تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

سلام دوستان عزیز

امروز میخوام از جلسه یکسالگی تازگی بنویسم.

دیروز به شدت هممون سورپرایز شدیم انتظار این همه همراه این همه دوست این همه همدل

رو نداشتیم.

دیروز تازگی یکسالگیش رو در حالی جشن گرفت که34نفر آمده بودند تا در این جشن سهیم

باشند. که بگویند"یکسال تازگی کار کمی نبود."

دیروز برای اولین بار جلسه تازگی در آلاچیق همیشگیش بخاطر سرمای هوا برگزار نشد و در

کافی شاپ دور هم جمع شدیم و محدودیت زمانی داشتیم اما با همان محدودیت زمانی جلسه

پرباری بود!

به روال همیشه در مورد کتابهای خلاصه شده بحث شد. کتاب"جنس دوم"اثر سیمون دوبوار

خلاصه ارغوان اشترانی و "زن" اثر دکتر شریعتی خلاصه مهتاب عابدینی

بعد از بحثها و تبادل نظرات پذیرایی آغاز شد. دو عدد کیک با شمع یکسالگی که روی یکی نوشته

شده بود: "تازگی یک سالگیت مبارک" و روی دیگری نوشته شده بود:" به امید روزهای

تازه تر"

شمع توسط سعیده ابیانه مدیر روابط عمومی تازگی روشن شد و توسط همه خاموش!!

(همه فوت کردیم)

بعد از پذیرایی کیک و چای انار و هندوانه و آجیل هم به یاد شب یلدا آوردیم و بعد سبدی  از فال

حافظ کهعاصفه الله وردی و حمید درودیان و موچول عزیزشان تهیه دیده بودند دور گردید و

خوب به چند نفری نرسید من جمله مریناز!!!

در پایان عاصفه با صدای دلنشین غزلی از حافظ را خواند و تقدیم به جمع تازگی کرد!

همراهان دیروز تازگی عبارتند از(البته با عرض پوزش من اسمها رو یادداشت نکردم و بعضی  از

مدعوین تازه نامشان یا فامیلیشان به یادم نمانده)

سید مهدی سلطانی ،مریم فولاد آملی، محمد علی شریفی،مرمر(مریناز)مشفقی،

محسن صائمی ،سعیده ابیانه، بهروز علم بیگی، عاصفه الله وردی ،حمید درودیان

مهتاب عابدینی،نیما کبیری، انیسه جهان آرا، مزدک افتخاری،سپیده کاشانیان،

محمد طاهر علا الدین ،  ارغوان اشترانی ، محمد هاشمی،ناتاشا نائلی،رضاتسلیمی،

نفیسه توحیدی فر، پویان پارسا،مریم خیر آبادی ،محمد کریمخانی،مهسامهرداد،

عباس رضوانی، صهبا غروی،ووریا رایج، الهام قهاری،نسیم قاضی.

و سمانه عزیز،مهنوش عزیز، ندا و دوست عزیزشون،فرانک و دوست عزیزشون که در

این جشن همراهیمون کردند

البته جای بسیاری از دوستان خالی بود مخصوصا محمد سلطانی عزیز وعاطفه بلوچیان

نازنین و باقی دوستانی که تا امروز هم سعادت دیدارشون رو نداشتیم!


جلسه دیروز ما راس ساعت 4 آغاز و راس ساعت 6:30 به پایان رسید. یکی از زیباترین روزهای

عمر تازگی بود! امیدوارم دوست عزیزم مهدی سلطانی با دیدن این جمع دلگرمتر از سابق به

راهش ادامه دهد و ما هم در حد توان خودمون بهش کمک کنیم!

و یاد یک قولش باشد که پارسال ۶ دی با آن قول تازگی را متولد کرد!


در ضمن تمام مراسم دیروز از رزرو جا تا پذیرایی بر عهده بهروز عزیز بود که ازش به نوبه خودم

تشکر میکنم

این هم غزل دیروز حافظ:

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد


برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

که سلیمان گل از باد هوا باز آمد


عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد


مردمی کرد و کرم لطف خدا داد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد


لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا باز آمد


چشم من در ره این قافله راه بماند

تا به گوش دلم آوار درآ باز آمد


گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به لطف از در ما باز امد


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:6 توسط ایرانی آزاد| |

 

امروز خاتمی در دانشگاه تهران سخنرانی داشت و همه میدونید که من به شدت طرفدار خاتمی ام و البته طرفدار نیامدنش! چون به نظر من اولا هر چه در توان داشت در هشت سال انجام داد و آزموده را آزمودن خطاست!(با اینکه اعتقاد دارم نیمی کم کاری شخصیش بود و نیم دیگر زیاده خواهی عده ای که خود را روشنفکر اصلاح طلب و سیاست دان لقب داده اند و همینطور ضربه های کاری از نهاد قدرت! و در واقع اعتقاد دارم دوست و دشمن به یک اندازه به خاتمی لطمه زدند! و البته از بی مهری مردم که ید طولایی در جرکتهای این چنینی دارند هم نباید گذشت) دوما معتقد به حضور افراد جدید و تازه هستم چون باز اعتقاد دارم هر فردی یک بار باید بیاید.

امروز خاتمی دوباره سخنرانی کرد. از کل سخنرانیش چند جمله زیبا میشود برداشت که کمی جسورانه بود (بعد از مدتها ) اما...اما....

نمیخواهم از خاتمی ایراد بگیرم میخواهم از برگزار کنندگان ایراد بگیرم.همیشه این مشکلی که میخواهم به آن اشاره کنم در جامعه ما وجود داشت و دارد. مشکل عدم تحمل مخالف!

این سخنرانی به دعوت انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران صورت پذیرفت . به دانشجویان مخالف خاتمی(نه فقط طرفداران دولت فعلی بلکه کسانی که حتی موافق افراد دیگری در اصلاحات هستند و ...) اجازه مطرح کردن سوال داده نشد مثل همیشه که طرفداران مطلق خاتمی اجازه نمیدادند کسی ضد او حرف بزند!!!

من متهمم به طرفداری از خاتمی...همیشه هم از او دفاع کردم سعی کردم منطقی دفاع کنم و به وقتش هم نقدش کردم اما هرگز نگفتم "نگویید"! همیشه با کسانی که مخالف خاتمی بوده و هستند بحث کردم مطمئنا نه من موفق شدم آنها را از مخالفتشان در بیاورم نه آنها توانستند من را از موضعم پایین بیاورند دلیلش هم یک چیز هست : هر دو گروه به عقاید و اصولمان پایبندیم و ایمان داریم اما اینکه انجمن اسلامی هرگز نمیگذارد دانشجویان دیگر صحبتی کنند یا سوالی مطرح کنند و مانع حضور انها در جلسه میشود واقع برازنده تنها تریبون دانشجویی مجاز در دانشگاه نیست!

روی صحبتم با انجمنی های دانشگاه تهران است. روی صحبتم با کسانی است که طرفدار خاتمی اند.و هیچ نقدی را نمیپذیرند. خود "خاتمی شعار زنده باد مخالف من" را سر داد و شما مانع از بیان مخالفتهایش میشوید؟ همین شما بودید با این رفتارهای نادرست و اقتدارگرایانه مانع از به چالش کشیده شدن خاتمی در همه دوران ها شدید. و اصلاحات را به راه غلط کشاندید. چرا که دفاع کورکورانه و یکجانبه ، درست همان رفتاریست که جناح اصول گرا از یارانش میکند! و ما اعتراض داریم. شما همین کار را کردید.

نگاهی به شعارهای امروز بیندازید؟ باز تکرار همان های گذشته! یعنی بین امروز با ۱۲ سال پیش هیچ فرقی نیست باز اشتباه "قهرمان سازی"!!!. آیا ما نباید بفهمیم خاتمی قهرمان نبود نمیخواست باشد و نخواهد بود؟ که باز شعار سر دادید: "خاتمی قهرمان امید ملت بمان"؟!!!!!!!!!!

به راستی چرا؟

چرا امروز دانشجویان لیبرال نتوانستند سوالهایشان را مطرح کنند با اینکه قبل از این سخنرانی نامه ای داده بودند؟ چرا دانشجویان دموکراسی خواه دانشگاه در نامه سوالاتشان را مطرح کردند (که هرچند سوالاتشان را خیلی قبول نداشتم اما دوست دشتم جواب خاتمی را صریحا به آنها بدانم) اما چون این سوالها علنی مطرح نشد و فقط در دست دانشجویان پخش شد مانع شدید که آنها هم بعد از این همه سال پاسخی از رییس جمهورشان بگیرند

کمی به سوالات مطرح شده امروز بیندیشید. چند سوال تکراری و صد در صد جهت دار به نفع خاتمی!

من طرفدار خاتمی ام اما این سوالها را دوست نداشتم. من به عنوان طرفدار خاتمی دوست داشتم مخالفینش سوال کنند و او پاسخ دهد چون میخواهم ببینم آیا این همه جانبداریم ارزش دارد یا نه؟ اما سوالاتی چندباره در مورد استراتژی در مورد انتخابات و ..... (چند سوال اول عین هم بود) اصلا جذابیتی برای من طرفدار خاتمی نداشت. جوابهای خاتمی چیز جدیدی به دانسته های من اصافه نکرد. سخنرانیش خوب بود اما سوال و جوابها بیش از حد بیخود بود. حیف این فرصت طلایی با این حجم وسیع حضور دانشجو که به واسطه خودخواهی های دعوت کنندگان به یاسی بدل شد و نه تنها در حمایت خاتمی راهی پیش نبردند که به نظر من بیش از پیش مخالفینش را(کسانی که موافق اصلاحات و مخالف خاتمی اند) علیه او قرار دادند.

متاسفانه این مشکل جامعه ماست. فقط خود را میخواهیم و لاغیر. امروز به طور اتفاقی برنامه ام ی ر ف خ ر آ و ر را میدیدم! از زندانی سیاسی حرف میزد که توانسته بود پیام خودش را از زندان توسط یک موبایل به بیرون بدهد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پیام او فقط شعرهای شاملو بود!!!! و جالب اینجا بود که ف خ ر آ و ر میگفت: یکی از دانشجویان تحکیم وحدت رو که گرفته بودن و بعد از چند روز آزادش کردند و بعد در ادامه گفت: میدونید که تحکیم وحدتیها رو زود آزاد میکنند کاری به کارشون ندارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بعد ادعا کرد که اون دانشجوی تحکیم وحدتی لو داد که موبایلی هست و برای همین آن زندانی سیاسی تبعید شد و ....

