایران همینه چون جامعه اینجوریه پس خودت رو به آب و آتیش نزن!!! اما من میخوام بگم نه!!! برای تک تک نظراتتون پاسخ گذاشتم. و لازم میبینم کلا اینجا دوباره بگم..

قبول دارم جامعه من سنتی است( البته سنتی - مدرن نمیداند کدام ور باشد) قبول دارم مذهب برای من محدودیت دارد، قبول دارم در آزاد ترین کشورهای دنیا هم زنها هنوز این آزادیها را ندارند اما .........

اما آیا چاره کار سکوت و پذیرفتن است؟ چاره کار گفتن این است که" همینه که هست کاری نمیشه کرد"؟

یا باید همت کرد؟ باید خواست و جلو رفت...

وقتی کتاب "جنبش حقوق زنان در ایران" را میخواندم دیدم که ۱۰۰ سال پیش زنهای ایران چقدر از دختران و زنان امروز جسورتر بودند و خواهانتر... و ما........ متاسفانه ما امروزیها به سرعت با چند حرکت ناقص راضی شدیم و باور کردیم زندگی ما همین است. ساخته شدیم برای مردان..لوندیم، زیباییم ،جذابیم ،ظریفیم برای مردان..متاسفانه باور کردیم و گول خوردیم که یک برتری ما نسبت به مردان این است که هم میتوانیم کارهای خانه را انجام بدهیم(وظیفه زنانگی!!!) و هم در اجتماع باشیم( وظیفه انسانی)

اما نفهمیدیم و نخواستیم بفهمیم که اینها همه دروغ است و همه فریب است برای اینکه به ما بقبولانند که زنها ...............................................

جامعه ما در ۱۰۰ سال پیش سنتی تر بود یا امروز؟ چطور زنان آن زمان توانستند با پافشاری بر حق و حقوقشان امکان تحصیل را برای خودشان فراهم کنند؟( که در آن زمان در حد کفر بود!) و ما نمیتوانیم امکان برابری با مردان را برای خودمان فراهم کنیم؟ چه چیز در زنان گذشته بود که در ما امروزیها نیست؟ فقط یک چیز آنها میخواستند و ما نمیخواهیم. آنها از زیر یوق مردان خواستند در بیایند و ما امروزیها بیشتر از پیش با نگاه جنسیتی که به خودمان داریم در زیر یوق انها رفتیم و اسمش را گذاشتیم جذابیت!!!

آنها خواستند تاوان بدهند و دادند. در آن زمان در صد سال پیش زنانی که برای زن بودن خود ارزش قائل شدند در مقابل جبر زمانه ایستادگی کردند در مقابل بی عدالتیها ایستادگی کردند.در آن زمان که دختری طلاق نمیگرفت  زنی مثل صدیقه دولت آبادی طلاق گرفت برای اینکه باور کرد خواستن توانستن است(تصور کنید قبح طلاق هنوز در کشور ما از بین نرفته و حدود صد سال پیش چنین زنی جرات کرد و طلاق گرفت و این تاوان کمی نبود که او داد) اما ما نمیخواهیم هیچ هزینه ای بدهیم..

از کامنت دوست خوبم بیتا در وبلاگ تازگی استفاده میکنم:

"وقتی پای صحبت حقوق زنان باشه همه زنها دم از خواهانی آن میزنند اما هزار بار گفته ام که زنان خود زندانبانان خودند آنها آموخته های نابرابری به دختران خود می آموزند و اگر دختری خلاف عرف شناخته شده آنها گامی بردارد او را پاره میکنند تا جایی که شاید مردی حامی او شود! زنان بدبختی خود را به دخترانشان هدیه میکنند و آنرا به ارث میگذارند. زنان به اسم نجابت به جنس خود خیانت میکنند. و از قدیم گفته اند خود کرده را تدبیر نیست. خیانت زنان به خود پایانی ندارد تا زمانی که حامی قدری به اسم مذهب بر این خیانت صحه میگذارد."

و من به شدت با این نظر موافقم ما خودمان نمیخواهیم نمیخواهیم و فقط ادعا داریم. و اگر این وسط یکی هم پیدا شود که بخواهد و تا حدی بخواهد تاوان دهد همه شروع به نصیحت میکنند و او را از کارهای خظرناک!!!! بر حذر میدارند و .....

اما من و خیلی ها بالاتر از من هستند که باور کردیم حقی داریم و این حق را میخواهیم. میدانم به هیچ عنوان در طی چند سال آینده به نتیجه نخواهیم رسید اما امیدوارم به صد سال آتی! اگر دیگران سرکوب و مایوس نکنند.

دوشنبه تازگی با خلاصه کتاب بی نظیر و زیبای "انقیاد زنان" به روز شد.خواندنش را به همه شما توصیه میکنم.(تقریبا تقاضا میکنم) به تمام کسانی که میگویند نمیشود.! این کتاب زمانی نوشته شد که هنوز زنها در انگلستان حق رای نداشتند. زنها هیچ حقی نداشتند. همه چیز مرد بود و مرد.زنها حتی انسان هم شناخته نشده بودند. انسان مرد بود و زن چیزی غیر از انسان و آدم و موجود!!

تمام نوشته های این کتاب حکایت از یک چیز دارد : "رفتار و سلوک و موقعیت فعلی زنان زاییده طبیعت انان نیست بلکه زاییده ی انتظاراتی است که جامعه از انان دارد ."

سعیده عزیز دوست خوب و همراهم در تکمیل خلاصه این کتاب نکات دیگری هم از این کتاب برداشته است  که لازم میبینم اینجا بنویسم:

"به عقيده ی ميل اصلی كه روابط اجتماعی ميان زن و مرد را تنظيم مي‌كند و بر مبنای آن يک جنس تحت انقياد قانونی جنس ديگر قرار می ‌گيرد، از اساس نادرست است و بايد به جاي اين اصل، اصل ديگري نشاند كه بر برابري كامل زن و مرد بنياد گرفته باشد و هيچ يک را بر ديگری برتری ندهد و هيچ يک را ناتوان‌تر نشمرد.
ميل اين نكته را مطرح مي‌كند كه فرادستی مردان و فرودستی زنان در جوامع به اين دليل طبيعی انگاشته مي‌شود چرا كه هيچ ‌گاه نظام ديگری در بوته ی آزمايش قرار نگرفته است.

میل معتقد است نابرابری حقوق زن و مرد منشا ء ای جز ( قانون برتری قوی تر ) ندارد .


میل درباره ی فايده ی آزادی زنان می‌نويسد: «آزاد شدن زنان، آزاد شدن نيمی از كل نيروی عقلانی بشر است و نيز به نيروی عقلانی مردان انگيزه ی تازه‌ای می‌بخشد، انگيزه‌اي كه محصول رقابت و ضرورت است. ضرورت اين كه مردان پيش از دست يافتن به شغل و مقامی كه خواهان ان هستند , شايستگی خود را ثابت كنند.» "

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:35 توسط ایرانی آزاد| |
سلام. شبگردی در تهران انقدر برام جذاب بود و پستم مورد استقبال قرار گرفت که تصمیم گرفتم این روند رو تا حدی که میتوانم ادامه دهم. شبگردی امشب در شهر خودم بود. البته در ساعات مناسبتر.دلیلش هم پر واضح است اینجا خانواده بالای سرم است و مانع! از استفاده بیش از حد از حقوق و آزادیم.و مانع بزرگتر جو حاکم بر شهر و شناسا بودن!

۹ شب ۲۴/۶/۸۷- لاهیجان جاده شیخ زاهد

صبا دوستم زنگ زد وگفت میام خونتون با هم بریم قدم بزنیم. و در ادامه گفت :"دور استخر نه همون جاده خونتون!"

من هم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. دور استخر جاییه که تا پاسی از شب شلوغ و پر رفت و آمده اما جاده شیخ زاهد یک جاده زیبا کم رفت و آمد و خلوت بدون خانه و سکنه!(البته از وسطهاش تا نزدیکی بقعه خانه نیست وگرنه ابتدای جاده منطقه مسکونی هست)

مامان:" با ماشین میری؟"

من: " نه شازده ماشین و برده پیاده میریم"

مامان:" این وقته شب؟ خظرناکه نه حق نداری بری!"

بابا: " برو مشفق، مردم همه تو خیابونن"

من: اصلا نباشنم چیزی نیست که خیابونه دیگه!

مامان" نه این چه کاریه پاشین برید دور استخر"

بابا: " نه بذار بره اینجا بهتر از دور استخره"

من: " مامان حالش بیشتره نمیدونی چقدر خوشگله گیر نده دیگه"

صبا آمد و دوتایی راه افتادیم. به شدت خیابان خلوت بود و هر از گاهی یک ماشین با سرنشین جوان و صد البته از نوع مرد رد میشد. چند قدمی بیشتر نرفتیم که صبا گفت:" غلط کردم بیا برگردیم"

من که تازه داشتم به یک آرزوی دیرینه یعنی پیاده روی در تاریکی در این جاده دوست داشتنی میرسیدم گفتم: " صبا نه بیا بریم بیخود نترس این خود ماییم که از بس میترسیم جامعه رو برای خودمون نا امن کردیم."

