تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

 

 

سلام دوستان نامه های دلتنگی

 پیشنوشت :

1- از اینکه نامه های دلتنگی رو تنها نمی گزارید سپاسگذارم . باور کنید سعیده با وجود امتحاناتی که داره تمام مطالب شما را می خواند و خیلی دوست میداره وقت کند و نظر بگذارد  ولی چه کند که ...

2- نامه های دلتنگی احتمالا فردا شب یا پس فردا با تنهایی،هراس دائم انسان ها ی 2 تازه خواهد شد.

3- خواهشی که سعیده از شما دارد این است که حتما در مورد این موضوع همگام با پست نوشته شده نظرات ارزشمند خود را بگذارید تا به روند حرکتی او نیز کمک کرده باشید. چون این مبحث داغ داغ از مغز این سعیده تراوش شده و هنوز به تکامل نرسیده .

4-به اطلاع آن  دوستان عزیزی  که وبلاگ پاورقی( محسن صائمی عزیز) را می خوانند می رسانم که ایشان کامپیوترشان دچار نقص فنی شده و فعلا به نت دستررسی ندارند و از تنفس درسرزمین مجازی محروم شدند.تازشم یکم هم سرما خوردهبرای این دوستم هم دعا میکنیم

5- قطعه ای دیگر از جبران خلیل جبران تقدیم شما عزیزان


 

آیا دین همه ی اعمال و تاملات ما

 و آن چیزی نیست که نه عمل است و نه اندیشه، بلکه حیرت وشگفتی است که همواره در روح می روید ، حنی در آن هنگام که دست ها سنگی را می تراشند و یا ماشین بافنگی را

می پایند ؟

چه کسی می تواند ایمان خود را از اعمالش جدا کند ،یا اعتقادش را از دل مشغولی هایش؟

چه کسی می تواند لحظه هایش را در برابر خویش بگستراند و بگوید :

" این لحظه از برای خدا و این لحظه از برای خودم ؛ این برای روحم و این برای تنم؟"

تمام لحظه های شما بال هاییند برای پرواز در هوا ، پرواز از خویشتن به خویشتن .

                                                                                     سعیده ابیانه

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:6 توسط ایرانی آزاد|

به یکدیگر عشق بورزید ، اما از عشق بند مسازید :

بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما ...

با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید ، اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد ،

همچون سیم های عود که تنها هستتند ، گرچه با یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل های خود را به یکدیگر بدهبد ، اما نه برای نگه داشتن .

زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد .

در کنار یکدیگر بایستید ، اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر :

زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند ،

و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی هم نمی بالند .

" عاشقانه ها "

" جبران خلیل جبران "                                                                                 

                                                                                                    سعیده ابیانه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:2 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان عزیز نامه های دلتنگی

در آخرین شب اقامتم در تهران و دسترسی به نت آمدم که باز بنویسم اما این بار نه از دلتنگیهام

بلکه از این بنویسم که دوستهای خوب مثل همیشه به من کمک کردند تا سعی کنم دوباره شاداب باشم

و کمتر دلتنگ بشم!

میدونید که دوست نداشتم از غم و غضه هام زیاد بگم اما این مدت در کمال شرمندگی همیشه از

دلتنگیهام گفتم چه برای شما دوستان مجازی چه دوستان حقیقی

اما همیشه دوست دارم وقتی خوب هم میشم اینجا عنوان کنم. وقتی دوستای نازنینم با خوندن مطالبم

همراه من میشن باید در شادیهام هم همراهم باشند

دیشب و امروز به کمک بسیاری از همراهان خوبم تغییر روجیه پیدا کردم.

مثل همیشه تشکر میکنم از همه مهربانانی  که تلفنی،اس ام اسی و حضوری به من کمک کردند

تشکر ویژه دارم از "سعیده" نازنیم ،"مهدی" مهربانم و

 

و ممنونم از "مزدک" عزیزم،"آقای رضوانی" گرامی و "زیبا" ی مهربانم و باقی دوستانی که کامنتی همراه

دلتنگی و حس بد دیروزم شدند.

امیدوارم دیگه روزهای کمتری دلتنگ بشم و ....

باز هم از همه دوستانم تشکر میکنم .امیدوارم بتونم روزی جبران این همه محبت رو بکنم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:23 توسط ایرانی آزاد| |

پیشنوشت: مثل اینکه امروز و امشب من و مامیم جفتی کلی دلمون تنگولیدههههههههههههه

و درد و دلمون قلمبه شده و ...

آمدم یه پست بذارم که دیدم مامیم قبل از من آمده و کلی درد و دل کرده پس منم چون دلم گرفته

 پستم و می ذارم وقسمت نطر رو غیر فعال میکنم تا برای مرمر و من یه جا کامنت بذارید

 

دلم گرفته است

روزهایم ابریست

به دور از تابش نوری

شب هایم بارانیست

به دور از جلوه ی امیدی

اشک های گرم

گواه تنهایی من

آه های سرد

نشان سوز دل من

چه کنم ای دل

فقط گویم

صبوری کن

 صبوری کن                                                                                   سعیده ابیانه

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:15 توسط ایرانی آزاد|
 

تا حالا شده تو یه مکان عمومی باشید و سعی کنید اشکهایی که بی دلیل سرازیر شدن رو کنترل کنید؟

من امروز این حالت رو داشتم . عصر  تو مترو نشسته بودم و ناخودآگاه اشک ریختم!

خیلی سعی میکردم نریزه اما نمیشد! همینجور میومد.

حس بدی بود. من الان مدتهاست مانع اشکهام میشم.و امروز..........

اصلا این بار تهران اومدنم حس بدی بود! برای اولین بار من با ورود به تهران دلم گرفت... خیلی هم گرفت!

با اینکه یک سفر خوب با یک همسفر عزیز داشتم اما وقتی رسیدم تهران بغض گلوم رو گرفت. به سعیده

زنگ زدم و گفتم دلم گرفته ....

دیروز با تمام زیباییهاش اما نتونست این حس رو از من بگیره و من تمام دیروز هم دلم گرفته بود!