او در دفاع از یک زندانی سیاسی هم مرام خودش زندانی سیاسی دیگر را محکوم میکند چون تحکیم وحدتی است. تحکیم وحدتیها دو شاخه میشوند چون همدیگر را قبول ندارند. در داخل هر شاخه یکی به دیگری میگوید:"مرتیکه سکولار!" آن یکی به او میگوید: "روشنفکر دینی احمق!" سومی به چهارمی تهمت "ملحد بودن" میزند. یکدیگر را محکوم میکنند و خلاصه جنگ است و جنگ! و همه فقط خود را قبول دارند و بس!!!!

 خاتمی زیبا گفت: جامعه ما متکثراست

اما نمیدانم چرا نمیخواهیم بپذیریم که باید همه صداها را شنید .تک صدایی هیچوقت خوب نیست چه دیکتاتوری اصولگرایان چه دیکتاتوری اصلاح طلبان چه دیکتاتوری سکولارها چه دیکتاتوری لبیبرالها چه دیکتاتوری ملی گراها چه دیکتاتوری سویسالیستها،دیکتاتوری دیکتاتوری است!

ای کاش میتوانستم به خاتمی بگویم حواسش باشد.. باز هم....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:36 توسط ایرانی آزاد| |

 

چند ماه پیش بود که زیر باران راه می رفتم و به زیباییهای یک حس می اندیشیدم.

حسی که میگفتند حس مادریست.

من مادر شده بودم بدون زایش!

من در ۲۷ سالگی حس زیبای مادری را با دختری ۲۰ ساله تجربه کردم. با او گریه کردم او با من گریست

با او خندیدم.او با من شاد شد. محرم بعضی دردهایش شدم و او محرم تمام ناگفتنیهای زندگیم شد

من باور کردم دختری دارم نگرانش بودم نگران سلامتش نگران احساساتش نگران ....

و او دختری بود دلسوز فداکار مهربان عاشق برای مادرش

تمام روزهای پنجشنبه با شوری و شوقی به دیدار من میامد و برای رفع خستگیهایم در کلاس نوشیدنی

و خوراکی میاورد. و این باعث حسادت خیلی ها و شادی بسیاری دیگر شده بود.

برای هم دلتنگ میشدیم و ساعتها هم اگر حرف میزدیم هنوز حرف برای گفتن داشتیم.

چه شبهایی که آغوش من را امنترین جا برای خوابش دید و چه شبها که از غصه به او پناه بردم.

من مادر شده بودم بی زایش!

 

او تمام من بود. و من تمام او! او من ۲۰ ساله بود. او من پر شور بود. او من عاشق بود. او من جفا

دیده بود.او درست مثل مادرش از همه بدی میدید و به همه خوبی میکرد.او درست مثل من اول

برایش دیگری مهم بود بعد خودش. اما او هشدار من را کم میشنید:

"دخترم آدمها گرگن . حتی به من هم اعتماد نکن!"

من به او گفتم که بلاخره یاد گرفتم گاهی به خودم بیا ندیشم به قیمت از دست دادن خیلی چیزهای

با ارزش اما برای دل خودم حتی برای لحظه ای حتی برای اندک زمانی زندگی کنم

حتی اگر همه ...

آدمهایی در مدت کوتاهی سعی در نابودی این عشق مادر و دختری من و او کردند اما نتوانستند

دخترم نگذاشت!

و حالا مینویسم برای دخترم:

سعیده عزیزم

شاید تو از محرمهایت بدی دیدی.شاید آنطور که تو بودی آنها نبودند اما مطمئن باش خیلی جاها با

تو و برای تو بودند. و تو همیشه تنها نبودی. باور کن ....

.....

من درکت میکنم. من باز هم با تو و برای تو گریستم. من .... اما.....

سعیده عزیزم تو زیباییهایی در سیرت و وجودت داری که باز هم زیبایی هدیه میدهی

"بی هیچ چشمداشتی"

سعیده نازنینم...همه انسانهای محرمت گلهای زیبایی بودند در باغستان تو اما خارهایی داشتند

کم و زیاد. خارهای همه، دستهای تو را زخمی کرد و آزرد اما میدانم باز تیمار میکنی. باز گل ها را

میبویی چون وجودت زیباست

گریه هایت ....

اشکهایت و دردهایت برای من.............

فقط میخواهم بدانی که همیشه دوستت دارم و با تمام حرفهایی که با هم زدیم و هشدارهایم به

تو، من همیشه دوستت هستم و نگرانت و خواهان بهترینها برایت و مطمئنم انسانهای زیادی هستند

و خواهند آمد در زندگیت که مثل خودت زیبا باشند و زیبا سرشت.

من اگر محرمانی دارم به این خوبی ، تو خود خوب میدانی بعد از چه جفاها به اینها رسیدم. پس

امیدوار باش عزیزکم.

امیدوار باش به روزهای زیبای آتی

امیدوار باش به انسانهایی از جنس انسان که درکت میکنند که محرمت هستند و گوشت و راهنمایت

و از جنس ناب خودت

امیدوار باش تو هنوز اول راه زندگی هستی

هنوز باید بدی ببینی

هنوز باید....

و شک نکن به آنهایی که به آنها عشق ورزیدی. شک نکن به آنهایی که باورشان داشتی.

از تو دو خواهش دارم

۱- به باورهایت شک نکن!

 ۲- دیگر بس است هر چه برای دیگران دل سوزاندی، نوبت توست. برای خودت باش و برای خودت

زندگی کن و اول خودت را ببین و بخواه!

نه من ارزش دارم نه هزاران انسان دیگر.فقط تو ارزش داری!

 

با اشک برای سی سی: جیر جیر تو

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:35 توسط ایرانی آزاد| |
 

 

دوستای عزیز مجازی و حقیقی ام سلام.

امیدوارم خوب باشید و این هفته رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید.

امروز اومدم که باز بنویسم از خودم و خودم...از دلتنگیهام در نامه های دلتنگی بنویسم. جایی که

برای همین ساخته شده بود و حالا شده بلای جون و ...

دیشب ۳ ساعت داشتم وبلاگای قبلیم رو میخوندم. چقدر نوشته های اون زمانم راحت بود. چقدر

وقتی کفشدوزک بودم راحت مینوشتم .

هزاران بار از عشق نوشتم و کسی  نگفت :عاشق شدی!

هزاران بار از بدی عشق نوشتم و کسی نگفت: از عشقت جدا شدی؟

هزاران بار اعلام تعطیلی و خستگی کردم و کسی نگفت: حالت بده! مشکلی پیش اومده؟!!!

اما نمیدونم چرا در این وبلاگ من نباید خودم باشم؟ و برای دل خودم بنویسم؟!

من رسما اعلام میکنم بسیار حالم خوب است. چون خاصیت شخصیتی ام همینطوریه. من یه لحظه

از همه چیز خسته میشم و وقتی درد دل کردم و نوشتم یا با کسی حرف زدم همه چیز یادم میره و

دوباره میشم همون آدم پر انرژی و اکتیو و سرحال و شاداب.

تصمیم به کم آمدنم همراه شد با یکسری مشکلات جانبی که اینها به هم گره خوردند و اینطور

وانمود شد که من حالم خوب نیست و نمیام! اما نه! البته یه روزهایی حالم خوب نبود و خسته

شده بودم از نوشتن . که درامر وبلاگ نویسی اون هم با  دغدغه های متعدد اجتماعی اتفاقیست

طبیعی و همه دچارش میشن اما در ادامه، ننوشتنم فقط به دلیل این بود که من تنها ۶۰ روز دیگه

مهلت دارم برای درس خواندن!!!

اشتباهم این بود که سه ماه درس خوندن رو رها کردم و حالا باید از اول بخونم و هیچ چیز هم یادم

نمیاد. تصور کنید تغییر رشته دادن یک طرف، حجم درسها و کتابهای رشته جدید با وازگانی جدید و

حفظیجات فراوان یک طرف و دور بودن از درس و کتاب و درس خواندن اون هم به مدت چهار سال یک

طرف(البته در واقع ۷ سال چون من دوران دانشگاه اصلا درس نخوندم ) و استرس امتحان هم که

امریست طبیعی!!!

در این شرایط ترجیح دادم کمتر وقتم رو پای نت و نوشتن و خوندن بذارم حتی اگه در اون ساعتها درس

نخونم. چون متاسفانه کامپیوتر و وبلاگ به شدت روی ذهنم اثر میذارن و خسته ذهنی میشم و

بازدهی ساعات درسیم پایین میاد.

این دلیل اصلی کم کاری من در وبلاگ است . نمیخواستم رسما بگم چون میدونم احتمال قبولیم

کمه  و حس خوبی نخواهم داشت که همه بفهمند داری میخونی و بعد قبول نشی و ....

اما گاهی آدم رو مجبور میکنید که...

روزی که نوشتم خسته ام و میروم و از همه تشکر کردم ایمیلی از دوست عزیزی که مدتهاست

دلتنگشم و خارج از کشور است یعنی نگار مهربانم دریافت کردم. ایمیلی که خط به خطش میدونست

مرمر دوست ۲۰ ساله اش چرا اینطوری شده و بهترین دلگرمیها و بهترین راهنماییها بود. ایمیلی که

سراسر نشان داد یک دوست قدیمی میتونه همیشه کمک حال و روز باشه. با خوندن ایمیل زیبای

نگار از این رو به اون رو شدم. خواستم بیام و بنویسم اما حقیقتا خجالت کشیدم و گفتم دیگه همه

شاکی میشن! تنها به سعیده گفتم که حالم خوبه و دوست دارم دوباره بنویسم.

بعد از اون البته باز مسائلی پیش امد و ناراحتم کرد اما همراهی با مزدک عزیز در روز جمعه دو هفته

پیش بعد از مدتها اون هم به مدت ۱۲ ساعت تمام مشکلاتم رو حل کرد. ۱۲ ساعت من و این دوست

بی نظیرم با هم حرف زدیم و انگار مزدک و حرفهاش مرهمی بود بر روی تمام مشکلات و دردهام.

