تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

خسته ام.

بی حوصله

دلم نمیخواد حتی بنویسم

آخه وقتی اون چیزی که میخوام و نمیتونم از تو دلم در بیارم و روصفحه کاغذ بذارم،برای چی بنوبسم؟

 

ببخشید!

هوا بارونی و منم .............

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:17 توسط ایرانی آزاد| |
دیروز ظهر بعد از یکسال باز برای دیدار با دوستان پا به دانشکده کشاورزی گذاشتم.قبل از رفتن نمیدونستم چه حسی دارم. از اینکه دارم میرم اونجا غصه دار بودم. دوست نداشتم برم و تنها و تنها به خاطر دیدن شکوفه در درجه اول و بعد دیگر دوستان رفتم. اینبار همراه داشتم. سعیده دوست خوبم با من آمده بود تا دانشکده ای که از من و دوستان دیگر بارها و بارها تعریف شنیده بود و هرکدام از ما از دیدگاه خودمون تعریف کرده بودیم رو ببینه..از طریق اس ام اس با همه دوستانی که دوست داشتم ببینمشون تماس گرفتم. در مترو احسان(یکی ز بهترین همکلسیها و دوستان دانشگاهی ام) رو دیدیم و با هم سه تایی رفتیم به سمت دانشکده کشاورزی! از در غربی وارد شدیم(من همیشه از در شرقی میرفتم اینبار از این در رفتیم) وارد دانشگاه شدیم.همون اول سعیده گفت: وای چقدر درخت داره؟!!!
بعد راه افتادیم به سمت مرکز دانشکده. از جلوی کتابخانه مرکزی رد شدم بی اختیار گفتم: "بیا بریم دفتر انجمن اسلامی رو بهت نشون بدم". اما نزدیک تر که شدیم دیدم از اون کتابخانه ای که من میشناختم خبری نیست ودفتر انجمن هم انگار به انباری تبدیل شده! نمیدونم چرا یهو دلم گرفت. من تمام دوران دانشجوییم یک بار برای دادن مقاله ای که در گیلان امروز چاپ شده بود به آقای سلطانی (البته ایشون یادش نمیاد) وارد دفتر انجمن شدم و دیگه هم نرفتم چون به خانوادم قول شدیدی داده بودم که هرگز نرم و فعالیتی نداشته باشم. با اینکه این دفتر رو یکبار دیده بودم ولی بنا به دلایلی دلم گرفت...
از کتابخونه گذشتیم و وارد پارک شادی شدیم..پارک شادی یکی از دو جایی بود که خیلی دوستش داشتم. پارک هم عوض شده بود. پارک زمان ما تمامش چمن بود و یه حوض بزرگ وسط داشت(حیف عکساش دم دستم نیست) و سه تا نیمکت سنگی در ضلع شمالی و شرقی و غربی داشت که معمولا پر بود و ما ناچارا یا روی کنده های درخت ضلع جنوبی مینشستیم یا رو چمن ضلع شمال شرقی! اما حالا حدود 8 تا نیمکت آهنی دور تا دور پارک گذاشته بودن و یه فسمتهایی که قبلا برای راه رفتن مسیر سنگریزهی بود رو به پیده رو ب موزاییک!! کرده بودن!
بعد رفتم ساختمان خاکشناسی و طبقه سوم که نوید(صمیمیترین همکلاس و دوست دانشگاهیم) رو ببینم. نوید رو برداشتم و آمدیم پیش سعیده و احسان و شکوفه که در پارک شادی به ما اضافه شده بود. و 5تایی رفتیم سمت بوفه منابع طبیعی (جای دومی که خیلی زیاد دوست دارم و خیلی ازش خاطره دارم). بوفه هم تغییر کرده بود. صندلیهاش عوض شده بود و بین سالن آقایون و خانمها(که داستان مفصلی داره) یه در بروبیایی گذاشته بودن!!! چند جایی هم نوشته چسبونده بودن که نشستن خواهران درسالن برادران ممنوع!!!!(تو دلم گفتم بیشین بینیم بابا) و ما طبق معمول نشستیم دور هم و شروع کردیم به گپ زدن. من هم باید با سعیده حرف میزدم که اونجا هم تمام فکرش کار برای تازگی بود و هم با نوید و شکوفه و احسان ! نمیدونم تونستم تعادل برقرار کنم یا نه؟ خلاصه یه دو ساعتی در بوفه نشستیم ،تو این زمان "امیر ر" از همراهان تازگی برای چند دقیقه به ما پیوست همینطور "امیر م" که ایشون هم از همراهان سابق بودند و بعد "علی" که هم همراه تازگی هستن و هم از دوستان خوب قدیمی من در دانشکده کشاورزی! و همینطور "سعید" (اولین دوست دانشگاهی و همکلاسی) بعد از اینکه نهار خوردیم اونم سوسیس بندری بوفه که من دلم براش یه ذره شده بود(هر چند که مثل سابق نبود) و البته مهمان احسان بخاطر فارغ التحصیلیش!بچه ها هرکدام رفتند سراغ کارهاشون و من و سعیده رفتیم سمت سرو سیمین(محوطه ای که پر از سروه و ما بین دانشکده منابع و دانشکده کشاورزی) و بعد رفتیم سمت باغ بوتانیک..من سومین باری بود که واردباغ میشدم!!!!!!!!!!! اما واقعا دلم گرفت!!! منی که هیچ علاقه ای به اون دانشگاه و تعلقاتش نداشتم ببینید چه بلایی بر سر اونجا آمده بود که حسابی دلم ریش شد! دانشکده کشاورزی و درختهای شکسته!!!!! علفهای هرز و...... باغ بوتانیک تا اوجایی که من اطلاع دارم بیشتر گیاهانی که در چهان وجود دارد رو در خودش داره!!!(گه اشتباه میکنم بچه های کشاورزی درستش روبهم بگن) باغ همون شکل هست اما درختها بر اثر حوادث احتمالا شکسته یا پژمرده شدند و ....و هیچکس به فکر این باغ زیبا نیست!!!! بعد از باغ بوتانیک رفتیم سمت ساختمان قدیم (اینجا رو هم دوست داشتم) در همین ساختمان بود که جلسات فرهنگی آقای سلطانی برگزار میشد و من خیلی دوست داشتم کلاسش رو نشون بدم اما دیگه وقت رفتن بود و .............
بعد از سه سال که از فارغ التحصیلیم میگذره این ششمین باری بود که به دانشکده میرفتم و هربار با انزجار میرفتم و با انزجار برمیگشتم اما اینبار با انزجار رفتم و حس برگشتم نمیدونم چی بود؟ولی هر چه بود انزجار نبود!
اینبار طوری به دانشکده نگاه کردم که انگار روز اوله. یاد روزهای اول افتادم و خاطرات خوبش که چه زود همه چیز خراب شد!!! احساس خاصی داشتم دلم میخواست زمان به عقب برگرده و من دوباره دانشجوی خاکشناسی بشم و این بار با گریه نرم ! اینبار درس بخونم و .....اما حیف که بر گشتنی نیست
این بار دانشکده رو دوست داشتم با تمام تغییرات خوب و بدی که کرده بود. این بار دانشکده رو .....
دلم برای دانشجو بودن تنگ شده. دلم برای سرخوشیهای دوره لیسانس تنگ شده..دلم برای تمام روزهای خوب و حتی بد دانشگاه تنگ شده(و این بار اولیه که من دلم برای اینها تنگ میشه)
و برای اولین بار میخوام بگم: یادش بخیرررررررررررررررررررررررر.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:58 توسط ایرانی آزاد| |

پیش نوشت: چند روزی دارم میرم تهران سعی میکنم از اونجا به اینترنت وصل بشم و بنویسم و بخونم ولی اگه دیدید سر نزدم دیگه بدونید سرم شلوغ بوده و نتوسنتم به نت بیام. فعلا سر این مطلبم بیشتر بحث کنید تا من بیام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقیقا 7 سال پیش یکی از بستگان در دوران نامزدی به مشکلی برخورده بود و همه اطرافیان اصرار به جدایی داشتند. در آن زمان برای اولین بار واژه "ناشزه" به گوشم خورد. وقتی که به ایشون گفتند: "طلاق بگیر مسئله ای هم پیش نمیاد ناشزه است و اسمت از شناسنامه اش پاک میشه و اون هم براش مشکلی پیش نمیاد"!

پرسیدم: "ناشزه است یعنی چی؟"

و گفتند: "خب اینا با هم زندگی نکردن چون همسرش دختره ناشزه حساب میشه"!!

و من متاسفانه تا همین چند شب پیش فکر میکردم که ناشزه یعنی دوشیزه ای که بعد از عقد هم دوشیزه است.پریروز ظهر یکی از دوستان صحبتی کرد که من ناخود آگاه یاد این ناشزه بودن افتادم و بعد شبش در جایی صحبت باز از یک طلاق بود و اینبار ناشزه بودن و ...........  همان شب هم با دوستی صحبت میکردم که از روی کتابی به کلمه "نشوز" اشاره کرد و نکات خیلی خیلی جالبی گفت! و اونجا بود که من فهمیدم "ناشزه" معنای اصلیش چیه؟ و بعد امروز صبح به این نتیجه رسیدم که تنبلی رو باید کنار بگذارم و باید خودم دنبال معنای لغتی که نمیدانم و استفاده میشود بروم. و از فرهنگ دهخدا استفاده کردم.

این مقدمه را لازم میدیدم. ابتدا معنای ناشزه و نشوز را از فرهنگ دهخدا اینجا مینویسم و بعد یک توضیح کوچک:

ناشزه: گوشت بر آمده بر جسم(تانیث ناشز)

زنی که از اطاعت شرعی مرد بیرون رود، در آنصورت حق نفقه و کسوه ندارد.(فرهنگ نظام)

زن سرکش که امتناع از شوهر خود کند و بوی دست ندهد(ناظم الأطباء)

در اصطلاح فقها زنی است که از اطاعت شوهر خود سرپیچی کند و همچنان که زن ناشزه باشد گاه باشد که نشوز از شوی پدید گردد چنانکه حقوق زن را نپردازد(از شریع الاسلام و کشاف اصطلاحات الفنون)

زن ناسازگار، زن سرکش،زن نافرمان، زن ناسازگار

 

نشوز: ناسازگاری کردن زن با شوهر(غیاث اللغات)

ناسازواری کردن زن با شوی و در خشم آوردن(از منتهی الأرب)(از آنندراج)(از ناظم الأطباء)

ناسازواری کردن شوهر با زن یا زن با شوهر(دهار)(از زوزنی)

ناساختن زن با شوهر و یا شوهر با زن(تاج المصادر بیهقی)

عصیان کردن زن نسبت به شوهر و به خشم آردن شوی را(از معجم متن اللغه)(از اقرب الموارد)

ناسازگاری میان زن و شوهر(ترجمان علامه جرجانی)

کراهت داشتن زن و شوی هر یک از دیگری(از اقرب الموارد)

از اطاعت مرد خارج شدن زن(از معجم متن الغه)

ترک کردن مرد زن خود را(از ناظم الأطباء)

در اصطلاح فقه نشوز: عدم قیام زوج یا زوجه به وظایف زناشویی نسبت به دیکری

نشوز مرد، یعنی خودداری از همخوابگی او با زوجه در هر یک شب از چهار شب و امتناع از دادن نفقه، به زن حق مید هد که او را بوسیله حاکم اجبار به قیام به وظایف مزبور نماید

نشوز زن یعنی عدم اطاعت او از زوج، به مرد حق سختگیری و خودداری از نفقه را می دهد

 

نمیدانم چند درصد از کسانی که معنای این لغت را نمیدانستند هنوز حاضرهستند از وازه "ناشزه" برای طلاق در دوران نامزدی استفاده کنند؟ اما من از وقتی معنایش را فهمیدم حاضر به استفاده از آن نیستم دلیل هم دارم.

متاسفانه در جامعه ما بعد از انقلاب به علت اینکه محدودیتهایی در روابط دختر و پسر به وجود آمد و از آن بالاتر مسائل نیروی انتظامی و دستگیریهای دختر و پسری که با هم دوست بودند یا در حد آشنایی بودند و ... باعث شد که از چندین سال پیش مسئله نامزدی از حالت خصوصی و غیر شرعیش تبدیل به مسئله شرعی و قانونی شود. با اینکه بسیاری از زوج ها نامزد میکنند تا همدیگر را بهتر بشناسند و بعد به این نتیجه برسند که میتوانند ازدواج کنندیا نه؟ این سالها به خاطر همین مشکلات خانواده ها برای ترس از آبرو و یا به قولی مشروعیت بخشیدن به روابط ، عقد کردن را باب کردند. اما بسیاری از پدرها موقع عقد از داماد آینده خود میخواهند که تا روز ازدواج هیج رابطه جنسی با دختر برقرار نکند. و خیلی مواقع این مساله رعایت میشود.با اینکه آنها شرعا و قانونا زن و شوهرند.

حالا در این میان نامزدها به مشکلاتی برمیخورند که اگر در دوران نامزدی بدون عقد بود به راحتی از هم جدا میشدند حلقه های نامزدی را پس میدادند و با گفتن جمله: "نامزدی بهم خورد" . همه چیز تمام میشد.و حتی مردم هم زیاد پیگیر نمی شدند. نامزدی قاعدتا برای این هست که یا بهم بخورد یا به سر انجام برسد. اما حالا که به جای نامزدی عقد مرسوم شده همه چیز تغییر کرده است.  با اینکه روابط همان است اما دختر و پسر ازدواج کرده محسوب میشوند. و اگر این وسط اختلافی پیش بیاید و طلاق جاری شود هم میگویند مطلقه هستند( و برای ازدواج بعدی(بخصوص برای دحترها) هزاران مشکل پیش میاید که در زمانی که نامزدی رایج بود کمتر بود)، هم اینکه برای جاری شدن طلاق این دختر است که باید تهمت ناسازگار بودن و عدم تمکین را هم بپذیرد.

شاید خیلی ها بگویید این یک مساله فرمالیته است و فقط برای قانونی وشرعی کردن قضیه! وگرنه همه میدانند که عدم تمکین و ناسازگاری بودنی در کار نیست!!!!!!!! اما من میگویم: برای چه باید همچین خفت وخواری نصیب ما دخترها شود؟ چرا در یک پیوندی که دو نفر با هم ایجاد میکنند و بعد به مشکل برمیخورند این مشکل را به دختر نسبت دهند- حتی به صورت صوری - و ناشزه بودن را مطرح کنند ؟ که معنایش این میشود :چون ناشزه است (یعنی ناسازگار و امتناع کننده از روابط زنا شویی)! مرد هم میتواند نفقه ندهد و مهریه را هم نصف کند!!!(با اینکه تا پریروز من فکر میکردم چون دختر است و به اصطلاح  دست نخورده پس چیزی از او کم نشده!!!!!!!مهریه نصف میشود!!! ) جالبتر این جاست که این ارتباط و این مسئله عقد و عدم رابطه جنسی تا قبل از ازدواج، یک شرط از پیش تعیین شده است و با رضایت طرفین -حتی به صورت ظاهری- صوت گرفته است، آنوقت چطور میشود که در هنگام طلاق، زن محکوم به ناشزه بودن میشود؟ و هیچ کس حتی کسانی که ادعای دفاع از زن را دارند به این نکته توجه ندارند؟ این یکی از همان ناعدالتیهاست.! توهین به زن و .........

من مطمئنم خیلی از دخترانی که در دوران عقد ناچار به طلاق میشوند از معنای اصلی این وازه خبر ندارند که میپذیرند باید ناشزه شناخته شوند تا حکم طلاق اجرا شود و نام شوهر از صفحه شناسنامه محو شود و مهریه و نفقه نپذیرد!!