انگار پر بود و نمیتونست خالی بشه! انگار....

و امروز با اینکه پیش شکوفه بودم اما.... دیدن دانشکده و حضور در محیط خوابگاه هم به این دلگرفتگیم

اضافه کرد و همه اینها جمع شد و تو مترو یهو گوله گوله اشکام ریخت!

دوروبریهام نگاهم میکردن و ....و من هی با دستام اشکام و پاک میکردم

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

اینها هم همه حرفهایی که میخوام بزنم و نمیتونم.. گفتم که اینجا هم دیگه جایی برای دلتنگیهای من

نیست!

 

امروز هم با مزدک صحبت کردم و هم سعیده. از حس بدم گفتم این مدت سعیده و مزدک خیلی خیلی به

درد دلهام گوش کردن اما...

حس بدیه این حسی که الان دارم حتی نمیتونم اسمش رو بذارم دلتنگی! یه حس ................

ای کاش اینجا همون نامه های دلتنگی کفشدوزک بود! اونوقت میتونستم خیلی چیزها بنویسم و شاید

آروم بشم..

آرامش؟ چه لغت خنده داری ....دیگه یادم رفته آرامش چیه؟ آرامش هام شدن لحظه ای ..

اشک امروزم برای خودم خیلی خیلی معنا داشت..

فقط میدونم حس بدیه...ای کاش امروز رفته بودم ای کاش تهران نمیومدم.

 

برای نوشتن این مطلب هم دچار خود سانسوری شدم. چندین و چند بار نوشتم و پاک کردم ونمیدونم

شاید این هم پاک بشه!

عجیبه هیچی دیگه آرومم نمیکنه نه هواخوری در تهران نه نوشیدنی و نه به قول یکی smoke...اصلا

به هیچ چیز اینجوری تمایلی ندارم..منی که با هر دلتنگیم به یکی از این ها پناه میبردم و آرام میشدم

حتی خدا هم................نه اونم آرامش نمیده

اصلا تمام بدبختی من از همین خدای لعنتیه....

شاید مشکل من اینه که به چیزهایی باور دارم که وجود ندارند!

انسانیت رو باور دارم که وجود نداره،عشق رو باور دارم که وجود نداره، حقیقت رو باور دارم که وجود

نداره،خدا رو باور دارم که وجود نداره

لحظه شماری میکنم فردا بشه تا از اینجا برم.. اما اونجا هم .... دلم ناکجا آباد میخواد یه جایی که

خودم باشم و خودم....

*****************************************************************

پ.ن: روح افزای عزیز این وبلاگ متعلق به مرمر مشفقی است که در وبلاگ و جمع تازگی به نام مریناز

مشفقی میشناسند که اینجانب باشم!و سعیده ابیانه دوست منه که گاهی در این وبلاگ مینویسه.

هروقت سعیده بنویسه در پایین مطلبش اسمش رو مینویسه در غیر اینظورت مطالب مال منه

البته غیر از این دو پست اخیر که نوشتم تا یک ماه دیگه سعیده به روز میکنه(احتمال اینکه من بنویسم

کمه) امیدوارم مشکل شما حل شده باشه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:28 توسط ایرانی آزاد| |
بعد از مدتی بی نتی سلام میکنم به همه دوستان عزیز دنیای مجازی

البته این بار هم از جایی دیگر به نت وصل شدم و مینویسم وگرنه هنوز معضلات تلفنی ام حل نشده

(البته به میل شخصی)

قبل از هر چیز باز از همه دوستان عزیزم برای اظهار لطفشون نسبت به تولد پدرم سپاسگزارم.

و از سعیده عزیزم که عدم حضور من را با مطالب پربارش جبران میکند و نمیگذارد نامه های دلتنگی

در رکود بماند

اینکه من آمدم و مینویسم چیزی نیست جز یک نشست دیگر از "تازگی"!

یازدهمین نشست تازگی در یک روز نیمه سرد در فضایی دوستانه که به همت دوست عزیزمان

پویان پارسا فراهم شده بود برگزار گردید. البته به دلیل دیر آمدن بسیاری از دوستان جلسه با تاخیر

آغاز شد و بحث فقط بر حول کتاب " حقوق زن در اسلام" شهید مطهری که پویان گرامی خلاصه کرده

بود گذشت.

البته قابل پیش بینی بود که این کتاب جای بحث فراوانی دارد اما حقیقتا فکر نمیکردم چیزی حدود ۲

ساعت و نیم از جلسه ۳ ساعته پیرامون بحث بر سر این کتاب، نویسنده اش و آرا و عقاید مخالف و

موافق بگذرد! متاسفانه دو کتاب با ارزش "انسان شناسی خانواده و خویشاوندی"(خلاصه سعیده

ابیانه) و "زن در کشاکش سنت و تجدد" (خلاصه مهسا مهرداد)با محدودیت وقت روبرو شدند و

نتوانستیم در باره آنها به بحث و گفتگو بنشینیم.

گاهی دلم میخواهد از تمام بحثها و آرا و عقاید ردو بدل شده در این نشستها بنویسم اما متاسفانه

نه حافظه یاری میکند که آن همه بحث را به یاد بسپارم نه سه ساعت گفتگو را میشود در اینجا

نوشت!

هر چه هست من این نشستها و این تبادل افکار را دوست دارم و بسیار برایم آموزنده است.

مخصوصا هر چه میگذرد افراد ارزشمندی به جمع ما اضافه می شوند که به سطح علمی و فرهنگی

این جلسات غنای بیشتری میبخشند

امروز در کنار تمام مهمانهای تازه وارد و عزیز مهمانی بود که برای من خیلی عزیز بود. بعد از دوسال

همراهی در دنیای مجازی و اخت گرفتن با مطالب زیبا و عاشقانه اش امروز عباس گرامی را در کنار

خودمان داشتیم که برای من این همراهی بسیار زیبا بود و خوشحالم که این دوست عزیز و گرامی

بلاخره بعد از این همه مدت همراهی در دنیای مجازی به جمع ما پیوست.