اون شب بعد از اینکه از مزدک جدا شدم  به این فکر کردم که ای کاش هیچ مشکلی پیش نمیامد و

مزدک همان شهریور از تزش دفاع میکرد و نه آذر ماه! چون بخاطر کارهای پایان نامش ارتباط ما اندکی

کم شده بود و فکر کردم اگر شهریور دفاع میکرد مطمئنا بسیاری از مشکلات برام پیش نمیامد و من

به راحتی از پس خیلی چیزها بر میامدم چون کمک های فکری مزدک بی نهایت مفیدند و تقریبا کمتر

کسی است که انقدر از نظر فکری نزدیک به من باشه و خب این مسئله متقابله. اون روز جمعه روز

آرامش من بود. و بعد از اون تصمیم های زیبایی برای زندگیم گرفتم و دونستم هربار به مشکلی

بربخورم میتونم از همفکری دوست عزیزم بهره مند بشم و راهنماییهاش هم همیشه درسته

همان هفته سعید عزیزم رو دیدم. سعید و مزدک برای من یک روحند در دو بدن! انسانهایی که

خاصند و بی نظیر و افتخاری برای من که دوستشان هستم. با تمام مشکلاتی که وجود داشت روز

سه شنبه طبق قرار قبلی رفتم رامسر و در کنار دریای طوفانی و هوای بارانی چند ساعتی هم

همصحبت این دوست عزیز شدم و آرامش به دست آمده ام دو برابر شد مخصوصا وقتی احساس

کردم که جایگاهم در دوستی با مزدک و سعید در کجاست و احساس لذت کردم از این زیبایی

دوستی که بین ما سه نفر هست. طوری که همیشه فکر میکنم امیدوارم کسانی که در آینده

همراه زندگیمان میشوند این رابطه رو درک کنند(البته باشناختی که از هر سه نفرمون دارم مطمئنا

کسی رو انتخاب میکنیم که درک داشته باشه)

جمعه پیش باز مشکل بزرگی پیش آمد که آمدم و در اینجا نوشتم مطمئنا در حالت عصبانیت و تنهایی

مطلب بهتری از خودکشی نمیشد!!! اما کسانی که من رو میشناسن میدونن شوخی بیش نبود!

اون شب قبل از نوشتن مطلب باز به مزدک زنگ زدم و اشتباه در شماره گیری باعث شد نتونم باهاش

صحبت کنم چون میدونستم مزدک و سعید با هم هستن و از خوش بودنشون من هم خوش میشدم

و یادم میرفت چه مشکلاتی دارم. اما متاسفانه نشد و من درددلم را در اینجا خالی کردم و بعد به

نگار عزیزم زنگ زدم و یک ساعت با هم حرف زدیم تصور کنید دوستی رو ۱۷ سال هر روز ببینی و

بعد سه سال باشه که دور از هم باشید آیا تحمل دوریش راحته؟.

کامنتی از مهدی عزیز دریافت کردم که بعد از همصحبتی با نگار کمک دیگری بود به کم شدن

عصبانیتم  و همینطور سعیده و شوخیهاش که خنده رو رو لبام آورد!

کامنتهای مهربانانه و دوستانه و دلداریهای دوستان دیگر هم جای خود که بخوام یکی یکی بنویسم

مثنوی هفتاد من میشه.

دو روز بعداز مطلب عصبانی وار خودکشی با مزدک ساعتها صحبت کردیم و باز کمک فکری و راهنماییش

و دلداریش کمکم کرد که دوباره بشم مرمر پر انرژی.

و اما این هفته از نظر درسی تا حدی خوب بود تا حدی بد. دو سه روز به شدت درس خوندم و دو سه

روز اخیر اصلا درس نخوندم. تعطیلی و مهمان داشتن و همینطور خسته بودن ذهنم باعث شد نتونم

ساعات زیادی رو درس بخونم. این رو هم سعیده شاهده و مشکل من اینه که تا حالا چند بار شده

که تا به مبحث ساختار گرایی میرسم دیگه ذهنم چیزی رو نمیگیره! الان سه روزی که میخوام این

مبحث رو بخونم و تمومش کنم اما نمیشه و اصلا آمادگی ندارم خب اینها آدم رو خسته میکنه نیست؟!

مشکل من اینه که به شدت برونگرا هستم و باید همش با یکی حرف بزنم. و خب اصولا دوستایی دارم

که از نظر روحی و فکری به شدت کاملم میکنند اما وقتی به هزاران دلیل دسترسی بهشون ندارم

ناچار میشم در جایی که دوستان  ناشناخته بسیاری دارم که اونها هم از همین نظر کامل کننده منند

درد دل کنم. نامه های دلتنگی از نامش پیداست که برای چه ساخته شده و در اون قراره چی نوشته

بشه.اما در چند ماه اخیر من نمیتوانستم اونچه که دلم میخواد رو بنویسم.

دوستان عزیز من! باور کنید من تو دلم چیزی رو  نگه نمیدارم اگر روزی دوباره سعادت عاشق شدن

نصیبم بشه مطمئن باشید جار خواهم زد!! و انکار نخواهم کرد. اما من خودم تصمیم گرفتم که دیگر

این سعادت را خواهان نباشم. پس...

دوستان عزیز مرمر هرچقدر حالش بد باشد و از خستگی بگوید همیشه یک مرمر پر انرژی است. در

همان لحظه که از خستگی مینویسم اگر شما من رو ببینید یا با من حرف بزنید شک میکنید که

چیزی که خواندید درست است یا نه؟

 این ادعای من رو سعیده نازننیم،مهدی عزیزم، مزدک و سعید عزیزم، گلناز نازنینم، نگار عزیزم،

و صبای مهربانم و خیلی از دوستان نزدیک من متیونن تایید کنند.

من همان مرمر همیشگیم با گاهی خستگی طبیعی!

شما فقط دعا کنید در ساعتهایی که میخوام درس بخونم ذهنم متمرکز باشه من دیگه هیچ مشکلی

نخواهم داشت.

 

 برای امروز مطلب دیگه ای تهیه دیده بودم اما موند برای دفعات بعد!

برای همتون آروزی سلامت و سعادت و شادابی دارم.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:41 توسط ایرانی آزاد| |

خیلی خسته هستم با این حال دلم نمی یاد  از انچه که بر من گذشت چیزی براتون نگم .

راستش امروز باز من در منطقه 4 مشغول انجام وظیفه بودم .

منتها...

 این منطقه 4 کجا و آن منطقه 4 کجا !!!

واقعا باعث شگفتیه!!! من هیچ وقت به صورت تطبیقی بهش فکر نکرده بودم ، البته هیچ وقتم تا دو هفته پیش منطقه جوادیه رو ندیده بودم .

من امروز محله ضرابخانه –پاسداران بودم، دیگه این منطقه رو مطمئنم که همه نسبت به ان مطلع هستید و می دونید اوضاع از چه قرار هست.از سه تا نقشه ای که داشتیم دو تا و نصفیش رو بررسی کردیم.

انچه که در این مشاهدات حاصل شد البته ( بازم همش رو دوست نمی دارم لو بدم ) این چینین بود :

این منطقه که می دونید دیگه طبقه بالا و یا متوسط رو به بالا هستند( کلا سه دهک بالا )  بافت منطقه کاملا جدید و مدرن( مجتمع مسکونی یا خانه های ویلایی) دارای پاسازها و مراکز فروشگاه های زنجیره ای و شعبه های فروش از انواع و اقسام مارک های معتبر و رستوران های فوق العاده

 ( خوب می دونم الان می گید : خوب معلومه بسته به شرایط اقتصادی منطقه کالاها عرضه می شود ، ولی واقعا انقدر تضاد !!!!)

چیزی که جالب بود تعداد زیاد ساختمان پزشکان در این منطقه بود ( قدم به قدم )البته در همه ی ان ها انیستیتو زیبایی هم بود

 جالب تر اینکه همه ی منشی ها ی مطب ها و شرکت ها و فروشنده های دراگ استور ها و حتی نمایندگی فروش ها خانم بودند، همه خانم هایی که ...

راستش به طور مثال در یک نمایندگی فروش که در بوستان فکر میکنم 8 بود تمام پرسنل زن بودند جز مدیر عامل ، ( این به تنهایی از نظر من ایرادی نداره ولی ...) راستش نوع پوشش ان ها همه مانتوهای مشکی با شال  و لاک البالویی بود و موهای رنگ کرده و ارایشی که به یاد ندارم حتی برای جشنی به ان شکل در امده باشم!!!

راستش به نظرم نگاه جنسیتی در این منطقه خود را به نوعی دیگه نشان داده بود !!!

در این منطقه مراکز عرضه محصولات فرهنگی هم زیاد بود .

راستی  در حین کار مدام این جمله در ذهنم تکرار می شد؛

" هر که فقیر تر خدایش قوی تر"شاید بگید چرا ؟؟؟

تو این دو تا نقشه که بررسی کردیم تا الان هنوز به مسجدی نرسیدیم !!!

این منطقه حتی حسینیه هم نداشت!!!

جالبه نه ؟؟؟!!

( البته این دلیل نمی شه به اینکه من بخوام مثل ادم های عامی نتیجه بگیرم که مردم این منطقه ...، بلکه بر عکس)

انقدر تفاوت !!!!

 راستش یاد  دو جامعه تفکیک شده و تفکیک نشده افتادم

( تنها وجه اشتراک در وجود آرایشگاه های زنانه بود )

جالبیش اینجاست که ...

نمی گم که

کلی  زحمت کشیدم این مشاهدات  رو به دست اوردم که خودم بنویسم و حالش و ببرم .

دعا کنید مطلبم خوب از اب در بیاد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"ساعت ۱۷ روز پنجشنبه است این پست سحر گذاشته شده و امروز در این ساعت کار به اتمام رسید

باید بگم در این منطقه فقط یک مسجد بود که مسجد ضرابخانه نام داشت بدون هیچ حسینیه ای!!"

یه نکته دیگه نام مدارسِ بود که در جوادیه همه اسامیه معصومین بود و در پاسداران بر عکس جز یکی دو استثنا

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 5:20 توسط | |

پیشنوشت : راستش سعیده از خوانندگان و دوستانش  که این وبلاگ رو مطالعه می کنند برای دو پست "ازادی استقلال" و "جاده ازادی" عذر می خواهد ، چون واقعا ان پست ها رو زمانی نوشته که در زندگی مفعول واقع شده و مشکلاتش بر ان فاعل بودند و درست تصمیم به نوشتن نگرفته بر پایه ی احساساتی نوشته که .....

باشد که سعیده از این پس در هر شرایطی در زندگی خود فاعل بوده و درست رفتار کند و ...

________________________________________________________________________________  

 

 این چند روزی که تو منطقه ی جوادیه تهران پارس کار میکردم به قول یکی از اساتید هر جا که رفتم سعی کردم با نگاه تیز یک جامعه شناس به همه چیز نگاه کنم ( البته همه موارد رو لو نمیدم ولی چند نکته واقعا جالب بود )

نمی دونم چقدر از جوادیه و خاک سفید شنیدید یا می دونید و دیدید ، من خیلی کوتاه میتونم بگم یکی از مناطق جرم خیز  تهران هست که چندین بار هم پاک سازی شده و اصلا شکل گیری این منطقه هم بعد انقلاب خود داستانی دارد که الان ...

راستش چیزی که می خوام بگم اینه که در این منطقه بیشتر قشر کارگر و طبقه پایین زندگی میکنند و بافت این منطقه به گونه ایست که گاهی اصلا فراموش میکنی که در خیابان های پاتخت داری قدم میزنی!!!!

