تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

سلام خوانندگان عزیز وبلاگ نامه های دلتنگی..

نامه های دلتنگی ۸ دی ماه ، در یک روز برفی در پرشین بلاگ زاده شد. قرار بود نویسنده اش با نام

مستعار Ladybird متناسب با حال و روز شخصیش بنویسد از دغدغه های خودش و هم نسلانش، از

مشکلات جامعه،از تفاوت عقاید فرزندان و والدین ، از احساسات و عشقش .

ladybird قصد داشت زود زود بنویسد. از اتفاقات روزمره الهام بگیرد چند خطی بنویسد و در نهایت تک

خطی برای کسی که احساس میکرد دوستش دارد بنویسد و برود برای پست بعدی. در این مسیر بارها

تغییر موضع داد ! زمانی تماما عاشقانه نوشت. همیشه از سیاست فرار کرد و سعی میکرد دردهای

اجتماعی که میبیند هم خیلی دنبال نکند. بیشتر از عشق نوشت.. نامه های نفرستاده، نامه های

واقعی و خیالی، نامه های سالهای قبل ..همه را نوشت.گاهی  داستان نوشت. گاهی......

نامه های دلتنگی بعد از ۸ ماه مجبور به جابجایی و کوچ از پرشین بلاگ با تمام خاطرات خوبش به بلاگ

اسکای شد. با شروع کار در بلاگ اسکای ladybird تصمیم گرفت دو وبلاگ سینمایی و داستان جداگانه

بزند. در یکی از فیلمهایی که میدید مینوشت و دردیگری اگر داستانی به ذهنش میامد نوشته می شد!

گرداندن سه وبلاگ کار راحتی نبود اما ladybird سعی کرد از پس این کار بر بیاید. کم کم بنا به دلایلی

تصمیم گرفت هر از چند گاهی از مسائل اجتماعی و سیاسی بنویسد. یکسالگی "نامه های دلتنگی"

مصادف شد با آشنایی با "تازگی" در یک روز برفی! "تازگی" تازه دنبا آمده بود. چند روزی بیشتر نبود

که متولد شده بود. بعد از آشنایی با "تازگی" روند "نامه های دلتنگی" کمی تغییر کرد. و کم کم

" ladybird "هویت اصلیش را مشخص کرد. اما باز با نام مستعار نوشت. دوست داشت روزانه بنویسد

از بهمن تا ۱۳ فروردین هر روز نوشت. و خوانندگانش هم همراهیش کردند. بعد از فروردین تصمیم گرفت

سه روز در هفته حداقل بنویسد و تا امروز به این تصمیم عمل کرد بعضی مواقع بیشتر از سه روز در

هفته نوشت. کم کم از عاشقانه نوشتنهایش کم شد. (دیروز که آرشیو این وبلاگ را میدیدم دیدم

فقط چند تا به فاصله ای طولانی عاشقانه نوشته شده! و دلم سوخت از این همه بی عاشقانگی!)

کم کم روند اجتماعی نویسیش یشترشد و مساله زنان شد دغدغه اصلی نوشته هایش. و همه اینها

را از سر همراهی با "تازگی" داشت. بلاخره کوچ دیگری شروع شد و اینبار "نامه های دلتنگی" به بلاگفا

آمد و اینبار ladybird با هویت اصلی خودش یعنی "مرمر مشفقی"نوشتن را آغاز کرد. از وقتی به اینجا

آمد از وقتی هویت دار شد از وقتی فقط از زنان و مشکلات جامعه نوشت . از وقتی احساس در قلبش

نابود شد. از وقتی دیگر هیچ احساسی به هیچ شخصی نداشت  از وقتی تلاش کرد همه را فراموش

کند بارها دچار حالتی شد که باید اینجا را تعطیل کند و برود اما نگذاشتند و نکرد و نرفت.

اینبار اما.....

نه نیامدم که تعطیل کنم. دلم وابسته به اینجاست. هرکز نمیتوانم عشق نوشتن را از خودم دور کنم

اما باید مدتی به استراحت بروم. باید بروم باید بروم.

میدانم شبیه چوپان دروغگو شده ام. چند باریست گفته ام میروم و در کمتر از یک روز بازگشتم. اما

اینبار...

نه...

میروم...

شاید نباید بگویم اما احساس بدی نسبت به خودم دارم. من همان مرمر سابق نیستم از شادی و نشاط

در من خبری نیست. سعی میکنم شاد باشم و اگر تمام کسانی که من را میشناسند همین حالا هم

من را ببینند میتوانم درست مثل سابق به آنها انرژی مثبت بدهم. ساعتها حرف بزنم. بخندم. شادی کنم

و نگذارم بفهمند که من همان مرمر نیستم. کاری که ماههاست میکنم.اما دیگر توان تظاهر ندارم.

شاید باز گفتنش خنده دار باشد همانطور که وقتی به پدرم گفتم خنده اش را نتوانست کنترل کند. اما

 احساس میکنم که افسرده شده ام!!! نه افسردگی که همه هستند افسردگی من نوع دیگریست.

برای مرمری که هر لحظه اش فقط شادی بود یکساعت در روز به هر دلیلی آماده اشک ریختن بودن

مساویست با افسردگی!

برای مرمری که ایمیل دوست عزیز دور از وطنش را میخواند و لبخند میزد اشک ریختن با خواندن هر خط

آن مساویست با افسردگی.

برای مرمری که یک لحظه در خانه نمینشست و همیشه دنبال یک همراه برای بیرن رفتن بود در اتاق

نشستن و بیرون نرفتن مساویست با افسردگی

مرمری که هر شب میرقصید و حالا شده هفته ای دو سه بار یعنی افسردگی!

مرمری که دنبال این بود که این بار زبانش را تکمیل نکرده کلاس را ول نکند اما حالا فقط میرود و سر کلاس

مینشیند و کمی حرف میزند تا همان چیزهایی هم که یاد گرفته از یاشد نرود این یعنی افسردگی!!!

مرمر امروز بعد از حدود یک ماه ونیم راضی شد از لاک خودش بیاید بیرون و به دیدن دوستش برود. ابن

بعنی افسردگی!

 شاید همکلاسیهای جدید کلاس زبانم هرگز به من نگویند دپرس. برای اینکه از نظر آنها در همین دو

جلسه اخیر که من را دیده اند من یکی از پر انرژی ترین و شلوغترین آدمهایی هستم که تا بحال دیده اند

اما برای خودم رفتارم در کلاس خیلی آرام است!

اینکه مرمر به هر دلیل به جای خنده گریه کند و آماده هر لحظه اشک ریختن باشد برای مرمر خیلی

عجیب و غیر قابل باور است. برای همین احساس میکند که ..........

برای همین نیاز دارم دور باشم از همه چیز و همه کس.

بری همین اینبار میخواهم واقعا بروم. نه برای همیشه...اما باید بروم....باید بروم..

از همان اول شروع میکنم به تشکر:

تشکرمیکنم از

۱- مهدی عزیز که با وبلاگش و حضورش راه جدیدی برای زیستن به من آموخت. و از همفکریهایش

سعی کردم استفاده ببرم. مهدی جان مثل همیشه از تو ممنونم.

۲- عباس عزیز که مثل خودم در پرشین بلاگ با :رد ژای عشق: آغاز کرد و با نام "رسا" و مثل من

نوشت از عشق ناب! با من به بلاگ اسکای آمد و نوشت "فراتر از عشق" را  با نام "پویان" و بعد از من

به بلاگفا آمد و "پنجره ای رو به ماه" باز کرد با نام حقیقی خودش یعنی "عباس"..

عباس جان تو همیشه من را به عشق امیدوار کردی .همیشه با من ترانه عشق را خواندی و نوشتی.

همیشه خواننده دائمی و بیشتر مواقع نفر اول بودی. همیشه دلگرمیهایت مرا به اینده ای زیبا نوید میداد.

از تو ممنونم

۳-بهروز عزیز....که بسیار زیاد به من لطف و محبت دارد از همان آغاز همراه وبلاگم شد تا امروز. و به

جمع دوستان حقیقی از دنیاای مجازی پیوست و احوالپرسیهای همیشگیش به من یاد آور میشد هنوز

هستند انسانهایی که خودت را دوست دارند. بهروز جان از تو هم ممنونم و یک عذر خواهی برای این

مدت به تو بدهکارم.

۴- مهتاب نازنین.. دختری از جنس مهتاب. با دلی شیشه ای. دختری از تبار عاشقان! یادش بخیر تمام

روزهایی که مهتاب و عباس تنها همراهان دلدادگیهایم بودند و محرم اسرارم. مهتاب مدتیست کم پیدا  

شده است اما میدانم هست. او و من بارها باور کردیم که همزادیم. پس همزاد من از تو هم ممنونم

هرچند ماههاست که نظرات زیبایت در وبلاگم نیست و شعرهای قشنگت بر وبلاگت نوشته نمیشود اما

برایت آرزوی سلامت و شادکامی دارم.

۵-فرید عزیز دوستی که با آدم برفیش عاشق شدم. با آدم برفیش آب شدم. دوستی که شعرهایش

خاص بود. دوستی که هرگز کفشدوزک را فرامش نکرد. فرید جان برای همه چیز ممنونم. برای تمام

شعرهایی که برای "مرمر" گفتی. برای تمام شعریهایی که برای "کفشدوزک" گفتی و تمام شعرهایی

که برای "من" گفتی. و برای تمام همراهیهایت.

۶-آرش مهربان. اینکه به تو میگفتم داداشی دروغ نبود حسی بود که بین تمام خواننده هایم به تو

داشتم. شعرهایت را دوست دارم و میبالم که در این دنیای محازی برادری دارم مثل تو. دلم برای

شعرهایت تنگ میشود اما..... از تو هم برای تمام محبتهایت ممنونم. و ببخشید که همیشه مطابم

برایت طولانی بود. اما چه دوستانه میخواندی و تحمل میکردی

۷- کوروش عزیز اولین کسی که در آغاز وبلاگ نویسی با وبلاگ زیبایش آشناشدم. وبلاگی که تمام از

عشق بود انسانی که بی نظیر عاشق بود  و من نمیدانم این همه وفاداری چطور در یک نفر جمع شده

است؟ کوروش جان از شما هم برای تمام همراهی هایت ممنونم.

۸-آقایان رضوانی و محمدی گرامی.. دیر آشنا و زود آشنا! همراهان دائمی در این ماههای اخر با

نظراتی که دلگرم کننده بود و بحث برانگیز. همراه با نوشته هایی از جنس درد های اجتماعی.. آقای

رضوانی عزیز آقای محمدی بزرگوار از شما هم سپاسگزارم.

۹-کامیار عزیز... نوشته های آخرش باعث شد از ظاهر سازی دروغین اینکه حالم خوب است دربیایم.