همراهان عزیز امروز تازگی :

سید مهدی سلطانی،مریم فولاد آملی،محمد علی شریفی،مریناز مشفقی،محسن صائمی،

سعیده ابیانه،محمد هاشمی،نسیم قاضی،رضا تسلیمی،عاطفه بلوچیان،عباس رضوانی،

مریم خیر آبادی،پویان پارسا،مهسا مهرداد،محمد کریمخانی،سارا علم بیگی،ارغوان اشترانی،

نفیسه توحیدی فر،انیسه جهان آرا

و مهمانان تازه و گرامی تازگی در این روز :

خانمهای جهان آرا(خواهران انیسه عزیز)،عباس اقلامی ،لیلا صادقی،رسول حیدری ،بهاره افقهی

و خانم الهام قاسمی و البته مهمان ویژه جناب آقای پارسا پدر بزرگوار پویان عزیز

و غایبین امروز:

بهروز علم بیگی،الهام قهاری،نیما دهکردی،عاصفه االه وردی،حمید درودیان،طاهر میر علاالدین،ناتاشا

نائلی ،مزدک افتخاری،سپده کاشانیان،امیر رحمتیان،صهبا غروی و بسیاری دوستان دیگر که هنوز

موفق به زیارتشان و همراهیشان نشدیم!

به امید روز به روز پیوستن همراهان تازه بیشتر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:2 توسط ایرانی آزاد| |

پیشنوشت:

1- امروز تولد یک پدر عزیز و نمونه است، اگر گفتید تولد  کدام پدر هست ؟؟؟ الان خودم می گم : تولد دکتر مشفقی ، بابا مشفق( مرمر) خوب اول می موچمش بعدهم بهشون تبریک می گم و از خدا میخواهم که سال های زیبایی را در کنار خانواده سپری کنند .

2- هنوز مرمر نت نداره و هنوز نمیتونه بیاد به شما دوستان سر بزنه ، عذر من رو هم بپذیرید ، چون با اینکه وقت ندارم ، می خونم ولی به نظر دادن نمی رسم ، امتحانات و این حرفا دیگه.

3- بحث زیر را احتمالا در چند بخش ارائه خواهم داد ، و آن را از جهات گوناگون و مکاتب مختلف بررسی خواهم کرد.                                

                                                                                                       سعیده ابیانه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مدتی است که در احوالات خود و دیگرانی که در اطرافم هستند به کند و کاو پرداختم . یکی از اشتراکاتی که در بین این نمونه های انتخابی دیدم واژه ی " تنهایی" بود . چه در فضای حقیقی و چه در فضای مجازی شاهد مقوله هایی هستیم که پیام تنهایی را به مخاطب القا می کنند.

از آن رو در پی پاسخ به سوالات ذهنی خود ، می خواهم اگر بتوانم این واژه را به عنوان یک پدیده ی اجتماعی از زوایای مختلف بررسی کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:41 توسط ایرانی آزاد| |

فریاد شکستن انسانیت را در درون انبوهی از بی اعتمادی نشنیدی

و چشمانت را بر حس دل تنگی ، چه تلخ فرو بستی

و این تنها

 چه غریبانه

کوچه های عاشقانه ی دوستی را با بغضی سرشاراز درد  می پیماید

بی صدا

و به دور از هر نگاه آشنایی

بی هیچ ستاره ای      

تاریک تاریک

سرد و تنها

 همراه کوله باری از زیبای ها ی دور       

                                                                                                    سعیده ابیانه

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:42 توسط ایرانی آزاد| |

پرنده مردنی است

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

 پرنده مردنی است

.......                                                                                             سعیده ابیانه

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:38 توسط ایرانی آزاد|

سه روز  در حسینیه ارشاد چند ساعتی را به شنیدن سخنان تازه ای گذروندم و ...

سخنران های این شب ها :

1)دکتر ناصر مهدوی – دکتر محمد مجتهد شبستری
دوشنبه 16/11/87

2)حجت الاسلام فاضل میبدی - دکتر مجتهد شبستری
سه شنبه 17/11/87

3) دکتر سید هاشم آغاجری – حجت الاسلام فاضل میبدی

چهارشنبه 18 /11/87

 بله ، این اقایون بودند ، از نظر من انچه که دوشب و نیم رو زیر سوال برد سخنرانی اقای هاشم اغاجری بود که باعث شد تمام این انرژی که من این دوشب گرفتم و ........

موضوع سخنرانی ایشان وجدان های جمعی انسان ها بود که موضوع جالبی بود ولی ایشان توانایی سخنرانی که هیچ ، انگار فن سخنرانی را هم  اصلا بلد نبودند .

من همیشه فکر می کردم یک سخنرانی از سه نقطه اصلی تشکیل شده :

اغاز که یک مسیر صعودی رو باید طی کنه و نقطه ثبات و بعد هم نزول و یک سرازیری که اتمام مطالب و جمع بندی است ، اما نشان به ان نشان که ایشان 30 دقیقه اول باید یکی هلشون می داد تا حرف بزند و بعد هم که نمی تونست بحث را تمام کند و تا ساعت 23 که من از حسینیه خارج شدم داشت ادامه می داد.

البته انچه که در این شب ها دردآور بود شنیدن سخنان زیبا و تازه و عقلانی بود ان هم در کنار انسان هایی که خود تماما تایید کننده همان اموزه هایی بودند که در سخنان سخنران ها رد می شدند .

شب اول وقتی از درب اصلی گذشتم  و خواستم وارد تالار بشم اقایی جلوی درب به من اشاره کرد که ؛ خانم از ان سمت برید ( حس تحقیر !!!!) و جالب اینکه اگر اقایی از سمت خانم ها وارد می شد ایراد نداشت و ...

در همان ابتدای ورود یک حرکت انقلابی کردم و رفتم در ردیف اقایون نشستم ولی یکی از این برادران گرامی انگار دزد گرفته باشه امد و تذکر داد و گفت ( اشاره به ردیف خانم ها ) این سمت بشینید.

حالا بماند یک اقایی با مادرشون در قسمت خانم ها نشستن و هیچ کس کاریشون نداشت !!!.