حالا شما فکر کنید توی این منطقه در هر کوچه ای که پا میذاشتم ( تاکید میکنم کوچه) به طور میانگین دو تا آرایشگاه زنانه !!!!دیده می شد 

 و باز به طور میانگین در هر کوچه یک حسینیه !!!! وجود داشت و در هر دو کوچه در میان یک مسجد همراه یک پایگاه بسیج !!! و البته یاد اور میشم که تا انجایی که توانایی داشتم سعی کردم که پشت بام ها و بالکن ها رو هم دید بزنم و هر جا که تونستم و راه داد و من فوضولی های لازم رو کردم ، نتیجه اینچنین بود که اکثرا ، مخصوصا خانه هایی که بیشتر شبیه به زاغه بود دیش ماهواره وجود داشت و جالب تر اینکه در کل محله جوادیه از :

(جنوب  )رسالت تا(شمال ) خیابان زمرد و از( شرق) خیابان احسان ، و از غرب خیابان طالقانی هیچ کلانتری وجود نداشت !!!!!!!!!!!!! و چیز دیگری که اصلا به چشم نخورد مرکز فرهنگی برای فروش کتاب و محصولات فرهنگی بود .

اهالی این منطقه اکثرا یا ترک هستند یا لر  و  در این چهار روز که از صبح تا ساعت 19 تو این منطقه بودم کمتر خانمی رو دیدم، ُُُُُُحتی ،برای خرید کردن .

 بیشتر زمان ترخیص بچه ها از مدارس دیده می شدند و دیگر هیچ.

راستش تحلیل های من خیلی زیاد هست ولی این ها داده هایی بود که به صورت خام من می تونم در اختیار شما بذارم تا در مورد ان بفکرید ؟؟؟؟!!!

فعلا خودم چیزی نمیگم چون شاید بخوام در مورد این موضوع مقاله ای بنویسم !!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:13 توسط | |

چند روز پیش  داشتم روی یک پایان نامه کار می کردم با این مضمون :

 بررسی موانع اجتماعی استقرار دموکراسی در مشروطه ؛( با تکیه بر نقش انسانی : روشنفکران و روحانیون)

کلا مطالعه ی این پایان نامه که بسیار شیرین بود و داری نکات بسیار ولی قصد من این نیست که از پایان نامه برای شما بگم و بنویسم، راستش انتهای این پایان نامه یک شعری بسیار از نظر من پر محتوا نوشته شده بود که برای شما می نویسم .

 

الا تا چند راحت  آرمیدن ؟                                        نرفته کی توان جایی رسیدن

ندیده کی توان صورت کشیدن؟                                 محمد دیدن و موسی شنیدن

                                       شنیدن کی بود مانند دیدن

خبر آمد که ایران را بهار است؟                                بهارستان پر از مشک  تتارست

فضای پارلمان هم عطر باراست                               بباید لاله از مشروطه چیدن

                                       شنیدن کی بود مانند دیدن

خبر آمد جهان امن و امان شد                                  به رغبت شه مطیع پارلمان شد

به دولت نیز ملت توامان شد                                  گذشت آن ظلم و قتل و سر بریدن

                                      شنیدن کی بود مانند دیدن

جهان روشن از انوار مجلس                                بود روح اقدس معمار مجلس

به اطراف در و دیوار مجلس                               بباید عنکبوت آسا تنیدن

                                    شنیدن کی بود مانند دیدن

بحمدالله ز قید ظلم رستیم                                   سر دیو جهالت را شکستیم

به طوف پارلمان احرام بستیم                            چو وحشی باید از ظلم رمیدن

                                  شنیدن کی بود مانند دیدن

خبر امد که شد دوران ملت                              خلاص از دست مستبد شد جان ملت

فنا گشتند سلاخان ملت                                   نداند گرگ بر بره پریدن

                                 شنیدن کی بود مانند دیدن

خبر آمد  که ظالم از جهان رفت                     از استبداد هم نام و نشان رفت

حدیث داغ و شلاق از میان رفت                   نداند گربه به بر دنبه جهیدن

                                    شنیدن کی بود مانند دیدن

نبای زد به سر افسار الله                                       نباید رفت زیر بار والله   

نباید شد خر اغیار والله                                         چه خوش بی روح انسانی دمیدن                   

                                شنیدن کی بود مانند دیدن

شها تریاک جای قند تا کی ؟                         به دزدان و دغل پیوند تا کی ؟

به قران بی جهت سوگند تا کی ؟                    نصیحت باید از اشرف شنیدن .

 

 

 روزنامه  ( نسیم شمال )

شاعر : " اشرف "

 

راستی نظر شما درمورد این شعر چی هست ؟؟؟!!؟؟!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:35 توسط | |
سحرگاهان که مخمور شبانه                            گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می                           ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد                          که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم                                که این تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمردار                           اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه                              که عنقا را بلند است آشیانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی                   که با خود عشق بازد جاودانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست                     خیال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش براییم                         از این دریای ناپیدا کرانه

                                   وجود ما معمایی ست حافظ

                              که تحقیقش فسون است و فسانه

 

 

 

در پی راهنماییهای متعدد دوستان از خودکشی منصرف شدم!!!!

البته خودکشی آخرین راه حل من بود هنوز راه حل های زیادی دارم که اگه نتیجه ندن ....

اما خب انشالله نتیجه میدن!!!!!!!!!

سمیرا پیشنهادت خیلی خوب بود بهش فکر میکنم!

حقیقتش امروز به خواهرم میگفتم که من هر ماه میرم جلسه تازگی و کلی برای حقوق زنان

حرف میزنیم و اونوقت هنوز تو خونه خودم ............. حتی اگه من آزادتر از هر دختری باشم

حتی اگه پدرم به من بها بده و مدافع برابری زن و مرد باشه حتی اگه وقتی تحریمی یا تشویقی

هست بطور مساوی هم برای برادرم هم من هست!حتی اگه مادرم ادعا کنه که دخترش رو بیشتر

دوست داره!!!!!!!!!!۱۱ اما باز قدرت برادرمه که بخاطر مرد بودنش اهمیت داره  آره من باید در دفاع از

حق و حقوق خودم (نه فقط خود مرمر خود زنم) از همین خونه شروع کنم

و هزینه هاشم میپردازم

فعلا میخوام برم درس بخونم. دعام کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید

جمعه ها بهتون سر میزنم. اما در طول هفته نامه های دلتنگی با دلتنگیهای سعیده عزیز

منتظر شماست.

همتون رو دوست دارم

 

راستی تا یادم نرفته میخواستم برای امروز چیزی بنویسم که نشد اما حیفه نگم:

 

              ۱۶ آذر روز دانشجو گرامی باد!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:38 توسط ایرانی آزاد| |
همیشه فکر میکردم آدمهای ضعیف خود کشی میکنن. در ذهنم از آدمهایی که در مقابل مشکلاتشون

نمیتونن تاب بیارن و راه مرگ رو انتخاب میکنن متنفر بودم و خب همیشه هم ریشه رو روانی میدیدم

تا اینکه به مدد درس جامعه شناسی با نظریه دورکیم آشنا شدم که خودکشی رو اتفاقا امری اجتماعی

میدیده.

و حالا دارم فکر میکنم نه اینه نه اون... گاهی مقاومترین ادمها هم بهترین راه رو در خود کشی میبینن!

راستی راحت ترین راه خود کشی چیه؟

تا بحال بهش فکر نکردم اما الان میخوام بهش فکر کنم

....

...

آره به نظرم بهترین راه که سریع هم باشه همون سیانور و یا استفاده از قرص برنج که خیلی هم رایج

شده است.

خب کجا گیرش بیارم؟

تعجب نکنید!

انقدر از زندگی خسته ام که دلم میخواد بخوابم و بیدار نشم.

 

نمیدونم خدا چرا نمیکشه من و ؟!

دلیل من نه روانیه نه اجتماعیه!!! دلیل من وجود یک موجودیه که هر روز که میگذره ازش بیشتر متنفر

میشم و زندگی من رو سیاه کرده

نه واقعا تا بحال نسبت به اعضای خانوادتون احساس تنفر داشتید؟

 

نداشتید؟

من دارم

من از کسی که اسمش برادره متنفرم

یکسال و نیمه که زندگی من سیاه شده.

یکسال و نیمه که دارم صورتم رو با سیلی سرخ نگه میدارم.

یکسال و نیمه هر روز دعوا دارم

این یکسال و نیم تازه نیست قبلش هم بود اما نه به این وسعت دلیلش یه چیز بود قبلا بچه بودم

و خب حتما چون کوچکترم باید کتک بخورم باید حرف بخورم.

حالا میفهمم حالا مستقلم و نمیذارم کسی بهم زور بگه همین استقلالم و برتری ای نسبی که به

مثلا برادرم از لحاظ شخصیتی و اجتماعی دارم باعث شده روز به روز اون دنبال بهانه ای بگرده تا من

رو آزار بده. و اینجوری شاید .......................

و جالب اینجاست که مثلا خانواده ام به من حق میدن و میدونن حق با منه اما در نهایت پیروز میدان

اونه و از اون جالبتر اینه که با تمام این که میبینن اون چه جوری رو اعصاب من راه میره تا بلاخره من رو

 عصبی کنه در نهایت چون من داد میزنم یا قهر میکنم و گریه میکنم مادر و پدرم با تمام ادعاشون میگن:

تو مشکل داری! تو عصبی شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا مامان من که ریشه این دعواها رو در ارتباطات جدیدم با دوستام میبینه!!!!

خنده داره اینجا دارم از این مسائل مینویسم نه؟

در ماه اخیر چند بار من تصمیم به رفتن از این خونه گرفته باشم خوبه؟

یک بار؟ دوبار ؟

نه سه چهار باری شد

اما هر بار بخاطر کسانی به اسم پدر و مادر و چیز مزخرفی به اسم آبرو نرفتم!

اما دیگه خسته شدم. جایی نمیتونم برم چرا؟

چون لاهیجان شهر کوچیکیه من کجا میتونم برم زندگی کنم؟ هرجا برم من رو میشناسن

تهران شهر بزرگیه!!! پولم برای خرج زندگی نمیرسه تازه حقوقم هم به خرج ماهانه زندکیم برسه

جایی برای زندگی ندارم. نمیتونم برم خونه فامیل میتونم؟!

اصلا اگه برم خونه یکی از فامیلا من کاری در تهران ندارم!!! شغل فعلیم رو دوست ندارم و یه مشکلاتی

در شرکت پیش امده که اگه قبلا تصمیم داشتم برم دنبال انتقالیم دیگه اصلا حاضر نیستم.هرچند اگه

کار پیدا نکنم کاچی به از هیجیه!؟!! به شرطی که جا واسه زندگی داشته باشم! 

پس بهترین راه یه چیزی برای خلاص شد از شر یک موجود نفرت انگیز

مرگ!