نوشته هایی که بعد از مدتها من رو با اشک آشتی داد و با آه! کامیار جان تمام مطالبت همیشه

اجتماعی بودی و سیاسی اما این چند تای آخر که درد دل بود بی نظیر بودند. برای تمام همراهیهات

و درد دل کردن و در دل شنیدن هایت ممنونم.

۱۰-نیمای عزیزهمراه عزیز قدیمی. تو هم از دنیای مجازی پا به دنیای حقیقی برایم گذاشتی. دلم

برایت تنگ شده. و به قول تو برای اینکه بیایم و ساعتها حرف بزنم و تو گوش کنی بعد خداحافظ!! تو در

عوض شدن روند وبلاگم نقش به سزایی داشتی و در تصمیم برای درس خواندن و کار پیدا کردن پس

تشکرات من باید از تو ویزه باشد فعلا به همین کلمه متشکرم بسنده میکنم تا بعد که حسابی با تو

حرف بزنم!

۱۱-آقایعلی گلزاده گرامی... دوستی که از دنیای حقیقی به دنیای مجازی پا گذاشت!!افتخار آشنایی

را در کلاسهای جامعه شناسی داشتم و این آشنایی به وبلاگ هم رسید.از شما هم برای تمام نظرات

خوب و مهربانانه و دوستانه تان ،تمام دلداری دادن ها و راهنمایی های مشفقانه سپاسگزارم .امیدوارم

در امتحان موفق شوید.

۱۲-سمیرا مهربان و دوست داشتنی. دوست خوب دیر پیدا شده ام. تو هم از دنیای حیقی به مجازی

راه پیدا کردی با نوشته هایت هم خندیدم هم اشک ریختم. هم حرص خوردم. با کامنتهایت اما همیشه

شاد شدم.اینبار اوضاع خرابتر از قرص قرمز است باور کن!!!! از تو هم متشکرم

۱۳- سعید گرامی.. نظراتت همیشه تامل برانگیز بود. وبلاگت هم که خواندنی. از اینکه این همه وقت

میگذاشتی و مطالبم را با دقت میخواندی و نظر های خوبی میدادی بسیار سپاسگزارم . راستی یادم

رفت تو هم از دنیای حقیقی به مجازی رسیدی!

۱۴-مهندس عبدی بزرگوار... همراهی شما برای من افتخاریست. سعی میکنم راهنماییهای دلسوزانه

شما را سرمشق خودم قرار دهم از شما برای این همه محبت سپاس ویژه دارم.

۱۵-سیاوش مهربانکم مینوشتی و کم میامدی اما میدانم همیشه بودی ..نوشته هایت بوی عشق

میدهد . منتظر نوشته جدیدت بودم اما ننوشتی. امیدوارم همیشه یک نفس تو یک نفس یار را همراه

باشد! برای تمام خوبیهایت ممنونم.

۱۶-الهه باقری مهربان..نظراتت همیشه حرفی داشت فراتز از یک نظر. امیدوارم روزی تو را در صف

زنهایی ببینم که برای دستیابی به حقوقشان پایکوبی میکنند.از همراهی همیشگیت ممنونم.

۱۷-احمدعزیز،بی تا ی نازنین،لیلای دوست داشتنی،محسن مهربان از تمام محبتهایتان ممنونم.

۱۸-آقایان شاوردی، دکتر سالارمند ، محمد مهدی رهبر ماه ، ابراهیم زاده اصیل زاده گرامی از

شما برای تمام همراهیها و نظرات خوبتان ممنونم.

و اما مهمانان ویزه وبلاگم..

 عمو مهروان عزیز و مهربانم میدانم مطالبم را دوست دارید و همیشه یکی از مشوقین اصلی من در

 عرصه نوشتن هستید. امیدوارم از اینکه فعلا اینجا را تعطیل میکنم من را ببخشید. بودن شما در

وبلاگم همیشه باعث دلگرمی و امیدواری من بود. شما از نسلی بودید که برای من ارتباط برقرار کردن

با آن خیلی جذاب هست از شما برای برقراری این ارتباط ممنونم و از لطف بسیارتان نسبت به خودم

و نوشته هایم بسیار زیاد متشکرم. مخصوصا از کامنت دیروز که میدانم به سختی اما وقتتان را گذاشتید

و برایم نوشتید.

خاله های عزیزم که میدانم با بسیاری از نوشته هایم اشک ریختید و برای بسیاری دیگر حرص خوردید

و نگرانم شدید! ازتون ممنونم.

نگار عزیزم، دوست دور از وطنم که دلم بسیار زیاد برایت تنگ شده. اینکه بلاخره خواننده وبلاگم شدی

ممنونم. از احساست نسبت به وبلاگم از نگرانی و نصیحتهای خواهنت هم ممنونم. راستی دارم میروم

تا .....امیدوارم ایمیل بعدیم برای تو سرشار از خبرهای خوب باشد!اما واقعا دلم برای درد دل با تو تنگ

است!

سعیده مهربانم..دلپاکترین دوستم...مهربانترین و با احساس ترین و میدانم همیشه میخوانی و کمتر

نظر میکذاری اما تشکر های من از تو ویزه است برای همه چیز برای تمام چیزهایی که به من دادی از تو

ممنونم.

مریم خیر آبادی نازنین. همراهی که میخواند و نظر نمیگذارد اما بودنش را حس میکنم. مریم جان ازت

ممنونم.

مریم فولاد آملی، دوست مهربانیکه دیر شناختمش اما خوشحالم که شناختمش! با نظرات زیبا و دل

انگیز. دلداریهایش در روزهای بدی که در دو ماه اخیر پشت سر گذاشته بودم باعث آرامش من شد و

کمکم کرد. مریم مهربان ازت ممنونم.برایت آرزوی بهترینها را دارم. و همان بیت شعر فروغ که میدانی

تقدیم به تو!

مهتاب نازنین که ناگهان مثل من برید و رفت اما تا وقتی که بود نظراتش تاثیر گذار بود مهتاب جان از

شما هم ممنونم. امیدوارم هرجا هستی خوب و خوش باشی.

توحید عزیز...یک دوست خوب و دوست داشتنی که از اینکه من تازگیها غمناک مینوشتم راضی نبودی

حالا برای اینکه بیشتر از این غمدار ننویسم میروم تا با دست پر برگردم. از تو برای تمام همراهیهات

ممنونم.

دوستی ناشناس اما آشنا! علی بزرگوار که در بیشتر مواقع مطالبم را خوانده و نظر گذاشته اید از شما

هم بسیار سپاسگزارم

هنگامه و امیر حسین عزیز، همشهریان گرامی که از نظراتشان استفاده کردم. و از همراهیشان لذت

بردم.  شمی دست درد نوکونه!

و اما محمد عزیز و دوست داشتنی. کامنتهای دیروزت یک دنیا برایم ارزش داشت میدانم وقت وبلاگ

خوانی نداری اما ممنونم که در کنار وبلاگ برادرت به من هم افتخار دادی. آبان ماهی عزیز باز هم تولدت

مبارک.امیدوارم که همیشه شادو پیروز و موفق باشی. باران که بیاید باز جایت را خالی میکنم!

 

امیدوارم کسی از قلم نیفتاده باشد اما اگر افتاده بود امیدوارم دوستان من را ببخشند..برای همه چیز باز

هم ممنونم. برایم دعا کنید. دلم برای اینجا و برای نوشته های خوبتان تنگ میشود.

تمام سعیم این است که در زودترین حالت ممکن برگردم. اما تا از نظر روحی خوب خوب نشوم

برنمیگردم. تا این روحیه بد از من دور نشود برنمیگردم. تا نتوانم شادی آفرین باشم بر نمیگردم..

دوست دارم وقتی برمیگردم دستم پر باشد از نامه های زیبا! از سر دلتنگی برای شما اما نه از سر غم! 

 

گفتن بدرود سخت است اما بدرود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:4 توسط ایرانی آزاد| |

امروز باران از شهر ما خداحافظی کرد. امروز با تابش آفتاب به اتاقم از خواب بیدار شدم. ابرها کم شده بودند. تشعشعات آفتاب نیمی از لای ابرها و نیمی از آسمان آبی صاف میتابید. هوا خنک بود و آسمان زیبا.

خورشید بعد از 20 روز و اندی به ما سلام کرد. باران با تمام زیباییهایش فعلا از ما خداحافظی کرد. امروز باز از آن روزهایی بود که طبیعت زیباییش را به رخ میکشید. حوالی کوچصفهان صحنه زباتر هم شد. تصور کنید مه کامل و آفتاب با هم طنازی میکردند. در مه رانندگی میکردم اما آفتاب هم با تمام ناتوانیش اما گرمایی میداد! امروز زیبا بود..طبیعت زیبا بود امیدوارم دلها هم زیبا شده باشد.

و اما امشب ..بعد از همان 20 روز و اندی قرص کامل ماه پدیدار شد. نمیدونم بعد از مدتها دیدن دوباره ماه اون رو به نظرم زیباتر از همیشه کرده بود یا واقعا امشب زیباتر از همیشه بود. الان که دارم اینها رو مینویسم ماه درست از پنجره اتاقم دیده میشود. میگویم: سلام  میگوید: «سلام!»

دلم برای این آسمان صاف تنگ شده بود. دلم برای ماه تنگ شده بود.کلا دلم تنگ شده بود! حالا میرم که با ماه دلدادگی کنم. جای شما خالی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:8 توسط ایرانی آزاد| |
۱- دیشب طبق عادت بسیاری از شبهای پاییزی به صدای باد و باران گوش میدادم و رفته بودم به تمام

لحظه های زیبا در طول سالیان زندگیم! و برای همین دیر خوابیدم اما در کمال تعجب صبح زود بیدار شدم

و خیلی سرحال. صبحانه خوردم که مثلا زودبرم سر کارم و زود هم برگردم اما نشستیم به صحبت با

مامان و از اونور هوا به شدت باد و بوران بود و میدونستم تاکسی گیرم نمیاد منتظر موندم تا آژانس بیاد

که اونم خیلی دیر کرد خلاصه تازه ساعت ۹:۱۵ رسیدم ایستگاه سواریهایی که میرن واسه رشت. همون

ساعت راه افتادم و مسیری که معمولا ۴۵ دقیقه طول میکشید تا برسم شرکت به مدت ۱ساعت و نیم

طول کشید. دلیل:  آب گرفتگی معابر و خیابانها و کنده بودن قدم به قدم خیابانها در رشت به هر دلیلی

و معضل بزرگ رشت که ساخت بزرگراه غیر همسطح در میدان ورودی شهر که سه ساله در حال ساخت

است!!! بلاخره ساعت  ۱۱:۴۵ رسیدم رشت که خب کار اصلیم رو نمیتونستم انجام بدم و رفتم سراغ دو

تا کار دیگه. آژانسی گرفتم و رفتم به سمت بیمارستان پورسینا(که یه روز باید شرح مفصلی در مورد این