البته فاطمه دوست من هم پیش پدرش نشست ولی ان رو هم به ردیف خانم ها هدایت کردند و ...!!!!!!!

هر بلایی سر این ملت بیاد حقشون هست چون ...

 اگر ساخت حسینیه رو به عنوان یک جامعه کوچک در نظر بگیریم باید بگم نکاتی در این چند شب بود که جمله ی بالا رو برای من به خوبی ثابت کرد و .....

شب دوم که در طبقه بالا بودیم با بچه ها در همان ابتدای ورود متوجه گرمای عجیب سالن شدیم و من تصمیم گرفتم برم بگم بیان بالا و یه فکری برای سیستم حرارتی بکنند ، چون واقعا مثل سونا بود و       شر شر داشتیم عرق می ریخیتم من که با اینکه ان ها خیلی سریع امدند  بالا و پنجره ها رو باز کردند ، تو ان فاصله پالتو خودم و در اوردم و با بلیز شلوار نشستم ( حالا اقایونی که انجا بودن تند تند کاپشن و بلیز کاموایی روی لباسشون و در می اوردند و غافل از زنان و دختران خودشون،حتی فکر ان ها هم نبودن و ...)

حالا این و داشته باشید

شب سوم

وقتی بعد از 20 دقیقه ابتدایی صحبت های اغاجری خونم به جوش امد تصمیم گرفتم برم بالا پیش       بچه ها ( عاطی و مریم و حسام ) هم ان ها رو ببینم هم ببینم وضع اب و هوا چطور هست دیدم که تمام این ساعات و تو ان گرما نشستند و اقایون که مثل دیشب ... و خانم ها دست به کاغذ و دفتر و کتاب دارند خودشون و باد می زنند و خنده دار اینکه ده بار از جاشون بلند می شدند و می رفتن پایین هوا بخورند ولی یک بار پیش خودشون نمی گفتند شاید بشه این گرما رو یه جور تعدیل داد !!؟؟؟؟

شاید اگر به مسئولی یا کسی بگویند راه حلی باشه هااااااااااااا؟؟؟؟!!!

 هر بلایی سر این ملت بیاد حقشون هست چون ...

 شنیدن از حرکت و پویایی و تفکر و عقلانیت و حق و ازادی و برابری و ...اینها اسون هست ولی عمل کردن به ان ها و در اسارت خود نبودن گوییییییییییییییی سخت است و ....

انگار این جماعت خود را محکوم به شرایط می داند

گرما هست دیگه !!!  ( پس تحمل می کنیم )

تفکیک جنسیتی هست دیگه !!!! پس ....

اسارت هست دیگه پس ....

بله این چند مورد عامل های خارجی بودند که من می تونم بگم پس زمینه های ذهنی این جمع فرهیخته را در ساخت اجتماع هم نشان می دهد .

تاسف انگیز است اگر همان صحبت های اشفته اغاجری را هم خوب گوش داده بودند تماما مصداق خودشان و خودمان بود .!!!!

این هست که می گم :

از شنیدن تا عمل کردن ... !!!!!!!!!!!!

                                                                                                   سعیده ابیانه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:21 توسط ایرانی آزاد| |

امشب مامیم (مرمر شما  ) خیلی دلش گرفته بود و از صبح هم دسترسی به من نداشت که با من بحرفه و دلش باز بشه ، تا ساعت 24 که دیگه من خونه بودم و زنگیدو هق هق زد زیر گریه و گفت که دلش تنگولیده !!!

اخه این شب های تاسوعا و عاشورا خیلی خاطرات زیبا داره و ..................................

گفت دلش برای نامه های دلتنگیش تنگ شده و از صبح می خواسته چند تا مطلب قشگ  بزاره و از دلتنگیش بگه با دوستان نازنینش  ولی چون نت نداشته نتونسته  .

( بی چاره مامیم دچار ترکیدگی دلتنگی شدو ..... بارونی بارونی شد )

گفت براش این شعر و به یاد عشق زیباش بزارم و ...

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت ازمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب میکنم

بر پشت سمندی

گویی نو زین

که قرارش نیست

کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر 

                         حضور مانوس تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یاس را رجم میزند

بی نجوای انگشتانت

هنوز

و جهان

از هر سلامی خالیست

 

مامیم دلتنگه و من ...

امیدوارم اروم بشه و ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 2:13 توسط ایرانی آزاد| |

پیشنوشت :

سعیده در این وبلاگ به صورت مهمان چند پست نوشت .... بعد به صورت صاحب خانه نوشت... بعد دلش خواست بره ... بعد الان دلش خواست دوباره بنویسه... حالا تو این مدت خیلی ها هم گفتن بچه جون چرا برای خودت وبلاگ نمی زنی یا داری تو تازگی هوار هوار می کنی یا تو نامه ها شلنگ تخته میندازی ...

ولی من باید به همه این حسم و اعلام کنم ، نمی دونم کوچیک که بودین خانواده سعی کردن تخت شما رو از خودشون سوا کنن یا نه ؟؟؟؟

مامی و ددیه من چون من تا 10 سالگی تهنا بودم خیلی سعی کردن من و عادت بدن  و البته بالاخره در سن 7 سالگی موفق شدن با اینکه برخی شب ها باز هم من ان وسط تو تخت ان ها بودم .( حسه جالبی هست نه ؟)

الانم وقتی میام و میرم و دوست نمیدارم تو وبلاگی که برای خودم باشه بنویسم باز همین حس و دارم.

وقتی تو نامه ها می نویسم انگار امده باشم تو تخت خواب مامانم و بابام بخوابم ، نمی دونم چقدر حسم و درک میکنید ولی من اینجوریم دیگههههههههههههههههه !! فکر میکنم این طوری جای امنی هستم !! حس ارامش دارم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

              خبر                              خبر

 

 

۱- مرمر بی نت شده!!!

۲- سعیده از این به بعد شاید بنویسه براتون(بیچاره شدید)

۳- دیگه اینکه ...