نکته جالبتر و البته قابل تاسف این است که در فقه تاتوانستند از مسئله نفقه برای به زانو در آوردن زن!و تسلیم او در برابر خواسته های شوهر، استفاده کردند. برای همین است که مردهای ما تا میتوانند از این مسئله سوء استفاده میکنند!(البته مرد نوعی)  ( و من فکر میکنم لزوم کار کردن و استقلال مادی زن اینجا کاملا مشخص میشود . چون اگر یک زن شاعغل باشد و از عهده خرج خودش بر بیاید هیچ تهدیدی او را مجبور به پذیرفتن مسائلی که راضی نیست نمیکند! )

 تا امروز به شخصه با عقد پیش از ازدواج به عنوان نامزدی به شدت مخالف بودم و حالا با اطلاع از این مسئله بیش از پیش مخالف شدم و امیدوارم دخترهای ما برای خودشان بیشتر از این ارزش قائل باشند و در مقابل همچین مسائلی ،باز تاکید میکنم حتی اگر به صورت ظاهری باشد مخالفت کنند و نامزدی را به عقد ترجیح بدهند که اگر خدای ناکرده به سرانجام نرسید حداقل حتی برای چند دقیقه تا جاری شدن صیغه طلاق این اتهام را پذیرا نباشند. 

تا این جا گفتم بد نیست از قانون دیگری هم بگویم:

نمیدانم از قانونی به معنی تمکین خاص و تمکین عام خبر دارید یا نه؟ زنی که بدون اجازه شوهر و با خواست خود خانه شوهرش را ترک کند و شوهر او را طلاق ندهد رای عدم تمکین برای او صادر میشود و این عدم تمکین مرد را از پرداخت نفقه و حتی مهریه معاف میکند. و اگر مرد اصرار به ادامه زندگی داشته باشد دادگاه زن را مجبور به تمکین میکند. حالا دو نوع تمکین داریم یکی خاص یکی عام. خاص تمیکنی است که زن موظف به اجرای وظایف زنا شویی و روابط جنسی است که در بعضی شرایط و با پافشاری زن بر عدم تمکین این مسئله منتفی میشود اما تمکین عام(که بسیاری از وجود آن خبر ندارند ) ادعایی است که مرد میتواند انجام دهد و این است که بگوید چون همسر دیکری ندارم و کسی نیست که کارهای من را انجام دهد دادگاه همسرش را وادار میکند که تمکین عام کند و چند روز در هفته به مسائل خانه بپردازد(به عبارت ساده تر کلفت باشد)

 

بیاییم کمی بیاندیشیم که واقعا چرا زن در تمام جوامع و در حال حاضر در دین مرسوم و حاکم و نگاه مردهای ما انقدر ناچیز شمرده میشود؟ و چرا واقعا زنهای ما این خفتها را میپذیرند با این عنوان که همینه که هست!!! و هیچ تلاشی برای اثبات موجودیت خود نمیکنند و به این رفتارهای غیر انسانی تن میدهند؟ و چرا مردهای ما حاضر نیستند بپذیرند که این قوانین به غلط نوشته شده و تحت تاثیر افکاری از نظام مردسالارانه قرنهااااپیش و هنوز! حاکم است و حتی عده ای که خود را مرد خوبی میدانند باز به این مسائل توجه دارند و زن را ملزم به اجرای وظایف زناشویی میدانند در حالیکه........و درواقع چرا نگاه مردها به زنها  و حتی زنها به خودشان نگاهی است جنسیتی و متوجه سکس بودن و وسیله بودن؟

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:3 توسط ایرانی آزاد| |
 

                                 

اردشیر محصصُ کاریکاتوریست مشهور ایران و جهان در سن هفتاد سالگی پس از سالها ابتلا به بیماری پارکینسون در نیویورک جان به جان آفرین تسلیم نمود.

 

                     

اردشیر محصص در ۱۸ شهریور ۱۳۱۷ در شهرستان رشت متولد شد. پدرش عباسقلی خان محصص قاضی و مادرش سرور مهکامه محصص از شاعران به نام ایران ،دوست پروین اعتصامی و رییس سازمان اکابر نسوان در رشت بود.

پدربزرگ مادری اردشیر میرز احمد خان مستوفی محصص از فضلای معروف گیلانی و مادربزرگش ساره سلطان از زنان هنرمند گیلان بوده است برای همین سرور مهکامه در خانواده ای فرهنگی و اصیل پرورش یافت و هنر در این خانواده همیشه مطرح و مورد ستایش بود.

کشف استعداد اردشیر در طراحی به سالهای دور بازمیگردد. زمانی که او ۳ سال بیشتر نداشت با برادر بزرگترش به سینما رفته بود و وقتی بازگشت چون نمیتوانست چیزی را که دیده بیان کند بر روی کاغذ به تصویر کشید.

اردشیر سیکل اول خودش را در مدرسه زرتشتیها خواند و سیکل دوم را در دبیرستان هدف رشت و سژس برای دیپلم به تهران رفت  دیپلم ادبی را گرفت و در سه رشته هنرهای زیبا و حقوق و فسلفه در دانشگاه تهران پذیرفته شد که به خاطر منصب پدرش او نیز رشته حقوق را برگزید و در سال ۱۳۴۱ از دانشکده حقوق دانشگاه تهران با اخذ درجه لیسانس فارغ التحصیل شد. وی سپس در کتابخانه ای مشغول به کار شد و در عرض یکسال تمام کتابهای آنجا را خواند و سپس استعفا داد و به طور جدی و رسمی کار طراحی را آغاز کرد.

احمد شاملو که در آن زمان سردبیر کتاب هفته بود و طراحی های او را چاپ کرد و بعد از تعطیلی کتاب هفته مهدی سمسار سردبیر روزنامه کیهان آثار اردشیر را چاپ میکرد و سپس سیروس طاهباز به او کمک کرد و اولین کتاب آثار او به نام "کاکتوس" را چاپ کرد.

از دیگر آثار وی میتوان به "با اردشیر و صورتکهایش"،"اردشیر و هوای توفانی"،"تشریفات"، "شناسنامه"، "لحظه ها"،"وقایع اتفاقیه"، "طرح های آزاد"، "کارنامه"،" دیباچه" و "تبریکات" اشاره کرد.

                                   

                                    

اردشیر در مورد کاراکترهایش‌ گفته‌ است‌: «اغلب‌ کاراکترهای آثار من‌ در حال‌ دویدن‌ هستند من‌ تا چند سال‌ پیش‌ قادر به‌ کشیدن‌ حالت‌ دو و حرکت‌ نبودم‌ و همیشه‌ فکر میکردم‌ که‌ اگر این‌ توانایی در من‌ پیدا شود قادر به‌ هر کاری هستم‌. این‌ مشکل‌ سرانجام‌ حل‌ شد و حالا فکر میکنم‌ که‌ این‌ من‌ هستم‌ که‌ دارم‌ به‌ سوی آنچه‌ میخواهم‌ میدوم‌. فکر میکنم‌ که‌ ناخودآگاه‌، من‌ تمام‌ حرکات‌ و سکنات‌، لباس‌ و کفش‌های پرسوناژهایم‌ را از روی خودم‌ میکشم‌. چاقی و لاغری این‌ شیطانک‌ها هم‌ کاملا وابستگی به‌ رژیم‌ غذایی من‌ دارد».
محصص در جایی دیگر، در توصیف‌ کاراکترهایش‌ و سال‌هایی که‌ در رشت‌ زندگی کرده‌ است‌ چنین‌ توضیح‌ میدهد: «قیافه‌های همشهریهایم‌ بیتردید تاثیر زیادی بر آثارم‌ داشته‌. شاید باید بگویم‌ که‌ من‌ مه‌آلودگی و ابهام‌ هوای بارانی را دوست‌ دارم‌، شاید این‌ مه‌آلودگی و ابهام‌ در فضای کارهای من‌ بازتابی داشته‌ باشد»
نگاه‌ خاص‌ محصص به‌ مسائل‌ و پیرامون‌ آنها، ادامه‌ همان‌ نگاه‌ ویژه‌ او در کاریکاتور است‌. او باز در جایی دیگر این‌ نگاه‌ خاص‌ و ویژه‌ را عیان‌ میکند: «درست‌ است‌ که‌ من‌ سر یا دم‌ کاراکترهایم‌ را قطع‌ میکنم‌ اما حاضر نیستم‌ هیچ‌یک‌ از اعضای بدن‌ خودم‌ را از دست‌ بدهم‌ این‌ به‌ خاطر نوعی دلسوزی و ترحم‌ است‌ که‌ من‌ کله‌ بعضی از کاراکترهایم‌ را قطع‌ میکنم‌. مقایسه‌ من‌ با روبسپیر عادلانه‌ نیست‌. گرچه‌ او نیز چون‌ من‌ اهل‌ شمال‌ بود. روبسپیر سرهایی را که‌ اساسا تهی بود قطع‌ میکرد. من‌ سرهایی را میبرم‌ که‌ به‌ خاطر سنگینی بیش‌ ازحد نمیتوان‌ راست‌ نگاهشان‌ داشت».
شاید شاملو بهتر از هر کس‌ دیگری درباره‌ آثار اردشیر محصص سخن‌ گفته‌ باشد: «طرح‌های او برخلاف‌ اصراری که‌ در نامگذاری آنها کرده‌اند کاریکاتور نیست‌، چراکه‌ ریشخند نمیکند و با دیدی طنزآلود یا هوچی بر کاغذ نیامده‌ است‌. اگر آدمک‌های اردشیر مسخره‌اند نه‌ به‌ خاطر آن‌ است‌ که‌ منظور از نمایش‌ آنها مسخرگی بوده‌ است‌ - هرگز مردی تا بدین‌ پایه‌ جدی و راستگو نبوده‌!- او لودگی نمیکند و به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ معتقدتر از آن‌ است‌ که‌ به‌ دست‌ انداختن‌ انسان‌ وقت‌ بگذراند یا هنرنمایی کند.
پژوهنده‌ای جدی و اندوهگین‌ است‌ که‌ شوربختیها را میکاود و در برابر تحمیل‌شدگان‌ بر سرنوشت‌ انسان‌ میایستد و به‌ کندوکاو شخصیت‌شان‌ میپردازد... من‌ بارها و بارها مجموعه‌ آثار او را بررسی کرده‌ام‌ و چند بار درباره‌ کارهایش‌ نوشته‌ام‌ اما هر چه‌ بیشتر به‌ این‌ حقیقت‌ معتقد شده‌ام‌ که‌: اردشیر کاریکاتوریست‌ نیست‌، تشریح‌کننده‌ تاریخ‌ است»

 

در سالیان اخیر او برای همیشه به نیویورک رفت و تا پایان عمرش به ایران بازنگشت.

چندین ماه پیش نمایشگاهی از اثار وی در نیویرک به کمک خانم نشاط برپا شده بود که احتمالا آخرین نمایشگاه آثار وی در زمان حیاتش بود.

 

درگذشت این هنرمند عزیز گیلانی را به تمام گیلانی ها و ایرانیها و جامعه هنرمندان تسلیت عرض میکنم

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

منابع:

۱:اردشیر محصص

میتوانید چند کاریکاتور وی را در اینجا ببینید

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:35 توسط ایرانی آزاد| |

امروز انقدر سوزه دیدم که به اندازه چند تا پسته اما انقدر دلم کوچیکه نمیتونم بمونم یکی یکی بنویسم پس همرو مینویسم:

۱- سالهاست پیرزنی به منزل ما هر چند وقت یکبار میاد و مامانم یه کارهای خرده ریزه ای بهش میده و بلاخره برای همین کارها دستمزدی هم میگیره. اسم این خانم آقا زن هست.!!! البته اسم اصلیش صفیه است. اما وقتی ازدواج کرد چون همه شوهرش رو آقا صدا میکردن اسم این خانم هم شد آقا زن(یعنی زن آقا) !!!!!

آقا زن از محبوبیت خاصی در خانه ما و البته در همه خانه هایی که میره برخورداره. به شدت دوست داشتنی و پر از تجربه و البته فوق العاده ساده  و پاک دل و شریف. امکان نداره همینجوری پولی بگیره بارها مامانم بهش گفت نمیخواد کار کنی و خواست بهش پول بده اما قبول نکرد و میگه در ازای کار پول میگیرم و ...

امروز اما آقا زن سر ناهار چیزی تعریف کرد که هممون به چند ثانیه سکوت وادار شدیم. و بعد عکس العمل شدید مامانم. چیزی که آقا زن با لهجه شیرین لنگرودیش تعریف میکرد از عروسش بود. میگفت: وقتی رفته بودیم خواستگاریش و بعله برون چپ راست میرفت میومد به من میگفت:" افتخار میکنم مادر شوهری مثل تودارم" و وقتی ازدواج کرد و یه کم سرو زندگیشون سامون گرفت حالا دیگه من و محل نمیذاره و میگه:" اگه میدونستم خونه مردم کار میکنی با پسرت ازدواج نمیکردم"!!!!!!!!!!!!!!

هنوز یاد این حرفش میفتم ناراحت میشم. اون لحظه لقمم رو به سختی قورت دادم. هیچوقت نگفتم این زن کارگر خونمونه همیشه میگفتم خونمون میاد. مادرم هم بلافاصله گفت:" تو کارگر نیستی تو میای به ما کمک میکنی"!!! و بابام هم عکس العمل نشون داد و خلاصه یه لحظه همه چی بهم ریخت.

از اینکه بگذریم نکته اصلی که میخواست اشاره کنم این بود: آقازن رو به اسم خودش صدا نمیزنن. آقا زن هم اعتراضی نداره دلیش اینه که "آقا"ش رو خیلی دوست داره و "آقا"ش حیلی مرد خوبیه! خب "آقا"ش نه زن دوم برده نه دست بزن داره نه خسیسه نه ..... قط یه کم تنبله که آقا زن واسه همین مجبور شد برای اینکه بتونن خرج خونه زندگی رو بکشن راهی خونه های مردم بشه و کار کنه و شرافتمندانه به زندگیش ادامه بده حتی با اینکه سنی ازش گذشته. نمیدونم باید تحسینش کنم یا نه. از اینکه با تمام بیسوادیش به ذهنش رسیده بود که میتونه دوشادوش شوهرش کار کنه تا بتونن چرخ زندگی رو بچرخونن برام جالبه. و در عین حال عاشقانه شوهرش رو دوست داره. زنهای قدیمی اینطوری بودن میتونیم بگیم از سر نادانی و جهل و نااگاهی اما گاهی میگم شاید این نا آگاهی به زندگیها پایداری بیشتری میبخشید!!! اما گاهی هم میبینم چه زنهای که سوختننننننننننننن و ساختن  برای همین نا آگاهی!اونوقته که از این پایداری زندگی های قدیمیها بیزار میشم

اخه این چه استحکام بخشیدنیه؟به چه قیمت؟ به قیمت نابودی یک زن؟به قیمت تنفرش از شوهرش و زندگیش و ......؟

۲- امروز در آزمایشگاه خاکی که به تازگی تاسیس کردیم اینترویو داشتیم!!! البته پریروز هم داشتیم. پریروز دو تا دختر ۱۸ ساله دیپلمه اومده بودن و من باهاشون صحبت کردم و همه جوانب و شرایط رو سنجیدم و منتظر موندیم نفر سوم بیاد. همکارم که بیشتر کارهای آزمایشگاه به عهده ایشونه اصرار داشت نفر سوم حتی ندیده بهتره(البته سه شنبه خواهرش به جای خودش آمده بود) و من برعکس ..من میگفتم دخترهای شهری بهترن و آداب اجتماعی بهتری بلدن و الن و بلن. اما همکارم اعتقاد داشت که اون دختر که از روستا میاد بهتره چون ناز و ادای اینارو نداره و در ضمن ساعت کاری رو قبول میکنه(اون دو تا فقط صبحها میتونستن بیان) خلاصه امروز من و آقای مهندس رفتیم آزمایشگاه و منتظر موندیم اون خانم بیاد. بلاخره آمد به همراه پدرش! من رفتم جلو و آقای مهندس گفت:" چون با پدرشه بهتره شما هم صحبت کنی". خلاصه نشستیم و شروع کردم به صحبت و از شرایط کاری گفتم و دیدم اون هم قبول کرد. و برخلاف تصورم به شدت مبادی الآداب بود و خیلی هم مرتب . البته چادری بود و پدرش هم چپ راست میگفت:" دخترم خیلی با ایمان و پاکه ونماز خونه، مطمئن باشید به خاطر همین ایمانش کار شما رونق میگیره". با اینکه چادری بود اما اونجور رو بگیره و مثلا نگاه نکنه و اینا نبود خیلی اجتماعی و امروزی بود.