بیمارستان عظیم اما فرسوده بنویسم)  بارون کمی کم شده بود اما باد شدیدی میوزید. راننده هم درد

دلش باز شده بود که این روزها چی کشیدن از این حاده های آب گرفته و ترافیک سنگین. و اینکه هر روز

صبح اخبار گوش میده ببینه کدوم خیابونها بسته است کدوم باز؟ که بدونه چه مسیرهایی میتونه بره. از

این گفت که از ۴۴ راننده که برای آزانس کار میکنن امروز فقط ۱۵ نفر اومدن و بقیه به این نتیجه رسیدن

پولی که در میارن در برابر هزینه ای که بابت خرابی های ماشین بخاطر این آب گرفتگیها باید بپردازن

 ارزش ندارد و برای همین استراحت در منزل رو ترجیح دادند. در طی مسیر که تقریبا یکساعتی همراه

بودیم دو تایی به این نتیجه رسیدیم که تمام خیابانهای قدیمی که به قول خودشون نیمیش در زمان

قاجار ساخته شده و نیمی در زمان رضا شاه، آب گرفتگی ندارند اما تمام کمربندیهای جدید و خیابانهای

جدید همیشه آب میگیرند. دقیقا این مساله در لاهیجان هم هست. در رشت قسمتی از بلوار دیلمان و

بلوار قلی زاده آب گرفته بود و کلا بلوار قلی زاده امروز تا حوالی ظهر بسته بود. هر دوی این بلوارها در

سالهای اخیر ساخته شده اند. دو ماه پیش اولین بارون پاییزی که زد من در بلوار دیلمان بودم و چند تا

عکس از آب گرفتگی اونجا گرفته بودم! واقعا رسوایی بود اون بارون در مقابل بارش های چند هفته اخیر

بخصوص روز جمعه وشنبه هیچ بود و اونطور آب گرفته بود وای به حال الان!!!!!واقعا جای تاسف داره که با

این همه ادعا فقط خیابان ساخته میشود که دولتمردان ما ادعا کنند ما سازندگی کردیم اما از اونجایی که

سازندگان، مشاوران و مهندسان هیچ کدوم نه سواد دارند ونه وجدان کاری! برای همین جاده ها و

خیابانهای تازه تاسیس هیچکدام بر اساس یک معیار علمی و استاندارد جهانی ساخته نشده!

یادم میاد ۴سال پش در روزهای امتحان پایان ترم کرج به شدت برف میبارید و من برای اولین بار داشتم

تو برف به سمت تهران رانندگی میکردم. برف خیلی سنگین بود(که یکماه بعدش برف سنگین بی سابقه

آمده بود) یادمه که بزرگراه حکیم تازه تاسیس شده بود و هنو زتا خروجی کارگرش افتتاح شد بود. من هم

وقتی رسیدم تهران مسیرم رو از بزرگراه تازه تاسیس چهاربانده که وقتی افتتاح شده بود کلی همه تو

ذوق بودیم که بهبه عجب بزرگراهی؟!!!! انتخاب کردم و رفتم به سمت کارگر.غافل از اینکه این بزرگراه

آبرومند فقط برای روزهای آفتابی زیباست و یادم رفته بود که این هم در سالهای پس از انقلاب ساخته

شده است. نزدیک خروجی کارگر که رسیدم ماشین تا چراغ توی آب بود!!! هم خنده ام گرفته بود هم

گریه!! این بود بزرگراهی که بهش مینازیدیم.!!!

۲-ظهر بعد از اتمام کار یکساعتی زیر باران شلاقی قدم زدم و خیس شدم. و لذت بردم و دلتنگ شدم..

و مدام زیر لب تمام شعرهای بارون قمیشی رو زمزمه کردم.فکر کنم قمیشی هم مثل من عاشق بارونه

و سیر نمیشه از بارون!!!

تو بارون که رفتی دلم زیر و رو شد

یه بغض شکسته اسیر گلو شد

....

هنوز وقتی بارون تو کوچه میباره

دلم غصه داره دلم بیقراره

....

تو که بارون و ندیدی گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسی جاده های غربت میکنی

...

من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

....

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

......

بارون و دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میزنه

 

۳- غروب خسته رسیدم خونه. یه استراحت کوچیک کردم وزنگ زدم به سعیده که گفت:"۱۰ دقیقه دیگه

زنگ بزن! داره کلاه قرمزی میده۱!!!!" به سرعت پریدم سمت تلویزیون و وای خدای من درست در لحظه

ناب این فیلم رسیدم. اونجایی که کلاه قرمزی و آقای مجری کنار ماشین وایسادن و کلاه قرمزی چکمه

هاش پاش نیست و از رفتن حرف میزنه و آقای مجری میگه: منم تنهام!!!!!

تمام حس نوستالژیک اون زمان به یادم اومد اما انگار الان بیشتر میفهمیدم. یادش بخیر اپیدمی کلاه

قرمزی. خواهرم اون زمان دانشجو بود. من اول راهنمایی بودم.خواهرم این فیلم رودیده بود و میگفت انقدر

تو این صحنه اش گریه کردم . ما تو شهرستان باید یک ماه منتظر میموندیم تا فیلمی که خواهرم در تهران

دیده رو ببینیم!!(البته اون موقع حداقل یه ماه بعد میدیدم الان که سینمایی نیست و اصلا فیلم نمیبینیم!)

وقتی منم تو سینما دیدم زدم زیر گریه. تا امروز هر بار بازم اون صحنه رو دیدم  ناخودآگاه اشک ریختم.

تمام خاطرات اون دوران زنده شد...خاطرات نازیبایی که زیباییهایی هم داشت! اولین احساسهای متفاوت

در من با همین کلاه قرمزی شکل گرفت...ای کاش همیشه ...............

خلاصه کلاه قرمزی و شعر آقای رارنده اش من و برد به دوران سرخوشی و بیخیالی نوجوانی! که ای کاش

میموندم و نمیومدم به دوران گند جوانی!

 

اینجا هنوز بارون میزنه. ای کاش برف بیاد. !!!! هرچند برف و با زمستون دوست دارم. برف رو با دی و

بهمن میخوام. اما هوا.....................

من مطمئنم دل اسمون هم پره هم تنگه...واسه چی؟ شاید واسه اینکه روز به روز از آدمهای دنیا داره

کم میشه و حیوانیت جای آدمیت رو میگیره!

شاید آسمون هم دلش برای معشوقش تنگ شده....دلش برای خورشید تنگ شده و هی میباره..اما

این ابرا کنار نمیرن نمیرن که نمیرن..

 

اینم شعر زیبای پرسه سیاوش قمیشی تقدیم به تمام دوست داران باران و ..........

بارون رو دوست دارم هنوز

چون تو رو يادم مياره

حس ميكنم پيش مني

وقتي كه بارون ميباره

****

بارون رو دوست دارم هنوز

بدون چتر رو سرپناه

وقتي كه حرفاي دلم

جا ميگيرن توي يه آب

****

شونه به شونه ميرفتيم

من و تو تو جشن بارون

حالا تو نيستي و خيسه

چشاي منو خيابون

****

بارون و دوست داشتي يه روز

تو خلوت پياده رو

حرفای پاييزي ما

مرداد داغ دست تو

بارون و دوست داشتي يه روز

عزيز هم پرسه من

بيا دوباره پا بكن

تو كوچه ها قدم بزن

****

شونه به شونه ميرفتيم

من و تو تو جشن بارون

حالا تو نيستي و خيسه

چشماي منو خيابون

                                

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:51 توسط ایرانی آزاد| |
بعضی اتفاقهای روزمره شاید روزمره باشند اما حرف زیاد دارند. اصولا من هر بار با یکی از خاله هام

صحبت میکنم حرف زیاد پیدا میشه. این خاله عزیزترین خالمه و خیلی زیاد دوستش دارم .ما ۵ تا نوه اول

خانواده هر کدوم یک خاله مخصوص به خودمون داشتیم. و خاله خاص و خلاصه و محبوب من خاله

دومیم بود(و البته هست) متاسفانه بنا به دلایلی چند سالیست که بحثهای من و خاله  به جایی

نمیرسه. من اون رو متحجر میدونم و اون من رو گمراه!!! نگران اینه که من در آخرت چه جور میخوام جواب

خدا رو بدم و من نگران اینم که چرا این خاله ام که خیلی خیلی خیلی مدرن و روشنفکر بود اینطور دگم

شده! و اصلا باور نمیکنم که چطور انقدر دگردیسی درش ایجاد شده و البته خودش باور نداره!!!

امروز مثل همیشه ما دوتا نشستیم به درد دل و گپ زدن و طبق معمول صحبت ما کشیده شد به

دخترش و نگرانی خاله ام از وضعیت فعلی جامعه و اینکه باید خیلی حواسش به دخترش باشه. (اینها

موضوعات جالبی برای هر پستم میشه)

خلاصه در این راستا چند تا بحث دیکه هم قاطی شدتا رسیدیم به اینکه من پیش شوهر خالم دختر

معقولی هستم و برای همین دخترشون با من ارتباط خوبی داره! و خالم یهو گفت: الان خیلی نسبت به

تو دیدش عوض شده. نه که دیده نماز میخونی !!!!!!!!!!!!! و روزه گرفتی !!!!!!!!!!!!! و کلا هم اهل قرتی

بازی نیستی! تصورش عوض شده. اوندفعه که داشتی حرف میزدی خیلی باهات بد شده بود!!!!!!!!

گفتم: چه حرفی؟

گفت: اونی که گفتی اگه مردی به زنش خیانت کنه زنش هم میتونه!!

گفتم: خب هنوزم میگم

گفت: نه خب دیگه این تصور بدی ایجاد میکنه این ممکنه تصور ایجاد کنه که تو ازدواج کنی پایبند مردت!!!!

نمیشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و میتونی راحت خیانت کنی!!! 

گفتم: خاله! مرد ازدواج میکنه و پایبند زنش نمیشه چی؟اون خیانت نمیکنه؟

گفت: این فرهنگ فعلی جامعه است

گفتم: یکی باید عوضش کنه

گفت: حالا تو نگو!!!!

از وقتی خالم رفت دارم فکر میکنم. نمیتونم باور کنم دید شوهر خالم به من به خاطر این مسائل عوض

شده باشه یا نشده باشه! دلیل هم دارم.