۴- خوانندگان عزیز فعلا اینجا شهربازی راه نندازید تا

صاحب خونه بربگرده

۵ - شب و روزتون خوش

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:29 توسط ایرانی آزاد| |
دوستان عزیز مطلبی که در ادامه خواهید خواند نظریات شخصی بنده در مورد روند کاندیداتوریهای انتخابات

است.

بنده رسما اینجا اعلام میکنم به عنوان یک شهروند طرفدار عبدالله نوری هستم و خواهان کاندیداتوری او.

اما نکاتی در مطلب زیر عنوان کردم که البته با تمام تلاشم برای کوتاه نوشتن نشد و حتی قسمتهایی را

هم حذف کردم که کمی مطلبم را خراب کرد اما اصل منظورم از نوشتن که رد تخریب اشخاص بود را بیان

کردم امیدوارم قابل نظر دادن باشد!


                         


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:13 توسط ایرانی آزاد| |
روزهای احمقانه ای هستن! حتی نوشتن هم حوصله ام رو سر میبره!

وقتی قاطی پاطیم دم به دیقه میام نت! و دم به دیقه مینویسم! یک دهم نوشته هام میاد رو وب!!!!

حالم داره از این روزهای .... بهم میخوره!

معلوم نیست چه مرگمه! اگه برف نیامده بود الان تهران بودم و دیروز صد در صد مزدک و سعید رو میدیدم

شایدم واسه همینه که بهم ریختم. به طور غیر مترقبه مغزت رو کار بندازی ک چه جوری میشه آخر هفته

تهران باشی و به مزدک اعلام کنی که :" بادی من هم میام"(سعید قرار بوده بیاد تهران) و کلی برنامه

چیدم. بعد به طور غیر مترقبه تر بهم خورد و باز در آخرین دقایق روز چهارشنبه با اینکه انصراف خودم از

همراهیشون رو اعلام کرده بودم برنامه ها اکی شد که صح پنجشنبه برم و به کسی هم نگفتم که اتفاق

غیر مترقبه نیفته اما برف اومد و ....

شایدم واسه این بهم ریختم که تو این برف هیچکی همراهیم نمیکنه بریم قدم بزنیم. اونجوری که من

میخوام. دیشب ساعت ۱۰ پیشنهاد دادم به کل افراد خانواده که بیاین پیاده بریم تا شیخ زاهد (همش ۱۰

دقیقه راهه) اما همه جیغ و داد و بهانه پشت بهانه!

یکی گفت: میدزدنمون(همه رو مرد و زن!!!!!)

یکی گفت : سگ و شغال و گراز و (هرچی حیوون رو زمینه) ما رو تیکه تیکه میکنن!

یکی گفت: حال داریا این وقت شب!

اون یکی گفت سرده!!!

و................................

و من موندم و مثل همیشه تنها و بی کس!

پس باز تف به این روزگار .....

چقدر بده که من نمیتونم راحت بنویسم. دلم میخواد هر چی فحش بلدم بنویسم! اما دیکه ناشناس

نیستم که ... ماشالله روز به روز بر تعداد آفراد و آشناهای حقیقی وبلاگم افزوده میشه!! 

یکی به من میگفت همیشه شاکیم از زندگی! البته این مسئله رو رد میکردم چون من یکی از معدود

آدمهایی بودم که با تمام مشکلاتی که داشتم همیشه راضی بودم! احتمالا اون یکی نمیدونست من

چققققققدر بدبختی کشیدم که فکر میکرد من همیشه شاکیم!

اما الان واقعا تحملم تموم شده. حالا بهم بگه همیشه شاکی راست میگه! من همیشه شاکیم اما

واسه اینه که جون به لبم رسیده از این همه گرفتاری!

میدونین دلم چی میخواد؟ ماشین و روشن کنم و فقط برم. کجا نمیدونم اما همینجوری برم بعد خسته

شدم ،برگردم. مثل فارست گامپ! وقتی تنهای تنها بود یه روز شروع کرد به دویدن بی دلیل و بی مقصد!

فارست آدم طبیعی نبود .دویدنش سوزه شد. و اون هی دوید چند ماه دوید و یهو خسته شد! و فقط

گفت: میخوام برم خونه!!!!

آخ چقدر دلم دیدن یه فیلم ناب خواست! من احمق به بهانه درس چند ماهه خودم رو از خیلی چیزها

محروم کردم و حالا درس هم نمیخونم!!!!

مامانم دق کرد از دستم. دوست نداشت این درس رو بخونم اما یکماه ونیم پیش که شروع کرده بودم

روزی ۸ ساعت درس خوندن خوشحال شده بود. بلاخره مرمر راضی شد کار مفید انجام بده!

اما... نذاشتن ! بعدش هم خودم نمیذارم! مثل این روزها!

الکی ساعتها میام پای نت! جالب هم هست اون روزها که داشتم درس میخوندم وقتی یه سر میامدم

نت میدیدم چقدر دوستام آپ کردن و خوندنشون وقت میگرفت و ناراحت بودم از اینکه باید دور باشم از

نوشته هاشون و حالا تو این مدت که درس نمیخونم و این سه چهار روز اخیر که دیکه اصلا نخوندممممم

و همش پشت کامپیوتر بودم نه کسی آپ کرد نه از فک و وفامیل ایمیل داشتم که بخوام جواب بدم نه

حتی کسی آنلاین بود !!!! ای خدا بعد میکن شاکی نباش !!!!همه چی بهم ریخته من چظور میتونم

شاکی نباشم!؟

فکر کنید من تابستون که شروع کردم به درس خوندن اصلا قبولی در دانشکاههای تهران رو دور از

دسترس نمیدیدم. یه کم میترسیدم اما دور از دسترس نبود! و حالا من ضد دانشگاه آزاد که دوران کنکور

هم امتحانش رو ندادم چون مطمئن بودم پزشکی آزاد قبول میشم و از بس که بدم میامد آزاد درس

بخونم امتحان ندادم حالا منتظر ثبت نام آزاد واسه ارشدم که حداقل اونجا قبول بشم!!!!!

برم بمیرم نه؟!!!!!!!!! پس باز گند بزنن به این زندگی................