 

ولی از همینجا اعلان عمومی میکنم:

اگر در تهران کسی آشنایی داره که من بتونم کار کنم و بتونم هزینه اجاره یک اتاق یا پانسیون رو

در بیارم هنوز عاقلتر از این حرفهام که بخوام مرگ رو پیش بگیرم اما اگه راهی برای خروج از این شهر

جهنمی وجود نداشته باشه مرگ چیز خوبیه!

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:31 توسط ایرانی آزاد| |

من در ابتدای جاده ی  سبز ازادی در حال گذراندن مسیر سختی هستم.

هیچ وقت فکر نمیکردم در این سن، انقدر سختی بکشم و بدی ببینم و روزگار چرخ هایش برایم اینچنین سخت بچرخد.من باور کرده بودم تنها نیستم ولی ....

نه ...!!!

انگار تنهام......

انگار باید باور کنم که در کنارم هیچ انسانی نیست.

 خدا هم مرا ....

اصلا دیگر باور ندارم

مهتاب را ..

روشنایی ستارگان را و حتی اشک های خودم را ...

تابان بیداری سخت است.

این روزها روزهای شروع کار من است اما....

منی که هیچ وقت کار نکردم ، اولین روزهای کاری خودم رو در بدترین شرایط روحی و طاقت فرسا ترین روز های اب و هوایی اغاز کردم .

چرا ؟؟؟

چون هوای تهران 24 ساعت بی وقفه بارش باران را تجربه کرد و هم چنان ...

من در این سرمای طاقت فرسا به دنبال استقلال و ازادی ...

نمی دانید ، برای پر کردن اطلاعات روی دفترچه کار، دستانمان یخ زده بود ، وضعیت انقدر سخت بود که دوست خوب من پویان می گفت :

سعیده بیا بی خیال بشیم  ولی من با تمام سرما خوردگی و بدن دردی که داشتم دیگر نمی خواستم به بازگشت فکر کنم ، ویک لحظه در ان باران و تیرگی هوا وقتی داشتم به  جمله های پویان فکر میکردم  یاد دوستانی افتادم  که می گفتند  :

" بهای ازادی سخت است " و " انسان می تواند حتی با درد هم تازه شود ."

به یاد زنان آزاده در تاریخ افتادم و .....

به یاد انچه که در این یک سال خواندم و گفتم و ....

و وقتی به خود امدم ، به پویان گفتم :

نه پویان !!!!

دیگه نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!

دیگه نمی خوام ....

من از همان لحظه تصمیم به سخت شدن گرفتم  و  آزاده زندگی کردن را آغاز کردم .

 و هنوز باران می بارد و من ، فعلا  در کار توقف کردم و ....

 دیگر باور دارم که تمام کائنات منفی همراه من است ، دیگر باور دارم  که هیچ کس تاب شنیدن حقایق را ندارد.

این روز ها در دانشگاه هم .....

این روزها همه مرا دعوت به سکوت می کنند .

 از من می خواهند سکوت کنم در برابر تحریف تاریخم ، در برابر دادن تمام دروغ هایی که به دانشجو ارائه می شود .

امروز استادی برای چندمین بار به من هشدار داد !!!!

گفت : دخترم این مثل را شنیدی ؛ زبان سرخ سر سبز را به باد می دهد.!!!!

 امروز استادی دیگر ، سر من را متهم به بوی قرمه سبزی دادن کرد.

امروز استادی با من ، از لیستی سیاه صحبت کرد!!!!!

لیستی که می تواند نام من هم در ان باشد وجز ممیزی های ارشد و کارهای دولتی و ..... !!!

 امروز دانشجوی ابلهی را دیدم که برای استادی که نه صلاحیت علمی دارد نه اخلاقی  نامه ای در وصف حسن و کمال ایشان نوشته و به دنبال دانشجویان ابله تر از خود برای امضا !!!!!!!!!!!!!!!!

تا نکند که ، پخمه ای از دانشگاه کم شود و هیت علمی پخمگان ، ناقص شود .

 امروز مجبور بودم دو ساعت سر کلاسی بشینم که استاد از ابتدای کلاس تا انتها داشت اراجیف هفته قبل و بیان میکرد و به هیچ صراطی مستقیم نبود !!!!!

شاید حق با اوست !!

چون 87سال سن دارد و ...

والا باز هم  خوب بود !!!

 آ ه ه ه ه ........

 ای کاش انها که بیداری را به یادم اوردند ....

ای کاش انها که  چشمانم را گشودند ...

ای کاش انها که در این علم اگاهم کردند ...

ای کاش انها که فریاد را به من اموختند...

ای کاش همان هااااااااااااااا ، زندگی کردن در این دنیا را با تمام سیاهی ها به من ....

 خسته امممممممممممممممممممممم

 خسته ام از وازگان

چه نا زیبا انسان  وازه ها را ساخت و به کار گرفت.

و چه زیرکانه ، وازگان زیبا را ، نازیبا به کار گرفت .

 تنهامممممممممممممممممممممممم

 و دیگر تنها بودن و ماندن را باور کردم ، هر چند هنوز عادت به تنهایی نکردم و  چشم هایم  به دنبال دوستی و گوش هایم نوای اشنایی را می طلبند ، هر چند که گویی دیگر کسی ....

آری

من دیگرخسته و تنهام و شانه هایم  زیر فشار کوهی از تاریکی ها ست ....

 به یاد فروغ افتادم که می گوید :

و این منم

زنی تنها

در استانه ی فصلی سرد

در ابتدای هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده وغمناک اسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی .

 ۸۷/۹/۱۲

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:14 توسط | |

میچرخم و میچرخم.!میخوانی ام...شراب از دست تو میگیرم...میخندم و میچرخم ، دستهایت را به

سویم گشوده ای ، در آغوشت آرام میگیرم.!

گیلاسها را به هم میزنیم.. مینوشیم تا مست شویم. اما نه....هیچ شرابی شراب تن تو نمیشود...

مرا سیراب کن!

 تشنه تمام تو ام! تشنه نگاهت...

انگشتانت در امواج موهایم میگذرند..راه میجویند و نوازش میکنند.

نگاههایمان بر هم...لبهایمان در انتظار بوسه ای دوباره !

 میچرخم...خود را به آغوش تو میسپارم. تمامم را به دست تو میسپارم.. گرمی لبهایت را حس

میکنم چشمهایم را از سرمستی میبندم... نفسهای گرمت بر پوست تنم آهنگ عشق میسازند و

من مست میشوم از اینهمه لذت!شور شیرینی است!

 

دوباره باران...صدای باران را میشنوی؟ با من و تو هم نوا شده تا عشقبازی را بیاموزد از ما!

صدایم میزنی،،،بر لب پنجره مینشینیم...دستهایمان در هم گره خورده، سرم بر روی شانه ستبرت

جا خوش کرده. مرا نرم در آغوش گرفتی و میبویی و میبوسی....

 دوباره باران..میایی برویم زیر آن خیس شویم؟!

میدویم..کودکانه، سرمست! باز میچرخم و میچرخم..دستهایت را باز کردی و منتظری چرخ زنان در

آغوشت بیایم. میچرخم..میچرخم میچرخم..من مستم...مست تو....مست نگاهت..مست

زیباییت...مست ...................

خنده شادمانه سر میدهیم و زیر باران خیس میشویم...خیس خیس...من میخندم تو میخندی...

میگویم: دوستت دارم....میگویی : دوستت دارم....

نگاهها به هم دوخته...لبها در انتظار....گرمای لبت بر لبانم سیرابم میکند از هر عطش!سرمای باران

را گرمای تنت از یادم میبرد....لبها بر هم لغزیده. تن ها در هم گره خورده......

 

چشم باز میکنم تنها زیر باران ایستاده ام..دستهایم در هواست!!! میچرخم...میچرخم...صدایت

میزنم...نامت را میخوانم.میچرخم...نگاهم دنبال توست ...نیستی...نبودی....

لیوانی خالی بر کف خیابان میبینم..من مست بوده ام...مست درد شراب!

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:0 توسط ایرانی آزاد| |

سلام دوستان عزیز ، امیدوارم که همه شاد شاد باشید و ....

 

وای من که امروز بی نظیرم!!!!!

 

چرا ؟؟؟؟؟

 

الانه براتون میگم

من مدت هاست که دارم  تلاش می کنم که استقلالی هر چند نسبی از خانوادم پیدا کنم .

 

نمی دونم چند نفرتون حس من و درک میکنید .

 

من امروز یک شغل پیدا کردم که از قضاااااااااااااااااا با حقوق بسیار عالی بیدهههههه

 

تازه دو نفر از دوستانمم با خودم بردم و ان ها هم ....

 

قرار تو یه پروزه  که برای شهرداری هست هم کاری کینم .

 

البته موقتی هست ولی ....

 

راستش این ها هیچ کدوم مهم نیست.

 

مهم الان احساس من هست ، که مثل یه پرنده آزاد می مونم

 

انگار دریچه ای تازه رو به زندگی من باز شده وتمام زنچیرهایی که من رو در این مسیر زندانی کرده

 

بودند باز شدند و .....

 

من قدم در یک راه سراسر روشن گذاشتم

 

راهی که خودم انتخاب کردم با اختیارخودم، با فکر خودم، با تمام

 

آزادی های یک انسان .

 

نمیدونید که ؟؟؟!!!

 

من تقریبا همه ی اهدافم و ابزار رسیدن به ان ها با اعتقادات و انچه که خانواده برایم دوست می دارن

 

مغایر هست. البته هیچ وقت این مغایر بودن باعث نشد که من به درستی ان ها شک کنم ، فقط

 

گاهی نسبت به سخت گیری های اون ها ...................................

 

من 21 سالم هست و دیگه  تو سنی نیستم که بخاطر حرف گوش نکردن و دنبال هدف هام رفتن

 

دعوام کنن یا مجبورم کنن . البته همه این ها با تحریم اقتصادی در خونه ی ما همراه شده .

 

من مدتی است که مورد تحریم شدید خانواده هستم تا شاید از عقاید و مسیر انتخابی زندگیم

 

دست بکشم. تا شاید زندگی به ظاهر ارام و عادتی رو بپذیرم و زیر یوغ استبداد خانواده برم .

 

تا شاید دیگر شیرینی ازادی را فراموش کنم و .....

 

تا شاید ......

 

ولی من تو این مدت شاید روز هاییییییییی داغون شدم ، رنج کشیدم ، ولی چون ازادی رو باور

 

داشتم  با این باد ها نلرزیدم و تا آن جاییییییییییییی که می شد استوار موندم .

 

راستش به قول شریعتی :

 

(( از کسی میپرسند چه جور فکر میکند  ، قبلا باید پرسید از کجا

 

می خورد ؟؟؟ این یک اصل عمومی است))

 

زندگی مادی بر اندیشه مقدم است نه بر عکس .

 

ادمیان همیشه ذهن خود را با عین ( زندگی مادی _ اقتصادی )

 

منطبق می کنند نه عین را با ذهن .