شوهر خاله من با اینکه نسبت به بقیه شوهرخاله هام جوونتره اما بسیار با تجربه و زندگی دیده

است.من در طی سه ماه اخیر خیلی زیاد از حرفهاش استفاده کردم و خیلی هاشون رو هم به حافظه ام

سپردم تا سر فرصت استفاده کنم. بر خلاف تصور خالم که فکر میکنه نماز خوندن من باعث تغییر ایده

ایشون شده من فکر میکنم دیدگاه من نسبت به کار و زندگی فکر ایشون رو عوض کرده. البته متوجه

شدم هر بار من برای نماز میرفتم و یا روزهای ماه رمضون که افطارها با هم بودیم میدیدم که از اینکه من

روزه دارم خیلی خوشحاله و همیشه یه آفرین بهم میگه اما نمیدونم چرا نمیخوام باور کنم که این دلیلی

بر تغییر عقیده ایشون نسبت به من باشه و این رفتار من باعث شده باشه که دیدشون عوض بشه و

حرف زده من که از نظرشون بد بوده نادیده گرفته باشه

مسئله اینه که من همون آدمم.. نماز هم بخونم همون حرف رو میزنم. نه خالم نه شوهرخالم نه خیلی

های دیگه حتما نمیدونن که من نماز رو به سبک و سیاق خودم میخوندم و نوع روتینی که اونها بهش

عادت کردن و فکر میکنن اگه خلاف اون باشه نماز و روزشون باطله!!! نمونش یکبار در ماه رمضون تهران

میرفتم خاله ام گفت:" روزه چرا گرفتی باطله"!!!!!!!!! و من گفتم:" دلیل باطلیش چیه"؟ گفت:" اگه تا اذان

 ظهر نزدیک شهر محل سکونتت نباشی روزت باطله"!!!(البته مقدار دوری هم گفت اما یادم نمیاد)

 گفتم:"اینا رو قوبل ندارم. روزه دارم و دلیلی نمیبینم بشکنم"!!! وبعد بلافاصله خالم گفت: " البته اگه

 مجتهدت!!!! آقای صانعی باشه درسته چون تو کثیر السفری!!!!!!!!!!!!!!!!!!" گفتم:" مجتهدم خودمم و

یکی از دوستام!!! به این چیزها هم توجه ندارم!"

بماند که سر این مسئله هم بین من و خالم بحث در گرفت..خالم آخرش گفت: "برو بابا این روزه گرفتنت

به درد خودت میخوره". (دیگه روش نشد بگه کفره!) و من هم خندیدم و حرفی نزدم!

خب خاله و شوهر خالم نمیدونن من دوباره ترک نماز کردم!!!! شاید بدونن من و تواناییهام دیده نخواهد

شد!!! الان دارم به این فکر میکنم اگر حرف خاله ام درست باشه و واقعا تصور شوهر خالم این باشه ! (که

بعید میدونم) من.......................

چرا نمادهای دینداری همیشه برای انسانها مهمتر از نفس دینداری بوده؟

چرا انسانیت پشت همین نمادها و باورها گم شده و کسی به باطن وجودی انسان توجهی نداره؟

من اگر پاک باشم(به تعریف خودم) و انسان باشم اما نماز نخونم قابل نیستم اما اگر هزار کثافتکاری کنم

و ریا کنم و نماز بخونم و خودم رو در ظاهر انسان نشون بدم قابل هستم؟

خدایا به این خاله من چراغی نشون بده که........

 

پ.ن۱: (* قابل توجه خاله اولی و آخری  که این مطالب رو میخونید بین خودمون باشه ها نرید

نگید به خواهرتون! حواستون باشه)

پ.ن۲: این پست رو مینوشتم یاد سه ماه اول تازگی افتادم..یادش بخیر ...امروز دوباره رفتم و آرشیو دی

ماه رو خوندم و ..........

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:52 توسط ایرانی آزاد| |

 

پنجشنبه 16 آبان- متروی مفتح ساعت 7:45 صبح 

 سوار مترو شدم و خالیترین قسمت در واگن خانمها درست نقطه اتصال واگن خانمها و آقایان بود که من هم رفتم که آنجا بایستم. البته به خاطر سوابق قبلی منتظر بودم که هر آن از آقایان پشت سر متلک بشنوم و خودم را آماده جنگ کرده بودم. دو پسر کنار در ارتباط دهنده دو واگن ایستاده بودند. از قیافه هایشان معلوم بود که از چه قماشی هستند و من مطمئن بودم که درگیری ایجاد میشود. وقتی رسیدم به آنجا دیدم آن دو پسر با مردی حرف میزنند .

مرد: میگم اونجا وای نستا!

پسر1: به تو چه دلم میخواد

پسر 2: آقا مگه تو میتونی بگی کی کجا وایسه؟

مرد: بودن تو اونجا مانع آسایش همه است .این همه جا موندی اونجا چرا؟

پسر1: دلم خواست. تو چرا اومدی اینجا نشستی؟

پسر2: آقا چه کاری به شما داریم؟ ما اینجا وایسادیم مثل اینکه شما اینجا نشستی!

مرد: تو داری واسه ناموس مردم مزاحمت ایجاد میکنی!

پسر: قضیه ملانصرالدینه فکر میکرد همه تو دهشون مثل خودشن!!! تو خودت واسه همین کار اینجا نشستی چرا فکر میکنی همه مثل توان!

مرد: اینجا صندلیه واسه نشستن!

پسر1: اینجا هم جاست واسه وایسادن

مرد: میگم پاشو اینجا واینست

پسر1: دیگه دهنت رو زیادی باز کردی . به تو چه مرتیکه.

مرد: قیافت و نگاه کن به جای این که از سر صبح وایسی واسه این کارا برو دنبال کار!

پسر1: اصلا میدونی چیه؟ من اومدم اینجا وایسادم واسه دختر بازی ببینم کی میخواد چی کار کنه؟

مرد: تو گه میخوری!

پسر1: گه خودت میخوری!

پسر 2: آقا همین و میخواستی احترام ریش سفیدت رو نگه داشته بود تا حالا هی پا رو دمش گذاشتی بهت بدو بیراه بگه!

مرد: اونجا وایسنتا انگل

پسر1: واییمستم ببینم چه گهی میخوای بخوری..این کارامکال دهاتتونه.. بدبخت اینجا تهرانه میفهمی. تهران از این خبرا نیست!

مرد: اونموقع که تو نیست بودی ما تمام تهران و گز میکردیم

پسر1: اره از قیافت معلومه از کجا اومدی بدبخت

مرد: سی سال پیش آشغالایی مثل تو نبودن

پسر1: سی سال پیش که ایران خوب بود چهار تا عمله گوسفند بدبخت مثل تو اومدن ریختن تو خیابون مارو بدبخت کردن

مرد دیگه جوابی نداد

دختر بغل دستی من: ای بابا ول کنن دیگه اه

من: اتفاقی افتاده بود؟

دختر: من وایساده بودم این دو تا پسره هی بهم متلک گفتن. منم سرم رو برگردوندم و به سمت خانمها وایسادم. حالا اینا کوتاه نمیان!

من آهی کشیدم و سری تگون دادم و سکوت کردم.

به ستگاه مقصدم رسیده بودم و باید پساده مسشدم، اگر کار نداشتم میماندم و مطمئنم که بلاخره قاطی میشدم و حرفهام را میزدم. در تمام مدتی که ایتساده بودم فقط صورت دو ژسر را میدیدم و قیافه مرد را نیمدیدم هنگام پیاده شدن نگاهی انداختم تا او را ببینم یک مرد خیلی متشخص و جا افتاده! نگاهی به قیافه پسر انداختم..قیافش.......................

 یاد خاطره ای افتادم که در همین مترو پیش آمده بود. یکبار سوار شده بودم و دیده بودم یکی از پسرها دائم به دخترها متلک میگوید و کم کم حرفهای زشت میزند و دختر سعی میکرد از آنجا دور شود ا! آنقدر به این کار ادامه داد که بلاخره من جوابش را دادم و کار به بحث و دعوا کشیده شد و پا به پایش فحش دادم تا از رو رفت. و بعد مشخصاتش را به مسئول مترو دادم و نمیدانم آیا پیگیری کردند یا نه!!!؟

اتفاق این دفعه کمی فرق میکرد هم مرد حق داشت هم نه! حق اولش این بود که  پسر حق نداشت وقتی کسی دلش نمیخواهد متلک پرانی کند و این را باید بفهمد و وقتی نمیفهمد کارش میشود مزاحمت! و این مرد حق داشت که جلوی یک مزاحم را در حد شهروندیش بگیرد اما حق نداشت به او توهین کند و یا به او زور کند که باید جایش را عوض کند میتوانست با او بهتر صحبت کند و فقط تذکر دهد نه که به او امر کند! و اما جوان این حق را داشت چون جوان است و اقتضای طبیعت جوانش این بود که بیاید و به دخترها نگاه کند و چند کلمه ای هم برای خوشمزگی و جلب توجه بر زبان بیاورد (همانطوری که بسیاری از دخترها هم این روزها این کاررا میکنند) ولی حق نداشت مزاحمت ایجاد کند!

و اما این وسط از اینکه دختر به جای اینکه از خودش دفاع کند بهترین حالت این را دید که برگردد و رویش رابرگرداند!!!! به جای اینکه بگوید: آقای محترم مزاحم نشید!  و این ضعف تمام ما دخترها و زنهای ایرانیست.. تنها راه دفاعمان همین است : خودمان را درست کنیم!!!
تابستان که  به کلاس میرفتم ساعتهای ناهار و نماز در نمازخانه مینشستیم و حرف میزدیم. با یکی دو نفر دوست شده بودم که مثل خودم دغدغه زنان داشتند! یکی از آنها میگفت: استادم بهم گفته بود هیچوقت وقتی تو تاکسی نشستین و میبینین مرد کنار دستیتون قصد اذیت داره شما خودتون روکنار نکشید یا کیف نذارید بلافاصله بهش بگید یا اینکه به راننده بگید مثل اینکه این آقا میخواد پیاده بشه!!!

 نصف دوران دانشجویی و حتی الان وقتی در سواری کنار دست یه اقا مینشینم و خدای نکرده او خودش را پت و پهن میکند و سعی میکند به من بچسبد! کیف میگذارم یا آنقدر خودم را به در نزدیک میکنم که وقتی پیاده میشوم تمام گردن و دستم درد میکند. و در واقع آن مرد باز هم من را اذیت کرده است؟ چرا؟ چون اسایش یک سفر راحت را از من گرفته!

همیشه ما زنها خودمان را  کنار میکشیم و هیچجوری نمیتوانیم از خودمان دفاع کنیم.  اینبار در تهران وقتی وضعیت مشابهی پیش آمد خواستم این کار را انجام دهم. مردی کنار دستم نشسته بود و با اینکه من رفلکس طبیعیم همان کنار کشیدن تا حد ممکن و گذاشتن کیف بود اما باز خودش را اینورتر میاورد. خلاصه تا سه شمردم و تا آمدم بگویم : آقا ببخشید مثل اینکه ایشون پیاده میشن! متاسفانه دیدم رسیدم به جایی که باید خودم پیاده شوم و نتوانستم کارم را عملی کنم و نتیجش را ببینم!!! اما موقع پیاده شدن نتوانستم طاقت بیاورم و بلند داد زدم: آشغال کثافت!