از چیزهای جالب که در لابلای حرف پدرش دستم اومد این بود که اینا ساکن روستایی هستن که خودم اسمش رو نشنیده بودم یعنی اونقدی مطرح نیست. و بعد پدرش دو تا دختر مجرد کم سن و سالش رو فرستاده بوده یک شهر دیگه که از روستاشون فاصله زیادی داشته! و براشون خونه اجاره کرده بوده که دختراش سر کار برن. حقوق هم مهم نبوده فقط میخواسته سر کار برن. تازه این دخترش رو کلاس کامپیوتر هم فرستاده بوده و این دختر مدرکICDL هم داشته. و بعد پدرش گفت:" برای این فرستادم کامپیوتر یاد بگیره و کار کنه که به درد آینده اش بخوره. فردا رفت سر خونه زندگیش هم به دردش بخوره"(جالب بود اصلا از واژه خونه شوهر استفاده نکرد)

خلاصه من به شدت از پدرش و سطح شعورش خوشم اومد البته نه که بخوام از هم استانیهام دفاع کنم اما این در تاریخ هم هست و ثابت شده همیشه گیلک ها سطح فکرشون بالاتر بوده و همیشه زنها در گیلان یه قدم جلوتر از دیگر زنها بودن. و من واقعا به این مرد روستایی افتخار کردم که همچین دید باز و روشنی داشت. در اون روستا بعید میدونم حتی مدرسه باشه(احتمالا تا راهنمایی بیشتر نباید باشه) ولی این مرد به دختراش بها داد و اونها رو درست مثل یک مرد فرستاد شهرتنها زندگی کنن تا درس بخونن دیپلم بگیرن کلاس برن کار کنن و رو پای خودشون بایستن ..با اینکه میدونه اگه در روستا بمونن زودتر شوهر میکنن اما نخواست.. اینها همه نشان از فهم و شعور بالای اون مرد روستایی بود و من واقعا دوست دارم به این مرد احسنت بگم. تا همین حدش هم احسنت داره حتی اگه از خیلی جهات برای دختراش محدودیتهایی قائل بشه!

۳- داستانهام طولانی شد ببخشید سوزه های دیگه بمونه واسه بعد!!!اما این رو هم باید بگم امروز و امشب یه اتفاق زیبا برای من و مامانم افتاد.امروز حاضر شدم بلاخره با مامانم در خیابان همراهی کنم و با هم بریم خرید(همیشه دوست داشت همراهش باشم و نمیرفتم)و  امشب من و مامانم داشتیم فیلم چپ دست رو به میمنت کانالهای اجنبی میدیدم.(بعدا در مورد فیلمش بحث میکنم) یه جایی تو فیلم مادر دختر میگه:" من همیشه مادرتم و مثل یک مادر دوستت دارم". یهو مامانم من و بغل کرد و من هم.. انقدر این حرکت ناخودآگاه بود که نمیتونم وصفش کنم. چند دقیقه ای در بغل هم موندیم و همدیگر و بوسیدیم و گریه کردیم.. برای اونهایی که میدونن این مدت من و مادرم چه مشکلاتی داشتیم حتما متوجه میشن که چقدر این صحنه و اتفاق برای من زیبا بود. سالها بود من و مادرم اینطور عاشقانه همدیگر رو بغل نکرده بودیم. درست از زمانی که فهمید رضا رو دوست دارم. و بعد درست از ماههای فروردین به واسطه فعالیتهای جدیدم رابطه من و مادرم روز به روز شکرابتر میشد و هر کاری میکردم که خوب شه نمیشد و بدتر هم میشد. من میبوسیدمش اما اون من و نمیبوسید. خیلی سخته نه؟ مادرم اونی که خیلی خیلی خیلی زیاد دوستش دارم در هشت ماه اخیر بخصوص شش ماه اخیر فقط در عید و روز تولدش من رو بوسید. و هر وقت هم میبوسیدمش میگفت ازت راضی نیستم.!!!!!!!!!!!

اما امشب انقدر این کار من و مامان غریزی بود که انگار تازه از بدنش متولد شدم. دلم نمیخواست از آغوش بی ریاش بیرون بیام. انقدر بوسیدمش که تمام عقده های این مدت رو در آوردم. و اون هم...

خدایا چقدر دوستش دارم ای کاش باور میکرد. ای کاش باور میکرد برای من خیلی عزیزه.. انقدر که هنوز اگه بدونم واقعا تصمیمات جدیدم برای زندگیم اون رو خیلی خیلی اذیت میکنه و از من ناراضی میشه حاضرم بخاطرش از همشون رو برگردونم...خودش میدونه که انقدر دوستش دارم که از عشقم گذشتم و باور کردم به دردم نمیخوره... باور کردم بین اون و خانوادم باید یکی رو انتخاب کنم.و من خانوادم رو انتخاب کردم. مامان باور نمیکنه به خاطر  رضایت اون رشته ای رو رفتم که دوست نداشتم. به خاطر رضایت اون از هرگونه کاری که میتونست اندکی به فعالیت های احتماعی یا سیاسی کشیده بشه برای تمام دوران دانشجویی دست کشیدم. در دانشگاه یک آدم خنثی بیخود الکی بودم برای اینکه بهش قول داده بودم دور کتاب و مجله و میتینگ و بحث نرم.. به خاطرش..............................................

اما مامان باور نداره.. باور نداره اینها برای رضایت اون بود. و هنوز باور نداره که دوستش دارم. فقط برای اینکه تصمیم دارم بعد از اینهمه سال بلاخره یکبار برای خودم راهم رو انتخاب کنم برای دل خودم.

مامان عزیز عزیز عزیزممممممممممممممممممممممم... نمیدونم چه جوری بگم دوست دارم فقط بدون دوست داشتنم هیچ حدو مرزی نداره.. دستهات رو میبوسم و به قلب مهربانی که هر لحظه برای من و خواهر و برادرم عاشقانه میتپه عشق میورزم و آرزوی سلامت و بودنت رو در کنارم دارم.

از خدا برات بهترینها رو میخوام. تمام زیباییهایی که دوستشون داری.. خدا هرچه عشق بود در وجود تو گذاشت و تو خالصانه به پدرو مادرت، خواهران و برادرت و فرزندانت بخشیدی و به من از همه بیشترخالصانه و بی چشمداشتی عشق دادی و عشققققققققق و من................................امیدوارم روزی جبران تمام محبتهای بی دریغت رو بکنم.

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:27 توسط ایرانی آزاد| |

امروز خسته و مونده از سرکار به سمت خونه میرفتم که شوهر خواهرم سر راه من و دید و ازم خواست که تا یه جایی با ماشینش برسونمش چون حوصله رانندگی نداره. منم سوار ماشین شدم رفتیم تا آستانه کاراشو انجام داد و برگشتیم لاهیجان نزدیک میدون اصلی شهر قرار بود پارک کنم. چراغ راهنما رو زدم سر ماشین و کج کردم( چون تمام کنار خیابون خالی از ماشین بود یه راست داشتم با سر میرفتم تو پارک) کاملا ماشین داشت میرفت سمت پارک که یهو یه دونه از این بچه جغله های موتور سوار خواست مانور بده از سمت راست من سبقت بگیره که رفت تو آینه!!!!!خب چشمتون روز بد نبینه این موتور رفت زیر چرخ و خورد به اینور و اونور و خلاصه ما هم از هول ماشین رو یه کم راست تر کردیم یعنی انگار تازه قصد پارک داشتیم و وایسادیم! البته من حق به حانب بودم چون مطمئن بودم مقصر نیستم اما چون فکر کردم طرف مرده و تیکه تیکه شده صورتم گچ شده بود. وقتی ایست کردیم دیدم که پسره از زمین بلند شد و یه نفس راحت کشیدم. شوهر خواهرم گفت تو پیاده نشو(یحتمل اخلاق سگ من دستش اومده) خلاصه اون رفت سمت پسره جالب اینجاست که مردم دور پسره رو گرفته بودن و کسی ندیده بود شوهر خواهرم از ماشین پیاده شده اون بنده خدا هم هی میخواست بره طرف پسره نمیتونست! و منم بی خیال و ریلکس تو ماشین نشسته بودم و ناظر صحنه. پلیس هم که همیشه اونجا هست آمد و خلاصه شوهر خواهر من هنوز فرصت نکرده بود با پسره صحبت کنه. یهو دیدم یه آقایی داره همینجور بروبر من و نگاه میکنه و میاد سمت ماشین منم که متخصص این جور آدمها همینطور بروبر نگاش کردم.ا.ومد جلو سرشو از تو شیشه آورد تو و دید از رو نمیرم یهو گفت :"سلام!""

منم گفتم: "سلام امری داشتید"؟

گفت: نه میخواستم ببینم ماشین چیزیش شده؟!!!!!!!!!!!

و شروع کرد به وراندازی ماشین! نفر بعدی هم اومد و با خشم و غصب به من نگاه کرد(انگار آدم کشتم) و تو ماشین و نگاه کرد؟ منم همینجور چشم انداختم تو چشش و گفتم: "بعله"؟؟؟

گفت : "چی شد؟"

میخواستم بگم تو فصولی؟ اما خودم رو کنترل کردم گفتم: "میبینید که داشتم پارک میکردم علامت هم زده بودم این آقا از سمت راست اومد تو آینمون!"

یهو نفر سوم هم اومد و اونم ماشین رو ورانداز کرد و اونجا سه نفره شورای محلی تشکیل دادند و من هم همینجور نگاهشون میکردم! یهو نفر چهارم اومد به نفر سومی گفت: "چی ببو"؟( به لاهیجانی یعنی چی شده)

اونم گفت: "دوتاون داشتن راست راه میرفتن این خانم پیچید سمت راست زد اون و درب و داغون کرد"!!!!!! 

دیگه دیدم زیادی سکوت کردم گفتم:" آقا چی داری واسه خودت میگی من داشتم پارک میکردم علامت هم داده بودم اون یهو از سمت راست داشته سبقت میگرفته!!!"

 همون آقا چاخانه هم با پوزخند و خیلی خیلی خیلی بی ادبانه گفت: "ماشینت که راسته اینجوری میخواستی پارک کنی"؟!!!!!!

(حالا ماشین من سرش به سمت پارک بود و دمش به سمت وسط خیابون نمیدونم این آقا احتمالا خطای دید داشت)

گفتم: "نه شما تصادف میکنید ماشینتون اصلا جابجا نمیشه"؟

اومدم بگم تو افسری که باز گفتم هیسسسسس اینجا لاهیجانه اینا هم.........!!!!!!!!!(نمیخوام بی احترامی کنم اما از قیافه اون سومی عقده میبارید) خلاصه یه سربازی اومد جلو و گفت :"خانم چی شده"؟ منم برای nامین بار تعریف کردم(البته خیلی دلم میخواست جواب این آدمهای بسیار کنجکاو رو نمیدادم که دق کنن از کنجکاوی اما گفتم مرض نریزم دردسر درست نکنم) خلاصه سربازه هم گفت "معلومه که اون مقصره، خانم جواب اینا رو هم نده"!! حالا بر تعداد اون چهار نفر شورای محلی اضافه میشد و داشتن ماشین رو زیرو بمش رو وارسی میکردن!!!!!!!!!!!!!!!!!(نمیدونم موتور به آینه ما خورده بود اینا چرا داشتن سپر جلو رو نگاه میردن و به تمام بدنه ماشین دست میکشیدن!!!!!!!!) خلاصه از آینه به عقب نگاه کردم دیدم شوهر خواهرم کماکان دور از پسره داره تماشا میکنه!!! خلاصه پلیس اومد جلو وگفت:" خانم تو که مقصر نیستی اگه ماشینت چیزی شده میخوای خسارت بگیری کروکی بکشم اگه نه نمیخوای برو"!!

منم گفتم: "صاحب ماشین من نیستم اون آقاست"

 و با دستم شوهر خواهرم رو نشون دادم و پلیس رفت سمت اون. خلاصه شوهر خواهرم هم دید من به شدت بین این آدمهای دوست داشتنی کنجکاو گیر کردم اومد سمت من و همه رفتن!!! و آخرش گفت: "پسره مقصره ها اما دلم سوخت بذار یه ۱۰ تومن بهش بدم موتورش داغون شده"  پلیسه هم همینجوری شد!!! و یه نگاه به من کرد وگفتم: "دلش سوخته دیگه چی کارش کنم"؟

جالب اینجاست وقتی داشته پول رو میداده مردم یه عده فکر کردن حق حتما با اون بوده که ما جا زدیم!!! اما خب پلیس اونجا بود دیگه و معلوم شد مقصر نبودیم حتی قد سر سوزن!!!

شوهر خواهرم که نشست گفت :"اونجا هر کی واسه خودش حرف میزد وهمه کارشناس بودن آخر سر به یکی گفتم: آقا تو افسری؟( یاد جوک ترکه افتاده بودم که میگفت کسی ... اصافی نخوره جز آقای افسر!!)

گفت: "وقتی دیدم دورت جمع شدن گفتم الانه که مرمر داغ کنه و تمام دق دلیهایی که از این لاهیجانییها داره سر اینا خالی کنه!!!! اما دیدم نه تونستی خونسردیتو حفظ کنی"!!