صبا: " بابا هیچکی تو جاده نیست. اگه بهمون تجاوز کنن چی؟"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:" دیوانه تجاوز کجا بود؟ اصلا هر کی اومد من میگم این دختر رو من گول زدم شما به اون کار نداشته باشین!!!!"( ئ کلی زدم زیر خنده)

همینطور به راه رفتنمون ادامه دادیم و من داشتم یه ریز حرف میزدم از کارهایی که تهران کردم و از ماه که یه روز دیگه مونده کامل بشه و از زیبایی آسمان و ..... که صبا دوباره گفت:

" مرمر هیچکس نیست بیا برگریدم تورو خدا من میترسم"

من: " حالم و نگیر به جان صبا چیزی نمیشه .. به خدا اینجا امنه.. بابا جان من! تمام جاده چراغ داره تا وسط که سفره خونه هست میریم. تا اونجا هم همیشه ماشین میره میاد بیا بریم حالمون و بکنیم"

صبا:" نه جان هر کی دوست داری بیا برگردیم یه اتفاقی میفته ها؟"
من:" آخرش چی؟ میفته که میفته بیا بریم هیجان داره ها"

صبا:" یعنی چی یه اتفاقی هم میفته میفته؟ یعنی میخوای بگی دست دستی بذاریم بهمون تجاوز کنن؟"

من:" صبا یه جوری میگی انگار الان بهمون تجاوز شده بچه دار هم شدیم ها!!! اصلا گیرم آره چیه مگه تجاوزه دیگه ما که نخواستیم!!"( خنده)

صبا:" برو بابا این همه آدم مودبانه هزار تا درخواست از آدم میکنن ما حاضر نیستیم کاری کنیم بعد بذاریم بهمون تجاوز شه؟"

من:(با عصبانیت)" برو بابا اصلا تو اینجا آدم میبینی که حالا بخواد تجاوز صورت بگیره؟"( دقت کنید که چقدر این مسئله اهمیت داشته که دوست من انقدر میترسه!)

خلاصه صبا موفق شد و من از خر شیطون اومدم پایین و قرار شد بریم دور استخر به قدم زدنمون ادامه بدیم.البته یه دادی زدم و رو به ماه و آسمون گفتم ببینید همین دختران که نمیذارن ما به حق و حقوقمون برسیم( این یکی کار و از دوستم یاد گرفتما!!!!)

در مسیر تا استخر از موبایلم آهنگ پخش میشد..آهنگ زیبای مارتیک به اسم : با تو بد نیستم..

الحمدالله این دفعه صبا پایه یه سری کارهای من شد و جاهایی که میگفت: "با من بدی کردی و لی من با تو بد نیستم " رو دو تایی بلند میخوندیم.. صدامون تو خیابون میپیچید و کلی خودمون حال میکردیم. تاره من دستامم تکون میدادم.البته ماشین که میامد ما کنترل شده کار انجام میدادیم.!!!!
خلاصه کم کم به قسمتهای شلوغ جاده رسیدیم. اینبار آهنگ "پارمیدا" داشت پخش میشد و من به شدت داشتم خودم رو کنترل میکردم که نرقصم.. یه ماشین ۲۰۶ سرشین آقا هی میرفت و میامد!!!

من:" صبا این آقاهه از ما خوشش اومده ها!!!"

صبا:" من میترسم"!!!!!!!
من: صبا جان از چی چی میترسی دیگه؟

دو تا پسر تقریبا ۱۶ ساله بهمون متلک گفتن!!!! یه آقایی که رد میشد چپ چپ نگامون کرد!!!

کم کم رسیدیم خیابون اصلی. صبا نفس راحتی کشید و دستامو که گرفته بود ول کرد!

گفت: الان میگن ما لزبین هستیم!!!!!!

من: صبا؟؟ "

صبا: به خدا یه جوری آدم و نگاه میکنن وقتی دست یه دختر و میگیری؟

من: به درک!!!

بعد من وصبا یاد کارهایی که در سال پیش انجام دادیم افتادیم و کلی خندیدیم و من گفتم ببین من همیشه انتحاری کار میکردم( یاد این افتادیم که پارسال به سرمون زد دوتایی بریم دیلمان!!! البته بهتره بگم به سرم زد و اون هم همراهم شد.اونم بعد از ظهری دو تا دختر تنها و خب داستانهای خودش رو داره که اینجا میتونید بخونید!)

وارد دور استخر شدیم بی اختیار داشتم سوت میزدم که صبا گفت:

"تو داری سوت میزنی؟"

گفتم:" آره!"

گفت :"لاهیجانیا نه تهران! ندیدی پسره چه جوری نگا کرد؟"

گفتم:" نه بی خیال"

به قدم زدن ادامه دادیم و به بحثهایی پرداختیم که چند شب پیش هم داشتیم و من خیلی داغون شده بودم که به کمک یه دوست خیلی چیزها تو ذهنم دوباره عوض شد و داشتم با صبا در موردش حرف میزدم. بعد در ادامه مکالمات گفتم:

"میدونی چرا من همیشه از شماها زودتر دل میبندم و  در عین حال راحت تر دل میکنم و زودتر فراموش میکنم؟"

صبا:" نه"

من:" برای اینکه من همیشه در تمام روابطم میگفتم: دوستت دارم بی انکه بخواهمت حتی!"

صبا: راست میگی اما.."

من:" خب نه دیگه همینه.. تو ممکنه وقتی یکی و دوست داری دنبال این باشی که دوستت داشته باشه و اگه نداشته باشه همه چیز به هم میریزه در واقع تو یه جور معامله میکنی.اما من تا حدی ناراحت میشم ولی رهاش میکنم بره. و الان فهمیدم که به اینکه خودم یکی و دوست داشته باشم و واقعا دوستش داشته باشم راضیم و برای دوست داشته شدن ابراز علاقه نمیکنم!

صبا:" عزیزم میشه یه کم آرومتر بگی؟

من: "چرا؟"

با چشم به دو قدم جلو تر از ما اشاره کرد که دیدم یه ردیف پسر ۲۰ -۲۱ ساله دارن راه میرن و حرفهای من و با صدای نازک تکرار میکنن و میخندن و یه سری حرفهای دیگه که گفتنش درست نیست و بعد یکیشون هی برگشت من و نگاه کرد و خندید که منم بلند گفتم:" ولشون کن از بس ندید بدیدن اینا آدم نیستن که!!!"

 بعد مسیرمون رو عوض کردیم و رفتیم رو صندلی نشستیم..بعد به مکالماتمون ادامه دادیم. بعد پیشنهاد کافی شاپ یا قلیون تو خونه رو دادم که صبا از دومی استقبال کرد. تو راه خونه زنگ زدم به بابا.

 من:" مشفق از مامان بپرس زغال داریم؟

بابا: آره

من:"حالا بپرس تنباکوی من اونجاست یا تموم شده!"

بابا:" مامان میگه حتما هست نمیدونم"

این مکالمه رو داشتم انجام میدادم خیلی بیخیال بودم اما دیدم که راننده تاکسی ۱۳۳ که وایساده بود در لحظه ای که با اعتماد به نفس گفتم تنباکوی من!!! چشماش به شدت گرد شد و همینطور با چشماش من رو تعقیب میکرد!!! تلفن رو که قطع کردم گفتم:

" صبا سوتی من و داشتی؟"

 گفت :"بعلهه الان مرده میگه عجب بابای باحالی؟ همچینم تنباکو گفتی که.."

و دوتایی زدیم زیر خنده!!!
بعد دربدر در پی توتون هلو الفاخر نصف مغازه ها رو زیر پا گذاشتیم آخر سر هم یه توتون النحل گیرمون اومد!!!!

رفتیم خونه و من تند تند رفتم دنبال زغال و قلیون و مامانم هم با چشمای عصبانی هی نگام میکرد !! خلاصه جای همه خالی یه قلیون بیست گذاشتم و (توتون یا همون تنباکوی خودم موجود در خانه بود همون رو گذاشتم) بعد چایی دم کردم و میوه و خرما وخلاصه رستورانی رفتیم ر و بالکن نشستیم دو تایی به قلیون کشیدن و بعد حافظ و بعد درد دل و بعد یه کم مسخره بازی و شبگردی ما تمام شد!!!

 

دلم برای خودم سوخت!! چقدر نگاهها متفاوته!! تازه اینجا گیلان و یه شهر ازاده اما.................

چرا باید وقتی من از نحوه احساسم حرف میزنم یه پسر اون رفتار رو داشته باشه. چرا وقتی من میخوام سوت بزنم نگاهها همه عوض میشه.. چرا من از ترس تجاوز نباید به اون حیابونی که دوستش دارم برم؟ تازه تا بحال من یکی نشنیدم در این خیابون این اتفاق افتاده باشه اما از بس همه میترسن از بس همیشه به ما این ترس رو وارد کردن که.............