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:13 توسط ایرانی آزاد|

 

 

حتما از خودتان میپرسید:" چی شده مرمر تند تند مینویسه"؟!"مرمر درس رو کنار گذاشته"؟!!

نه میشود گفت "آره" نه میشود گفت "نه"!

دوست دارم بنویسم از اینکه چرا ........... اما نه نا مه های دلتنگی هم دیگر جایی برای درد دل من

نیست چون "ناخواسته و خواسته"! نمیگذارند آن چیزی که میخواهم نوشته شود! یادش بخیر زمانی که

مشکلاتم را مینوشتم و راهنماییهای دوستان کمک بود و ...

اما این روزها....

چقدر سخت است  که نتوانی در جایی که برای دلت باز کرده بودی چیزی بنویسی ،میایم می نویسم

میفرستم و بعد دوباره پاک میکنم و چیز جدید مینویسم مبادا.....

مدتیست درس را کنار گذاشتم چون تمرکز ندارم. چون از خیلی چیزها ..........................

ای کاش خدا قدرت ماروایی به من میداد تا از این آشفتکی ذهنی و این چراها و این نفرتها دور شوم!

اما خدا.............................................................

برف امروز هم مزید بر علت درس نخواندن. برق هم که میرفت و .... دیگر حسی نماند برای خواندن

امروز هم که گذشت شد چهار هفته که درس نخواندم. لعنت به آن جمعه ای که..............

 

روبروی آینه ایستاده ام تمام قد

مشت میکویم

تصویرم صد تکه می شود

مشتی که کوبیدی محکمتر بود

قلبم هزار تکه شد!

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:21 توسط ایرانی آزاد| |
بعد نوشت مهم!!!!:

برف شهر ما کمی در حدد ۲-۳ سانتی متر نشسته..از فوایدش قطع برق ر ۱۰ دقیقه یکبار بوده

فعلا "انرژی هسته ای حق مسلم ماست!! به انتفاضه کفش باید کمک کرد!

زنده باد حماس!باید فلسطین را دریافت! سربازها پیش به سوی نابودی اسرائیل!

حسن نصرالله سرور ماست!

ما میتوانیم اقتصاد جهان را درست کنیم

ما متیوانیم کلا جهان را درست کنیم چون همه چیز در اختیار داریم!"

** سه لینک به وبلاگم اضافه شدند : میدان زنان(در پیوندهای روزانه)و وبلاگ دو تا از همشهری -

های خوبم فریاد خاموش من(هنگامه عزیز) و من بلاگر نیستم(امیر حسین اعتمادی گرامی)

*************************************************************

 

برف و باران من را وادار به نوشتن میکنند دیشب باران بود و "تمنای کودکانه" شکل گرفت و

امروز برف و........................................

برف میبارد گاهی تند گاهی کند..خوشحالم تنها نعمت شهرم پاکی هوایش است که بارش برف

را بی دود و بی غلظت آأودگی میبینم و لذت میبرم!

آسمان سفید و انبوه ،حس زیباییست دیدن

به عادت همیشه پرده اتاقم را کشیده ام و از پشت شیشه به تماشای برف نشسته ام.

امروز مهمان عزیزی داشتم. مریم دخترخاله زیبایم آمده بود و با هم از برف میگفتیم و

لذت میبردیم. وقتی آمد تازه برف شروع شده بود . وقتی تند شد با هم جیغ کشیدیم

با او نوجوان میشوم با او شاد میشوم. دخترخاله گونه و تین ایجر وار!!! با هم گپیدیم انگار نه

انگار من ۲۷ ساله هستم و او ۱۵ ساله! من شده بودم ۱۵ ساله.

قرار گذاشته ایم اگر برف بنشیند با هم تنها برویم در سفیدی برف قدمهایمان را به یادگار بگذاریم

برف کماکان میبارد زیبا سفید و پاک

میدانم بسیاری هستند که از سرما....

دلم سوخت برای کارگران ساختمانهای اطراف که نیمی امروز بیکار بودند و نیمی در همین

سرمای سخت با دستان یخ زده کار میکنند و ....

اما دلم برف میخواهد با تمام مشکلاتش

برف باید ببارد....

 

 

دانه های سرد برف

در گرمای دستانم آب می شوند

و من

در دستان تو ذوب میشوم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:50 توسط ایرانی آزاد|
 

باران میبارد، در کنار پنجره به تماشا ایستاده ایم.حرم نفسهایت بیتابم میکند

دستهایمان در یکدگر میچرخند. نگاههایمان به هم دوخته شده،موهایم را با سر انگشتانت

شانه میزنی!لب بر لب میلغزد،تن بر تن میچسبد. تو من میشوی ، من تو!

روح و جسم و جان یکی!

التهاب وجودت، آتش درونم فقط یک چیز را طلب میکند: عشق!

باورم نیست باز در شبی رویایی با تو سر بر یک بالین میگذارم! تو میشوی من ،من میشوم تو!

پیچ میخوری تاب میخورم! یکی میشویم از جسم و روح!

باز پناه آوردی به آغوشم.پناه آوردنت را دوست دارم، چون کودکی تشنه محبت ،سر بر سینه ام

میگذاری و به خواب میروی آرام!

با انگشتانم موهایت را نوازش میدهم .آه میکشی، کودکانه تمنایم میکنی! 

خواستنت را دوست دارم.

لبهای تشنه ات را بر لبان تشنه ام میگذاری

سیراب میشویم از عشق!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:8 توسط ایرانی آزاد| |
در روز تولد وبلاگم گفتم سه ماه اخیر بدترین روزهای عمر وبلاگم بود و کلا شرایط خودم هم خوب

نبود اما این سه ماه با تمام بدیهاش یه خوبی داشت که به واسطه نوشتنهای زیاد از خودم و

داغون بودنم دوستای عزیزم رو بهتر شناختم. تو این مدت نگار از آمریکا به شدت از نظر روحی

کمکم کرد و خب خیلی دوستان دیگه. و جالبه که بعد از مطلب خودکشی!!!! یک ایمیل از

کسی دریافت کردم که انتظار نداشتم!!unbelivable!! حدس هم نمیشه زد مگه نه؟

یه ایمیل از "مارمولک"!!! چی بود بماند!! اما این ایمیل رو دوست داشتم!چون دقیقا به سبک

مارمولکی بود که میشناختم!