(جالب اینجا بود که اونا میگفتن ماشین خراب شده و من و شوهر خواهرم هرچی گشتیم ببینیم کجای ماشین خراب شده پیدا نکردیم. فقط آینه ضربه خورده بود که اونم چیزیش نشده بود)

بعد معلوم شد موتوریه نه کلاه کاسکت داشته نه گواهینامه داشته از سمت راستم سبقت میگرفته و من نمیدونم اون آقا سومیه از کجاش به اون حق داده بوده؟!!!!!!!!!!!! اصلا اگه شوهر خواهرم نبوداا یه کم موتوریه رو اذیت میکردم که یادش باشه درست سواری کنه(این دفعه جون سالم به در برد دفعه بعد چی؟)

و باز نتیجه اخلاقی!!! یک شمه از اخلاق زیبا و دوست داشتنی مردم شهرم رو (بلا نسبت دوستان همشهری که اینجا رو میخونن) نشون دادم که ببینید من چه عذابی تو این شهر میکشم و واقعا دارم روز به روز بیشتر از پیش ازش متنفر میشم(از شهر نه ،از مردمش) و لذت بیرون بودنم رو با خونه نشینی برای ندیدن این مردم فضول جایگزین کردم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:26 توسط ایرانی آزاد| |

" من فکر می کنم هر دولتی که در ایالات متحده بر سر کار بیاید باید دو مساله را مورد توجه قرار دهد. اول اینکه باید مداخلات آمریکا در دیگر نقاط جهان را محدود کند، چرا که این دخالت ها باعث می شود مردم آمریکا بهای سنگیی را پرداخت کنند هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ اعتبار آنها. وقتی دیگر ملت ها تصویر خوبی از ایالات متحده در ذهن ندارند شان مردم آمریکا در هیچ نقطه ای از جهان حفظ نمی شود(!!!!!!) به علاوه میتوانید ببینید که این دخالتها چه بر سر اقتصاد آمریکا آورده است. اخیرا شنیدم که (به خاطر بحران اقتصادی اخیر)دولت ۷۰۰ میلیارد دلار به به نهادهای مالی تزریق کرده است. این پول از کجا آمده ؟ از جیب مردم آمریکا. ..... دولت آمریکا  باید دو کار انجام دهد. اول محدود کردن شعاع دایره مداخلاتش به جغرافیای ایالات متحده است. یعنی پول مردم آمریکا را برای مردم آمریکا سرمایه گذاری کند، برای بهداشت آنها، برای نیازهای مسکنشان، نیازهای تحصیلیشان و نیازهای شغلی و رفاه شان. برای حفاظت آنها که در برابر بلایای طبیعی آسیب پذیرندو و دوم اینکه کاخ سفیده باید به خاطر مردم آمریکا وضعیت رابطه اش را با ایران سرو سامان دهد چون ایران کشور مهمی است."(قسمتی از گفتگوی احمدی نزاد با لری کینگ در شبکه سی ان ان-شهروند امروز-سال سوم-شماره ۶۵)

به این جمله باز دقت کنیم:

یعنی پول مردم آمریکا را برای مردم آمریکا سرمایه گذاری کند، برای بهداشت آنها، برای نیازهای مسکنشان، نیازهای تحصیلیشان و نیازهای شغلی و رفاه شات. برای حفاظت آنها که در برابر بلایای طبیعی آسیب پذیرند.

بهداشت آمریکا در بهترین استانداردهای جهانیست.بیمارستانها هر ماه تحت بازرسی قرار میگیرند و اگر کوچکترین اشتباهی در کادر پزشکی و بهداشت داشته باشند امتیاز منفی گرفته و با سقوط از رتبه قبلی ضرر بسیار میدهند و برای همین بیمارستانها و مراکز درمانی همیشه سعی دارند که بهترین حالت را داشته باشند.

باز همانطور که میدانیم در آمریکا هر قشری با میزان در آمدشان توانایی داشتن امکانات در حد خودش را دارد یعنی یک گارسون در حد گارسون بودنش ماشین و منزل تهیه میکند و یک میلیاردر در حد خودش(استثنائات بی خانمان که در سراسر جهان وجود دارد را در نظر نمیگیریم.)

حتی با اینکه در حال حاضر اقتصاد آمریکا خراب شده و وضعیت مناسبی ندارد کسی ضرر نمیکند فقط چون مثل سابق راحت نیستند سعی دارند اقتصاد را به شکل سابق برگردانند!

وضعیت تحصیلی در آمریکا هم که زبانزد خاص و عام است .واقعا پول مردم آمریکا باید برای بهتر کردن وضعیت تحصیلیشان خرج شود که بیشتر از پیش دانشجویان کشورهای دیگر کعبه آمالشان درس خواندن در دانشگاههای آمریکا با جدیدترین متد و آخرین و بهترین امکانات آموزشی باشد. با نگاهی به دانشگاههای آمریکا میتوانیم به این واقعیت پی ببریم.کلاسهای مجهز درسی. بهترین اساتید با پپیشرفته ترین متد و علوم وتحقیقات.آخرین یافته های علمی. و با بهترین امکانات رفاهی . از خوابگاهها گرفته تا کمحوطه دانشگاه و....

از وضعیت کار در آمریکا همه خبر داریم. خیلی ها در آنجا مثل بسیاری جاهای دیگر در رشته خودشان کار ندارند اما آنجا نه کار عار است نه حقوق کم۱! یعنی حقوق ها طوری تنطیم شده که حداقل(یا همون خط فقر خودمان ) را پوشش میدهد. باز از گارسونی(یک کار سیاه در آمریکا) مثال میزنم. یک گارسون د آمریکا ساعتی ۱۲ دلار در آمد دارد به طور متوسط او در روز ۹۶ دلار در میاورد و تا پایان ماه نزدیک ۲۸۰۰ دلار درآمد دارد.با احتساب قسطها و قبوض او ماهانه حدود ۱۰۰۰ دلار صرف قبوض مختلف میکند و یک زندگی نسبتا معمولی(با حساب تفریح کردن و خرید برای او ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ دلار در ماه هزینه دارد و تازه یک چیزی هم میماند)..(یکی از کسانی که خودش این شغل را داشته و زندگی هم میکرده این حسابها را برایم انجا داد..راستی او یک ماشین کرولا ۲۰۰۶ در سال ۲۰۰۶ با همان شغل گارسونی به صورت قسطی خریداری کرده بود)

مردم آمریکا در برابر بلایای طبیعی آسیب پذیرند!!! آن هم بلایایی که وقوعش غیر منتظره است و با همه اینها پیش از وقوع اخطارهای لازم داده می شود. یکی از آشنایان در نئورلئان(جایی که دو طوفان سهمگین در سه سال اخیر آمده ) زندگی میکند و هر دوبار بعد از اتمام طوفان با او تماس گرفتیم گفت: به این اخبار گوش ندید اینجا واقعا رسیدگی شده فقط مردم دیگه از بس همیشه امکانات مهیا بوده براشون فکر میکنند کشورشون بی عیبه و باید همه جوره بهشون برسه!

در کمتر از یک سال تمام خانه های خراب شده ترمیم یا باز سازی شد. و مردم به زندگی عادی خودشان در کمتر از چند هفته برگشتند.

این آمریکا است. یک کشور نفرین شده

و حالا ایران:

کشوری آزاد که مردم در بهترین حالت اقتصادی در ۳۰ سال اخیر زندگی میکنند همه خانه دارند همه ماشین دارند دانشگاههای ما در بالاترین سطوح علمی و امکانات است اما چون دشمن با ما مشکل دارد هیچگاه در رده بندی ۱۰۰ دانشگاه برتر جهان قرار نمیگیرند.

خدارو شکر لیسانسم را در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران(یکی از معتبر ترین دانشکده های خاور میانه ) سپری کردم و به چشمم شاهد امکانات بی نظیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این دانشگاه معتبر بودم. هیچ یادم نمیرود زمستانهایی که از سرما دستها توان نوشتن جزوه را نداشت و تابستانهایی که از گرما.....

سایت محدود گروهها و عدم امکانات علمی که در سالهای آخر سعی داشتند بهتر و بهتر کنند. اواخر ساختمانها داشتند مدرن میشدند وگرنه صندلیها و میزهای داغان و ساختمانهای قدیمی .....

و امسال به علت شرکت در کلاسهای جهاد دانشگاهی پایم را در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران گذاشتم دانشگاهی که ما بهش خیلی افتخار میکنیم. در کلاس ۸۰ نفره در داغی تابستان از چهار فنکوئل فقط یکی روشن بود آن هم در حد بادبزن ، باد خنک تحویل میداد!!!!!! و وقتی هم اعتراض کردیم جواب این بود چیزی به پایان تابستان نمانده(اوایل مرداد این وضع شروع شد تا آخر شهریور) و معلوم بود که چیلرها خراب شده وکس نیست که درست کند. از اوضاع دستشویی ها و نمازخانه و حیاط و سالنش بهتر است چیزی نگویم(بقیه چیزها را هم ندیدم!)

اساتید دانشگاهها که بیشتر از اینکه بر اساس ضوابط استاد شوند بر اساس روابط آمده اند.و اندازه ریش و بوی گند لباس و .... و به نظر من هر که بیسواد تر درجه استادی بالاتر!!!(این رو در گروه خاکشناسی به وضوح میدیدم..استادی که بالاترین مقام رو در دانشکده آب و خاک داشت و وقتی سر درسش ازش سوال میکردیم فقط میگفت: بعله بعله.. و وقتی منتظر جواب میماندیم میگفت همان که شما گفتید!!!!)

 از وضعیت بهداشت و درمان چیزی نمیگویم که دردهایم دو برابر میشود چیزهایی که به واسطه شغل پدر و خودم بیش از پیش با آنها درگیرم و میبینم فجایعی که در عرصه درمان در برابر مردم شکل میگیرد.

و اوضاع کاری هم که بی نظیر!!! اینجانب با لیسانس کشاورزی به شغل بازاریابی اشتغال دارم!!!! دیگر دوستانم یا بیکارند یا کارهای در سطح پایین دارند. پزشکهایی میشناسم که بیکارند. راستی در دوروبر شما چند نفر تحصیلکرده می شناسید که کاری متناسب با شان و درس خودش با حقوق مناسب داشته باشد؟

اصلا همان مثال گارسون را میزنیم. اینجا گارسون در ماه حداکثر ۱۵۰ هزار تومن در آمد دارد! حساب کنم  یا خودتان حساب میکنید که به کجای زندگیش میرسد؟؟؟؟؟!!!!!

و حتی در مقابله با بلایای طبیعی مردم ما اصلا اسیب پذیر نیستند. چند سالی از زلزله بم میگذرد و هنوز...........

و همین چند روز پیش در گیلان به شدت باران بارید. از انجایی که هرگز در کشور پیشرفته ما نیازی به درست پیش بینی کردن هوا وجود ندارد کسی احتمال پیش آمدن سیل را نمیداد!!!! در مناطق اسالم خلخال فومن و ماسال و شاندرمن به دلیل قطع بی رویه درختان(البته این را عنوان نکردند اما میشود حدس زد) سیل آمد، پل ریخت،جاده آسفالت(به علت استفاده از مواد نا مرغوب و عدم رعایت اصوصل راه سازی ) در کناره رودخانه نشست پیدا کرد و .... مسافران در جاده ماندند بسیاری با سیل به مسیری نامعلوم رفتند. مردم خانه هایشان فرو ریخت و صدای کسی درنیامد(اصلا کسی فهمید؟ یا شنید؟) خسارت میلیاردها شده و یکی از قشرهای همیشه زیان بین در این بلایای طبیعی کشاروزها و باغدار ها و گلخانه دارها هستند ..امسال بالای ۳۰۰ میلیارد زیان دادند یک بار سر برف یکبار سر این سیل(بدون احتساب خشکسالی امسال که ناشی از بی مسئولیتی و ندانم کاری مسئولان گرامی بود)

 بله.....این کشور نظر کرده پول نفت را به جای سر سفره مردم بر سر سفره مردم فلسطین و لبنان میگذارد و تازگیها ونزوئلاو سومالی!

برای اینکه کشور ما مردمش از نظر اقتصاد و تحصیلات و بهداشت و درمان و بیمه و امکانات دیگر در بهترین حالت ممکنه زندگی میکنند. برای اینکه خدا مردم ما را دوست دارد و بلایای آسمانی را برای دستگرمی سر آنها میاورد و مردم ما هم آسیبی نمبینند همه با ایمان به خدا میتوانند در برابر اینها از خودشان محافظت کنند چه نیازی به مسئولیت دولت و دولتمردان دارد؟ بعد از وقوع حوادث ه بلاخره ۱۰ سال چیزی نیست این خانه ها درست میشود و ....

آمریکا نفرین شده است برای همین این همه مشکلات دارد!!!! اما کشور ما که یک کشور نظر کرده است نمیدانم چرا......؟

راستی یک نکته که جا ماند مردم آمریکا شان ندارند ومردم ایران دارند! برای همین در تمام فردوگاههای جهان اگر مهر ویزای آمریکا داشته باشید یا تبعیت آمریکا ،به راحتی اجازه ورود به یک کشور را پیدا میکنید و اگر ایرانی باشید یا باید انگشت نگاری شوید یا سوال پیچ و یا........................

 

نمیدانم واقعا باید به این حرفها خندید یا گریست؟ ای کاش....

ای کاش....

و ای کاش....

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:50 توسط ایرانی آزاد| |

ناسیونالیسم Nationalism

 

عبارت ناسیونالیسم (ملی گرایی) برمیگردد به یک ایدئولوژی،تمایل، شکلی از فرهنگ و یا یک جنبش اجتماعی که بر روی "ملت " تمرکز دارد.با تمام مناقشاتی که درمورد مبدا تاریخی ملل وجود دارد، تقریبا همه متخصصین ملی گرایی را - حداقل به عنوان یک ایدئولوژی و جنبش اجتماعی – یک پدیده مدرن که سر چشمه اش در اروپا بوده پذیرفته اند.تخمین این که دقیقا کجا و در چه زمانی بوجود آمده بسیار سخت است اما گسترشش تقریبا وابسته به دوره مدرن و فشار برای حکومت مردمی(popular sovereignty) که برآمده از انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم بود ، است. از آن زمان، ناسیونالیسم یکی از مهمترین نیروهای سیاسی و اجتماعی در تاریخ شده است.و شاید به طور برجسته علت وقوع جنگهای اول و دوم جهانی.

 به عنوان یک ایدئولوژی ، ناسیونالیسم "مردم " را در دکترین حکومت مردمی به عنوان ملت حفظ می کند.و به عنوان نتیجه تنها حکومت ملی بر اساس مرام و مسلک خودمختاری قومی دارای حق قانونی و مشروع است. از آنجایی که بیشتر کشورها چند ملیتی هستند یا حداقل بیش از یک گروه دعوی ملیت میکنند، پیروی این مسلک معمولا منجر به تعارض میشود و ناسیونایسم معمولا با جنگ (خارجی و داخلی) تجزیه طلبی  و حتی کشتارهای دسته جمعی همراه است که در سابقه آن از زمان حکومت های امپراطوری تا کشمکش برای آزادسازی ملی وجود دارد.

ملی گرایی همیشه به خشونت کشیده نمیشود. اما نقش جدایی ناپذیری در زندگی روزمره بسیاری از مردم در کل جهان ایفا میکند. پرچمهای روی ساختمانها،خواندن سرود ملی در مدارس و مراسم عمومی ، و شادی کردن برای تیمهای ملی ورزشی همه مثالهای هر روزه ای از ملی گرایی معمولی و پیش پا افتاده که معمولا ناخودآگاه است، هستند. بعلاوه بعضی دانش پژوهان بحث میکنند که ناسیونالیسم، به عنوان یک تمایل یا شکلی از فرهنگ ، برای اجتناب از شهرت لکه دار شده ایدئولوزی گاهی به ملیت تعبیر میشود که اساس اجتماعی جامعه مدرن است.

صنعتی شدن ، به صورت دموکراسی در آمدن و حمایت برای توزیع مجدد اقتصاد همه حداقل تاحدی منسوب به سابقه احتماعی مشترک  و اتحاد و همبستگی که ناسیونالیسم فراهم کرده است بوده اند.با این همه ملی گرایی به عنوان یک بحث داغی باقی می ماند که یک اتفاق آراء کوچکی دارد. واضحترین مثال برای مخالفت با ناسیونالیسم ، کازموپولیتانیسم (cosmopolitanism) (جهان وطنی-جهان شهر گرایی) است. با پیروی کردن  متمایز مانند لیبرالها ،مارکسیستهاو آنارشیستها.اما حتی طرفداران ملی گرایی گاهی با خصوصیات آن مخالفند و این برای ملی گراها ی یک عقیده متداول است  که  از اشتیاق دیگران برای هر دو دلیل مرامی و استراتژی ای کم کنند.

حقیقتا تنها حقیقت در باره ناسیونالیسم که جای مناقشه ندارد این است که شاید مقدار کمی از حوادث توانایی تحمل زیر بار فشار دنیای مدرن را به اندازه ناسیونالیسم داشته باشند.