راستی چرا من نمیتونم از آزادی طبیعیم استفاده کنم؟

واقعا اینها چیز زیادیه؟ واقعا این ها رومن از سر بیکاری میگم؟ یا دلم خوشه؟ یا اینکه.........

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:20 توسط ایرانی آزاد| |
1:15بامداد جمعه 22 شهریور 87 -بزرگراه صدر بابایی

من: علیرضا نگاه کن تو رو خدا انگار 12 ظهره ماشین اصلا راه نمیره!
علیرضا(پسرداییم): چه همه مث ما بیکارن تو خیابونن..همینه دیگه شهر زنده!!!
 یه ماشین پرادو با سرنشین آقا رد شد و نگاهی به من راننده کرد و بعد که علیرضا رو دید مجبور شد سرش رو برگردونه!!
علیرضا با خنده: آقا آقا به خدا من داداششم!!! به خدا 10 سال از ش کوچیکترم!!!
من: هیس علیرضااااااااا!!!!!
دوباره آقای راننده نگاهی کرد . و چون به شدت ترافیک بود این دفعه نگاهش موند!
علیرضا: هو آقاهه گفتم داداششم نگفتم غیرت ندارم!!!دختر عممو خوردی!
من (با خوشحالی): ای ول علیرضا ببین چند تا ماشین هستن دختر تنها!!! تو چرا با من اومدی؟!!!
علیرضا (یا نگاه عاقل اندر سفیه): خب خودت گفتی تنها بده بری!!!هی گفتی هیچکس تو خیابون نیست دخترا هم این وقت شب نیستن!!
من: خب من خرم!!! یادم رفته بود اینجا تهرانه مسیرمونم شمال شهره!!!
علیرضا: نگاه نگاه!!! کمریه داره شماره میده!!!
سرم رو برگردوندم و دیدم بعله از این ترافیک شدید حتی در ساعات اولیه بامداد هم جوانها نهایت استفاده رو میبرن!!!
علیرضا(با یک ضربه به سرم) : بیا اونوقت پرادوِِ داره تورو نگاه میکنه تو اصلا حواست نیست!!!و حواست به تعداد دخترای خیابونه!!! یاد بگیر از اینا!!!
من: ولم کن حال داریا همین که میخندیم کافیه!!
(یک سری مکالمات دیگه صورت گرفت که نمیشه نوشت فقط از شدت خنده اشک از چشام در اومد)
کم کم ماشینها حرکت کردن و ما هم راه افتادیم ماشینها اکثرا سرنشین آقا داشتن اما راننده های تک یا دو نفره خانم کم نبودن!! کلی ذوق داشتم.یه رنو که دو تا دختر سرنشینش بودن مثل اینکه هی به علیرضا نگاه میکردن و علیرضا هم گفت مرمر اینا رو گم نکن!!! و بعد باز یه سری مکالمات که نمیشه نوشت!!!(تفاوت دخترها و پسرها اکه شما با یه پسر بچه هم باشی یه پسر دیگه بهت نگاه نمیکنه اما اکه مرد باشی و زن و بچتم پیشت باشن دخترا بازم نگاه میکنن!!!!)
بلاخره رسیدیم پارک...... دو تا دوست مهربون منتظر ما بودن! رفتیم و قم زدیم و سکوت پارک و ....نشسته بودیم دور هم میگفتیم میخندیدیم که یه خانوده اونورتر شروع کرد به دست زدن...و یه کم دورتر از اونها یه خانواده دیگه به واسطه اونها شروع کردن به دست زدن!!!بعد از جمع خانوده اولی یه آقا!!!!!!! شروع کرد به رقصیدن!
یه مکالماتی بین ما چهارنفر ردو بدل شد و بعد دیدیم ساکت شدن!!!( من یاد یه شب افتادم که رفته بودم پارک  ملت و ......این رو یه روز حتما مینویسم)
چند دقیه بعد یک عدد سرباز! آمد بیسیم هم میزد. سکوت عجیبی حکم شد!! و من باز یاد همون شب پارک ملت افتادم و .................
ما به حرف زدنمون ادامه دادیم این بار از خانوده کناری صدای صلوات آمد همون آقایی که میرقصید!!! نمیدونم اگه صلوات دادنش ا دامه دار میشد باز هم سرباز میفرستادن؟

3:15 بامداد 22 شهریور.میدان توحید هپی برگر

علیرضا: مرمر من گشنمه شام نخوردم
من : me 2! سحری هم ندارم بریم یه چیزی بخریم...ولی اینجا خیلییییییییییی شلوغه!!
علیرضا (با خنده) همه اومدن سحری بخورن!!!!
با بدبختی تمام دوبله پارک کردم و علی رفت که سفارش بده!
15 دقیقه بعد کاویان زنگ زد
کاویان:hey you,planing of coming back?
من: سلام ......! چرا میخوایم بیایم هپی برگریم...تو چی میخوری؟
سفارش غذا داد و از اونجایی که موبایلها در ایران به شدت خوب کار میکنن هرچی علیرضا رو میگرفتم network busy میزد و مجبور شدم بگردم جای پارک مناسبتر پیدا کنم و برم تو هپی برگر!!! از جای پارک تا اونجا چند قدمی پیاده روی داشت.. از میان مردها گذشتم و ....
وارد مغازه شدم کپ کردم.یه دونه دختر بودم بین اونهمه آقا! یه نگاه بیرون در کردم دیدم سر جمع 5-6 تا دختر اونم با دوستا یا شایدم قامیلا اومده بودن و بیرون منتظر بودن!
به شدت محیط مملو از مرد بود اونم همه پسرهای جوون و ...........
رفتم تو نوبت و علیرضا رفت سفارش بده! یک آن احساس خفگی کردم جلوم یه آقا بود با 1:85 قد و فکر کنم 110 کیلو وزن...پشت سرم یه آقای دیگه بود با 1:70 قد و حتمالا 120 کیلو وزن!!! کنارم یه آقایی بود از این آرنولدیا!!!ونورتر یه آقای لاغر بود اما خفنننننننننننننننننننننننننننن
(من تو دلم): میمردیم حالا یه امشبی  شام نمیخوردیم؟ سحرم نون پنیر میخوردیم؟
قیافم دیدنی بود.یعنی خودم حدس میزدم چه شکلی شدم.. احساس خفگی میکردم! خدایا چرا یه زن این جا نیست؟هی سرم و میچروندم و با نگرانی نگاه میکردم که یعنی زنا این وقت شب گشنشون نمیشه بیان؟
برای راحتی آقایون!!!!! مجبور شدم یه کم از صف خارجتر وایسم و البته یه نفسی هم بکشم!!
چشام هنوز میچرخید که دیدم اون گوشه یه آقایی با خانمش نشسته!!! خوشحال شدم!
چند ثانیه بعد  صدای چند تا بچه اومد و یه دو سه تا بچه 3-4 ساله با یه آقایی وارد شدن و پشت سرشون دو تا خانم..همین!!!!تمام خانمهای اون جمع و اون مغازه شلوغ با حساب بیرون 10 نفر بودن( در مقابل حداقل 50 تا مرد)
من تو دلم: آخ چی میشد ما هم مثل این آقایون بودیم ..مثلا من امشب دوست داشتم این وقت شب تو تهران دور بزنم و راه برم و رانندگی کنم اما مجبور شدم برای امنیت خودم یه مرد رو همرام کن حتی اگه اون  10 سال از من کوچیکتر باشه!!!ااون میتونه برای من حس امنیت بیاره و من.......................حتی اگه آقایون کاری هم نداشته باشن خودمون همش میترسیم و......
آخ چی میشد ما دخترا هم دسته جمعی با دستامون به سرمون میزد شب بزنیم بیرون و خوش باشیم و بعد بیایم مثل..... تا خرخره غذا بخوریم!
آخ چی میشد...
....:خانم خانم با شمام!!!
من: با من؟
گارسون: بعله شما، خانم دیگه ای اینجا هست؟چند تا میخوای؟
من باددستم عدد 3 رو نشون دادم و دیگه از فکر آخ چی میشدام اومدم بیرون و اینبار نگاه کردم به وضعیت سرو غذا!!!!!!!!
آشپزها بدون دستکش!!!!!!! یکیشون دستش رو برد و تمام دماغش رو خاروند(حال شانس آوردیم از بیرون)!!!
و بعد با همون دست خمیر نونها رو خالی کرد!! اون یکی که وایساده بود و کباب ترکی رو سرو میکرد لباسش به شدت کثیف و چرب و چیلی بود و تمام مواد عذایی روش ماسیده بود!!! دستش رو به بلوزش میماله که خشک بشه و بعد نون برمیداره سفارش مشتریها رو تند تند میده!!!چند دیقه بعد با بلوزش عرق صورتش رو پاک میکنه و بعد به کارش ادامه میده!!!
علیرضا سرش رو آروم میاره دم گوشم و میگه: چشمت و ببند و توجه نکن!!!این همه شلوغی رو باید راه بندازن دیگه!!
نوبت به من رسید تا اومد بکشه گفتم: ا آقا من مخلوط نمیخوام. فقط گوشت!!!
آشپز با عصبانیت: همینو دارم فقط!!!!!( حالا دنر گوشت داشته میچرخیده هاااااااااا)
علیرضا: حالت خوبه؟ بگیر بریم بابا!!!!
ساعت 4 بود که با اکراه غذا رو گرفتم و از اون فضای خفقان اومدم بیرون تعداد خانمها رسیده بود به 5 نفر اما آقایون اضافه شده بودن!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:12 توسط ایرانی آزاد| |

پیش نوشت:  سلام به همه دوستان و همراهان خوبم. امروز تازگی با خلاصه ای از کتاب "ناچیز

شمردن زن در درازنای روزگار ایران" به روز شد. شاید پستی طولانی به نظر بیاید اما انقدر

عالی و پر از حرف تازه است که مطمئنم تمام کسانی که نگاهی منطقی به حقوق زنان دارند از

خواندن این خلاصه لذت خواهند برد.