به راستی چرا ما خودمان از خودمان دفاع نمیکنیم و انتطار داریم مردهای دیگر این غیرت !!! را داشته باشند و از ما دفاع کنند؟آیا ما توان حرف زدن نداریم؟ آیا ما جرات نداریم؟ آیا ما حق نداریم؟

 همان روز دراتوبوس برای برگشت به لاهیجان نشسته بودم و اشتباها بلیط دختری را کنار دست یک آقا داده بودند. دختر چادری هم بود. در ردیف سوم یک آقا تنها رو صندلی نشسته بود و آن دست هم آقایی دیگر تنها. این دختر رو کرد به هردو و گفت: "یکیتون میشه کنار اون یکی بشینه که من بشینم." و آن مردها هیچکدام قبول نکردند!!! و بعد من به دختر اشاره کردم که کنار من میتواند بشیند!آمد و نشست و گفت: به خدا یه زمانی مردها غیرت داشتن!!!!!!!!

البته من از آن مردها لجم گرفته بود چون درحالت عادی اینقدر به شماره صندلیشان اهمیت نمیدادند که در آن لحظه اهمیت داده بودند ولی حرف دختر را هم مبنی بر غیرت داشتن مردها قبول نداشتم. من جای اون بودم سر جایم مینشستم. و اگر مزاحمتی میدیدم تذکر میدادم!!!

به خدا همه مردها کنار دست آدم بشینند قصد مزاحمت ندارند اما کاری کردند در این جامعه که ما زنها از سایه مردها هم هراس داشته باشیم و فکر کنیم همیشه امکان دارد از طرف آنها برای ما مزاحمتی ایجاد شود. و این ترس و اضطراب در لحظه لحظه زندگی از مدرسه و مسیر رفت وآمد تا بازارو خرید و دانشگاه  و کار و رفت و آمد خانوادگی و........وجود دارد!

 به راستی چرا ما زنها از خودمان نمیتوانیم دفاع کنیم؟ چرا به ما همیشه آموختن که تحت خطریم؟ چرا مردها همیشه برای ما خطر دارند!!!!؟ چرا بسیاری از مردها در تاکسی اتوبوس خیابان و... به فکر اذیت های روحی روانی و جسمانی هستن؟!

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:54 توسط ایرانی آزاد| |
 

 

من تا صبح بیدار بودم

به دختری فکر میکردم که گوشه اتاقش کز کرده و اشک میریزد که چرا پسر همسایه دوستش ندارد

به پسری فکر میکردم که در رختخوابش جابجا میشود و فکر میکند چند روز دیگر باید کار کند تا برای دختر

همسایه عروسک مورد علاقه اش را بخرد

من تا صبح بیدار بودم

به دختری فکر میکردم که درد دلهایش را اشکریزان با خدا میکرد

به پسری فکر میکردم که اشکهایش را پنهان میکرد و دردش را نهان!

من تا صبح بیدار بودم

به دختری فکر میکردم که پسر را ترک کرد زیرا ۲۰۶ نداشت!

به پسری فکر میکردم که اشکهای دختر را میدید و پوزخند میزد!

من تا صبح بیدار بودم

به دختری فکر میکردم که برای ازدواجش با پسر رویاها  داشت

به پسری فکر میکردم که از ازدواج با دختر هراس داشت

من تا صبح بیدار بودم

به این می اندیشیدم که عشق و دوست داشتن را نثار انسانها کنم

من تا ضبح بیدار بودم

به دوستی می اندیشیدم که تنها بود

به دوستی می اندیشیدم که زخم خورده بود

به دوستی می اندیشیدم که مثل عقرب نیش میزد نه از ره کین!

به دوستی میاندیشیم که فقط در وقت نیاز به سراغم میامد

به دوستی می اندیشیدم که از همه شاکی بود

 من تا صبح بیدار بودم

به این می اندیشیدم که عشق و دوست داشتن را نثار انسانی کنم

 

 

من تا صبح بیدارم

این بار میخواهم خودخواه شوم

 این بار نه میخواهم به آن دختر فکر کنم 

 نه آن پسر

این بار میخواهم نه به این دوست فکر کنم

نه به آن دوست

این بار میخواهم هیچ عشقی به هیچ انسانی ندهم

این بار میخواهم فقط به "تو" فکر کنم..

"تو" که همیشه با من بودی و من ندیدمت

انقدر با دیگران و برای دیگران بودم که "تو" را فراموش کردم انگار که "خود" را

"تو" نزدکیترین به من بودی

من "تو" را ندیدم.

هیچوقت ندیدم

نه فقط من

که هیچکس "تو" را ندید

نفهمیدمت

نه فقط من

که هیچکس "تو" را نفهمید

من تا ضبح بیدارم

این بار فقط برای تو

میخواهم به "تو" فکر کنم

میخواهم به "تو" بیندیشم

به اینکه ۲۷ سال تنهایت گذاشتم

به اینکه ۲۷ سال "تو" را ندیدم

به اینکه سالها برای دیگران بودم و "تو" را همیشه بعد از دیگران قرار دادم

به اینکه همیشه دوست داشتم دیگران را شاد کنم و تمام انرژیم را صرف آنها کردم و از "تو" دریغ کردم

به اینکه با "تو" از دردهایم گفتم و ظاهرم را برای دیگران حفظ کردم که مبادا کسی فکر کند من غمگینم

تمام غمهایم را فقط برای "تو" آوردم و از "تو" شادیها را دریغ کردم و بخشیدم به دیگران ! به همه دیگرانی

که غمها را به من هدیه داده بودند!

میخواهم "تو" را دوست داشته باشم. "تو"یی که همیشه زیر دست و پای دیگران احساساتت لگدمال

شد

آری،

من تا صبح بیدارم

برای "تو"..

برای "تو" دختر کوچک..

برای "تو" که غم داری

 برای "تو" که همیشه تنهایی!

مرمرکم! دیگر نمیخواهم تنهایت بگذارم..

میخواهم با "تو" باشم. میخواهم برای "تو" باشم

میخواهم تمام انرزیم صرف "تو" شود

دیگر میخواهم فقط به "تو" فکر کنم.

به "خودم"..

به "خود"ی که همیشه فدای دیگران کردم

دیگرانی که............

امیدوارم من را ببخشی...منی که "تو" بودم اما با "تو" نبودم!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

امروز میخوام لینکهای جدیدی که به وبلاگم اضافه شدند رو معرفی کنم.

الهام قهاری عزیز با وبلاگ پیرامون  و  محسن صائمی عزیز با وبلگ پاورقی

و البته بعد از سالها دیشب از یکی از آشنایان قدیم لاهیجانی مطلبی دریافت کردم و خوب لازم شد به عنوان یک لاهییجی و گیلک پایگاه خبری تحلیلی لاهیگ رو معرفی کنم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:53 توسط ایرانی آزاد| |

 

 

 آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت
ازت..
ازت...

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:15 توسط ایرانی آزاد| |
 

باراک اوباما رییس جمهور آمریکا شد!

هیچجوری نمیتونم شادی خودم رو از رییس جمهور شدن اوباما پنهان کنم.

امروز درست مثل خرداد ۷۶ جیغ کشیدم اشک ریختم و دست زدم.

اوباما رو دوست دارم نه فقط چون دموکراته و اصولا دلم دموکراتها رو میخواد! نه فقط چون سیاهه..نه فقط چون جوانه و با افکاری تازه.. اوباما خیلی خصوصیات داره: زیبا حرف میزنه بسیار با اعتماد به نفسه حرفهای غیر معمول و ایده آل نمیزنه. حرفش رو عوض نمیکنه و انقدر مطمئن به خودش بوده که.....

موندم که سخنرانیش رو گوش بدم. سخنرانی به نهایت زیبا که هر کاری میکردی نمیتونستی اشکت رو نگه داری. هرچند از بس این کانال اون کانال زدم که به آخر سخنرانیش رسیدم اونجایی که داد زد

Tonight change come to America

به مدت چند دقیقه با مثال آوردن از زنی ۱۰۶ ساله تغییراتی رو که اون در زندگیش دیده بود رو گفت و پشت تمام جملات محکم میگفت yes we can !

نمیدونم چرا امروز اوباما رو دیدم یاد خاتمی افتادم با این تفاوت که اوباما در کشوریست آزاد و با تمام اختیارات یک رییس حمهور و خاتمی رییس جمهور ملتی بود فراموشکار ، خائن، با هیچ قدرتی در دست ! زخم خوزده از تمام یاران!

آمدن باراک اوباما نوید تحولی نو در قدرتمندترین کشور دنیا و همینطور کل جهان میده...یادمان باشد اوباما یک سیاهپوست است. تا همین چند دهه پیش سیاهپوستها از هیچ حق مدنی برخوردار نبودند و امروز شخص اول آمریکا یک سیاهپوست است. این است تفاوت آمریکا با همه دنیا!

امریکا نشان داد مدینه فاضله است. میتواند اگر بخواهد به همه نمادهای انسانی برسد. میتوانددددددددددددد به هرچه که همه دنیا ادعا میکند برسد اگر بخواهد! آمریکا خواست و خطی کشید بر تمام نگاه های سنتی تا امروز.

امروز در تمام نهادهایی که با انتخابات آزاد و مردمی انتخاب میشدند برنده میدان دموکراتها بودند. هرچند آمریکاییها همیشه از تک حزبی بودن قدرت هراس داشتند اما انگار اینبار استثنا است. اینبار فهمیدند که جمهوریخواه ها دیگر سنتی هستند و حرف نویی ندارند! انگار ترجیح دادن آرامش باشد تا جنگ. ترجیح دادن دنیا به آنها لبخند بزند به جای موج فراگیر ضد آمریکایی...

و این آمریکاییهایی که به ظاهر مردمی هستند که چیزی از تاریخ، سیاست و غیره نمیدانند و فقط دنبال یک زندگی آرامند ثابت کردند که برایشان کشورشان چقدر اهمیت دارد و برای همین در آینده کشورشان شرکت میکنند و برای آینده کشورشان درست تصمیم میگیرند

نه مثل ایرانی ها که فقط به تمدن مینازند و ادعا دارند و یعد بر اساس موقعیت و مقام و قدرت سرنوشت کش.رشا برایشان بی اهمیت میشود!!!!

آمریکاییها تمدن ندارند، تاریخ چند هزار ساله ندارند، ادعایی هم ندارند اما شعور دارند!بزدل نیستند، راهی که آغاز میکنند تا نهایت پشتش میمانند. ضربه نمیزنند. شکستها را باور میکنند و برای پیروزی مجدد تلاش میکنند.نه اینکه به تخریب بپردازند. طرفداران تی اکر اعتراض و انتقادی داشته باشند در همان راه میمانند و اعتراض میکنند نه مثل بسیاری به اصطلاح روشنفکر( و به قول من نون به نرخ روز خور به طور مشخص عبدی ها و قوچانی ها، زید آبادیها و ....) تیشه به ریشه میزنند و ادعای اصلاحات میکنند!