این مدت چند باری ایمیلی و تلفنی با نگار تماس داشتم و امروز خیلی به یاد نگار بودم .

از اتفاقات نادر هم این که سیم تلفن اتاقم وصل بوده و باز از اتفاقات نادر اینکه تلفنم بدون

خبر قبلی زنگ خورد( معمولا خودم زنگ میزنم و گاهی بعضی دوستام اگه قرار باشه حرف بزنیم

میگن که میخوان زنگ بزنن تلفن وصل میشه!) نشسته بودم و سعی میکردم با تمام خستگیم

نظریه های نو مارکسیستی رو بخونم که تلفن زنگ خورد . شماره ایرانسل! برداشتم قطع شد.

دوباره که زنگ خورد و برداشتم حدس زدم باید نگار باشه وصدای نگار از اونور خط آمد!

خب تصور کنید که من و نگار دقیقا ۱ ساعت و نیم حرف زدیم! البته به قول مامانم باید بگم که

حرف زدم!و کلیییییییییییییییییییییییییییییییییی درد و دل کردیم و .......................

آخیش دلم باز شد!

دوستی هم دوستیهای قدیم.حالا جالبتر میدونید چیه؟ یکی از دوست های قدیمی!!!وسط

این تلفن هی بهم اس ام اس میداد که دنبال دوست دختر میگرده و به کمک من احتیاح داره!!!!

جواب رو ندادم بهش برخورد آخر سر اس ام اس دادم حاجی دارم با نگار می حرفم شاخ و کشید!

البته این دوست از دوستای قدیمی و خوب منه و یه چیزی حدود ۵ سال گم کرده بودیم هم و و

کلی گشته تا من رو پیدا کنه. قرار بوده چند وقت پیش عروسی کنه اما نشد

از همه اینها بگذریم انقد از حرف زدن با نگار شارژ شدم وانرژی گرفتم که نگو! دلم براش واقعا

تنگ شده: نگاری ای کاش پیشم بودی..یاد روزهای خوبی که داشتیم بخیر!

تابستون توی کارگاه داستان یه طرحی بهمون داده بودن که به صورت نامه برای یه دوست باشه

من هم در واقع برای نگار نوشتم. طرح رو از روابط و خاطراتم با نگار و البته مارمولک و مهسا و

ریحانه گرفتم و نوشتم. غیر از یه قسمتهاش که عین واقعیته بقیه کاملا خیالیست و حتی بعضی

تعریفها از شخصیتها کاملا متفاوته! و اصلا ربطی به نگار یا دوستان دیگه نداره و حتی تعریف از

شخصیت خودم تناقض داره فقط یک طرح بود و باید نوشته میشد!

و تقدیم شد به نگار عزیزم!

این طرح رو امشب بعد از مدتها در دست نوشته های من میزارم. خوشحال میشم بخونید و

نظر بدید!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:42 توسط ایرانی آزاد| |

 

پیش نوشت: دوستان عزیزم سلام. از حضورتون در جشن تولد نامه های دلتنگی و هدایای ارزشمندتون ممنونم.

همونطوری که میدونید سعیده عزیز از نوینسدگی اینجا خداحافظی کرد اما امروزمطلب علمی

رو برام فرستاد که دیدم بد نیست اینجا قرار داده بشه. باز هم از سعیده برای لطفی که نسبت

به وبلاگ من داره ممنونم

 

 

 

مدتیست که در گروه های مختلف میروم و بنا به خصلت دانشجو

بودن و پژوهشگر بودن به دقت همه چیز را زیر نظر دارم.

این رفت و آمدها باعث شد که در رابطه با ویژگی های کلی در

یک بحث گروهی بخوانم و بنویسم ، و بعد احساس کردم که این نکاتی که آموختم را با شما هم در میان بگذارم 

نکات مهمی که در یک بحث باید رعایت شود ( شرایط بحث ) :

 

1) مهم هست که افراد تمایل به ارتباط داشته باشند.

2) منظم بودن

3) هدفمند بودن

4) اشنایی افراد با بحث

5) حضور ذهن

6) سرعت انتقال

7) حضور با فایده در بحث

 

 

 

اهداف در بحث گروهی :

 

در بحث گروهی باید

۱-هدف داشته باشیم ..

۲- بابرنامه پیش برویم ..

۳- به تمام ابعاد مسئله توجه شود .

۴- به همه نظرات توجه  شود.به همه ی نظرات  وزن خاصی داده شود . به جز اینکه روابط بین نظریات ، پیامدهای نظریات  را در کارمان بررسی کنیم .

 

مدیریت بحث :

مدیریت بحث کاملا به موضوع اشراف داشته باشد ، مقصدش این باشد که به کلیه اهداف

بحث بپردازد ، زمان را در دست بگیرید ، ادب رعایت شود ، توازن ارتباطی بین افراد را بوجود

 آورد ، بتواند یک جمع بندی از مباحث بحث داشته باشد . ارتباط واقعی بین گفتارها را دریابد ،

نتیجه بحث گروهی بر اساس نظریات همه افرادی باشد که در گروه شرکت کردند ..

معمولا تعدا د افرادی که در بحث گروهی هستند 12-6  نفره هستند .

 

کاربرد بحث های گروهی :

 

۱-رسیدن به توافق 

۲-کسب اطلاعات

۳-مطالعات اکتشافی  

۴-مطالعات وسیع و پرداختن به ابعاد مختلف مسئله

 

محدودیت مثبت :

 

!- افراد چون با هم رو به رو هستند اطلاعات همدیگر را کنترل می کنند و فرد نمی تواند

اطلاعات نادرست و غلط و ناقص را به افراد بدهد ( چون همه ی افراد در آن شرکت می کنند )

و امکان دسترسی به اطلاعات از همه جوانب وجود دارد .