پس منتظر  نظرات شما در تازگی هستم!

*****************************************************************

کمونیسم Communism

 

از سال 1840 به بعد که اصطلاح کمونیسم در زبان روزمره معمول شده، معانی مختلفی به خود گرفته است که فهرست وار در زیر می آید:

1- نهاد و کوششی است برای عملی کردن آرزوهایی که بعضی از سوسیالیستهای خیالپرست به آن دست زده بودند. بنابراین نظریه باید تمام اموال و ثروت موجود در روی زمین اشتراکی گردد. هر کسی باید کار کند و به قدر استعدادهای موجودش تولید کند و به اندازه نیازمندیهای خویش از نعمات و مصرف برخوردار گردد. این مکتب مالکیت شخصی را هم در مورد وسائل تولید و هم درباره کالاهای مصرفی ممنوع می کند

2- با اندک اختلافی با تعریف اول، سازمانی است اجتماعی با روشی علمی و واقع بینانه تر که مارکس در نظرات خویش از آن سخن گفته است: " تاریخ بشر ، مبارزه دائمی توده ها برای بهبود بخشیدن به وضع زندگی شان است، مبارزه ای که در مرحله سرمایه داری به مبارزه طبقاتی می انجامد و سر انجام با دیکتاتوری پرولتاریا پایان می پذیرد".

در این دوران فرد انسانی محصولی اعتبار یافته جامعه ای خواهد بود که استعدادهای او تا سر حد کمال شکفته و تکمیل خواهد شد. افراد بشری به طور هماهنگ در اجتماع خویش جامعیت پیدا خواهند کرد. از لحاظ اقتصادی ، این جامعه طیق قانون زیر اداره خواهد شد: " از هرکس به اندازه استعدادش و به هر کس به قدر نیازش".

3- انچه در بالا گفته شد و در زیر عنوان مارکسیسم تکمیل میشود، کمونیست را از لحاظ نظری تشریح می کند. اما از نظریه گذشته، نظامهای مشخصی در جهان امروز به وجود آمده اند( مانند کمونیسم شوروی و چین و دموکراسی های توده ای و غیره) که مارکسیست- کمونیست نامیده می شوند.

از لحاظ سیاسی ، کمونیسم به واقعیت نمیپیوندد مگر پس از حذف شدن دولت به عنوان آلت حکومت بر محکوم ها. از لحاظ اقتصادی می توان گفت که نظامهای موجود موسوم به کمونیست در حقیقت اشتراکی هستند(یعنی وسایل تولید در مالکیت دولت است و مالکیت خصوصی وجود ندارد) اما این امر به تنهایی برای کمونیست بودن کافی نیست از لحاظ اجتماعی در کشورهای ویژه ای که کمونیست نامیده می شوند، در مرحله فعلی که خود آن را دوران سوسیالیسم می نامند فرمول زیر حکومت میکند:"از هرکس بر حسب استعدادش و به هر کس به اندازه کارش"

4- در کشورهای سرمایه داری یا نظامهای لیبرال، اصطلاح کمونیسم برای نشان دادن جریانات عقیدتی(ایدئولوژیکی) و اقدامات استراتزیکی خاصی به کار برده می شود که خود را از پیروان مارکس می دانند و از سیاست های نظام های موسوم به کمونیست پیروی می کنند. در اکثریت بزرگ و نزدیک به تمام کشورهای سرمایه داری یا لیبرال، احزاب کمونیست مخفی و یا آشکاری وجود دارند. این احزاب تلاش وسیعی به کار می برند تا از نارضایی های موجود بهره گیرند. و با استفاده از این نارضایی ها وجدان و اگاهی طبقاتی را بیدار کرده و پرورش دهند. و سرانجام مبارزه طبقاتی را تشدید کنند و مقدمات انقلاب را فراهم سازند. با پیدایش انقلاب، دیکتاتوری پرولتاریا، به سرمایه داری خاتمه خواهد داد.

کمونیست به دو معنی اخیر که بیان شد پس از انقلاب اکتبر به وجود امده است. لنین انحلال بین الملل دوم را اعلام کرد و بین الملل سوم و یا کمونیسم بین المللی(کمینترن) را تشکیل داد. کمینترن و بعدها استالین و استالینیسم، تمام احزاب کمونیست جهان را زیر انظباط آهنینی در آوردند. نه تنها حزب بلشویک به اصطلاح یکپارچه بود یعنی هیچ نوع مخالفت و یا تمایل انتقادی را تحمل نمیکرد. بلکه در تمام احزاب کمونیست جهان نیز یکپارچگی حکمفرما بود.همه مجبور بودند فرمانبردار کمینترن باشند. طبعا کمینترن نیز که مرکزش در مسکو بود از رهبری حزب بلشویک پیروی می کرد. پس از پیدایش انقلاب چین و یوگسلاوی، که هر دو بدون دخالت ارتش سرخ به وجود آمده بودند و به خصوص پس از خاتمه دوران استالین، اوضاع عوض شد و یکپارچگی سابق در جهان کمونیسم امکان ناپذیر گردید. اینک انواع متعددی از کمونیسم مستقل پیدا شده، و به ویزه اختلافات ایدئولوزیک و سیاسی میان چین و شوروی به سایر احزاب کمونیست جهان این فرصت را داده است که بدون ترس از تکفیر شدن سیاسی، استقلال بیشتری برای خود قائل باشند.

کمونیسم در برخی کشورها جنبه انقلابی خود را کم و بیش از دست داده است.

کمونیسم در جهان عبارتند از:

1) کمونیسم شوروی که بعضی از نویسندگان سیاسی آنرا "کرملینیسم" نیز نامیده اند و پایگاه آن قصر کرملین در مسکو است

2) مائوئیسم یا کمونیسم چینی که پایگاه آن پکن پایتخت چین است و با کمونیسم شوروی به ستیزه و مبارزه شدید برخاسته است

3)کاستروئیسم که به نام فیدل کاسترو رهبر کوبا معروف گردیده و نوعی کمونیسم خاص ابداعی فیدل کاسترو است

4) تیتوئیسم که کمونیسم مخصوص پوگسلاوی و پایه گذار آن مارشال تیتو رهبر پوگسلاوی است. چین و شوروی هر دو آن را به داشتن تمایلات باختری متهم ساخته و آن را مردود می شمارند

5)کمونیسم رفورمیسم که بیشتر احزاب کمونیست کشورهای باختری اروپا بدان گرویده و تمایل به مرام دموکراسی و استقلال و عدم اطاعت از مسکو دارد و خط مشی چکسلواکی در جنبش 1968 و کوشش رهبران آن کشور برای جدایی از اردوگاه شوروی نیز از این دسته بود.

بعضی از مفسرین هر دو نوع اخیر یعنی تیتوئیسم و کمونیسم احزاب اروپای باختری را مظاهر و اقسامی از یک نوع دانسته که آن را رفرمیسم می خوانند.

 

پی نوشت: مطالب از کتاب فرهنگ علوم سیاسی(کتاب اول: واژه های سیاسی) /علی بابائی،غلامرضا/نشرو پخش ویس/چاپ دوم 1369 برداشته شده است . و هنوز اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشیده نشده بود. لذا در اینجا چون نقل به عین شده است از شوروی و کمونیسم آن نام برده شد.