 

 

من به این نتیجه رسیدم که اگر تمام وابستگی های خودم رو قطع کنم اون وقت یک انسان آزادم و

 

می تونم فکری خلاق داشته باشم ..

 

در این وبلاگ از آگاه شدن اذهان مخصوصا نسبت به حقوق انسان ها سخن گفته شده ، راستش

 

تا وقتی که مخصوصا ما زنان به دیگرانی وابسته هستیم و حیات ما را آن ها تامین میکنند ذهن

 

هایی وابسته و تغذیه شده از جانب همان دیگران داریم .

 

در مورد زنان به گفته ی جان استوارت میل در کتاب انقیاد زنان که در تازگی هم خلاصه ای از این

 

کتاب ارزشمند هست قناعت می کنم  که خود در واقع ختم کلام است؛

 

مردان برده ای می خواهند که نه با زور بلکه با رضایت و رغبت به

 

اسارت تن در دهند ؛ وبرده صرف نیز نمی خواهند ، برده ای محبوب

 

و دلخواه می طلبند . از همین رو هر چه از دستشان براید می کنند

 

تا ذهن زنان را به تصرف خود درآورند .

 

بله ؛ یکی از دلالیل اسارت تاریخی زنان همین وابستگی های ذهنی است ؛ که از این نوع وابستگی

 

های مادی شکل میگیرد .

 

من فکر میکنم باید این نیاز مادی را به هر سختی که شده خودمان هر چه زود تر رفع کنیم و شروع به

 

فکر کردن کنیم .

 

راستش به قول ؛ نوشین احمدی خراسانی ؛ نویسنده کتاب زنان زیر سایه پدر خوانده ها :

 

"تلاش کنیم ، تلاشی آگاهانه ،چرا که این تنها راه است "،

 

راهی پر سنگلاخ اما به سوی آینده ای تابناک .

 

خوشبختانه به وجود امدن نیاز هایی جدید در بین خانواده ها ( کوچکترین نهادهای اجتماعی )

 

و در جامعه ی ما ، باعث شده است تا زنان به سوی پذیرش نقش هایی غیر از مدیریت

 

خانه داری سوق پیدا کنند و هویت جدیدی را جستجو کنند ، و طبیعی است که در طول این

 

مسیر کم کم به ظلم هایی که به ان ها در طول تاریخ شده اگاه  شدند .

 

من فکر میکنم این اولین قدم برای ازادی است .

 

من که امشب آزاد شدم .

 

آزاد

 

آزاد

 

به امید ازادی تمام انسان هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:3 توسط | |
پیش نوشت: 
سلام دو ستان عزیز از امروز وبلاگ نامه های دلتنگی تا اطلاع ثانوی نویسنده دیگری هم دارد به نام سعیده ابیانه
از همه دوستان عزیز میخوام که در صورت داشتن پیام خصوصی برای هر یک از نویسندگان به ایمیلهای هر کدوم از نویسنده ها ارسال کنید.
امیدوارم از مطالب سعیده عزیزم خوشتون بیاد و مطمئنم بیشتر از من مخاطب جذب می کنه!


_____________________________________________________________________-

امشب خواستم مطلبی از زنان و دختران اسلام اباد بنویسم و نظرات انها را در مورد مردان ان منطقه ولی دیدم بهتر است تا شب جمعه ای زیاد شما رو ناراحت نکنم و .....

پس با شعری از فروغ عزیز که فریاد درد است به نوعی دلتنگی خود را ....

شب خوبی را برای شما دوستان ارزو میکنم.

 

 

حلقه

 

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و درخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند ؛ مبارک باشد

دخترک گفت؛ دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

 

 

زن پریشان شد و نا لید که وای

وای ، این حلقه ی که در چهره ی او

باز هم تابش و درخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:23 توسط | |
از دانشکده که آمدیم بیرون رفتیم سمت مترو از تهران قرار گذاشته بودیمبعد از دانشکده بریم چیچو

ذرت مکزیکی بخوریم. تو مترو که رسیدیم بوی شیرینی و پیراشکی پیچیده بود ماها هم همه گرسنه

هی وسوسه شدیم اما به عشق خوردن ذرت مکزیکی بیخیال شدیم.مریم و مریناز رفتن جلو کارت

بزنن که من وعاطی یهو داد زدیم : نزنید نزنید نزنید نزنیددددددددددددددد! و آقایی که کنار دستگاه وای

میسته هم گفت"نزنییییییید نزنییییییییید" و خندید  مریناز و مریم کارت به دست هاج و واج ما رونگاه

کردن که ما نزدکیشون شدیم و گفتیم : ببینید چیچو رو یه وقت دیگه بریم الان پیراشکی بخوریم.

و منتظر برای رای دسته جمعی موندیم که همه موافقت رو اعلام کردن. عین نخورده ها پریدیم تو

مغازه و دیدیم بویی اونجا نیست. من پرسیدم: آقا این بو ازکجاست پس؟ که آقاهه گفت پایین

شیرینی درست میکنن..مریناز آروم گفت:"سی سی بریم پایین بخریم".و از مغاره اومدیم بیرون به

عشق پیراشکی طبقه پایین.دوباره به گیت رسیدیم آقاهه گفت: "نزنیدددددد؟!!!" که من گفتم :"نه

حالا دیگه میتونید بزنید"!!! وچهارتایی خندیدیم.مریناز وعاطی ومریم رد شدن و من تازه

فهمیدم بلیطی ندارم همینطور که با خودم داشتم حرف میزدم که جالا بایدبرم بلیط بخرم آقاهه

گفت: نمیخواد پشت سر این آقاهه سریع برو!!! اما تا اومدم برم گیت بسته شد. گفتم: نه دیگه باید

برم بلیط بخرم اما آقاهه انگار از من خوشش اومده بود یه بلیط در آورد ومن رد شدم!وقتی رد شدم

مریناز یه hi five داد و زدیم زیر خنده. والله خوبه آرایش نکرده بودم و لباس خیلی مناسبی

نپوشیده بودم.وگرنه حتما رییس مترو خودش برام مترو خالی میکرد!!! اون از صبح اتوبوس و این

ازاین بلیط مجانی و ...اینم یه جور اتو بود دیگه.! اتو مترویی!!!!!!!!!!!!

پایین پله ها متوجه شدیم از پیراشکی خبری نیست و بیخیال شدیم.تو مترو اینبار رفتیم قسمت خانمها

و مریناز به واسطه تجربه سالها مترو سواری موفق شد یه جای خالی پیدا کنه و چهار تایی نشستیم و

دوبارهههههههههه شلوغ بازییی.اما این باراصلانمیشه نوشت. هم چون خارج از اصول اخلاقی بود و هم

خصوصی بیدن!!!! البته ا اونجا همون حرفهای عیر اخلاقی رو بلند میکفتیم ومریناز میگفت وای حالا

نمیدونین اینا چی میگن که؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و ما هم میگفتیم ما پژوهشگریم کارتمون رونشون میدیم!

 در طول مسیر به حدی خندیدیم به حدی خندیدیم که فک و شکممون درد گرفت. (حیف که نمیشه

نوشت چی میگفتیم ومیشنیدیم ووگرنه شما الان ازپشت میزکامپیوتراز شدت خنده غش میکردین!)

خلاصه رسیدیم تهران و اومدیم بریم اتوبوس سوار بشیم که باز بوی پیراشکی و باز وسوسه وباز

...اینبار کنار نان فانتزی فروشی مترو یه آقایی به من گفت:" بیا نون بخر"!!! و دیگه بچه ها داشتن شک

میکردن که نه انکار امروز سعیده یه چیزیش هست خودمون خبر نداریم!!!! و باازخندیدیم!!!

رفتیم چیچو و تو صف موندیم و یه عالم دیگه هم اونجا فک زدیم و خندیدیم و مرینازهم هی تشکر میکرد

و مگیفت مدتها بود انقدر نخندیده بودم و ازاینکه با ما بود کلی احساس خوشبختی میکرد!

بعدش از هم حدا شدیم. البته اونجا هم خنده هامون تمومی نداشت. یعنی دیروز تماما خندیدیم!!!!

اونم نه خنده الکی از ته دل و واقعیییییییییی.

بعد از اینکه از مریناز حدا شدیم اون رفت شهرک که دوستش فروغ رو ببینه!(این مریناز در بدترین شرایط

هم باشه انرژیش تموم نمیشه) ما هم رفتیم که مثل دخترهای خوب بریم خونمون.

تو ایستگاه مترو یه چیز جالب اتفاق افتاد

یه دختر خانمی که از سمت یه اقایییییییییییی مورد مزاحمت واقع شده بود این بار مثله بقیه خانما

بی سر و صدا و با جمع کردن خودش موضوع رو حل نکرده بود بلکه تو پله ها با کیفش زده بود محکم

تو سرمرده و اونم خورده بود رو زمین و از شدت ضربه می لرزید

 
دختره هم فریاد میزد که:" فکر کردی من دخترم نیم تونم دست روی تو بلند کنم؟ .

و بدتر و درد ناک تر این بود که همه فکر میکردن اون دختره ، دختره خرابیه که این همه جیغ و داد میکنه

و ..... همش میگفتن ساکت

البته من و دوستانم و چند نفر دیگه و البته خانم ها همه موافق رفتار اون و همراه اون بودیم

ماجرای جالب دیگه اینکه مسیری که من بعد مترو دارم با اتوبوس برقیه و امروزززززززز گفتن برق عادی 

نیست .مثلا تفاوت برقی سریع و عادی اینه که یکی همه ایستگاهها نگه میداره یکی نه..اما عملا فرقی

نمیکنن! به برق ربط نداره. خر گیر اوردن ملت رووووووووووو
 
خلاصه کلی ایستادم تا ماشین بیاد. این وسط یه موتوری که اقای مسنی بود و کلی خرید داشت افتاد

و کلی ادم دورش بودن که اصلا انگار نه انگار منم دیدم نمی شه که !!!! پس رفتم و دستش رو گرفتم

و موتور رو بلند کردم و میوه هاش رو جمع کردم این در حالی بود که سه تا پسر انگار امدن سینما

داشتن تخمه و پیراشکی می خوردن و فقط نگاه می کردن به فعالیت من!!!

انسانیتتتتتتتتتتتتتتتتتتت گم شده !!! 
 
این بود یک روز و .......

ماجراهای مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

                                                                                          سعیده ابیانه

                                                                                                     ۸۷/۹/۳

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:58 توسط ایرانی آزاد| |
پیش نوشت:

اول سلام به همه دوستان خوب و عزیزی که در این یه هفته تنهام نگذاشتند.