فرهنگ جدید بین المللی وبستر، زیر عنوان ناسیونالیسم می نویسد:

ناسیونالیسم عبارت است از:

۱)     خصلت ملی یا کشش به سوی آن

2)     صفت مشخصه، یا خصلتی ویزه هر ملت

3)     سرسپردگی به، یا ، دفاع از علائق ملی یا یگانگی و استقلال ملی، چون ناسیونالیسن ایرلند یا چین

4)     هواخواهی غیورانه هرکس نسبت به ملتش یا اصول ان یا وطن پرستی

5)     مرحله ای از سوسیالیسن که از ملی کردن صنایع دفاع می کند

6)     معنی الی: مردم، ملت یا ملت هایی خاص، قوم برگزیده خداوند هستند

 

ماکس هیلدبرت بوهم در دائرتالمعارف علوم اجتماعی می نویسد:

"ناسیونالیسم به مفهوم گسترده آن به شخصیت ملی در رده بندی ارزشها جایگاه بلندی می دهد. بدین ترتیب ناسیونالیسم شرط طبیعی و ضروری و پدیده همزاد هر جنبش ملی می باشد. از هنگامی که حیات سیاسی مرز و بوم ملی، به وسیله نیروهای ملی اداره می شود به سختی می توان تمایز آشکاری بین وطن پرستی و ناسیونالیسم مشاهده کرد. از سوی دیگر واژه ناسیونالیسم به این مفهوم نیز می باشد که علیرغم سایر ارزش ها، تاکید خاص، زیاده از حد و اغراق آمیزی در مورد ارزش ملت دارد. که منجر به برداشت سماجت آمیز بیش از حد و خودپسندانه از یک ملت و در نتیجه کاهش قدر و منزلت ملل دیگر می گردد."

 جی .اچ .هیزگارلتون معتقد است که:

" میتوان ناسیونالیسم را آمیزه ای از وطن پرستی و آگاهی بر ملیت تعریف کرد"

 هانس کوهن در مورد ملیت می نویسد:

"ناسیونالیسم یک حالت روحی است که در آن فرد عالی ترین حد وفاداری خود را نسبت به ملیت و میهنش ابراز می دارد. تعلق عمیق به سرزمین بومی، سنت های محلی و استقرار قدرت سرزمینی ،با شدت و ضعف در تاریخ وجود داشته است اما تنها در پایان سده هیجدهم بود که ناسیونالیسم به مفهوم جدید آن، به صورت یک احساس کاملا شناخته شده در آمد و زندگی خصوصی و عمومی را در برگرفت. اخیرا چنین معمول شده که هر ملیت باید تشکیل کشور بدهد ، کشوری از آن خود، و آن کشور باید کل ملیت را در بر بگیرد. سابقا سر سپردگی بشر تنها به ملت و میهنش نبود، بلکه این سر سپردگی به دیگر صور مختلف قدرت اجتماعی و سازمان سیاسی و تعلقات ایدئولوژیک چون قبیله، خاندان، حوزه ملوک الطوایف، سلسله و دودمان، گروههای کلیسایی یا مذهبی تعمیم می یافت. در طی سده های بسیار ، کمال مطلوب سیاسی فقط "ملت میهن " نبود. و حداقل به طور نظری امپراطوریهای جهانگیر حاوی ملیت های مختلف و گروههای قومی بر بنیاد تمدن مشترک و تامین صلح مشترک عمل می کردند.

 بوید سی شیفر در مورد ناسیونالیسم معتقد است که:

"ناسیونالیسم پرورده ناسیونالیستها است، ناسیونالیسم تصوری ساده و ثابت نبوده بلکه ترکیبی متغیر از اعتقادات و حالات است. محتملا تا حدودی بر پایه اسطورهMyth بنیاد شد، اما اساطیر نیز مانند سایر توهمات برای جاودان کردن و واقعی ساختن خود(هرچند نادرست)راهی یافته اند، حقیقت این است که افسانه و واقعیت و صحت و سقم آمیزه ها از "ناسیونالیسم نو" جدایی ناپذیر هستند"

 برای یافتن طریقی موجه در شناخت ماهیت ناسیونالیسم باید اعتقادات (درست یا کاذب) و حالات را (حتی با سو تعبیر) که عموما وجود دارند بشناسیم. ده مورد زیر تنها اظهار عقیده است و ادعایی در مورد قطعیت و لغزش ناپذیری آنها نیست.

1) یک واحد سرزمینی مشخص و معینی (خواه مالیت آن موجود و یا در آرزوی آن باشند)

2) خصایص مشترک فرهنگی چون زبان (یا زبان های مفهوم همه) رسوم، اخلاقیات و ادبیات (دانستنی ها و فرهنگ عامه، مقدمه آنست) چنانچه فردی خود را در این خصائص شریک دانسته و مایل به ادامه این شراکت باشد، گویند که او عضوی از یک ملیت است.

3)برخی نهادهای برجسته و معمول اجتماعی (چون مسیحیت) و اقتصادی (سرمایه داری و کمونیستی)

4) دولتی مستقل  یا حاکم( نوع رزیم مطرح نیست) و یا میل به داشان آن ، در اینجا این اصل که هر ملیت باید جدا و مستقل باشد در نظر گرفته شده است.

5)باور به تاریخ و به ریشه مشترک.

6)عشق یا احترام به هموطنان (ضرورتا نه افراد)

7)سر سپردگی به موجودیتی (حتی وابستگی کم) که ملت نامیده می شود.بدیهی است چنین ملتی متجسم سرزمین، فرهنگ، دولت، نهادهای اقتصادی و اجتماعی مشترک و هموطنان است.

8) غرور مشترک در پیروزیها (بیشتر نظامی تا فرهنگی) و اندوه مشترک در تراژدیها( به ویژه شکستها)

9)بی اعتنایی یا خصومت نسبت به سایر گروههای مشابه( نه ضرورتا همه) به ویزه اگر این گروهها مانعه استقلال ملی باشند

10) آرزوی بزرگیها و شکوهمندی های ملت در آینده(به ویزه در گسترش قلمرو) و ترفیع انها به هر طریق.

 

 منابع:

۱) ااینجا ( ببخشید خودم ترجمه کردم ضعف زیاد داره)

۲) فرهنگ علوم سیاسی/علی بابایی، غلامرضا- شرکت نشر و پخش ویس چاپ دوم ۱۳۶۹

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ

پ.ن: منم میخوام رای بیارم!!! نه در انتخابات محلس ؟نه بابا رییس جمهوری چیه؟!!!!!!

تو وبلاگ ماه!!!!!!!!!!!!!!!! اینجا متیونید رای بدید!اگه دوست دارید!

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:32 توسط ایرانی آزاد| |
و ماه خدا پایان یافت...

ماه زیبای عبادت و نیایش و نزدیکی به خدا

ماه زیبای خودسازی

ماه زیبای عشق بازی با زیباترین دوست

ماه عشق، ماه برکت ،ماه نور، ماه خدا!

 

و من امسال برای اولین بار لمس کردم ، چشیدم تمام زیباییهایی که میخواستم...

تازه شدم ، عاشق شدم، زیبایی دیدم، به او رسیدم و ........................

من این ماه را دوباره دوست دارم درست مثل کودکیهایم ، مثل زمانی که پاک بودم و پاک ..مثل آب!

مثل همان روزها که خدا برایم زیباترین بود...مثل زمانی که برای اینکه خدا من را دوست داشته باشد

در عبادت همراه پدر میشدم ، هرچند ناقص!

امسال رمضان را دوست داشتم بعد از سالها بیزاری

امسال رمضان راحتترین روزه ها را گرفتم بدون دردسر، بدون خستگی ،بدون احساس ضعف چون فکر

میکنم خدا به من نیرویی داده بود که به او نزدیک و نزدیکتر شوم..هرچندهنوز خیلی از او دورم

امسال خدا در ماه زیبایش هدیه های زیبایی به من داد ....چیزهایی را تجربه کردم که ارزشمند بود

امسال خدا راهنمایی سر راهم قرار داد که هدایتم کند، که بهم یاد دهد چه کنم تا اینبار دیگر ازاو

دور نشوم..

خد امسال لطفی مضاعف به من داشت

 

رمضان امسال ناب بود...

و من این رمضان را طور دیگری دوست دارم..

این هم یک عاشقانه ماه رمضانی:

 

روزه عشق، از تن تو سیراب شدن، در آغوش تو جای گرفتن، با عشق تو نماز خواندن!

چه روزه ای است امروز...

تشنه ام، تشنه بوسه های تو، دستهای تو، آغوش تو!

 سحر را با بوسه های تو آغاز کردم و روزه را با عشق تو نگه داشتم ،تا افطار دوباره چقدر زمان میبرد؟

 توان تحمل این تشنگی را دارم؟ افطار سر میرسد باز؟

خدایا من این روزه را دوست دارم، این عبادت را دوست دارم!

خدایا صبرو توان اینهمه تشنگی را به من بده  و تحمل اینکه شاید هرگز سیراب نشوم!!!

 

 

عید فطر مبارک

 

راستی روش هاشانا ..سال نوی عبری رو هم به هموطنان یهودی عزیز تبریک میگم.

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:30 توسط ایرانی آزاد| |

امروز تصمیم گرفتم یه خونه تکونی اساسی انجام بدم. اتاقم به شدت بهم ریخته بود و هیچ چی سر جاش نبود هر طرف نگاه میکردی جزوه و ورق و کتاب و ....... خیلی وحشتناک بود! معمولا تو این تکوندنا چیزهای جالبی پیدا میشه. البته من هر بار اتاق تکونی میکنم این چیزها هست و هر بار یه جا جاشون میدم و دوباره میبینمشون و هر بار هم همون حسی بهم دست میده که دفعه قبل...

چیزهای خاصی که امروز پیدا کردم نامه اخطاریه مشروطیم!!! کارنامه های مشروطیم!!! و دفتر خاطرات پنجم ابتداییم بود که بارها خوندم و هر بار هم خوندم به اون دوران غبطه میخورم که چقدر پاک بودیم و صاف و ساده....امروز اون بقیه اسمهایی که از همکلاسیهام یادم رفته بود پیدا کردم..کلی ذوقیدم...ارغوان شعبانی-باهره ابراهیمی.سمیه نعمتی- معصومه وثوقی- بهاره حدادی-طاهره کشاورز-مریم ابهری خوشدل- شیوا قاسمی-مریم هدایتی-مینو فلکرو-معصومه کریمی و ....

و اما چیزهای دیگه که من رو برددددددددددددددددددددددددددددددددد به روزهای زیبام..اصلا ایت مدت همش همین بود. از روزی که چند نفری از خواننده های وبلاگ حس کردن من عاشق شدم و من اسم رضا رو آوردم تا دو سه شب قبل که صبا زنگ زد و گفت رضا رو با همسرش دیده تا اینکه شهریور گذشت و شد دقیقا یه سال که نه صداشو شنیدم نه دیدمش و برای همیشه خداحافظی کردیم از هم!

و اتفاقی که تو این هفته افتاد و رفتارهای مشابه ای که دیدم و در پارک طالقانی برای محسن تعریف کردم از رضا و چهارسال شکنجه ای که با سکوتش به من داد!!!! همه اینها میخواست من یادش باشم...یاد عشق نابش....

امروز یکی از چیزهایی که پیدا کردم "حلقه ای" بود که برای رضا خریده بودم و اون همیشه تو دستش داشت و وقتی برای اولین بار بهم زدیم ازش پس گرفتم و مال خودم رو هم انداختم دور...حلقه نقره ای بود و دیگه به مرور زمان سیاه شده...وقتی دیدمش ناخودآگاه بوسیدمش...به یاد انگشت وفاداری که این انگشتر زینت بخش اون بود.. به یاد تعهدمون و .....................................

بعدش تمام دفترهایی که براش نوشته بودم..تمام نامه هام و دفتر های خاطرات اون سالها...دفترهای شعری که براش نوشته بودم. و بعد کارت پستالهایی که هر سال تولدش میدادم(ما وقتی بهم زدیم همه چی و بهم پس دادیم اون همه رو درست یه شب قبل از نامزدیش پاره کرد با اینکه باید میداد به من و من نگهشون داشتم.) این وسط یکی دو تا چیز از دستمون در رفته بود یکیش اولین ابراز عشق رضا به من بود که شعر حافظ رو نوشته بود و زیرش نوشته بود: دوستت دارم هر جا و هر زمان در خاطر منی! اردی بهشت 78

وقتی اینا روخوندم خندیدم چقدر امل بودیم نه؟ نامه؟!!!! اما اون زمان اینها برای من زیباترین چیزها بود...با تک تک خطهاش خندیدم از کارهای خودم از دیوونه بازیهام از بدحنسیهاش.. و به یه نکته بدی پی بردم من بعد از 8 سال هنوز همون آدم عجول لجباز احمقیم که بودم.

در یکی از دفترهای خاطراتم داستان اولین دعوامون رو بعد از سه سال دوستی نوشته بودم. عصبانیتم سر چیز بیخود!ـسر انتخابات مجلس ششم من طرفدار حدیثی بودم اون طرفدار ندیمی برای دیدن من اومده بود سخنرانی حدیثی ولی من از اونجایی که هدف سیاسیم انگار مهمتر بود باهاش دعوام شده بود که تو حق نداشتی ژاتو بذاری اونجا!!!!! و البته داداشم هم دیده بودو .....) نوشتن چیزهایی که بهش اغتقاد نداشتم ..زیر سوال بردن رضا و شخصیتش و عشقش و ...............و با اینکه به هیچکدوم حرفهام اعتقاد نداشتم و بعد از 24 ساعت پشیمانی و به غلط کاری افتادن!!!! و بعد سکوت و سکوت و سکوت!!!!!دو هفته طول کشید و هی عذر خواهی از من و  تو شک گذاشتن از طرف اون! هرچند با اولین عذر خواهی گفت از من دلخور نیست و من باید مطمئن باشم که بخشیده! اما من تا مدتها شک داشتم...همش میترسیدم رضا مثل سابق نشه هزار تا کار میکرد که ثابت کنه همونه و من فقط اونایی رو میدیدم که ممکن بود به شکم کمک کنه و گریه و زاری!!!! وقتی این داستان و خوندم خنده ام گرفت!!! ای خدا من هنوزم همین شکلیم...همین رفتار غلط رو دارم!!! جالب اینجاست یه جا نوشتم: "رضا بهم گفت من نگرانتم تو با این اخلاقت همیشه به خودت ضرر میزنی مواظب باش!!!!!

اینها رو که خوندم خندیدم تا رسیدم به روزی که مطمئن شدم هنوز دوستم داره!!(این چه مرضیه ما دخترا داریم همش به کسی که دوستمون داره شک میکنیم؟همش فکر میکنیم دیگه دوستمون نداره؟!!!) بگذریم..اون روز از ظاهرش و لباس پوشیدنش نوشته بودم..از گیری که به لباس پوشیدنش داده بودم خندیدم و ناخودآگاه اون صحنه و اون روز و اون قرار جلو چشام اومد. باور نمیکنید صدای رضا پیچید تو گوشم و به طرز عجیبی تمام مکالمات اون روز به یادم اومد(8سال پیش) و بعد ناخودآگاه زدم زیر گریه...خنده و گریم قاطی بود..هم میخندیدم به حرفها و کارامون و عشقمون و مدلش! هم گریه! از اول صبح هم یه گلچین آهنگهای لایت و عاشقانه گذاشته بوم که بی اغراق نیمیش به یاد رضا انتخاب شده بودند.. و خب این هم مزید بر علت شد تا گریه کنم..البته خوبیش این بود یه آهنگ وا اسفا میامد و من گریه میکردم بعد یه آهنک نیمه شاد میشد و من یه کم میرقصیدم !!! دیونم نه؟!!!!!