 

پی نوشت2: دوست نداشتم هیچوقت نظر شخصی و یا تفسیر های دیگران را در مورد این وازه ها بنویسم و همانطوری که گفتم قصدم فقط معرفی اجمالی و آشنایی کلی با این وازه ها بوده که فقط هم از یک کتاب به عنوان مرجع استفاده کردم. اما اینجا نتوانستم خودداری کنم. تمام این فرهنگ را گشتم تا ببینم کجا وازه کمونیسم یا مارکسیسم و نظریاتشان در مورد بی خدایی نوشته شده، که پیدا نکردم. دلیل این همه گشتنم این بود که از کودکی تا بزرگی هر بار در مورد کمونیسم پرسیدم بلافاصله و تنها موردی که در رابطه با این واژه ،حزب و حکومت و طرفدارانش شنیدم یک جمله بود: "خدا رو قبول ندارند!" و من واقعا تا مدتها فکر می کردم کمونیسم صرفا آمده که مردم را از پرستش خدا نهی کند!!!! و حالا میبینم که تمام اصول کمونیسم بد با خوب نادیده گرفته شده بود و به اصلی که تا بحال در جایی به آن برنخوردم!!! توجه شده است!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:27 توسط ایرانی آزاد| |
 

در چند سال اخیر شاهد بالارفتن روز به روز تعداد زیادی پرده های نوشته شده به هر مناسبتی در سرتاسر شهر  هستیم. و این قضیه روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. تا آنجایی که سنم اجازه میدهد و حافظه ام یاری میکند به یاد دارم که رسم پرده نویسی و آویختن آن در شهر و در و دیوار فقط مربوط به مناسبات بزرگی که در ایام انقلاب رخ داده بود مثل دهه فجر،هفتم تیر،۱۷ شهریور،بود و بعد ها بعد از وفات آیت الله خمینی این مناسبت هم به آنها اضافه شد. اما کم کم مرسوم شد که برای هر مناسبتی(به استثنای نوروز باستان) از پرده نویسی و نصب آن استفاده شد.

اما چیزی که در این میان روز به روز شاهدش هستیم و باعث تاسف است پرده های تشکر و قدر دانی لحظه به لحظه از مسئولین دولتی است. یادم میاید در چند سال اخیر هر روز شاهد یک پرده جدید برای تشکر از نماینده اسبق مجلس در خیابانها نصب می شد و از ایشان برای آسفالت روستای فلان و آبرسانی به فلان روستا، تصویب یک لایحه که ایشان در آن نقش داشتند و .... تشکر صورت میگرفت! هر بار که این پرده ها را می دیدم سری تکان میدادم و با خود میگفتم:" جدا انجام کاری که وظیفه یک انسان است این همه تشکر و قدر دانی دارد؟ مگر نماینده مجلس کار دیگه ای جز خدمت کردن و تصویب کردن لایحه و قانون دارد که برای این کار و وظیفه او دائم از او تشکر میکنیم؟ و از زحمات بی شائبه !!! قدر دانی میکنیم؟ اگر این طور است پس باید لحظه به لحظه پرده ای در خیابان نصب کنیم و از نانوا و بقال و کارمند بانک و معلم مدرسه برای زحماتشان تشکر کنیم!"

بعد ها شنیدم که نیمی از این پرده های تشکر و قدر دانی از طرف طرفداران خود نماینده ها است و نیم دیگر که از طرف اشخاص است برای همان به اصطلاح امروزی پاچه خواری است تا اگر کار آن افراد در اداره ای و خلافی و ... گیر کرد بتوانند از این راه، گریزی پیدا کنند!

اتفاق جالبتر در شهر ما این بود که امسال برای نماینده جدیدی که هنوز نمیدانیم چطور نماینده شهر ما شده است! در هفته اولی که به مجلس ورود کرده بودند پرده هایی در شهر نصب شد (قدم به قدم) که از ایشان برای زحمات شبانه روزی بی دریغشان برای افزایش قیمت برگ چای و بهبود وضعیت کشاورزان!!!!تشکر و قدر دانی صورت میگرفت! واقعا جای تعجب است که این نماینده گرانقدر چطور در عرض یک هفته چنین قدمی برداشته اند و در طول چند ماه که از شروع کارشان میگذرد هنوز نامی از ایشان در مجلس نشنیدیم(برخلاف نماینده پیشین که با تمام ایرادهایی که به ایشان وارد است بسیار فعال و مقتدر بودند و الحق بسیاری وظایفشان را درست انجام دادند)

تشکر و قدر دانی از مسئولین دولتی و نظام به همین جا ختم نمیشود و ما شاهد تشکر و قدر دانی هر روزه از کاری که آنها باید انجام بدهند و اصلا برای همین دارای این سمت شده اند از نماینده مجلس و رییس جمهور ، استاندار و فرماندار تا شهردار و رئیس اداره فلان و معاون فلان اداره هستیم. و هر چه میگذرد بیشتر یاد آن داستان ندیم معروف در کتاب ادبیات میفتم که برای خوشایند شاه هر چه را دوست میداشت او تعریف میکرد و اکر از همان چیز ناگهان بدش میامد بد میگفت!! آن داستان در مذمت بادمجان دور قابچینی بود که این روزها ما به شدت شاهد رشد روز افزون این معضل هستیم.

مردم ما برای مطرح کردن خودشان و حتی برای رقابت و چشم و هچشمی روز به روز به  پاچه خوارتر میشوند و تظاهر و ریا روز به روز در این کشور افزایش میابد. گاها پرده هایی از افرادی برای تشکر از مسئولین نصب میشود که آدم انگشت به دهان میماند که مگر این آدم جزو مخالفین این افراد نبوده؟!

البته مسئولین ما هم به شدت به این تعریف و تمجیدهای پرده ای عادت نموده اند و دقیقا اگر تعداد پرده های تشکر و قدردانی از طرف مجمع و صنف و شخصی بیشتر از بقیه باشد توجه خاصی معطوف آنها می شود. و اگر در جایی پا بگذارند که این پرده ها نصب نباشد اخمهایشان در هم رفته و در نهایت اعتراض خود را به آنها میرسانند!

این عادت کم کم به میان مردم هم رسید به طوریکه با افزایش حج عمره و بالتبع آن افزایش زائرین خانه خدا ،پرده نویسی در تبریک به حجاج روز به روز افزایش پیدا کرد تا آنجا که دیگر فرزندان و حتی خود حجاج هم به خودشان تبریک میگویند. و یا بین دوستان و هسایگان رقابت سختی است برای اینکه اگر دوستی یا همسایه ای فوت کرد چه کسی زودتر پرده نصب کند و اگر یکی پرده نصب کرد آن یکی بلافاصله آگهی چاپ میکند!!!

از چیزهای بسیار شگفت انگیزی که خودم شاهد آن بودم تبریک پدری به دخترش برای قبولی در مسابقات علمی استان و همچنین تبریک مادر بزرگ و پدر بزرگی به مناسبت متولد شدن نوه شان بر روی پرده بوده است که به نظر من نشاندهنده خوبی از این معضل است.

امیدوارم روزی برسد که ما دیگر شاهد آویختن این پرده ها نباشیم و مسئولین ما یاد بگیرند که وظیفه شان را بی منت انجام دهند و خدمت رسانی به مردم را دلیلی برای منت گذاری بر سر آن ها ندانند و در قبال تشکر و قدر دانی کاری انجام ندهند بلکه وظایفشان را درست انجام دهند که مطمئنا اگر آنها وظایفشان را درست انجام دهند کسی کارشان را بی اجر و قرب نمیگذارد.

و باز امیدوارم که مردم ما به آن درجه از انسانیت برسند که برای نیل به خواسته هایشان مجبور به ریا و تظاهر در مقابل دیگران و چاپلوسی نشوند و برای فخر فروشی و چشم و  همچشمی نیاز به نوشتن و آویختن این پرده ها نداشته باشند.

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:19 توسط ایرانی آزاد| |
سلام..این هفته شده تمام دلنوشته های شخصی ..نمیدونم باید معذرت بخوام یا بنویسم

برای دل خودم. آخه میدونید نمیشه ننوشت.. در هر صورت این هفته هفته دلتنگیها بود.

و امروز میخوام باز یه نامه بنویسم

کدام خانه؟ کدام آشیانه؟

صد افسوس که بی تو شهر پر از آیه های تنهاییست...

 

سلام مامان سوری عزیزم.

مدتهاست جواب سلامی از تو نگرفتم. درست هشت سال..هشت سال گفتم سلام و هیچ

نشنیدم: سلام عزیزم

هشت سال ...هشت سالی که هنوز عادت نکردیم به نبودنت. به نشنیدنت....

هشت ساله که تو همراهمون هستی اما نیستی...

هشت سال بدون تو.... خیلی سخت گذشت و باور نکردنی...خودت میدونی که با نبودنت کمر

خانواده شکست اما انگار تقدیر همین بود و .... خدا خیلی زود تو رو از ما گرفت

نمیتونم باور کنم که هشت سال محروم از شنیدن صدات و خنده هات بودم. هشت سال

محروم از محبت بی دریغت بودم و هشت سال محروم از خودت بودم.

سوری عزیز دلم میخواست برات نامه خوبی بنویسم اما ببخشید نمیتونم توان نوشتن برای تو

ندارم...چی بگم؟ دلم برات تنگ شده!!! خیلی سخته...بعضی روزها دلم میخواد بودی و میومدم

و باهات حرف میزدم. اما این هرگز نبودن خیلی دردناکه..

متاسفانه چند ساله که محروم از همراهی مادرم و خاله ها و دایی در سالگردت هستم اما

میدونی دلم با توست...همیشه این روز بهت زنگ میزدم وسالگرد ازدواج تو و بابا رفیع عزیزم و

بهتون تبریک میگفتم و حالا هشت ساله که به یادت فاتحه میخونم.