 

زنده باد آزادی

زنده باد آمریکا، زنده باد دموکراتها، زنده باد اوباما

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:7 توسط ایرانی آزاد| |
 یه مطلب خیلی فان و توژس نوشته بودم اما انگار صلاح نبود بیاد روی وب...دارم دیونه میشم از دست این بلاگفاااا!!!! و از دست خنگ بازی خودم که save  نکردم.

 

فعلا اینها رو بخونید تا فرداشب مطلبم رو دوباره بنویسم.

 بعضي عشقا مثل حضرت نوح مي مونن ( بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت) بعضي عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبيش اينه كه اولين عشقته ) بعضي عشقا مثل حضرت ابراهيمه ( بايد همه چيزتو قربوني كني ) بعضي عشق ها هم مثل حضرت مسيحه ( آخرش به صليب كشيده ميشي) بعضي عشق ها هم مثل حضرت موسي هستن ( تا يه كمي دور ميشي يه گوساله مياد جاتو مي گيره)

 

نصيحت يك مادر دانا به دخترش: يادت باشه دنبال سه چيز ندو: مترو، اتوبوس و پسر، چون هر سه‌تاشون 10 دقيقه به 10 دقيقه دوباره ميان

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:31 توسط ایرانی آزاد| |
عهدهایم با باران بر سر جایش هست. اما...

آراد به حرف افتاد دوروزیست که با منت و خواهش کلماتی بر زبان میاورد. آراد با زبان شیرین کودکانه اش میگوید: هبیج! با همان زیبان شیرینش یکبار گفت : خاله. و با شنیدن این کلمه لبخند زدم به این زیباترین هدیه زندگیم. که وقتی در آغوشش میگریم هر آنچه عشق هست از او میگیرم و بس.

بودن آراد و رشد و بزرگ شدنش به من خیلی چیزها را یاد آوری میکند. آراد این روزها هر بار دلش بخواهد کلمه ای بزبان میاورد. نمیدانم او تا کی میتواند اینطور آزادانه بگوید هر آنچه که میخواهد.

 

زیر گوشش میگویم : آراد ای کاش بزرگ نشوی.. ای کاش در دنیای کودکانه ات بمانی ای کاش فرشته بمانی.. میکویم: آراد ای کاش من هم میتوانستم بازگردم به دنیای تو. دنیای که در آن همه چیز زیباست و از زشتی خبری نیست.

زیر گوشش آرام گقتم:...... و او فقط نگاهی به من انداخت شاید دلش برای خاله اش میسوخت.

امروز اما باران به یادم آورد که عهدهایی با او بستم و باز به یادم آورد که عهدهایم با او شاید به جا باشد اما به یاد بیاورم که چه عشقهایی این روزها دیدم. باران به من گفت: یادت رفت؟ یک هفته نگذشته که میزبان دو دلداده بودی.. چند روزی نگذشته ازاینکه از عشق دو انسان خوشحال شدی. و امشب در کنار شیخ زاهد در آن خلوت عارفانه و خالصانه دو معشوق دیدم. که با هم به نیایش یگانه یار نشسته بودند.

البته یادش آمد که پریروز همین که از تهران رسیدم خبر جدایی دو عاشق را شنیدم و کودکی که سرنوشتش به دست این جدایی تغییر کرد.دو عاشقی که مرد عاشقانه همسرش را دوست داشت اما وقتی اصرار او به جدایی را دید رهایش کرد تا آزاد باشد. چشم بست بر عشقش.. چشم بست بر تمام زیباییهایشان و فراموش کرد زشتیهایشان را....زن را نمیدانم اما میدانم او نیز عاشق بود اما تقدیر آنها..... شاید این جدایی من را مصممتر کرد برای بستن آن عهدها.. وقتی عشق دیگر حرمت خود را ندارد.. وقتی دیکر عشق با نفرت همراه است....

 

اما تصمیم گرفم مثل همیشه چشم باز کنم بر زیباییها..فقط زیباییها را ببینم هرچند اندک. اما عاشق نشوم.. هرگز هیچوقت...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:10 توسط ایرانی آزاد| |
با باران عهد بستم که سه حرف را فراموش کنم. "ع"،"ش" و "ق"

با باران عهد بستم که همانطور که من را میشوید، بشویم قلبم را از هر کس و هر چیز که ممکن است

در وجودم واژه عشق را دوباره سازی کند!

از باران خواستم که پاکم کند و به او قول دادم که پاک کنم خودم را، دلم را، قلبم را، وعقلم را از هر

چیزی که احساس میافریند!

به باران قول دادم که احساسات را نابود کنم

با باران عهد بستم که اینبار برای همیشه فراموش کنم دوست داشتن را و فراموش کنم چیزی که

همه میگویند زیباست و من  در لحظه لحظه زندگیم زشتی آن را دیدم.

با باران عهد بستم که درست مثل این چند سال اخیر که در مقابل عاشق شدن ایستادم بیشتر از

پیش ایستادگی کنم و اینبار حتی در مقابل هر گونه دوست داشتن هم ایستادگی کنم.

با باران عهد بستم که قلبم را کویری کنم که هیچ بارانی نزند و خشک خشک باشد

با باران عهد بستم که همه انهایی را که دوستشان داشتم و دوستم نداشتند را به یاد داشته باشم

و فراموش کنم تنها کسی که دوستم داشت و این باور را به من داد که شاید کسی باز مثل او دوست

داشتن را بلد باشد!اما این فقط یک باور غلط بود که من را تا مرز نابودی کشاند!

به باران گفتم که از خدا بخواهد دلم را سنگ کند تا دیگر به هیچ چیز نلرزد

به باران گفتم چشمهایم را ببندد...تا نبینم کسی را و چیزی را که اندکی دلبستگی حتی به اندازه

سر سوزن در من ایجاد کند

به باران گفتم گوشهایم را کر کند تا حرفهای نازیبای عاشقانه و دروغ را نشنوند!

به باران گفتم فکرم را راهنمایی کند تا هر حرفی را باور نکند و هر محبت دروغینی را دور از هوس نداند!

و من خط میکشم دور هر چه که نامش دوست داشتن است

دیگر نیمخوانم دوست داشتن ها را

دیگر نمیشنوم دوست داشتن  ها را

دیگز نمینویسم دوست داشتن ها را

دیگر ...

ذیگر....

و من یاد میگیرم از همه آنهایی که یادم دادند! تا فقط با هوس زندگی کنم.و هیچ کاری را با عشق

انجام ندهم! فقط هوس باشد و لذت آنی!

و فریاد میزنم زندگی دلگیرم ازت!

حالا میفهمم تمام انسانهایی که دوروبرم بودند و بویی از احساس نبرده بودند چه کار درستی

میکردند.

احساسات در این دنیای زیبا زشت ترین چیز ممکنه هست!

باران دیگر نمیبارد..

و من سنگ شدن را آغاز میکنم!

 

 

* باعث نوشته شدن این مطلب مطالب اخیر دوست خوب وبلاگیم کامیار بود. با نوشته هایش انگار تلنگری زد به .................... و این مطلب فقط شامل انسانها نمیشود شامل تمام چیزهایی میشود که روزی عاشقشان بودم و دوستشان میداشتم حتییییی نوشتن! حتی میخواهم نوشتن را با هوس بنویسم نه با عشق!

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:29 توسط ایرانی آزاد| |

مقاله دوم " نگاه مضطرب مرد ایرانی به غرب و زن غربی" نام دارد. در این مقاله نویسنده می کوشد تا نگرشهای مختلف رایج در جامعه ایرانی را نسبت به غرب و زن غربی با ارائه مصادیق و گذشته تاریخی بیان کند. خانم احمدی در این زمینه چهار نگرش را بیان میسازد:

نگرش غرب ستیز

نگاه پست مدرنیستی به غرب

نگاه سنتی نیروهای چپ

اعتقاد به دو وجهی دیدن زن غربی

 نویسنده سپس به تفسیر این چهار نگرش به تنهایی میپردازد:


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:10 توسط ایرانی آزاد| |

در ادامه مبحث خلاصه کتاب "زنان زیر سایه پدر خوانده ها " مقاله به مقاله پیش میرویم. امیدوارم با نوشتن این مطالب ُ بحثهای جالبی را بتوانیم شکل دهیم:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 1:26 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و شب همگی بخیر. روز چهارشنبه ۱ آبان ماه طبق برنامه از پیش تعیین شده تازگی با خلاصه کتاب زنان زیر سایه پدر خوانده ها اثر خانم نوشین احمدی خراسانی به روز شد.

بعضی کتابها به حدی روی من تاثیر میگذارند که خودم هم در وبلاگم در موردشان مینویسم. امروز به این نتیجه رسیدم که با اینکه خلاصه توسط دوست خوبم آقای پویان پارسا به خوبی و در حد یک وبلاگ انجام گرفته اما این کتاب نیاز به اشارات بیشتری دارد. برای همین تصمیم گرفتم مقاله به مقاله آن را بخوانم و نکات مهمش را بنویسم که خب خیلی خیلی طولانی تر از خلاصه مورد نظر میشود برای همین در بخش نظرات تازگی دو قسمت را نوشتم و احساس کردم در اینجا هم نوشته شود بد نیست.(البته با اجازه از دوست عزیزم آقای سلطانی)

مطلب با اینکه طولانیست ولی به نظر خودم جذاب و قابل تامل است و البته کسانی که حوصله خواندن مطلب طولانی را ندارند میتوانند از همان خلاصه در تازگی استفاده بهینه ببرند.

من هر بار یک مقاله رو در اینجا مینویسم و امروز رو با مقدمه این کتاب آغاز میکنم.