اما بیشترین گریه رو سر آهنگ چشم من و ای که بی تو خودم و ..... داریوش (مخصوصا دومی) سر دادم...البته این وسط یه آهنگ گوگوش پخش شد به اسم "چقدر خوبه!" و من به یاد یه آدم خیلی خوب زندگیم افتادم و یه چند دقیقه ای از رضا دور شدم و دوباره برگشتم! خلاصه سرتون و درد نیارم تا تونستم امروز خاطره یاد آوری کردم ...هفته پیش چندین بار احساس کردم اونه که میتونه محرمم باشه و آرومم کنه اما نمیشد که!! همیشه تو مشکلاتم اون پناه من بود.. اون و شونه هاش!!! هیچوقت یادم نمیره شبی که از نامردی و بدیهایی که دوستام در حقم کرده بودن به شونه های مهربونش پناه برده بودم(اونم بعد از اینکه چهار ماه قبلش بهش گفته بودم از زدگیم برو بیرون آدم دیگه ای رو دوست دارم!!!!!_چقدر پستم نه؟) و با آهنک خونه عشق سرم رو رو شونه هاش گذاشتم و زار زار گریه کردم و اون با سکوتش و حرصی که از گریه من میخورد باز به من فهموند چقدر عاشقه...چقدر عاشقه..............................

البته همه چیزهای جالبی که کشف کردم رو نمیتونم اینجا بنویسم چون دیگه مثنوی هفتاد من میشه..

بلاخره تصمیم کرفتم تمام این دفترها و یادگاریها رو به صندوقچه خاطرات بسپارم و جایی بذارمشون که دیگه نبینم...چون.......

فقط میدونم  عشقمون زیبا بود... من بعد از رضا خیلی آدمهای دیگه ای رو هم دوست داشتم و دارم اما............. عشق فقط رضا بود..حداقل تا امروز...عشق مقدس.... مثل خودش...."سید من" هنوز دوست دارم و فقط برات آرزوی خوشبختی دارم ...آرزو دارم همیشه خندان باشی و همیشه عاشق...همیشه مقدس! حتی برای دیگری!!!!

این هم تقدیم میکنم به رضای عزیزم که تمام این یک سال بارها دلتنگش شدم و صدام در نیامد:

 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

                    به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

                   به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش

به عمق آبی دریای وازگون می دوخت

و شعرهای خوش چون پرنده ها می خواند

 

 دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم  می سوخت

و مهربانی را

                نثار من میکرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همشه در همه جا

                    آه با که بتوان گفت

که بود با من و

                  پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که با من ماند

 کسی که با من نیست

کسی ...

                      دگر کافیست.

 

این شعرها هم تقدیمش بدون نوشتن: خیلی وقته دیگه بارون نزده(قمیشی)ای که بی تو خودم...(داریوش) – فریاد(مرتضوی) مست چشات(ابی) و .......

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:31 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و سلام و سلام..

سلام به همه شما دوستان عزیزی که من رو در شرایط بدم همراهی کردید و با حرفها و دلگرمیهاتون

به من کمک کردید...

سلام به مهدی عزیز که بلاخره این آرامش رو به من برگردوند..

سلام به سعیده عزیزم که اون روزها ناخواسته گریه های من رو شنید و با من اشک ریخت و همراه

تنهاییم شد.

سلام به محسن آرام که در تلاش آخرم برادرانه همراهیم کرد.و سعی کرد آرامش رو با لبخندهای

شیرینش به ما هدیه کنه.

سلام به مریم آملی مهربان که میدونم دعاهای خواهرانه و دوستانه اش خیلی به من کمک کرد.

سلام به عباس و سعید و سمیرا و توحید و پویان و مهتاب ومهراوه و آقای رضوانی عزیز که

به من لطف داشتند و با نظرات زیباشون سعی در بخشیدن آرامش به من رو داشتند.

و سلام به تمام بچه های تازگی که برام دعا کردن..به من دلداری دادن..همراهم بودن و ......

 

جمعه روز عجیبی بود.. شب قبلش از شدت گریه زود خوابیدم و صبح با یک اس ام اس برق زده از

خواب پریدم و .....

بعد از یه سری کارها برای همون مسائل پیش آمده "سعیده" اس ام اس داد و پیشنهاد رفتن به

پارک طالقانی رو برای عوض کردن آب و هوا بهم داد...با اینکه حال نداشتم پذیرفتم چون میدونستم

سعیده مثل خودم یه گوله انرزی و میتونه کمی حال و هوام و عوض کنه...

دو ساعتی من و سعیده تنها بودیم و کلییییییییییییییییی براش از خاطرات گذشته ام برای n امین

بار تعریف کردم( به قول سعیده که میگه: مرمر به خدا من الان خاظرات ۱۰ سال اخیرت رو از خودت

حفظ ترم!!!)...و کلی نیرو ازش گرفتم بعد محسن اومد و بعد ............(اینا دیگه به هیکشی ربطی

نمیدارد) فقط خوشید دیگه!!

ساعت ۵ بعد از ظهر با مریم و افشین قرار داشتم(مریم دوست دوران مهدکودک.دبستان ودبیرستان

و ...)

آخه از دو هفته قبل برنامه ریزی کرده بودم روز ۵ مهر به مناسبت ۲۰ امین سال دوستیمون دور هم

جمع بشیم  من و مریم و ریحانه و مهسا و آلاله...آلاله کشیک بود و مهسا هم نمیتونست بیاد

در نتیجه قرار شد من و مریم و ریحانه باشیم . بماند که صبحش میخواستم برنامه رو کنسل کنم

چون بیحال بودم اما گفتم نه تا غروب درست میشم(اینم به واسطه انرزیم)

خلاصه با بخبختی ساعت ۵:۴۵ دم مترو شهید بهشتی به مریم و افشین پیوستم...افشین تا امروز

سه چهار بار من و دیده..و عین چهار بار من یه ریز حرف زدم!!! یعنی من و به حرافیم میشناسه!!!

دفعه اول تولد مریم و یه شب قبل از عروسی آلاله بود که چشمتون روز بد نبینه من به مدت ۳ ساعت

و نیم یه ریز حرف زدم. دفعه دوم یه بار دیگه با بروبچس جمع شده بودیم و با هم رفته بودیم ددر و

اونجا هم من استثناا زوج بودم(البته فقط یه همراه بود نه چیز دیگه) و ما دو تا فقط حرف میزدیم...

دفعه سوم نامزدی ریحانه بود که باز همان آش و همان کاسه و اینبار هم دفعه چهارم میشد..

نشستم تو ماشین شروع کردم صحبتتتتتتتتتتتتت!!! و بعد افشین گقت: تو روزه ای؟ گفتم آره!!!

گفت : خیلی انرژی داری عالیه!!! خلاصه رفتیم پیش ریحانه و رامین..رامین هم من و چهار بار دیده..

یه بار نامزدیش یه بار عید یه بار یه روز قبل سیزده بدر و اینم چهارمین بار!!! و عین چهار بار.........!

افشین خیلی خوبه و خیلی آدم باهاش راحته و ساکته و پر تحمل و رامین دقیقا عین خودم پر جنب

و جوش پایه تمام چیزهااااا و فوق العاده باحال!!! خب معلومه من میشم دوست محبوب! چون با

هردوتا میتونم خوب کنار بیام...و اونا هم تا امروز من پر حرف رو پذیرفتن!!! جاتون خالی از ساعت

۶:۴۵(تا اون ساعت که تو ماشین داشتم میحرفیدم) تا ۱۰ شب یه ریز حرف زدم..جالب اینجا بود

من ساکت میشدم یه چند ثانیه یهو ریحانه میگفت مرمر حرف بزن دیگه!  من میگفتم ریحانه جون

خسته میشن بقیه! میگفت: نه..تو حرف نزنی ها ماها همه سکوتیم خوش نمگیذره.. تازه کلی

این دوتا دوست جونام(مریم و ریحانه) گفتن ما اصلا با حرفهای مرمر نه تنها احساس خستگی 

نمیکنیم بلکه لذت هم میبریم چون شیرین حرف میزنه( الهی من فداتون بشم که انقدر دوست

داشتنی هستین)

خلاصه انقدر خندوندمشون و رامین هم هی میومد یه موضوع دستم میداد(آخه میدونه من چیا

دوست دارم بحرفم) و هی من حرف میزدم و اون و افشین رفته بودن آشپزونه غذا آماده کنن و ....

خلاصههههه کلی حرفیدیم و غذا خوردیم(دست پخت رامین حرف نداره من تا حالا دو سه بار خوردم )

عکس گرفتیم و ...

اخرش گفتم در ضمن بچه ها من امروز خیلی حالم گرفته بود و کلا دیشب خیلی دپ بودم و دیگه

شماها برام عزیز بودین که برنامه رو کنسل نکردم!!! و خب اونا هم که من و میشناسن میدونن من

در نهایت غصه هم باشم میتونم شادترین لحظات رو فراهم کنم!!! خلاصه همه برای انرژیم زدن به

تخته!!!

اینم عکسای اونشب!

 

و بعد که آخر شب یه پایان زیبا داشت( به هیچکیم مربوط نبید!!) بعد کاویان و برداشتم بردم ترمینال که

یه عالم جرف بین من و کاویان و علی (دوست کاویان) ردو بدل شد.. و خیلی خیلی چیزهای تازه

دیدم!!! و بعد تهنایی ساعت ۱:۴۰ شب آروم راه افتادم به سمت خونه..انقده حال دادددددددددددد..

یاد شب گردیهام افتادم و دلم خواست اما تنها بودم نمیشد!

 

و حالا اول باید به توحید بگم: پسرم من افسرده ام؟ آخه نه تو به اینا میگی افسردگییی؟ تو همون

روزهای بدیمم اگه میگفتی بیا بریم مهمونی میومدم بدون ذره ای غم ظاهری!

دیگه نبینم بگی مرمر افسرده ها!!!!!!!!!!!!!!! ولی توحید جون یه مهمونی دلم میخواد از نوع توپس!

فکر کنم خیلی لازمممه!!!

و بعد برات سورپرایز دارم پسرم!!! بذار این مردم بشینن پای سریال مزخرف بزنگاه و الکی به ظنزای

لوسش بخندن عوضش تو دوروز مهلت داری اپیزودهای اخرو ببینی که برات دوشنبه how i met your mother میارم که یه مدت اساسی بخندیییییی.....le.....gend.....ary

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 4:37 توسط ایرانی آزاد| |
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصلهای خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را


برای من به هدیه می آوردند


به مادرم که در آیینه زندگی می کرد


و شکل پیری من بود


و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را


از تخمه های سبز می انباشت-

سلامی دوباره خواهم داد


می آیم، می آیم، می آیم

با گسیویم ادامه بوته ها زیر خاک


با چشمهام تجربه های غلیظ تاریکی


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم، می آیم، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا، در آستانه پر عشق ایستاده،

سلامی دوباره خواهم داد.



                             فروغ فرخزاد
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:49 توسط ایرانی آزاد| |
من یه آدم خسته بودم...سرخورده از عشق ..سرخورده از درس..سر خورده از زندگی...

خستگیمو تشبیه به کویر میکنم.خشک بودم و خشک...اینجا آمده بودم از دلتنگیهام بنویسم..از عشقم..
از ناراتیهام و حتی شادیهام...یه وبلاگ دلتنگی...تا اینکه یه دوست پیداش شد...اون رو تو نوشته هام تشبیه کردم به یه رهگذر خسته...خسته چون خیلی بدی دیده بود..خسته چون هچکس نمیخواست ونمیتونست خوبیهاش و ببینه...این رهگذر خسته اومد...من یه کویر بودم..اومد و اومد و با وجود زلالش لبهای تشنه من کویر رو سیرب کرد...یادم ورد یه زمانی من جنگل بودم.پر ز درخت های پربار..نه کویر خشک بی آب و علف! در من نهال کاشت...خودش نهالهاشو پرورش داد..میرفت و میامد..رهگذر خسته مسافر بود و میدنستم همیشه نمیتونه باغبون باشه وهمیشه نیست...اما هنوز نهالاش نیاز به مراقبت داشتند...و این رهگذر خسته یهو برید....
یه طوفان شن کویر اون رو زده کرد....انکار تو سفرش خیلی آزار دیده بود که دیگه نخواست باغبون باشه و......

این دوست این دوست عزیز که من رو با چیزهای زیبایی در زندگی آشنا کرد..که به من چیزهی زیادی یاد داد..
من رو با خدا ونماز و عبادت آشنا کرد..من رو با عشق آشتی داد ....حلا تنهام گذاشت..رفت ورفت...

من با بودن این دوست بی نیاز بودم از همه چیز وهمه کس...و حالا...........................

البته نرفت اما اونی نیست که من میخواستم....دیگه خیال نداره تشنگیمو با آب وحودش برطرف کنه...
و حلا من که اینجا رو با دلتنگیها شروع کرده بودم با اومدن این دوست نوشته هام رنگ  و بوی دیگه گرفت و شدم اونی که سالها پیش بودم و فقط و فقط به کمک این دوست...دوستی که بهش مدیونم....دوستی که
خیلی چیزهامو از اون دارم...و میترسم نتونم ادامه بدم..خیلی چیزهامم بخاطر اون از دست دادم که .....اما........
حالا این جا دیکه جای نوشتن نیست وقتی اون نمیخواد مشوقم باشه....
اصلا نمیدونم پی باید بنویسم؟؟؟؟؟؟ واقعا خسته ام.. یه هفتست کارم شده گریه و ..........
و واقعا....نمیدونم چی بگم...خدا من و هیچوقت دوست نداشته ولی باز از خدا میخوام که بهم کمک کنه.
گاهی یه دوست از صد تا عشق هم با ارزشتره... عشقم رو که از دست دادم غصه خوردم اما دوستم رو که از دست دادم نابود شدم....

دوست عزیز من! برات آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که ......................................


واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی
 
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:36 توسط ایرانی آزاد| |
دیشب خاله و دختر خاله ام منزل ما بودند. این خاله من تازه اومده لاهیجان ساکن شده و من خیلی هم دوستش دارم چون بی نهایت صاف وصادق و ساده است و دلش پاکه.این خاله ما در نوع خودش تو خانوده تکه..چرا؟ چون محجبه است و به مصداق خودشون مومن..(لبته من هم اون رومومن میدونم) این خاله من خیلی زیاد به همه چیز اسلام اعتقاد داره و خیلی زیاد اصول و فروع و ... رعایت میکنه. و من همیشه باهاش بحثم میشه به طوریکه خالم بعد از بحثمون همیشه دلخور میشه وقکر کنم کلی تو دلش از خدا برای من طلب آمرزش میکنه!!!
دیشب هم به طور اتفاقی بینمون بحث شد و..................
اما یه نکته جالبی خالم گفت که خنده ام گرفت: روزی که خاله با دخترش رفته بوده حج عمره ازش میپرسن مرجع تقلیدت کیه؟ خاله هم میگه : آیت الله صانعی . گفتن اسم این آقا همان و داد و بیدد پرسش کننده که کی به شما گفته این رو انتخاب کنید؟ خالم هم گفت شوهرم! و خلاصه آقاهه کلی داد و بیداد کرده که این رو چرا انتخاب کردید نمیدونید و ..... و بعد گفته که آیت الله بهجت باید باشه!!!!! و خلاصه اینها محبور شدن آداب که ایشون گفتن رو انجم بدن!!!!!