دوم به خدا هنوزقرار نیست مثل سابق بنویسم اما هی یه چیزهایی میشه

این مطلب گزارش یک روز زیباست با همراهی سعیده ،مریم و عاطفه عزیز.و گزارش دهنده شخص

سعیده است دیشب برام ایمیل کرده و من فقط در اینجا انتشارش دادم

سوم من این روزها بهترم و سعی میکنم زود برگردم به روال عادی نوشتن!

این شما و این گزارش سعیده:

 

من امروز صبح اصلا اصلا حوصله ی این رو نداشتم برم دانشگاه !!!! آخه اگه بدونید کلاس چی داشتم

!!!!!!!!!!! چی داشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تفسیر موضوعیه قران !با یک استاد متحجرررررررررررررررر

دو تا غیبت هم خورده بودم پس مجبور شدم تشریفم رو از تخت خواب بیارم بیرون و .......
 
حالا صبحی کی حال داشت خوشگل کنه بره بیرون .( البته اون هایییییییی که من و دیدن میدونن

من چقدر ارایش بسیاری دارم )  همین طوری یه مسواک زدم و صورتم رو شسته کردم و

اولین مانتوی که دستم رسید برداشتم و کیفم رو که اصلا نگاه نکردم و برداشتم که برم .......

رفتم بیرون وووووووووووووووووووووووووووووووووووووو جاتون خالی کلی بارون،...... 

 تازه یادم امد خاک بر سر شدم!!!!!!!!!!! چرا !!! 

من تازه ساعت 4:30 خوابیده بودم و 6 بیدار شدم و تمام طول شب  با اسمون همراه بودم و از

بارش اون با خبر. اون وقت یه مانتوی کتون پوشیده بودم که توی بارون خیس خیس شد. 
  
 توی اتوبوس بودم که عاطی زنگید

عاطفه:" کجایییییییییی"؟؟ 

من:" الان میام، کلاس شروع شده؟ استاد رام میده؟"  (40 دقیقه تاخیر داشتم اخه) 

عاطفه:" برو بابا استاد نیومده"

حالا من تو اتوبوس اول صبحی :"ایولللللللللللللللللللللللللل استاد"

عاطی : "تازه استاد فرح . تلفن زده که نمی یاد امروز"

من:"ایولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل "

عاطی : "ای خاک بر سرت ،می گی ایول ، امروز ابله ، برای این کلاس ها صبح اول صبحی بیدار شدی هاااااااا"

من:"عیب نداره میام دانشگاه با هم صبجانه می خوریم میریم می خوابیم ."
 
رفتم دانشگاه دیدم که بله رسما فقط دو تا کلاس مونده یکی قران یکی جامعه شناسی روستایی
 
گفتیم قران و بریم که مریم هم از کلاس بیاد بریم خونه.
 
توی این فاصله سر کلاس مریناز ( جیر جیر من ) زنگولید 
 
مریناز: "سلام سی سی کجاییییییییییییییییییی"؟ 

من با صدای آروم: "تو کلاسم "

مریناز: برو بیرون کارت دارم "

رفتم بیرون و زنگولید و کلی حرف زد و گفت: "تا کی کلاس داری"؟

منم گفتم جریانو

مریناز:"ایوللللللللللللللللللللللل بدو بیا مفتح من دارم می رم جایی کار دارم حال ندارم تنها برم. بعد

بریم فک بزنیم!" 

من :"الان تازه قران داریم بذار تموم شه بعد "

مریناز:"ok زودی بیا من تو مفتح منتظرم.

 
مریناز خدودای ۱۰:۳۰ رسیده بود مفتح و هی به من زنگ میزد و منم تازه کلاسم تموم شده بود. 


بعد کلاس به بچه ها هم گفتم بیان اول گفتن نه ولی بعد تو ایستگاه اتوبوس دیدم پشت منن

این شروع روز پت و متیه من ودوستانمه
 
اول کار فهمیدم که بلهههههههههههههههههههههه من تمام سرمایم 200 تومان هست و 2 تا بلیت

چراااااااااااااااااا؟ نه من جز قشر اسیب پذیر نیستم کیفم و عوض کرده بودم و وسایل داخلش رو 

نذاشته بودم . کلی خندیدیم
 
ایستگاه شلوغ بود و ما تصمیم گرفتیم تا بریم اول یه ایستگاه بالاتر و از ان جا بیایم سمت  دروازه دولت

چون سمت تهران پارس اتوبوس خالی میره و ایستگاه بو علی همیشه شلوغه  و این کلکیه که

همیشه ما میزنیم(یاد نگیریدا دیگه بعد همه یاد میگیرن!)

خلاصه ما بر عکس مسیرمون ایستاده بودیم که دیدیم یه BRT که خالیه امد من فکر کردم تو این

ایستگاه چون خالیه می خواد سوار کنه ..... ولی کسی و سوار نکرد. ما هم که اونور بودیم با مطلوم

بازی نگاهش کردم و با اشاره پرسیدم: سوار میکنی؟!!!! 

پنجره رو باز کرد و گفت : کجا میرین؟

گفتم : دروازه دولت

با تعجب نگاهی کرد و بعد گفت:بیاید بالا

من هنوز فکر میکردم می خواد همه رو سوار کنه ولی ما رو از اون در سوار کرد و گفت :"من میخوام برم

تعمیرگاه مسافر سوارنمیکنم"!!!و بعد از ما پرسید که چرا در طرف مخالف وایساده بودیم که ما هم

توضیحات لازم رو دادیم

نمی دونید که کلی به ما خندید

اقای ر اننده تا خود مترو دروازه دولت خالی رفت و منو عاطی و مریم مسافرش بودیم
 
بعدش رفتیم تو مترو و رسیدیم مفتح و مریناز و دیدم و .............

حالا تصور کنید تو این فاصله مریناز خانم خوش شانس وقتی منتظر ما بوده تو مترو یکی از دوست

خوباش (امیر) زنگ زد و از قضای روزگار اون هم سر مفتح بوده و خلاصه تو اون ۱۵ دقیقه ای که ما بهش

برسیم مریناز دق نکرد از تنهایی و کلی با امیر جیک جیک زد (میدونید دیگه حرف نزنه میمیره!).

خلاصه رفتیم دنبال کار مریناز و البته چون دیر رسیده بودیم همه رفته بودن و کسی نبود جواب مریناز

بدبخت رو بده و مریناز یه ریز داشت به عالم وآدم و همه کسایی که باعث شدن اون روز دیر برسه رو

نفرین و ناله میکرد و ما سه تا هم نگاش میکردیم. رفتیم سمت بانک تا مریناز پول واریز کنه ییهووووووو

یکی از پسرهای دانشگاهمون رو دیدیم گفتم: "مریناز برو تو بانک ما کار داریم"! ودویدیم اون سمت

خیابون وایسادیم تا زاغ سیاه چوب بزنیم که مریناز صدام کرد :"سعیییییدههههههههههههه؟!!!!!

بیا دستم پره وسایلم رو بگیر تا برم تو بانک" و نذاشت ما به کارمون برسیم.

مریناز حالش خوب هم نبود و معده اش درد میکرد از بس شب قبلش تنهایی قلیون خفن کشیده بود

 وتا دیر وقت بیدار بود و صبح هم بیدار شده بود و حرص خورده بود از درد معده داشت میمرد و

گلاب به روتون حالت تهوع داشت!.

خلاصه یه کم تو خیابون موندیم و مونده بودیم چی کار کنیم؟ اول تصمیم گرفتیم بریم پارک و گفتیم زنگ

بزنیم چند تا دیگه برو بچ تازگی(بطور مشخص پویان) بیان، اما مریناز مخالفت کرد مخصوصا سر پارک

طالقانی وخلاصه یکی این بگه یکی اون بگه مریناز پیشنهاد دانشکده کشاورزی رو داد!!!! و تصمیم گرفتیم

بریم دانشکده  کشاورزیییییییییییییی

رفتیم مترو که مریناز بره خونه خالش مقنعه برداره. من و مریناز که یه ریز داشتیم حرف میزدیم با هم و

مریم و عاطی هم با خودشون.و ما چون حواس نداشتیم عاطی رو مامور کردیم که رسیدیم ایستگاه

شادمان بهمون بگه. این وسطا دو تا صندلی هم خالی شد و ما بدون تعارف به مریم و عاطفه رفتیم

نشستیم. آخه من رییس این دوتا حساب میشم و.... یهو نمیدونم چی شد که مریناز گفت: رسیدیم

 و پیاده شد و هی عاطی گفت: مریناز اینجا نیست. مریناز کفت نه..همون لحظه مریناز متوجه شد که

ایستگاه حر میباشیم و حالا تصور کنید چهار تامون که رفته بودیم بیرون درهنگام بسته شدن در دوباره

با جیغ و داد و کولی بازی پریدیم تو مترو!!!!بعد رسیدیم صادقیه وسوار قطار شدیم از خوش

شانسی هم یه ردیف شش نفره که فقط یه آقا توش بود پیدا کردیم ونشستیم. اولین چیزی که به

مریناز گفتم این بود: "مریناززززززززززززز امروز اتو زدیم"!!! مریناز دقیقا این شکلی شد و گفت:

"به به راه افتادین دیگه چی کار کردین؟ حالا چی زدین؟" با اعتماد به نفس گفتم: "اتو BRT"

و مریناز به کم گیج موند و بعد ما سه تایی داستان رو براش تعریف کردیم.واونوقت دیگه نمیشد جلوی

خنده اش رو گرفت!!! خلاصه اون وسط مریناز داشت واسه مریم  وعاطفه یه موضوعی روتعریف میکردو

من هی میپریدم وسط حرفش و خلاصه حسابی کفریش کردم و حرفی که میتونست تو ۲۰ دقیقه بزنه

دقیقا یه ساعت طول کشید تا تموم بشه!!! تمام راه از بس حرف زدیم و عین دختر دبیزستانیها جیغ

 جیغ کردیم(البته منو مریناز بیشتر)که موقع پیاده شدن منتظر بودیم همه مارو بزنن!!!! از بس که

شلوغ کردیم!

 وبعد رفتیم به دانشگاه...مریناز مستقیم ما رو برد باغ بوتانیک.

من که دیده بودم اما مریم و عاطی دیگه داشتن غش میکردن. مگه از باغ میرفتیم بیرون؟ یه درختی

 اونجا بود که مریناز گفت: "اگه فکرمیکنید من میدونم چیه سخت در اشتباهید"! و بعد دیدیم روش پلاک

زدن و اسمش بود "زیگو"!مریناز گفت: "خب من دیگه اصلا نمیشناسم". انقدر این درخت زیبا بود برگهای

یک دست زرد و نه زردی که در درختهای دیگه پیدا بشه یه رنگ زرد خاص و برگهاشم شکل خاصی

داشت. یه درخت رویایی بود. کلی تو باغ چرخیدیم نهایتا هممون اعتراف کردیم که" ادم دلش می

خواد اینجا دو نفر باشه و قدم بزنه . و واقعا این بچه های کشاورزی حق دارن عاشق بشن

!!!!(البته این مریناز در این دانشگاه هم از عشق بویی نشنیده بود!!! و همش بدش میاد از اونجا)

بعد از باغ بوتانیک رفتیم ساختمون باغبانی که مریناز شکوفه رو پیدا کنه. آخه انگار همیشه میرفته

توساختمون و گوش میداده ببینه صدای شکوفه ازکجا میاد و بعد پیداش میکرده. اینبار هم رفتیم

ودقیقا همینجوری شکوفه رو پیدا کردیم و کلی این دوتا پریدن تو بغل هم و قرار شد ما بریم ساختمون

قدیم روببینیم بعد بریم بوفه شکوفه هم بیاد اونجا!