(در ضمن خواندن کتاب به طور کامل رو سفارش میکنم)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:39 توسط ایرانی آزاد| |

پنجشنبه غروب شکوفه و مهدی رسیدن لاهیجان. بعد ازاینکه شام خوردیم با مامانینا رفتیم چمخاله که هم دانشگاهی های مامان هر سال دور هم جمع میشن. اونجا یه ساعتی نشستیم. هوا بی نهایت دلچسب و عاشقانه بود. بارون نم نم و هوای سرد پاییزی و جمع جوونهای قدیم با گروه موسیقی که آهنگهای زمان این جوونهای قدیم رو میخوند و حس نوستالژیکی به آدم دست میداد  وقتی میدیدی با آهنگ "فریدون فروغی" بعضی از آقایون میرن تو حس و از ته دل میخونن و یا آهنگ "عیدی" "فرهاد" که همشون رو از این رو به اون رو کرده بود. شب که اومدیم خونه با بچه ها رفتیم که کتابخونه بابا رو ببینن و خب نتیجش این شد که مهدی نزدیک یکساعت تو کتابخونه موند و کتابها رو ورقی زد. صبح جمعه هم البته به این کار ادامه داد و فکر کنم اگه ولش میکردیم همینطور تو کتابخونه مینشست و کتاب میخوند! جمعه نزدیک ظهر من و شکوفه و مهدی رفتیم جاده عشق! از شروع جاده آهنگهای لایت انگلیسی گذاشتیم  کلییییییییییی صفا کردیم و کلی عکس گرفتیم. تونل صنوبر به معنای واقعی زیبا بود و جاده خلوت و من بودم دو عاشق! در جاده ای که نهایت زیبایی و رمانتیکیه.موقع برگشت از دهاتهای اطراف لاهیجان گذر کردیم(لازم به ذکر میدونم که تمام مسر طبق معمول روسری از سرم افتاده بود و البته کسی هم فکر نمیکرد راننده یه دختره(آخه موهام کاملا پسرونه است) یکی دو جا که تو ده روسری رو سرم گذاشتم انگار مهدی در ماشین دیده نمیشد چون کلی از پسرهای ده متلک نوش جان میکردیم!!! نصفی از راه هم من و شکوفه با آهنگهای رقصی جیغغغغغغغغ تا تونستیم تو ماشین رقصیدیم و ..............بعد از ناهار من و محمد علی بحثمون شد و خب طبق معمول بعد از بحثهای من و محمد علی من با کل خانواده قهر میکنم و با اینکه کاملا حق با من بود اما خب بنا به دلایلی مامان و بابام من رو مقصر دونستن!!!!!!!! و منم زدم زیر گریههههههههه!!!! و رفتم تو اتاقم و کلیییی غصه خوردم(باز شکوقه اومد و آرومم کرد و همین که فهمیدم هم اون هم مهدی حق رو به من میدن یه کم آروم شدم) غروب به پیشنهاد مهدی رفتیم تا دور استخر قدم بزنیم باز نم نم بارون و ..... رفتیم کافی شاپ و یک قهوه دلچسب خوردیم و گپی زدیم و .................... شب بعد از شام من و محمدعلی(با اینکه قهر بودیم) و شکوفه و مهدی رفتیم روی بالکن بالای خونمون و محمدعلی در نقش دی جی آهنگ میذاشت و من و شکوفه و مهدی هم میرقصیدیم و خلاصه یه دیسکو خونگی راه انداختیم اونم در فضای باز روی بالکن و  هوایی بی نظیر.. با اینکه سرد بود اما ما از بس رقصیدیم که حالیمون نشد. تا متیونستم جیغ زدم و رقصیدیم و .... یکی از همسایه ها هم برای فضولی اول پشت پنجره وایسادو به طرز ناشیانه ای چراغ رو خاموش کرد که خوب ببینه و وقتی دید بد سوتی داده مجبور شد چراغ رو روشن کنه و دست از سر فضولی برداره. تا ساعت 1 اون بالا رقصیدیم و بعد رفتیم تو اتاق روی بالکن و با چند تا آهنگ سنتی از همایون شجریان و چند تا آهنگ قدیمی و کوچه بازاری که مرتضی احمدی خونده رفتیم تو یه فاز دیگه و بعد آهنگ دل دیوانه ویگن ما رو به عالم دیگه ای برد. بعد از اون من اومدم که بخوابم و بچه ها بالا به گوش دادن آهنگ ادامه دادن.

صبح امروز من و شکوفه دیر بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم و آماده شیم شد ظهر و قدم زنان سه تایی رفتیم شیخ زاهد. هوا آفتابی شده بود و باز بی نظیر بود. خیلی آروم راه میرفتیم به طوریکه مسیر 20 دقیقه ای رو یکساعت طول دادیم و کلی در مورد باغهای چایی که در اطرافمون بود حرف زدیم و افسوس خوردیم که این طلای سبز نابود شده و کسی به فکرش نیست.و همینوطر در مورد ساختمون سازیهای بی حساب و بدون برنامه لاهیجان که زیبایی شهرم رو داره از بین میبره حرف زدیم و یه جورایی غصه خوردیم!!! بعد در بین بوته های چایی هم کلی عکس گرفتیم و رسیدیم شیخ زاهد

سر راه یه چایخونه بود که رنگ چایی ای که رو میز بود رو دیدیم هوس کردیم یه چایی بخوریم. چاییش ناب ناب لاهیجانی بود با عطر و طعم و رنگ طبیعی. وقتی چایی رو آورد گفت :"به ترتیب گذاشتم". اولی سمت مهدی بود که چاییش تیره تر بود و بعد من و شکوفه که رنگ چاییمون کمرنگ تر بود. (دلیلش از دید کافه چی این بود که چایی سنگینیه و باید رنگ کمترش رو خانمها بخورن که اذیت نشن و بعد شکوفه از لحاظ علمی توضیح داد که چایی تیره آهن خون رو کم میکنه و برای همین برای خانمها خوب نیست!). بعد از خوردن چایی با کافه چی به صحبت نشستیم و بچه ها یه بسته چایی دستی (یعی دستی فراوری شده نه کارخونه ای) خریدند و آقاهه کلی نحوه دم کردن چای لاهیجانی رو به مهدی گفت و کلیییییی از وضعیت چایی حرف زد. و بعد هم خداحافظ!

از اونجا رفتیم سمت شیخ زاهد و من و شکوفه رفتیم داخل اما مهدی نیامد..(از قسمتای بدش نمیگم که مردم چه جوری برای سید رضی -یکی از دو شیخی- که در اونجا دفنه نذر و نیاز و عبادت میکردن!) ولی من با شیخ یه کم درد دل کردم و .... و بعد از کمی صحبت و حرص خوردن من! به سمت خونه برگشتیم قرار بود زود ناهار بخوریم و بعد بریم ست رامسر و جواهر ده که متاسفانه هوا ابری شد و تا ناهار بخوریم و چایی که مهدی خریده بود و دم کنیم ساعت شد چهار و دیگه رامسر رفتن فایده نداشت. حدودای ساعت  پنج ،چهارتایی رفتیم چمخاله تا مهدی دریا رو هم ببینه و کنار ساحل قدم بزنیم. دریا زیبا بود اما ما رسیدیم دیگه هوا رو به تاریکی رفت. کلی عکسهای زیبا گرفتیم و شکوفه و مهدی رفتند که در کنار ساحل قدم بزنن و من هم گوشه  تاریکی رو انتخاب کردم و نشستم به درد دل با دریا و نگاه کردن عکسها و انتخابشون برای گذاشتن توی وبلاگ! با گلناز تلفنی حرف زدم و بعد اس ام اس هایی با سعیده رد و بدل کردم. این وسط یه اس ام اس های دیگه ای هم رد و بدل کردم که حواسم پرت شد. و کمی بهم ریختم. شکوفه و مهدی از قدم زدن برگشتن و رفتیم تو ماشین. اونجا هم شکوفه یه خاطره ای برام تعریف کرد که من یادم نمیومد اما باز من و بیشتر بهم ریخت و به فکر رفتم. و بعد شنیدن آهنگهای سیاوش قمیشی و باز فکرو فکرو فکر!!!! به طوریکه مهدی متوجه شد من حالم گرفتست. بعد برای اینکه این وضعیت تموم بشه یه سری آهنگهای جیغ(ساسی مانکن) گذاشتیم و یه کم پشت فرمون رقصیدیم. رسیدیم خونه و اومدم عکسها رو بریزم تو کامپیوتر و وبلاگم رو بنویسم که متوجه شدم دوربینم نیست!!!!!!!!!!!!!! از اینجا حرص خوردنهای من شروع شد. تمام ماشین و زیرو روکردیم و دوربین پیدا نشد! مطمئن شدم تو ساحل جا گذاشتم و ... اما بچه ها اصرار داشتن که اونجا هم میشه پیداش کرد در نتیجه با سرعت زیاد به سمت چمخاله برگشتیم هرچند من میدونستم دلداری دادن بیهوده است اما رفتیم و تمام ساحل رو گشتیم اما دوربین نبود که نبود. دوربین با تمام عکسهای زیبایی که این دو روز گرفته بودیم گم شد! و من بیشتر از اینکه دلم برای دوربین بسوزه برای اون عکسهای دو نفره مهدی و شکوفه تو جاده عشق سوخت و عکسهایی که دسته جمعی با چه حال و هوای خوبی از خودمون گرفته بودیم. خلاصه زدم زیر گریه و غر زدن به زندگی و .............. دلم میخواست سرم رو بکوبونم به دیوار!(آخه این اولین باری نیست که تو چند ماه اخیر بخاطر آشفتگی ذهنی یه چیزی گم میکنم.) خلاصه مهدی و شکوفه بر خلاف بقیه کلی دلداریم دادن و ما برگشتیم خونه ! بعد از شام پویا (پسرخاله ام) و علیرضا( پسر داییم) هم آمدند و یه قلیون خیلی توپ چاق کردن و رفتیم روی بالکن و اونجا یه یه ساعتی تا میتونستن کلیییییییی حرف زدن و مارو خندوندن و کلییییییییییییییییی خوش گذشت و اصلا دلمون نمیخواست تموم بشه اما متاسفانه وقت رفتن شکوفه و مهدی بود! آخر سر هم شکوفه و علیرضا دو صدایی شعر زیبای مورد علاقه من که کلی ازش خاطره داشتم و همیشه شکوفه میخوند رو خوندن و من کلی کیف کردم. و بلاخره وقت جدا شدن رسید با اینکه یه دو سه موردی تو این دوروز پیش اومد که من دپرس بشم و یه چند ساعتی تو فاز مناسبی نباشم اما در کل بودن این دوستهای عزیز به روحیه درب و داغونم خیلی کمک کرد تا کمی از مسائل بد زندگیم دور بشم و بودنشون خیلی خوب بود. اصلا دلم نمیخواست برن. دوست داشتم بازم بمونن اما کار داشتن و باید میرفتن. وقت خداحافظی رسید و الان شکوفه و مهدی رفتن ترمینال که سوار اتوبوس بشن امیدوارم سفرشون بی خطر باشه.

این دو سه روز خیلی خوش گذشت. قرار بود یه گزارش تصویری باحال بذارم اما گم شدن دوربینم همه چیز و خراب کرد به طوریکه اصلا دل و دماغ نوشتن هم ندارم. این مطالب میتونست به بهترین حالت و با فضا سازی نابی نوشته بشه اما نشد. نمیدونم چرا اینجوری شدم؟ اما..............

جای همه خالی.. من این دوروز چون با دو دوستی بودم که عشق رو در تمام لحظه ها در این دو میدیدم و حس میکردم لحظات زیبایی داشتم.  به من که خوش گذشت امیدوارم به اونها هم خوش گذشته باشه.