هیچی بدتر از این نیست که از تمام تو فقط درست لحظه مرگت که فقط  و فقط من بودم و من و

تو چشم بستی به یادم مونده و از ذهنم نمیره.. اون لحظه که در کما بودی و یک لحظه جشم باز

کردی اشک از چشمت آمدو بستی و رفتی برای همیشه....

این صحنه همیشه با منه.. و من.....................

دوستت دارم مامان سوری، تنها چیزی که بی نهایت به همه ما آرامش میده اسم نیکی ست که

به جا گذاشتی و اینکه هر جا میریم و هر کی ما رو میبینی اول برای تو خدا بیامرز میفرسته....

همه میدونن که تو چقدر به این شهر به مردمش به پیرو جوونش عاشقانه خدمت کردی و چقدر

محبوب بودی..

.خوشحالم که در بسیاری مواقع اطرافیان میگن که من شبیه توام. هرچند من کجا و تو کجا؟

من نمیدونم میتونم هرگز مثل تو بشم؟اما دلم میخواد دوست دارم مثل تو باشم.. و سعی میکنم.

اما خیلی سحته!!!

تو یه دونه بودی و تک...همیشه بهت میگفتم شیر زن و هنوزم میگم. زن مثل تو کم بود و هست..

و من افتخار میکنم به تو به نام تو و به یاد تو

هشت سال مثل چشم بر هم زنی رفت و تمام شد...نگار همین دیروز بود...سخت و .......

روحت شاد....مریناز تو

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:48 توسط ایرانی آزاد| |
بلاخره زمانش رسید. زمانی که تو از خانواده دور شوی. و بروی به سراغ سرنوشت جدید.



باورم نمیشود انگار همین دیروز بود همبازی دوران کودکی بودیم و همراه همیشگی نوجوانی...دوست داشتنی

ترین وجود زندگی..همان که نفس من بود و هست.. پارسال پیش در جشن میلادت نوشتم هر آنچه که از تو

باید مینوشتم و نوشتن آنها شاید تکراری باشد اما باز مینویسم از تو که همیشه یارو یاورم بودی. همیشه

همدم تنهایی ها و بی کسی هایم بودی. زمان چه زود میگذرد ...
 
کودکیهایمان مثل برق و باد گذشت و نوجوانی طوفانزا آمد و رفت و جوانی ما را به هم نزدیکتر و دورترکرد.

کودکیهایمان را به یاد میاوری؟ بازیهای بچگی، قهرها و آشتی ها؟ نه !!!من و تو هیچوقت قهر نمیکردیم.
 
چه روزهای زیبایی بود

از روزهای نوجوانی خیلی خاطره نیست شما همیشه فوتبال بازی میکردید و من محکوم به تماشا از بالای

پنجره..اما درس و دانشگاه فصل جدیدی از ارتباطات ما بود درست مثل زمان کودکی. دوباره باهم دوباره نزدیک

هم دوباره تو شدی همان یارو یاور همیشگی.. همدم تنهایی...یاد سال اول و دومدانشگاه افتادم..یادت میاید

کوله پشتی میانداختی و با استیل خاص خودت راه میرفتی و مثل همه 18 ساله ها در تضاد بزرگ شدن و

کوچک بودن بودی؟ و من هم!!! فکر میکردیم بزرگ شده ایم و دنیامال ماست اما الان که به گذشته برمیگردم

میبینم چقدر هنوز کودک بودیم؟

یادت میاید من و تو همه جا با هم بودیم ، تو دوست باز نبودی دوستهای من دوستهای تو بودن..وچه روزهای

خوشی با هم داشتیم من و تو و نوید و نگار و بعدها شکوفه!

امشب بیخوابی به سرم زده بود نمیدانم از غصه رفتنت بود یا... هر چه بود ناخودآگاه یاد تمام خاطرات سالهای

اول افتادم. پنجشنبه ها برج آرین یادت میاید؟ چه شبهایی که آنجا خوش گذراندیم و آن شب کذایی بد

گذراندن من هم که حتما یادت میاید؟ حرص میخوردم و تو نگاهم میکردی ،فردایش که گریه کردم تو دلسوزانه

برایم غصه خوردی. دوست نداشتی اشک من را ببینی و دوست نداشتی شکستنم را ببینی...تو شاهد تمام

آن احساس زیبا بودی و ....

یادت میاید ما هر شب با هم حرف میزدیم. اگر با تو حرف نمیزدم گم کرده داشتم باید از تمام اتفاقات
 
دانشگاه برایت میگفتم.. تو حرص هم میخوردی از کارهای احمقانه و ساده بودن بیش از اندازه ام.
 
گاهی برای کارهایم قهر هم میکردی اما من لجوجتر از اینها بودم که حرف پسرخاله کوچکتر از خودم را گوش

کنم.

امشب به یک چیز دیگر پی بردم...تو تنها کسی بودی که ناز من را میخریدی...تا بحال در طول دوران
 
زندگیم کسی نه من را دوست داشت نه نازم را میکشید اما تو تنها کسی بودی که نازم را می کشید
 
وچه زیبامیکشید.. من هم فقط زورم به تو میرسید..همه دنیا با من شوخی میکردند و آزارم میدادند
 
اما اگر تو سر به سرم میگذاشتی با کوچکترین حرف و حرکتت قهر میکردم  و تو میماندی و قهر من که 
 
با یک بوسه و شنیدن " قبونش بشم" آشتی میکردم.

عروسی دوستت کاویان همراه رقص من بود برای اولین بار تمام مدت با او رقصیدم انگار باید باور میکردم
 
و عادت که دیگر امیرم نیست که پارتنرم باشد و بگیم و بخندیم و برقصیم و  قربان صدقه هم برویم..

بعضی دوستانم به تو حسادت میکردند از اینکه" امیرم امیرم" از زبانم نمیفتد و من چه همیشه به تو افتخار

میکردم به امیر خودم. پسرخاله محبوبم نفسم و عشقم...

هنوز محبتهایت یادم نرفته...هنوز پرستاری کردنت یادم نرفته هنوز همدردی کردنهایت یادم نرفته.. حتی هنوز

فوتبال تماشا کردن و حرص خوردنهایت یادم نرفته... راستی تو سرزمین غربت چطور میخواهی فوتبال تماشا

کنی؟ کسی نیست بخنده بهت و بگه " امیر دیونه انقدر حرص نخور"

راستی اگه بازم برف بارید مثل سه سال پیش کی پایه دیونه بازی من میشود و تمام ولیعصر راپیاده میرود بالا

تا ته آصف؟ یادت می آید تو قدت بلند بود و توی برف راحت تر راه میرفتی من درست تا کمر توی برف بودم گیر

میکردم و میامدی دستم را میگرفتی و میکشاندی بیرون و دوباره راه میفتادیم.. چقدر خوش بودیم نه؟

و حالا سرنوشت تو عوض شد.. البته غیر قابل پیش بینی نبود تو یک روز میرفتی حقت بود که درجایی بهتر

از این مملکت درس بخوانی و زندگی کنی. اما باورم نمیشد انقدر دور.....رفتی تا خوشبخت تر باشی.

تو تنها تر از ما میشوی اما انگار برای ما سخت تر است عدم حضورت... در عروسی خنده کنان گفتم:" امیر

فکر کن من عروسی کنم اونوقت تو نیستی".... و تو هم با خنده گفتی:" تو واقعا امیدواری که عروس بشی؟"

هر دو خندیدیم اما بعدش تصور اینکه واقعا اگر ازدواجی باشد و جشنی و تو نباشی من چه کار کنم؟ مگر

میشود امیر من، نفس من، برادر و یارو یاور من نباشد؟

پنجشنبه دو هفته پیش آمدی لاهیجان و رفتیم کنار دریا نمیدانم چرا اما آن روز را دوست داشتم درست مثل

قبلا ها شده بودیم همان روزهایی که فقط من و تو بودیم و بعدها کاویان هم به ما اضافه شد..

امیرم، امیرکم...دلم برایت تنگ میشود...میدانی خیلی زیاد دوستت دارم تو که رفتی من تنهاتر از همیشه ام..

این اواخر شاید من و تو آنقدرها مثل سابق نبودیم اما احساس چیزی نیست که به دوری و نزدیکی بسته

باشد و به تماس کم و زیاد.... تو بودی و من کمتر احساس تنهایی میکردم و حالا......

راستی امیر نگفتی بعد از توچه کسی دوستم دارد؟ چه کسی نازم را میخرد ؟ چه کسی قهر من را
 
نمیتواند تحمل کند و قبونش بشم قبونش بشم کنان در آشتی را وا میکند؟ چه کسی وقتی گریه دارم
 
سرم را در بغلش میگیرد و صورتم را میبوسد که آرام شوم؟

راستی نگفتی من که دختر خاله ام و خواهر.....آن عزیزی که این همه زیبایی سیرت را از تو دیده چه جور باید

این دوری را تحمل کند؟ و واقعا مگر مثل تو پیدا میشود؟

امشب رفتی...سعی میکنم گریه نکنم. خداحافظی سخت بود...اما میدانم که.............
 