مامانم هم بنده خدا وقتی رفته بود مکه ازش میپرسن مرجع تقلیدت کیه میگه ندارم و مامان من رو هم فرستادن تو بهجتی ها!!!!
تازه سفر مامانم یه چیز خنده دار دیگه داشت.روزی که کاروانشون داشت آماده رفتن میشد و در مسجد بودن مامان چادر سفید گلدار (به توصیه من) گذاشته بود. بعداز چند دقیقه اومد و هراسون گفت:"چادر سیاه بدین" منم گفتم :"چادر سیاهمون کجا بود واسه چی میخوای؟ "
مامانم گفت: اونجا همه سیاه گذاشتن همه هم من و چپ چپ  نگاه کردن بعد یه خانمی برگش گفت این چیه گذاشتی گناه داره!!!!!!!!!!!! خلاصه منم داد وبیداد کردم و نذاشتم مامانم چادرشو عوض کنه وبهش یاد دادم هر کس چرند گفت بلافاصله بگه سیاه مکروهه!!!
حالا جالب اینه که خالم گیردادن به نوع نماز خوندن من و اینکه من تو سفر هم نماز روکامل میخونم و اینکه چرا مرجع تقلید ندارم و چطور وقتی مرجع تقلید ندارم اگه اشتباهی در انجام فرایض داشته باشم بفهمم و چظور قرآن و میفهمم و من وقتی برای همشون توضیح آوردم خالم یه استغفرالله گفت و گفت تو هیچیت قبول نیست!!!!!


همه اینها رو گفتم که بگم: میبینید مردم واسه خودشون جای خدا خطکش گذاشتن و خودشون ایمان و خدا پرستی و مومنی رو تعریف میکنندو خوب و بد رو به جای خدا مردم تشخیص میدن..!!!!!!!! هر کس خودش رو مومن تر میدونه بهتر... چرا؟ چون یه سری مطالب تو مغزشون بدون تفکر فرو رفته و حاضر نیستن اون رو از مغرشون بیرون بیارن.. حتی حاضر نیستن فکرکنن.. دیشب به خالم میگم یه کم فکر کن( و یه مسئله ای رو عنوان کردم) اول مکث کرد بعد چشم غره رفت بعد با لحن تمسخر بهم گقت آخه تو چی میفهمی؟!
خیلی خودم رو کنترل کردم که نگم اتفاقا من میفهمم چون چشم بسته قبول نمیکنم سعی میکنم از مغزم هم استفاده کنم. و از بلوغ فکریم!
اتفاقا هر وقت حرفهایی که میزنم سوال برانگیز میشه و لازمه که فکر کنن چون جواب منطقی ندارن مگر اینکه بگن همینه که هست خدا گفته!!!! فورا دادو بیداد میکنن و جبهه مییرن و شلوغ میکنن!!!
واقعا چرا ما تو کار خدا دخالت میکنیم؟ چرا خودمون شاخص سازی داریم؟ یه سری که اهل دین و ایمون نیستن با شاخصهای خودشون اونهای که اهلشن رو زیر سوال میبرن و بالعکس!!! واقعا چرا؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:12 توسط ایرانی آزاد| |
توجه                                                                                                 توجه

 

مثل اینکه مطالب اخیرم ایجاد شبهاتی کرده.. از اونجایی که در کامنتهای عمومی آقای علی گلزاده

(عباس) وخصوصی مریم ف. آملی (یکی از همراهان تازگی) اشاراتی شده بود به عاشق

شدن من!

 به استحضار عموم میرسانم که من عاشق نشدم!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقای علی گلزاده گرامی شما اشتباه حدس زده بودید..مریم جان شما هم اشتباه حدس زدی

البته من بسیار زیاد از کامنتت ممنونم و حیف ایمیل نذاشته بودی که جوابت رو خصوصی بدم. از

دلسوزی و درد دل خواهرانت ممنونم. و دعایی که برام کردی من هم دعا میکنم که ...............

مشکل من، اون داستان ماهی و هر چیز دیگه یه مشکل بیخودی گنده شده است!! داستان ماهی

که نوشتم از سر عصبانیت بود و من همینجا نفیش میکنم!!! اصلا هم آب گل آأود نبوده!

و اما مشکل من که الان یه هفتست داره اذیتم میکنه و البته آزارش از چند روز پیش به این ور

بیشتر شده!!

ایها الناس من و یه دوست عزیز از هم دلخور شدیم!!!! من حالا دیگه دلخور نیستم اما ایشون هنوز

انگاری دلخوره!!! من تمام تلاش و سعیم رو کردم که آشتی بشه و مشکلات حل بشه اما هنوز موفق

نشدم این دوست بسیار عزیز رو موافق آشتی کنم!!! البته میشناسمش و میدونم خیلی مهربونه

و همه کدورتها به مرور زمان از بین میره اما خب دیگه اصلا دلم نمیخواست ناراحت بشیم از هم!!

مریم عزیز حالا که برام دعا میکنی برای دوستم دعا کن که آرامش بهش برگرده و دوباره مهربون

بشه!

البته شما که داستانهای عشق من رو میدونی و باید بگم که دیگه حالا حالاها عاشق نمیشم!!

گر هوس است یه بار(دو بار) بس است!!!!! البته عشق زیباست و من به شدت دوست

دارم باز هم تجربه زیباش رو لمس کنم اما دیگه معشوق واقعی مثل رضا پیدا نمیشه....

کسی که از بس پاک وبی ریا بود و به معنای واقعی عاشق که هیچکس مثل اون ندیدم...

برای همین بهش میگم مقدس!!!!!!!!!!!!!!!اون مقدس بود.. درست مثل عشقمون....

دلم برای عشق تنگ شده اما یه عشقی مثل همون عشق مقدس!!!

دلم عشق میخواد اگه بگم نمیخواد دروغه....اما...............................................

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:35 توسط ایرانی آزاد| |
سلام.میدونم این هفته اصلا مطالبم چنگی به دل نمیزنه!! میدونم همش شده درد دل!! اما خب

اینجا اسمش "نامه های دلتنگیه"!!! الان دلم تنگه!!!

نمیدونید چه هفته احمقانه ای بود.. من حواسم هست که الان دو هفته است هیچ ایسمی رو

ننوشتم. اما به خدا حالش نیست.. دل و دماغش نیست..فقط سعید فهمید که من چشم خوردم!! 

من خرافاتی نیستم هااااااا اما چشم خوردم!!! هم شادیم، هم انرزی مثبتم هم روابطم همه چشم

خورد.. به تنها چیزی که فکر نمیکردم این اتفاقات یکی دوروز پیش بود که پیش اومد... برای خالی

نبودن عریضه یه مطلبی که مدتهاست میخوام بنویسم رو اینجا مینویسم:

 پارک ملت- شنیه نه شهریور هشتاد و هفت- ساعت ۹:۴۵ شب!

با همراه همیشگی پارک رفتنهام رفتیم پارک ملت. چندشب قبلش خودش پارک بوده و داشته آب

نمای موزیکال رو میدیده و ....ما که رسیدیم سانس اول آبنمای موزیکال رو به اتمام بود. دور دریاچه

رو دور زدیم تا بهترین جای ممکنه رو برای دیدن پیدا کنیم. جمعیت موج میزد.. حیف باغچه های

اطراف که داشت زیر پای مردم له میشد! وقتی وایسادیم آهنگ زیبایی که اسم اصلیشم یادم

نیست اما یه خواننده ایرانی روش آهنگ گل ارکیده رو خونده پخش شد و من که عاشق این آّهنگم

موندم که گوش بدم. رقص آب زیبا بود. یعی باید به طراحش احسنت بگم فوق العاده زیبا تونسته

بودن طراحی کنن.. آهنگ هم اصلش رو گذاشته بودند. بعد از شنیدن آهنگ به راه افتادیم و در ضلع

غربی دریاچه موندیم. حالا بماند که چقدر حرف زدیم از دردهای اجتماعی و سیاسی و دانشکدمون

و مسائل اونجاو ..................

چیزی که برای من جالب بود جمعیت اونجا بود. بالغ بر هزاران نفر اونجا وایساده بودند و دریغ از یک

دست زدن بعد از هر آهنگ...فکر کنید فقط  من و دوستم دست میزدیم.اونم آروم...

همه جور آهنگی زده میشد و آب باهاش میرقصید. از حماسی گرفته تا رنگی!!گفتم:" اگه همه این

 آدمها شروع کنن به رقصیدن چی میشه؟" (جواب محفوظ)

آهنگ کردی پخش شد. چهار تا جوان جلوی ما بودن خیلی خیلی سنگین و رسمی شروع کردن

دست دور کمر هم انداختن و یک رقص پای ساده کردی رو شروع کردن دو قدم بیشتر نرفتن که یکی

از پشت سر ما داد زد: " آقا نکن!!"

برگشتیم و دیدیم بعله سه تا سرباز جوان اونجا وایسادن !! فقط سه تا! اون جوونها بلافاصله بیخیال

رقص شدند!!! و دوباره فقط تماشا...من هی داشتم ایده میدادم.. که اگه همه دست بزنن ال میشه

اگه همه برقصن بل میشه و ... تا اینکه موقع رفتن شد دیدیم آهنگ ای ایران( اونم اصلش) رو شروع

کردن...

این آهنگ و شعر یار دبستانی من دو تا آهنگی هستن که بی اختیار من رو میخکوب میکنند. و یک

حس عجیبی بهم دست میده. وایسادیم. تمام صورتم جمع شده بود. اشک تو چشام حلقه زده بود.

یاد روزهای انتخابات مجلس ششم افتاده بودم تو شهرمون که در جلسات کاندیدای مورد نظرمون

این آهنگ بخش شده بود اونم در مسجد و کلی سرو صدا به پا کرده بود. یاد پدرم که با این آهنک

در همون مراسم چقدر ذوق زده شده بود. یاد چهارم دبستان افتادم زمانی که برای اولین بار این

شعر رو شنیده بودم و جریاناتش که آخر سر مینیوسم!!!

به یاد تمام اینها به سختی اشکام رو کنترل کردم. زیر لب شروع به خوندن کردم و دوستم هم همین

کارو داشت میکرد اما دریغ از یک نفر دیگه!!! یعنی این مردم با این آهنگ هیچ حسی نداشتند؟ تصور

کنید اگه یک صدا با هم میخوندن چه اتفاق زیبایی میفتاد... اما مردم سکوت بودند.. در سه طرف

دریاچه سه تا سرباز گذاشته بودند برای مراقبت از مردم که مبادا کارهای خلاف شرع بکنن!!! یعنی

۹ نفر برای چند هزار(شاید حدود ۳۰۰۰ بودند). این همه آدم به شدت سرکوب شده بودن. به همین

راحتی... کی جرات ابراز احساسات نداره به همین راحتی....

نمیتونم باور کنم که این مردم نه دلشون دست میخواست نه رقص میخواست و نه عرق ملی

داشتند؟!!! اما سرکوب شده بودند ..نه در اون لحظه در طول سالیان..یاد گرفتند که ساکت باشند

و خفه خون بگیرن!!!حتی خود ما هم زیر لب ای ایران رو زمزمه کردیم.. شاید اگه تعدادمون بیشتر

از دو تا بود بلندتر میخوندم شاید اگه چند نفر همراهمون میشدن بقیه هم همصدا میشدند..

اما افسوس عظمت آهنگ ای ایران در استبداد گم شد!نمیدونم باید از این کارهای دولت و شهرداری

تشکر کرد یا نه؟ زمان خاتمی هر کدوم از این کارها میخواست صورت بگیره چه تهمتها زده نمیشد

و جه بلاهایی سر برگزار کننده هاش نمیامد!!! یادم میاد جشن فارغ التحصیلیمون مدیر گروهمون

اجازه نداده بود ما موسیقی داشته باشیم. انقدر رفتیم آمدیم تا اجازه داد ارگ داشته باشیم و فقط

 آهنگهای سنتی!!!! خلاصه جشن فارغ التحصیلیمون با آهنکهای غمگین سپری شد!!!مبادا

دانشجوها دست بزنن!!!و حالا از همون دارو دسته قدم به قدم این شهر موسیقی پخش میکنند!!!

و بعد............. عده ای میگن خب خوبه دیگه!!! عده ای هم مخالفند ...من نمیدونم مخالفم یا موافق

اما میدونم مردم ما..........................................................

 

خاطره چهارم دبستان رو بگم:

جشنواره سرود در پیش بود . یکی از بچه های کلاس (مریم اسدی) یه روز اومد و گفت یه شعر پیدا

کردم خیلی خوبه و زیباست و تا حالا کسی اجرا نکرده و ما این و ببریم بخونیم. شعر رو آورد این بود

                     ای ایران ای مرز پر گهر            ای خاکت سر چشمه هنر

                      دور از تو اندیشه بدان               پاینده مانی و جاودان

                              ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

                                  جان من فدای خاک پاک میهنم.

                      مهر تو چون شد پیشه ام        دور از تو نیست اندیشه ام

                               در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

                                       پاینده باد خاک ایران ما

این شعرو خوند و ماهم خوشمون اومد. فرداش آلاله اومد و گفت این شعرا ادامه هم داره و ادامش

رو هم اون آورد. همون روزها بابا به طور کاملا اتفاقی یه پک از کارهای روح الله خالقی رو خریده بود

به نام "می ناب"! که توی اون هم این آهنگ به طور کاملتر بود!!! و من هم قسمت سومش رو

برداشتم.اما بجه ها گفتن همون دو قسمت کافیه.. وقتی برای معلم پرورشی بردیم گفت: این

شعر و کی آورده؟ این مال زمان طاغوته!!! این طاغوتیه!!!!!و خلاصه داد وبیداد.

بچه ها اومدن پکر و داستان رو تعریف کردن من از اونجایی که همیشه فضولم رفتم پیش معلممون

و گفتم: ببخشید میشه یک جای این شعر به من نشون بدید که نشانه طاغوت باشه؟

گفت: زمان شاه خونده شده مال همون زماناست!!!

گفتم اما برای ایرانهههههههههههههههههههههههههه!!! تمامش تعریف از ایرانه. ایران کشورمونه

یکی اون گفت و یکی من!! خلاصه انگ طاغوتی بودن هم بهمون زد و ......

اما ما که کوتاه نیامدیم انقدر سر حرفمون وایسادیم تا مدیر مدرسه رضایت خودش رو نشون داد!!!

و ما شروع کردیم با یه گروه ۲۰ نفره این آهنگ رو تمرین و خوندن در جشنواره!!! خب مسلما امتیاز

نیاوردیم اما خودمون راضی بودیم.. شعری خونده بودیم که باید موندگار میشد!

بعد ها مریم -که قاری نامبر وان مدرسه بود و دوتایی رقابت داشتیم و البته من به پاش اصولا

نمیرسیدم نه نفسش رو داشتم و نه تارهای صوتی اون رو!- آیت الکرسی که پشت کتاب قران پنجم

ابتداییمون بود رو با ریتم ای ایران درست کرد و ما آخر هفته ها اون رو در کلاس اجرامیکردیم!!!

چقدر اون آیت الکرسی رو دوست داشتم. هنوزم اگه بخوام بخونم با اون حالت میخونم!!! 

اینا رو کفتم که بگم ما زمان بچگیمون انگار شجاعت و جسارتمون بیشتر از مردم الان بود..

من هنوز متعجبم که این مردم چطور با اون آهّنگ در اون شب همراهی نکردند!!! و واقعا بیزار شدم

از این مردم!!!! یعنی انقدر ترسواند؟ واقعا چه اتفاقی میفتاد؟ یعنی باید به قدرت دولت احسنت

گفت که کاری کرده که مردم بدون نیاز به باتوم هم ساکت باشند؟ واقعا در این سی سال یعنی

انقدر اوضاع سخت شده که مردم خودشون خودشون رو محکوم میکنند و حکومت نظامی اجرا

میکنند؟

من ولی میگم مردم مقصرند مردم خیلی مقصرند این مردم ..........................