 شکوفه و مهدی عزیز برای همه چیززززززززززز ممنونم. امیدوارم هر چجه زودتر کلبه عشقتون رو بسازید و ............................................................ همیشه عاشق باشید.

این هم شعری که بچه ها خوندن تقدیم به همه اونهایی که دوستشون دارم:

 

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سپید

میومد از کوه و کمر

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش

 

کاشکی دلم رسوا بشه

دریا بشه اون دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه

پیدا بشه اون که اومد به خوابم

شهزاده رویای من شاید تویی

آن کس که شب در خواب من آید توی توووووووووووو

از خواب شیرین ناگه پریدم

او را ندیدم دیگرکنارم

به خداااااااااااااااااااااااااااااا

جانم رسیده از غصه بر لب

هر روز و هر شب در انتظارم به خداااااااااااا

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:41 توسط ایرانی آزاد| |
اصلا پست دیشب رو به روی خودتون نیارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا؟ چطور؟ یعنی شما هنوز مرمر رو نشناختید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من اگه اینجوری ننویسم نمیتونم بعد سر حال بشم و انرژی بگیرم و .........................

 

من با خدا قهر نمیکنم گله میکنم

(چی بود شعر ابی؟

من از تویی که بد کردی با من

گله میکنم دل نمیکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

 

آره من از خدا گله میکنم اما دل نمیکنم!!! این برای تمام دوستانی که نگران کافر شدن من بودن!!!!!!!!

خوب دیگه من و خدا به این وضعیت عادت کردیم.. چی کارش کنم؟ ۱۰ ساله که داره آزارم میده!!!

اما من دوستش دارم(این اصلا یک نوع بیماریه:

با این همه کاری به جز دوست داشتن تووووووووووو من بلد نیستم!!!

با من بدی کردی ولی ممممممممممممممممممممن با تو بد نیستم)!!!!!!!!

 

حال میکنید؟ این شعرا رو همه واسه معشوقاشون میخونن من واسه خدا!!!

من خوبم! اصلا بد هم نبودم فقط در عرصه وبلاگ نویسی همش یه روزایی میشه که میزنم به خاکی!

بعدشم اینجا دلتنگی هامو مینوشتم بعد یهو سر از مسائل اجتماعی در حد دلکی نوشتنم در آوردم

و بعددددددددددددد خب طیف خواننده هام عوض شد و خب هروقت میخوام زیاد از روزمره هام بنویسم

فکر میکنم الان اون خواننده که مطالبش تحلیلیه یا اونی که از سیاست مینویسه یا اونی که از درد

اجتماعی میگه نسبت به وبلاگ من نظرش عوض میشه!!!!!!!!!

اما دیگه با اجازه میخوام واقعا هر آنچه دلم میخواد بنویسم!

با اجازه میخوام برم بعد از یه مدت طولانی یه کم واسه خودم دیلینگ دیلینگ کنم! دیلینگ دیلینگ

نمیدونین چیه؟

دیلینگ دیلینگ رقصیدن میباشد!!! کلی دلم لک زده واسه یه رقضص!!!!!

و البته دلم لک زده واسه یه مهمونی توووووووپس!! من فکر میکنم تمام دلتنگیهام هم واسه همینه!

البته خدا دید من دلم واسه مهمونی تنگه دیشب یکی من رو به مهمونی دعوت کرد!!! اوخ جون

مهمونی!!

اما دلم یه مهمونی میخواددر حد تیم ملی!!!! یه مهمونی مثل مهمونیای خودم تو خونه دانشجوییم !

دارم فکر میکنم دلم واسه چیا دیگه تنگ شده ! فهمیدم دلم واسه جواهر ده تنگ شدههههههه

اصلا از وقتی با مزدک و سعید آشنا شدم جواهر ده انگار بدون اونا رفتن نداره!!! اونا هم که درگیر درس

و کار!!! هر بار میان فقط یه سوک سوک میبینیمشون و ................

مزدک جان کی پس تموم میشه این پایان نامت؟ بابا مهمونیییییییییییییی! میخوایم!!! دلت میاد؟

خب دیگه من همه دلتنگیهام رو ریختم اینجا و دارم میرم برقصم...جاتون خالی!

راستی شکوفه جونم تو راهه! نمیدونم امشب که رسید کجا بریم؟ انقدر هوا سردههههههه

اما شاید بریم دریا! شایدم فردا بریم دریا!!! شایدم بریم حاده عشق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....نمیدونم فقط

میدونم خوشحالم که میان!

 و اما تعدادی پاسخ به نظرات:

سعید جان بعید نمیدونم تحت تاثیر حرفهای دوستان ناباب قرار گرفته بودماما از شوخی گذشته

نه! من این حس و دارم واقعا این خدا ها بعضی موقعها دیگه شورش رو در میاره

 

مریم عزیز: من اتفاقا همیشه خودم رو اول مسئول کارهام میدونم بعد خدا و تقدیر رو!!! اما گاهی یه

چیزهایی من با خدا طی میکنم که بعد دیگه باید بذارمش به بر اون! نه خودم.

یه موقعهایی من میدونم خودم چه راهی رو انتخاب میکنم و در درستی و نادرستیش میمونم(یا بهتره

بگم در صلاح بودنش و نبودنش)  اونوقته که از خدا کمک میخوام پس مسئولیتش میشه با خدا!

که اونم الحمدالله همچین بهم حال میده اساسییییی!!!!!

من هم نسبت به نماز خوندن هیچ اجبار در زمان و وقت نمیبینم (قبلا ها به این دلیل نمیخوندم که

میگفتم دوست ندارم نمازم عادت بشه و از سر عادت بخونم) اما فقط چون به مرحله ای رسیده بودم

که اون نیاز به نماز در ساعتهای شرعیش !!! رو در خودم حس میکردم حالا که دوباره فقط شده همون

یکبار! گاهی دوبار! و گاهی هم هر ۵ بار و .... ناراحتم!

اینم واسه توحید:

توحید جان من دپ نیستمممممممم! باور کن پسرم!! تو که دیروز من و دیدی! من که اند شارژ بودم!

باحال بیدم(تازه موهامم قشنگ شده بود)

*دیروز تو کلاس زبان با دوستای قدیمی(توحید و تینا و مریم و حجت و عابد و جواد و سمیرا و .......)

بودیم (یه مهمان خارجی اومده بود و talk show داشتیم) همه از موهای من تعریف کردن (حال بعدا

عکسم رو میذارم!) این توحید خان هم چپ راست انگار یه پودل دیده باشه!!!!!!! هی دست رو موهام

میکشید. و البته کلی هم تعریف میکرد! این آقا توحید آدم دقیقیه من هر بار در قیافم تغییری اتفاق

افتاد  توحید گل و گلاب زودتر از همه فهمید!

آقا ما مخلصیم

مریم هم(مریم کلاس زبان) چپ راست میگفت: خیلیییییییییییی بهت میاد !!!

مریم جون مخلص تو هم هستیم دربست!

خلاصه دیروز سوزه بودم اگه اون آقاا خارجکی نمیومد همینطور سوژه میموندمااااا!!

امان از این انگلیسیها که همش .....

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:21 توسط ایرانی آزاد| |
دیشب سه بار پستی که نوشتم تغییر کرد. اول کامل بود و فقط کامیار خوند! دوم نصفش پرید و نفر دوم نظرها خوند و سومیش که حی و حاضر بود! چرا اینجوری شد؟

نمیدونم فقط میدونم که....

 

امروز صبح با یه خبر خوب یه کم حالم بهتر شد و یه کم از دلتنگی و بی حوصلگی در آمدم. اون خبر خوب اینه: شکوفه و مهدی دارن میان لاهیجان امیدوارم این دفعه هم مثل اوندفعه خوش بگذره البته اگه بارون و طوفان بذاره!!! جای خیلی ها خالی!!! دل همه اونا که نمیان بسوزه

 

بعد از ظهر بعد از یه خواب چندساعته که یه خواب شیرین هم دیدم!!! رفتم کلاس زبان و بعد از کلاس زبان با سمیرا رفتیم کافی شاپ و بعد هم خونشون..وایییییییییییی انقده حرف زدممممممم!! بیچاره سمیرا و مرسده که هی پرحرفیم و گوش کردن!!! از خیلی چیزا حرف زدیم و .... کلی خندیدیم.

بعد هم تو این طوفان(به خدا طوفانه) سمیرا ماشین و روشن کرد و من ورسوندن خونه(البته تا ته شیخ زاهد هم رفتیم و ..........)

حالا یه کم بهترم!!! اما............

و اما بارون!!! بارون زیبا و ......

داشتم به این فکر میکردم که گاهی بعضی مسائل تو زندگی آدم واسه چی پیش میاد!!! و صلا اگه پیش نیاد چه چیزی میشه؟

و داشتم به این فکر میکردم که من چقدر ساده لوحانه همش باور دارم که حتما وقتی یه اتفاقی تو زندگیم میفته صلاحی توش بوده و خدا میدونه که چرا باید این اتفاق بیفته و خودم رو گول میزنم!!!
همیشه سر یه مسائلی که مکررا برام پیش اومده توجیه کردم و گفتم این اتفاق افتاد به این علت اون اتفاق افتاد به اون علت..

خداییشم خوب علتها رو کشف میکردم و خودم رو گول میزدم اما هر کاری میکنم دو سه تای اخریش رو نمیتونم کشف کنم!!! راستی چرا؟

 

اوهوی خدا با توامااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا صدای من و میشنوییییی؟

نه بابا تو که سالهاست صدای من و نمیشنوی!!!! هی من میام طرفت و تو هی من و دور میکنی!!

تازه دو ماه شده که اومدم طرفت و باز کاری میکنی که ازت خسته بشم و رونده بشم و .........

یادته وقتی اومدم طرفت؟ چه شوقی داشتم؟ اصلا یادت میاد چقدر زیبا بود حسم؟ از خود بیخود بودم!! باورم نمیشد...منی که ادعا داشتم نماز بخونم باید فارسی باشه بی اختیار تا شروع کردم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم و رفتم رو عربی خوندن اونم با تلفظ درست و .... باورم نمیشد!

هنوز حس اون شب یادمه....هنوز یادمه چه جور اومدم طرفت و تو چه جورپذیرام شدی!!
گریه هام هم یادمه

و حالا

دو ماه نگذشت که دوباره دارم میشم آدم سابق

آدمی که...............

دوباره دارم دور میشم و ...........

خودت نمیخوای

خودت نمیخوای

خودت نمیخوایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیگه برام مهم نیست سر وقت نماز بخونم..

دوباره دارم فقط یه بار در روز نماز میخونم

میدونم دوباره کم کم میشه هیچ بار

میدونم دوباره کم کم میشم همون آدم چند ماه پیش که.........

میدونم دوباره......

دیگه اون حس زیبا نیومد سراغم

دیگه.............................

خسته ام کردی خدا!

همین و بس!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:26 توسط ایرانی آزاد| |