امیر عزیزم..برایت آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم. میدانم هر جا پا بگذاری در های ترقی و پیشرفت
 
برویت باز است. دوریت را با خبرهای خوب موفقیتت در عرصه علم تحمل میکنیم

امیرم...نفس من! دوستت دارم تا بینهایت... دلم برایت تنگ می شود....




امیرکم....پسرخاله مهربانم
 
سفرت به خیر اما
 
تو دوستی خدا را
 
چو از این کویر وحشت
 
به سلامتی گذشتی
 
به شکوفه ها به باران
 
برسان سلام مارا
 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط ایرانی آزاد| |
پیش نوشت:

سلام. قرار بود سه شنبه ها در مورد واژه های سیاسی بنویسم که متاسفانه این

سه شنبه مصادف شد با ماه رمضان و مطلبی که در این رابطه میخواستم بنویسم.

پس واژه سیاسی بعدی میماند برای هفته بعد...

***************************************************************

 

ماه رمضان آغاز شد.این ماه همیشه برای من عجیب بود. فلسفه بودنش و مناسکی به نام "روزه"!

کودکی همیشه فصل تجربه و یادگیری است. یادم میاید که تمام دوران کودکی به عشق روزه گرفتن

آن هم از نوع کله گنجشکی همراه پدرم سحرها از خواب بیدار می شدم و در مدرسه با افتخار

می گفتم:" من روزه دارم" و ناهار با گریه غذا میخوردم که :" من نمیخوام روزه کله گنجشکی بگیرم

میخوام روزه کامل بگیرم" و بعد افطار با اون صفای خاص همراه پدر. گاه در خانه و بیشتر مواقع در

منزل دوستان و اشنایان و فامیل!

یادش بخیر آن روزها...وقتی پدر برای سحر بیدار می شد صدای رادیویش که دعای سحر را میخواند

تمام خانه را پر می کرد. اعتراض خواهر وبرادرم بلند می شد و فقط من دوست داشتم که بیدار شوم

و گوش بدم و همراه پدر باشم. یادش بخیر آن روزها از پنجره اتاقم نیمی از شهر دیده می شد بعد از

اذان روی پنجره می نشستم و به خانه ها نگاه می کردم ! همه چراغهایشان روشن بود. جنب و

جوش حس می شد و من دوست داشتم این همه ایمان را!

سالها بعد بزرگتر شدم. هنوز فطرت پاک کودکی همراهم بود و هنوز ماه رمضان را دوست داشتم.

هنوز سعی می کردم روزه کامل بگیرم و موفق نمی شدم. هر دوروز در میان یک روز بی روزه بودم.

اما صفای ماه رمضان هنوز در خانه موج میزد.

یادم میاید پدر سجاده ای داشت مخصوص ماه رمضان. پدری که هرگز به قرآن استناد نمیکرد میدیدم

که ماه رمضان زیباترین قرآن کتابخانه اش را برمیدارد و بر سجاده اش میگذارد . پدری که هرگز نمیدیدم

در مراسم دعا شرکت کند سحرهای ماه رمضان کتاب دعایی داشت و مناجات نامه ای و .....

نمیدانم این ماه چه بود اما هر چه بود روحیه پدر در این ماه متفاوت بود. از چند روز قبل ماه رمضان او

در تدارک به میهمانی رفتن بود تا آخر ماه رمضان... میدانستم این ماه را دوست دارد اما نفهمیدم

هرگز چرا؟ و هرگز نپرسیدم ، چون هرگز جواب خاصی نمی دهد!

 یادش بخیر آن زمانها اولین جمعه ماه رمضان منزل خاله و شوهر خاله مادرم کّه من نور را در صورتش

میدیدم جمع میشدیم.تمام فامیل.

رسمش را پدرم گذاشته بود. چه صفایی داشت. چه روزهایی بود. افطاری آنجا چیز دیگری بود پر از

عشق به خدا و ایمان واقعی..پر از معنویت و وارستگی...دلم برای سرهنگ و خالجون تنگ شده.

 اولین چیزی که در ماه رمضان به یادم میاید این دو انسان شریف هستند. یادشان گرامی...

بعد از فوتشان پدرم گفت" این رسم نباید از بین برود" و پسر بزرگ همان خانواده هر سال ادامه داد

اما آن صفا نیست..فقط رسمیست و بس!

باز برگتر شدم.برای شکست در عشق و کنکور ، از خدا بریدم و قهر کردم.بعد کم کم احساس کردم

دین آن چیزی نیست که می شنوم. و بعد احساس کردم ماه رمضان ماه تظاهر است!کم کم صفای

این ماه از بین رفت.میدیدم تعداد چراغهای روشن دم سحر و اذان روز به روز وسال به سال کمتر و

کمتر می شود. کم کم من هم مثل خواهرو برادرم ماه رمضان که آغاز می شد اگر در خانه بودم داد

میزدم: "بابا اون رادیو رو ببند..سرم رفت میخوام بخوابم!"

کم کم من هم شروع کردم به پدر توپیدن: "بیکاریا... آخه این ماه جی داره؟ "

من هم کم کم یاد گرفتم تا ماه رمضان نزدیک میشد بگویم:" وای بازم ماه عذاب "!!!

اما پدر بی توجه به ما و حرفهایمان کار خود را میکرد....

روز به روز دورتر و دورتر میشدم اما هنوز گوشه ای از وجودم نیم نگاهی به ماه رمضان و روزه داشت...

هم نمیخواستم هم میخواستم. بخصوص شبهای قدر را دوست داشتم البته تا سال اول دانشگاه!

شبهای قدر همیشه دعای جوشن کبیر را میخواندم. نمیدانم چرا؟ اما همیشه عاشق این دعا

بودم و هنوز خواندنش حس زیبایی به من میدهد.

دو سالی هست پدر ناتوان از روزه گرفتن..سال پیش چیزی به نام ماه رمضان ندیدیم. اصلا باور

نداشتم ماهی وجود دارد به نام رمضان. رستورانهای شهر من بخاطر توریستی بودن باز بودند.

 اما بیشتر از مهمانها خود همشهریانم استفاده میکردند. صدای دعای سحر از رادیوی پدرم نمیامد.

ناهار همه با هم میخوردیم وشام.. از افطاری خبری نبود مگر روزهایی که دعوت می شدیم. آن هم

یکبار پدرم گفت روزه نیستم با جمله ها و عکس العملهایی مواجه شد که ترجیح داد وانمود کند روزه

است!!! حتی نمیگذارند انسانها خودشان باشند! پارسال ماه رمضان نداشتیم

و امسال، باز صدای دعای سحر از رادیو نمیاید، پدرسجاده اش را بسته ! چراغها روشن نیستند.

افطاریها به جای بوی ایمان بوی تظاهر میدهند و ماه رمضان و افطاری بهانه ای است برای دور هم

جمع شدن افراد فامیل.مردم دیگر ماه رمضان را مهمانی خدا رفتن نمیبینند!!! دیگر آن صفا نیست! 

آن زمانها آن دور دورها دزدی و شرب خمر و کاباره و .... حرام بود!!! چرا نمیدانم؟ اما وجدان جمعی آن

را باور داشت . 

این روزها اما مردم از آن سر بام افتاده اند....بسیاری از جوانهایمان میمانند درست در شب ضربت و

شهادت مشروب میخورند...این را هم نمیدانم چرا؟ نمیگویم بد است...اما چون علت و دلیلش فقط به

دلیل مبارزه با باورهاییست که سالیان سال به دروغ و به اجبار در اذهان ما کردند این روش را نمیپسندم..

کاری کردند با این مردم که از تمام صفای باطنی دورشان کرده اند.ای کاش ما انسانها به جای اینکه

هرچه می شنویم را باور کنیم و بعدها که به عقل و معرفت خودمان رجوع میکنیم نمیتوانیم باورشان

کنیم و همه چیز را زیر سوال میبریم به جای این کار خودمان مطالعه کنیم. خودمان به حقیقت برسیم.

خوشحالم..امسال خوشحالم.امسال برای رسیدن ماه رمضان لحظه شماری میکردم. امسال....

من خودم را ساختم...از آن فطرت کودکی که همه چیز را باور میکردم و اطاعت بی چون و چرا داشتم

و از دوران نوجوانی که نیمی به سمت کودکی بودم و نیمی به سمت بزرگی و از دوران دانشجویی

که عقلم بیزار بود از تمام باورهای بدون تفکر پذیرفته ام و شده بودم یک انسان که فقط خدایش را

قبول دارد و بس و از نام دین بیزار است، از همه این دورانها گذشتم و گذشتم تا رسیدم به دورانی

که فهمیدم هرچه میشنوم حقیقت مطلق نیست باید یاد بگیرم که خودم به دنبالش باشم..خودم

باور کنم که خدای من برای نماز و روزه نگرفتن من را جهنمی نمیکند...یاد گرفتم عبادت فقط به این

چیزها نیست...اما یاد گرفتم که...................................