 

بیاید با هم بخونیم:

                  ای ایران ای مرز پر گهر          ای خاکت سر چشمه هنر

                   دور از تو اندیشه بدان             پاینده مانی و جاودان

                           ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

                                 جان من فدای خاک پاک میهنم

                   مهر تو چون شد پیشه ام         دور از تو نیست اندیشه ام

                                در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

                                           پاینده بادخاک ایران ما

                    سنگ کوهت در و گوهر است     خاک دشتت بهتر از زر است

                    مهرت از دل کی برون شود          بر گو بی مهر تو چون کنم

                                 تا گردش جهان به دور آسمان بپاست

                                 مهر ایزدی همیشه رهنمای ماست

                     مهر تو چون شد پیشه ام          دور از تو نیست اندیشه ام

                               در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

                                           پاینده باد خاک ایران ما

                     ایران ای خرم بهشت من          باشد از تو سرنوشت من

                      گر آتش بارد به پیکرم                جز مهرت در دل نپرورم

                                 از آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم

                                     مهر اگر برون شود تهی شود دلم

                     مهر تو چون شد پیشه ام            دور از تو نیست اندیشه ام

                                  در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

                                        پاینده باد خاک ایران ما!!!!

 

و واقعا: در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما؟ پاینده باد خاک ایران ما

 

برای اطلاعات بیشتر در مورد این سروده زیبا اینجا رو بخونید

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:12 توسط ایرانی آزاد| |
ساعات بدی رو پشت سر میگذارم...اما سعی میکنم خوب باشم. مثل همیشه

سرخ نگه داشتن صورت با سیلی...

مثل همیشه باید شاد بمونم که هیچ ناراحتی من رو از پا نندازه.. پس من خوبم و

شاد!

امروز سحر نتونستم بیدار بشم. صبح زود عوضش بیدار شدم و کلی با خودم و

افکارم کلنجار رفتم.

بعد با سعیده حرف زدم بعد مزدک اس ام اس داد که برنامه بذاریم واسه چهارشنبه

( آخ من قربون این دوست مهربونااااااا برم !) بعد من به مزدک زنگ زدم و کلی گپیدیم

از مسائل و گرفتاریهامون. و کلی خندیدیم و بعد برنامه ریزی کردیم واسه چهارشنبه

البته تا فردا غروب اکی صد در صدش رو میدن.. وای اگه مزدک و سعید بیان مطمئنم

خیلی تو روحیم تاثیر داره!!! البته اگه مشکلات جدید بذارن که آروم باشم!

خلاصه ظهر تصمیم گرفتم از امامزاده(مامانم اسم اتاقم رو گذاشته امامزاده منم به

قولش بست میشینم توش حاجت بگیرم!!!) رفتم بیرون. اونم چون صدای خاله ام رو

شنیده بودم و باید میرفنم سلام کنم.

بعد دوباره اومدم تو امامزاده و هر کاری کردم درس بخونم نشد که نشد. فکر

نمیذاشت...و بعد خواستم بخوابم که خواهرم زنگ زد:

- زازی به مامان کمک نکردی؟

- نه کمک چی؟

-مامان آش درست کرده خسته است بهش زنگ زدم میگه مرمر از صبح از اتاقش

بیرون نیومده

- آش؟!!!!!!!!!!!!!!! کی؟ کجا؟ چرا بوش نپیچیده؟ مگه امروز باید درست میکرد؟

- بعله خانم حواس جمع برو به مامان کمک کن من نمیتونم الان بیام.

- آخه من ....

- واقعا که.....

خلاصه شرمنده و خجالت زده از اتاق اومدم بیرون و دیدم مامانم داره روی آش ها رو

تزئین میکنه اما از اونجایی که پررو تشریف دارم با قیافه حق به جانب گفتم:

شما ها وقتی میگیم مزاحم نشید دم به ساعت در اتاق و باز میکنین و گیر میدین

حالا امروز که کار داشتین هیچی نگفتین؟

و بعد شروع کردم به کمک کردن به مامان !!!!

بعدش رفتیم آشها رو پخشیدیم...البته الحمدالله از وقتی اومیدم این خیابون که یه

عالم کارگر ساختمونی هست بیشتر همینجا بین اینها پخش میکنیم(قبلا نصف آش یا

غذاهای نذریمون میرفت واسه در و همسایه که ماشالله هزار ماشالله دستشون به

دهنشون میرسید ومن همیشه شاکی بودم)!!!

امیدوارم مامانم ثواب ببره!!! هرچند که.................................

من خیلی به این چیزا اعتقاد ندارم اما چون میدونم مامانم سالهاست آش میپزه دیگه

نیتش رو خراب نمیکنم.

(چه پست بیخودی نه؟ !!!!!! ببخشید دیگه حال و حوصله ندارم...خسته ام)

 

این سعیده نامرد!!! یه شعر تو کامنتدونی تازگی گذاشت که من رو برد به تمام

خاطراتم و به تمام ......

شعر شام مهتاب داریوش....بعد خودم امروز داشتم یه شعر گوش میدادم به یاد

شکوفه عزیزم که همیشه این رو با صدای زیباش میخوند...

شام مهتاب و که همه بلدن:!!! اینم مینویسم هه بیشتر بلد شن!

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سپید

میومد از کوه و کمر

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد به خوابم

شهزاده رویای من شاید تویی

آن کس که در رویای من آید تویی تو

از خواب شیرین ناگه پریدم

اورا ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب

هر روز هر شب در انتظام به خدا

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سپید

میومد از کوه و کمر

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش....

 

این آّهنگ تازه رفته تو موبایلم یه هفته میشه خیلی حزن داره و ناخودآگاه آدم

اکشاش در میاد ...بعد فکر کنید من این روزا دلم هم پره اما سعی میکنم اشکام

نریزن!!! خیلی سخته ها!!۱ اونم واسه من..هرچند امروز سر نماز یه نموره به اندازه

اپسیلون اشک ریختم اما مامانم انقدر در زد که سریع مجبور شدم نمازم رو تمموم کنم

و ..............

یه چیز بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام دعا کنید... برای آرامش خودم و دوستام!!!! یکی انگار چشم زده به همه چیز!!!

 

از پست بیخودم معذرت میخوام یا نباید بنویسم یا فعلا تحمل کنید تا سر حالتر بشم.

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:30 توسط ایرانی آزاد| |
من برگشتم....... اطلاع ثانویم تموم شد!!!! زودی برگشتم...حالم هم خوبه.

یعنی خیلی خوب بودم اما غروب باز یه مسائلی پیش اومد که بهمم ریخت اما

باز سعی کردم خوب بشم و الان خوبم.

از همه دوستانی که با کامنتهاشون جویای حالم شدم ممنونم. همینطور از

مهدی فتحی عزیز، آقای علی گلزاده و وریای مهربان که هم با کامنت و

هم تلفنی و اس ام اسی جویای حالم شدن ممنونم.

برای اینکه بیشتر از این به زحمت نیفتید توضیح میدم که چرا ناراحت و داغون

بودم. دلیل این مسئله فقط یه چیز بود اونم این که در ناراحت کردن یک دوست

سهم داشتم!!!! و چون دوست نداشتم اون دوست رو ناراحت کنم خیلی اذیت

شده بودم. و واقعا از شدت ناراحتی نمیتونستم هیچ کاری بکنم!!

این از علت ناراحتیم و اما یه عالم حرف دارم واسه گفتن

 

۱- میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست...راست میگن دیگه!! من این ماهی رو از آب گرفتم.. ماهی من افتاده بود تو یه گودال آب که سطحش از هرجا نگاه میکردی زلال بود و صاف و پاک و آبی.. زیبا و زیبا....

یه مدت کوتاه ماهی من تو این سطح دست و پا زد و لذت برد و آرامش گرفت تا اینکه مثل همه ماهیهای فضول خواست به عمق بره... ولی وقتی رفت به عمق با یه لایه گل و لای و..... مواجه شد...

فرار کرد نخواست باور کنه که اون سطح زیبای زلال اون همه گل تهش داره اما هی کشیده شد پایین و دید نه این گلا راحتش نمیذارن..وقتی دیدم ماهیم داره تلف میشه یه قلاب انداختم و ماهیم رو آز آب گل الود بیرون کشیدم..

حالا ماهیم تازست!!!تازه تازه... اما گاهی چشاش اشکی میشه که اون زلالی و صافی چرا تهش اینهمه گل بود؟ گاهی دلش میگیره آخه اون آرامش و زلالی رو دوست داشت شنا تو اون سطح زیبا رو دوست داشت ..نمیخواد منکر لذتی بشه که از اون سطح برد ای کاش عمقی نبود ای کاش گلی نبود.. اما.............

 

۲- فردا اول مهره... درست ۲۰ سال پیش اول مهر رفتم مدرسه...جایی که با قلم آشنام کرد و با علم . عشق به خواندن و نوشتن رو بهم هدیه داد...میخواستم برم مدرسه مون..به پاس تمام عشقی که گرفتم اما از اون مدرسه چیزی نمونده..خرابش کردن و یه مدرسه جدید ساختن..اصلا اون چیزی که من میشناختم نیست..

۲۰ سال پیش با ذوقی بیش از اندازه بدون ترس و گریه بعد از ماهها انتظار راهی مدرسه شدم.. دبستان آزاده ۱ ...شیفت صبح بودم. وارد حیاط مدرسه شدم مامانم رفت چون خودش معلم بود. اکثر بچه ها گریه میکردن و من جزء معدود کسایی بودم که میخندیدم و دلم میخواست زودتر برم تو کلاس. به صفمون کردن اینهمه بچه قد و نیم قد یکی گریه میکرد یکی در میرفت یکی میخندید یکی بازی میکرد.. من افتاده بودم اول "ب" ولی چون دوست خانوادگیمون اول "الف" بود مامانش که اونجا بود با مدیر صحبت کرد و من هم افتادم اول "الف"!همون روز به ترتیب قد مارو نشوندن... من نشستم کنار دختری به اسم مهسا!!! و مهسا از همون لحظه شد دوست من!

یادش بخیر تا جایی که حافظم یاریم میکنه اسم همکلاسهام رو مینویسم:

مهسا اسدی-محدثه طوسی مجرد- هدی راستگوی حقی-نگار بشردوست-نگار بحرکاظمی-سمانه ربیع پور- مهسان سماک محمدی-آلاله روحی پور-ریحانه سید فخری نزاد-سمیه جعفری-سمیه طوافی-مریم قائنی-عزیزه گنجه ای-شراره بابا شکوری- لعیا محمودی-ساناز سعادت- هنگامه پورنصیری-صنم پور علی اطلسی-و....(خیلی بودن اما نمیدونم چرا فقط همینا یادم میاد!)

حدودا ۳۰-۴۰ نفر بودیم. میزهای چهارنفره!!! واقعا چه جوری درس خوندیم ماها!!! معلم دوست داشتنیم..بزرکواری که اگر ببینشم دستش رو میبوسم برای اینکه به من یاد داد بنویسم و عشق به نوشتن در من شکل گرفت...خانم آمنه حسام....

مدیر مهربونم خانم ندیمی دانش و ناظم بی نظیرم(با اینکه خیلی سخت گیر بود اما من عاشقش بودم) خانم شیشه گران....

دلم میخواد برگردم به ۲۰ سال پیش به همون صفای کودکی...ای کاش بزرگ نمیشدم و اینهمه...........

یادش بخیر....

فردا روز اول مهره زمان ما نزدیک اول مهر آهنگ همشاگردی سلام پخش میشد....

الان رو نمیدونم...

فقط دوست داشتم بازم میخوندم.."همشاگردی سلام"

 

۳-خیلی از دوستان از من در مورد جلسه تازگی پرسیده بودند.. جلسه تازگی مربوط به وبلاگ تازگی ( آقای سید مهدی سلطانی) هست .

این وبلاگ از ۹ ماه پیش آغاز به کار کرد که از ۷ ماه  پیش آخر ماه جلسه ای با همراهی خواننده های وبلاگ برگزار شد. البته اکثر خواننده های وبلاگ از آشنایان و همدانشگاهی های آقای سلطانی در دوره های مختلف تحصیلی هستند.. یعنی مجموعه ای از بچه های دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران(که ایشون دوره لیسانس آنجا بودند) و بچه های دانشکده علوم اجتماعی تهران مرکز(که ایشون ارشد رو در اونجا بودند). به همت ایشون و همراهان تازگی این جمع هر روز بیشتر و بیشتر شد و هر ماه جلسه ای برگزار شد با محوریت موضوعات از پیش تعیین شده.. جلسه اول جلسه آشنایی بود و بعد در جلسه دوم ما به طور کلی پیرامون کتاب "خودسازی انقلابی" دکتر شریعتی بحث کردیم و جلسه سوم در مورد بحث عرفان (از مبحث عرفان برابری آزادی همان کتاب) و جلسه چهارم در مورد آزادی..جلسان پنجم و ششم مجموعه ای از تمام بحثها با محوریت زنان و جلسه هفتم که جلسه پیش بود کاملا با محوریت حقوق زنان و بر اساس مطالبی که در یک ماه اخیر در وبلاگ نوشته شده بود و خلاصه کتابها ُ برگزار شد.

معمولا هم راه شرکت در این جلسات همراهی از طریق خواندن مطالب وبلاگ و نظر گذاشتن و شرکت در بحثای کامنتدونی است. البته با اسم اصلی(اسم مستعار پذیرفته نیست!!!)

امیدوارم توضیحاتم در این زمینه کافی بوده باشد.

 

۴- امروز در مسیر برگشتم از تهران برای مسائلی که در دوروز اخیر برام پیش اومد اول خوب بودم و به نتایجی رسیده بودم من جمله همون گرفتن ماهی از آب!!! و بعد درست وقتی حالم خوب خوب شده بود باز یه مسائلی پیش اومد که به شدت بهمم ریخت و من راهی نداشتم جز اینکه با یکی درد دل کنم. دیکه از بس با خدا درد دل کردم و صدایی نشنیدم و هر چی بهش نزدیک شدم بیشتر سر در گمم کرد به بنده خدا پناه آوردم کسی که بعد از خدا محرمترین به من شده...به سعیده عزیزم کسی که خیلی چیزها رو باهاش تجربه کردم با گریه هاش گریه کردم و اون هم با گریه هام گریه کرد.. با شادیش شاد شدم و اون هم... و ازش خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها بهش یاد دادم. سعیده ای که در عرض چهارماه شده محرمترین.....

سعیده به معنای واقعی انسانه... هر چند تو این دنیای گرگ که همه متظاهرن و دروغگو و منتظر استفاده و سوء استفاده ازانسانهایی مثل سعیده ، انسان بودن اصلا خوب نیست اما سعیده بی نظیره...خیلی بیشتر از سنش میفهمه و خیلی خودساخته و انسانه... نمیدونم برای واژه انسان بودن دیگه چی باید بگم فقط میدونم در وجود این دختر یه قلب شیشه ای صاف و بی غل و غش وجود داره که امیدوارم بیشتر از این کسی روش خط نکشه.

سعیده عزیزم. میدونی با تو حس مادری رو تجریه کردم و میدونی این حس رو چقدر دوست داشتم و دارم امیدوارم من رو ببخشی و باز دوستم داشته باشی هرچند گفتی دوستم داری.. هر چند گفتی.......

ولی باز ازت معذرت میخوام. و بدون من................................................

(ای کاش میشد هر چی دلم میخواد رو اینجا بنویسم اما نمیشه)

 

خب سرتون رو بیشتر درد نمیارم...متاسفم براتون من برگشتم و پر چانگیام شروع شد

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:2 توسط ایرانی آزاد| |