 رفتیم سمت ساختمون قدیم مریناز درو باز کرد داد زد:" وایییییی این جا چرا اینجوری شذ؟ چرا سرامیک

کردن"؟!!! و همینطور که ناراحت بود یهو یه آقای مسنی رو دید و ذوق زده رفت طرفش و گفت:" آقای

حسنی! سلام؟ من ویادت میاد"؟ اون آقا هم که فهمیدیم اسمش حسنی هست فورا مریناز و شناخت و

کلی با هم گپ زدن. هرچند این وسط مریناز احوال یه آقای دیگه ای رو گرفت به اسم نیرومند(معلوم شد

مسئول ساختمون قدیم بوده) و آقای حسنی گفت :"که متاسفانه تومورداره و تو بیمارستانه و دکترها

ازش قطع امید کردن" و مریناز کلییییییییی غصه خورد وشوکه شد!بعد آقای حسنی گفت :"دو تا کلاس

خالیه و ما متیونیم بریم ببینیم".وقتی رفتیم توکلاس ما سه تا شوکه شدیم. تصور کنید یه کلاس

قدیمییییییییییییییی در حدود ۱۲ طبقه پلکانی که میزو نیمکتهای قهوه ای داشت! مریناز اینجا بود

که نتونست خودش روکنترل کنه و زد زیر گریه...(از وقتی فارغ التحصیل شده بود یعنی سه سال

 پیش دیگه نرفته بود ساختمون قدیم) وهمش میگفت اینجاکلی خاطره دارم. عاطی رفت رو نیمکت

طبقه آخر و گفت" وای چه جالی میده "! مریم هی میگفت "نمردیم یه دانشگاه درست و حسابی دیدیم"

و منم یه ریز میگفتم بچه های جامعه شناسی بیان اینجا میتونن یه نظریه بومی بدن وکلی مطرح بشن".

و هی میگفتم "این بچه های کشاورزی حیفه اینجان.اینجا باید جامعه شناسیها باشن. اینا قدر اینجارو

نمیدونن". بعدرفتیم تو یه کلاس دیگه که باز مریناز دوست میداشت.این یکی کلاس عین مجلس گرد

بود و طبقاتش خیلی کمتر بود اما خیلی باحال بود. من خواستم رو وایت بردش شعری بنویسم اما

همش شعرهای تلخ به یادم میومد در تیجه بی خیال شدیم.رفتیم بیرون که آقای حسنی به مریناز

گفت :"چایی تو دفتر خودش تو ساختمون خاکشناسی منتظرمونه". و ما چهارتایی رفتیم اونجا

نشستیم و هی آقای حسنی به مریناز میکفت: "خانم مهندس" و هی ما ریز ریز میخندیدیم. که مریناز

گفت: "کوفت! خب من مهندسم دیگه حالا شما نمیگید از بس پررویید" .. و از اون ساعت مریم و عاطی

چپ راست میرفتن و سر به سر مریناز میذاشتن ومیگفتن" خانم مهندس با ما عکس میگیری امضا

میدی" و ....و خلاصه کلی دست گرفته بودن. یه چند دقیقه ای نشستیم و چایی خوردیم و این آقای

با صفا کلییییی با مریناز حرف زد و ...........

بعد یه سر رفتیم خوابگاه و بلاخره نمردیم و دیدیم والبته باید یه روز مفصل بریم و یه پژوهش انجام بدیم.

و مریناز یه چند دقیقه ای هم شکوفه رودید و بعد ما دانشکده کشاورزی رو با تمام زیباییهاش ترک کردیم.

باغ بوتانیک، زیگو که دوستش میداشتممممممممممممممممممم. سرو سیمین. آخ آدم دوست داره با

بهترین زندگیش توی این محیط زیبا هم قدم باشه

 

بقیه داستان بماند برای قسمت بعد چون هنوز خیلی مونده.....

 

                                                                                                 سعیده ابیانه

                                                                                                  ۸۷/۹/۳

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:37 توسط ایرانی آزاد| |
همیشه به عشقت شک میکردم. میگفتم دوستت دارم و در انتظار پاسخ چشمهایم را به لبانت میدوختم غافل از اینکه چشمهایم باید بر چشمانت دوخته میشد!
همیشه نگاهم بر لبانت بود بر چیزی که بر زبانت میامد و تو نمیگفتی. نمیگفتی "دوستت دارم".. و من به خود نمیامدم که باید از چشمهایت بخوانم "دوستم داری"

شک میکردم به تو و عشق پاکت.. از بس عادت کرده بودم لبها را باور کنم نه چشمها را....
از بس باور داشتم همه مثل خودم هستند و تا چیزی با تمام وجود نباشد بر زبانشان جاری نمیشود.
به تو شک میکردم و تو هزار بار خواستی به من بفهمانی که زبان مهم نیست این چشم هست که حقیقت میگوید اما.....

و من تا انتهای راه فقط چشم دوختم بر لبانت و در آروزی شنیدن دوستت دارم ماندم..بی آنکه بخوانم از آن چشمان سبز زلال زیبایت که دوستم دارند
بعد از تو باز فقط چشم دوختم بر لبها...و گوش سپردم بر زبانها.. و باز نگاه نکردم به چشمها... اینبار اما تمنای شنیدن نبود که زیاد میشنیدم..
اما دیگران....
نه دیگران مانند تو نبودند... دیگران مثل تو مقدس نبودند.. دیگران مثل تو زیبا سرشت نبودند. برای آنها واژه "دوستت دارم" مقدس نبود. به راحتی میگفتند "دوستت دارم" و در دل میخندیدند به این وازه که راحتترین واژه است بری لگدمال کرن احساسات انسانها و لذت بردن از آزار آنها!
چشم دوختم بر لبهایشان و شنیدم "دوستت دارم" اما سر را بالا نکردم که بخوانم از چشمهایشان دوستت دارم دروغ است!

و دیگران چه راحت دروغ میگفتن و تو چه سخت راست میگفتی!
دیگران چه راحت عشق را مسخره میکردند و تو چه سخت پایبند عشق بودی!

دیگران چه نالایق بودند و باورشان کردم و تو چه لایق بودی و .....
و امروز بیزارم از هرچه دوستت دارم.بیزارم از هرچه عشق بیزارم از هرچه محبت.
هرچه به لبها چشم میدوزم دروغ است این روزها حتی به چشمها هم اعتمادی نیست. آنها هم یاد گرفته اند دروغ بگویند. یاد گرفته اند خیانت کنند ید گرفته اند عشق را به سخره بگیرند.
دیگر از چشمهای زلال خبری نیست. از قلبهای عاشق از احساسات پاک و بوسه های عاشقانه...این روزها انگار همه چیز هوس هست وبس!
این روزها.....

خوشا به حال همسر نازنینت که چشمهایت را دید و خواند دوستت دارم را!!!

عزیزم سالگرد ازدواجت مبارک....میدانم نمیخوانی اما............


چقدر این روزها به تو احتیاج دام!به تو و شانه های مهربانت که پناه اشکهایم بود...یادش بخیر چه شبهایی فریاد میزدم: امروز که محتاج توام جای تو خالی!
 تو اگر بودی میدانم هرگز اینطور پریشان نمیشدم. تو اگر بودی میتوانستم برایت بگویم و بگریم و نیازی به دیگران نداشته باشم.تو اگر بودی من بی نیاز بودم از همه عالم! اما تو رفتی...باید میرفتی و ....

دیروز باور کردم یکسال بدون تو سپری شد و باید هر سال یک آذر بشمارم سالهای بی تو سپری شدن را!
تنها به این دلخوشم که تو خوشبختی
راستی عزیزم تو مگر نبودی که برای من همیشه از خدا خوشبختی و آرامش و سلامت میخواستی؟ تو مگر نبودی که وقتی تو را "عروسک گردان" خطاب کردم و خود را "عروسک"! برایم نوشتی:" تمام کارهایم بخاطر تو بود".مگر نگقتی بارها که "هرگز احساست به من دروغ نبوده"..و مگر نگفتی" همیشه دعایم میکنی"؟
سید من! یادت میاید همیشه هرچه میخواستی چه برای خودت چه برای من خدا بهت میداد و من همیشه میگفتم "تو عزیزترین سید خدایی و خدا به تو نه نمیگه"؟ پس چرا من انقدر...........
میدانم تو دعایم کردی همیشه همیشه. میدانم تو برایم همیشه بهترینها را خواستی اما نمیدانم چرا.....
شاید این یکسال دیگر دعایم نکردی و من.............
به دعایت محتاجم..امیدوارم صدایم را بشنوی...و باز از خدایت بخواهی باز برایم آرامش را و ....
_______________________________________________________________________

پ.ن:
این را نگذارید به حساب بازگشت....اول آذر یکسال پیش مهربانترین و عزیزترین وجود زندگیم رفت سراغ سرنوشت اصلی خود.. یکسال گذشت. یکسال بیخبری..یکسال تحمل دلتنگی..یکسال ....
یکسال پیش باز تهران بودم. سعی کردم مشغول باشم که نفهمم عقدش هست وعروسی.. خوشبختانه تولد یکی از دوستان خوبم همین روز است پس برای او به عادت هر ساله ام جشن گرفتیم تا در عالم نباشم.. میخندیدم شاد بودم. و ناگهان زیر گوش دوست دیگری میگفتم الان او دارد در عروسیش میرقصد .. جشنی که قرار بود دعوت باشم و بنا به شرایط نذاشتند و نخواست که باشم..
. امسال چه روز وحشتناکی بود. هرچند باز برای دوستی عزیز دور هم جمع شدیم و سعی کردم شاد باشم اما....
تنها کاری که کردم بعد از هفت سال دوست خوبم را به مناسبت تولدش بوسیدم تا نشان بدهم بین دوست دخترم و پسرم هیچ فرقی نیست. و من یک انسانم و او نیز انسان. ای کاش جامعه ما میفهمید که......
و من باز تابو شکنی کردم و خوشحالم که میتوانم ثابت کنم که انسان بودن زیباست!
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:40 توسط ایرانی آزاد| |