 حالا ماه رمضان شروع شد. از سحر بیدارم ، تاریک بود و بعد گرگ و میش شد و حالا صبح شد...

باران میبارد...یکی سحر بهم sms داد که: چرا ما باید روزه بگیریم؟ و من لبخندی زدم و یاد همین

سوال افتادم که خودم بارها و بارها از خودم پرسیدم و میپرسم و هنوز شاید جواب درستی نگرفتم...

وهنوز نمیدانم باید روزه بگیرم یا نه؟ میتوانم یا نه؟و هنوز باید.....

اما خودم باور دارم یک ماه طعم گرسنگی کشیدن و دسترسی به غذا داشتن و امتناع کردن شاید

ما را به یاد انسانهایی بیندازد که چند شبی غذا نخورده اند و از گرسنگی در زباله های شهر به

دنبال یک تکه نان خشک کپک زده ای هستند تا برای کودکان گرسنه اشان ببرند و در همان گشتن

 از کنار رستورانی با انواع غذاها رد میشوند و لحظه ای چشم میدوزند و شاید با همان نگاه کردن

 سیر شوند..

شاید ماه رمضان باعث شود.......

.شاید......

.شاید........!

ماه رمضان بر همه انسانهای وافعی ، آنهایی که تظاهر نمیکنند، آنهایی که مال مردم

نمیخورند، آنهایی که دستشان به خون کسی آلوده نیست، آنهایی که به نام دین تیشه به

ریشه دین نمیزنند،

 آنهایی که........

مبارک..

نماز روزه هاتان قبول...

عبادات انسانیتان قبولتر! 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:14 توسط ایرانی آزاد| |
سلام.امیدوارم خوب و خوش باشید. با ماه آخر تابستان داغ و پر ماجرا چطورید؟ هفته دولت هم

که تمام شد و تعریفها و تمجیدها روانه دولت عدالت محور!!!!محبوب!!!!! که دوران اقتصادی

در آن شکوفا شد!!!!! و مردم در بهترین حالت ممکنه در ۳۰ سال اخیر چه از نظر اقتصادی چه

از نظر امنیت و چه از نظر سیاست روزگار سپری میکنند ،شد. و واقعا هر چه گفتند کم گفتند

واقعا در دوران ۳۰ سال بعد از انقلاب اتفاقاتی که در دولت نهم رخ داد بی نظیر و غیر قابل تکرار

است!از سهمیه بندی بهنزین و جیره بندی برق گرفته تا قیمت مسکن و گوشت و مرغ،از گشت

ارشاد و امنیت اخلاق گرفته تا اعدامهای متداوم از انرژی هسته ای و آبروی بین المللی تا......

از همه اینها بگذریم بازار عروسیها داغ است. ماه رمضان نزدیک است و همه قبل از ماه رمضان

در تدارک برگزاری جشنهایشان هستند.من نمیدانم این چه ماه خداییست که در آن نمیشود

عروسی گرفت؟؟؟ واقعا این چه به مهمانی خدا رفتنیست که مردم از شادمانی در این ماه

خودشان را محروم می کنند!

باز بگذریم! جای همه خالی در دو هفته اخیر در دو سه جشن عروسی شرکت داشتم. درست

پارسال همین موقع ها باز از عروسیها گفته بودم و دوباره میخواهم حرفهای تکراری اما هنوز

زنده بزنم.

عروسیهایی که رفتم هر کدام کاملا با هم فرق داشتند و یک مهمان تکراری نبود و برای من

جالب است که این همه زن و مرد و پیر و جوان را میبینم که..................

میبینم که به شدت نیازمند شادمانی کردن هستند. و محرومند...و وقتی کوچکترین بهانه ای

مثل عروسی برایشان مهیا میشود دق دلیهای هر چه شادمانیست را خالی میکنند.و می سوزم

از این همه هیجان سرکوب شده!

عروسیهادر رشت معمولا بعد از ساعت ۱۰ قاطی میشود و به مدت ۱ الی ۲ ساعت مختلط است

که البته حدود یک ساعت صرف رقص تانگو و کلیپ عروسی و رقص چاقو و .... میشود و یک

ساعت فرصت رقصیدن مردها همراه همسرانشان و دخترها و پسرها با هم میماند..هفته

پیش در عروسی که بودم دیدم که در آن یک ساعت مردها و پسرها دو برابر خانمها و دخترها

وسط سن بودند و انقدر رقصیدند که انگار سالهاست نرقصیدند! همان یک ساعت هیجانی به

عروسی داد که ناخودآگاه همه میگفتیم "همه یه طرف اون یه ساعت یه طرف!"

آن شب وسط میدان رقص شروع کردم سر انگشتی شمردن به جرات بالای ۵۰ تا جوان بودند

که داشتند بالا و پایین میپریدند و جیغ می کشیدند و خوش بودندو بی خیال از دنیا!!!

دیشب هم که جای شما خالی در یک عروسی فوق العاده باحال و بی نظیر بودم! باز همین

حدود از مدعوین در میدان رقص بودند و حتی لحظه ای هم که گروه موسیقی استراحت میکرد

خودشان شروع به خواندن و زدن و رقصیدن میکردند. و باز نشان میداد که مردم ما چقدر نیاز

دارند و سرکوب میشوند.

تازه این ها از قشرهایی هستند که باز فرصت مهمانی و جشن وشادمانی را دارند دلم برای

آنهایی میسوزد که.................................

از هیجان و رقص بگذریم به لباسها میرسیم. واقعا گشت ارشاد جایش در این عروسیها خالیست!

واقعا که عجب اقلیتی هستیم! خوشحالم که این اقلیت بی بندو بار!!!! فاسد!!!!!! خیلی زیاد است!

واقعا نمیدانم چطور است که در چند عروسی مختلف دعوت میشوی (به فاصله دو هفته) و بطور

میانکین در هر عروسی ۳۰۰ مدعو وجود دارد و از این ۳۰۰ حتی یک نفر هم تکراری نیست!!! و

همه اینها خانمهایشان لباسهای دکلته و آقایانشان کراواتی و مشروب خورده هستند؟!!!!!!

حالا این عروسیهایی است که من دیدم، مطمئنا از این ها همه شماها دیدید!!! و رفتید و اقلیت

رو دیدید!!!!این سوالیست که سالها برای من مطرح است!!!!! و هنوزجواب ندارم!

ای کاش میفهمیدم این همه تضاد و تناقض در این مملکت تا کی میخواه ادامه داشته باشد؟

 

خب طبق معمول پستم طولانی شد و من فقط یک چیز دیگرهم اضافه کنم که وبلاگ تازگی که

دوست عزیزم سید مهدی سلطانی زحمت تنظیمش را میکشد از امروز شروع تازه ای کرده

است و از این به بعد در روزهای شنبه با تاریخ ادیان و روزهای چهارشنبه با مطالبی پیرامون

حقوق زنان به روز میشود.و البته باز در راستای حقوق زنان کتابهایی را معرفی کرده اند که

هر هفته توسط یکی از اعضای تازگی خلاصه شده و در روزهای دوشنبه در وبلاگ گذاشته

میشود.

برای این دوست خوبم آروزی موفقیت در قدم جدیدش را دارم و امیدوارم من و دیگر همراهان

تازگی بتونیم در این راه تازه همراه خوبی باشیم و تازه شویم. و امیدوارم که دوستان جدیدی

از جنس انسان های تازه به جمع ما اضافه شوند.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:14 توسط ایرانی آزاد| |

همانطوری که قول داده بودم هفته ای یک بار وازه های سیاسی و بعضی مکاتب مطرح را در این

وبلاگ با استفاده از کتاب فرهنگ علوم سیاسی مینویسم تا هم خودم و هم دیگر دوستانی که

با این وازه ها خیلی آشنایی ندارند آشنا شوند. در راستای این کار قبلا در مورد سوسیالیسم

که به نطر من یکی از واژه ها و ایسم های مهم است نوشته شد و با وقفه ای طولانی و این بار

میخواستم در مورد کمونیسم بنویسم اما برای نوشتن از کمونیسم تعریف واژه های کاپیتالیسم

(سرمایه داری) و مارکسیسم لازم بود لذا این هفته به معرفی این دو واژه  و هفته آتی انشالله

به معرفی مکتب معروف کمونیسم میپردازم:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:9 توسط ایرانی آزاد| |

سینما میلاد تهران با نصب پلاکاردی جلوی سینما اعلام کرده، از پذیرش تماشاگران مرد مجرد در

روزهایی از هفته معذور است. این سینما که در میدان شهدای تهران قرار دارد، بر این پلاکارد

نوشته است: قابل توجه تماشاگران محترم، سینما در روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه و روزهای

تعطیل از پذیرفتن آقایان مجرد جداً معذور است.

 البته مسوولا‌ن سینما توضیحی در باره علت این ممنوعیت ارائه نکرده اند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:32 توسط ایرانی آزاد| |