 

۲- تحریک گروهی ؛ ( افراد کمتر به سکوت کشیده می شود و افراد کمتر به سکوت می روند )

 

محدودیت منفی :

 اگر گروه متجانس باشد  همه می توانند همه را تحت تاثیر قرار دهند و همه تبادل نظر

      می کنند تا به یک توافق برسیم . * نه به توافقات از پیش تعیین شده .*

اما اگر گروه نمتجانس باشد یعنی بطور مثال در بحث گروهی همه دانشجو هستند از یک

استاد هم دعوت کنیم ، این استاد می تواند  افراد را دارای نفوذ کند ، و قادرند افراد را بدون

اینکه وارد بحث شوند به سکوت بکشانند. ( چون فردیکه اطلاعات قوی تری نسبت به یک

جمع دارد باعث می شود که دیگرانی در آن جمع سکوت کنند و ...)

       

     

در بحث گروهی دو توان تاثیر می گذارد در اینکه افراد در بحث گروهی شرکت کنند ؛ 

       1- اجتماعی       2- قشربندی

 

اجتماعی :

انگیزه - فرد چه قدر انگیزه دارد که در بحث شرکت کند . حس انعطاف مخصوص کسی است که

در تمامی بحث ها شرکت می کند و به دیگران نیز اطلاع می دهد .

قشربندی : افرادی که تحصیلات و شغل و در امد بالاتری داشته باشند در این بحث های گروهی

بیشتر می توانند شرکت داشته باشندو کسانیکه این خصوصیات را ندارند کمتر در بحث شرکت

می کنند .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:29 توسط ایرانی آزاد| |

امروز دعوت شدید اینجا تا با هم جشن بگیریم

 جشن چی؟

 معلومه جشن تولد!!!

 تولد کی؟!

 خیلی نامردید یعنی نمیدونید؟

یعنی این همه میاید و هر روز میخونیدش و کلی دوستش دارید ولی تولدش رو خبر ندارید؟

 امروز تولد یه عزیزههههههههههه

 اون عزیز کیه؟!

 ....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:59 توسط ایرانی آزاد| |

 

 

نزدیک ظهر به همراه بابا و مامان به سمت مازندران حرکت کردیم. تصور ما این بود که مثل همیشه باران در سمت ما بیشتر است و بعد از چابکسر احتمال بارندگی کمه و برای همین چالوس و نوشهر رو به عنوان مقصد نهایی انتخاب کردیم اما این بار همه چیز بر عکس شد! هر چه به سمت شرق میرفتیم باران بیشتر و بیشتر می شد! این سفر کوتاه چند ساعته چندین نکته برام داشت که یکی یکی براتون میگم:


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 22:30 توسط ایرانی آزاد| |
۱- باورتون میشه آدم میتونه خودش خودش رو چشم کنه؟!

من اصلا چشمم شور نیست الاااااااااااااااااااااااا برای خودم!

خرافاتی نیستم ولی وقتی یه چیزی زیاد اتفاق میفته(یا از لحاظ روش تحقیق رواییش زیاده!)

نمیشه بهش شک کرد و باورش نداشت! من سالهاست هی خودم خودم و چشم میکنم اما

باور نداشتم!

خیلی هم چیزاهای کوچیکی بودند اما چشم شدند . مثلا موهام!! من به شدت موهای پر

پشت و قوی داشتم از بس هر جا با هر کس بحث مو میشد و دوستام از ریزش مینالیدند!

میگفتم خدا رو شکر موهای من پر پشته!!!! بعد از اون هر سال بر حجم ریزش موهام افزوده

شد و الان دیگه دارم رو به کچلی میرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در مورد کتاب خوندن : من به شدت کتاب میخوندم و حالا....

در مورد نوشتن: من خوب مینوشتم و حالا....

هرچی از خودم تعریف کردم چشم خوردم!

حافظه اممممممممممم! من خیلی خیلی خیلی حافظه قوی داشتم! انقدر به این خافطه

میبالیدم که الان گاهی یادم نمیاد یه ساعت پیش چی شنیدم(البته بیشتر در شنیده هام

اینطوریه مثلا مامانم یه چیزی میگه و من یه ساعت بعد یادم میره مامانم چی گفته!)

اینا همه پیش زمینه شد برای اینکه بگم در درس هم خودم و چشم کردم!

تقریبا دوسه هفته پیش بود که به شدت شروع کردم به درس خوندن! من درس نخون روزی 

۸-۹ ساعت میخوندم!!!واقعا باور کردنی نبود. در عمرم اینجور با لذت درس نخونده بودم. همه

چی خوب پیش میرفت تا یه روز ذوق زده شدم و گفتم: اگه همینجوری پیش برم طبق برنامه

 من میتونم تا قبل از شروع دی یک دور درس نظریه های جامعه شناسی و روش تحقیق رو

تموم کنم و تقریبا نصف ۵۰۴ رو هم بخونم و ۵ تا متن تخصصی رو هم یاد بگیرم !  تا وسط

دی میتونم این جوری باشم و اونجوری باشم و اصلا کلی امیدوار شده بودم به قبولی و... !!

خیلی پیشرفتم بهتر از تصورم بود اما یهووووووووووووو!!!!!!!!! آره درست بعد از تعریف از خودم

اونم پیش خودم(یعنی گفتم دیدی خنگ نیستی دیدی میتونی!دیدی بخوای درس خون هم

میشی!) یییهووووووووووووووووووووووووو نمیدونم چی شداااااااااااا اما کن فیکون شد!

و من دو هفته است هیچی هیچی هیچی نخوندم! از دیروز هی میخوام درس بخونم نمیشه!

هنوز نظریه ها تموم نشده هنوز روش تحقیق تموم نشده! حوزه ها رو که بی خیال شدم!

 زبان هم......

نتیجه علمی: مرمر باید بره بمیره!با این درس خوندنش! کور بشه با این چشم شورش اونم

واسه خودش!(آخه تا حالا دیدین کسی خودش خودش و چشم بزنه؟)

 

۲-سرم درد میکنه!!!! به شدت. تا میام پوزیشن سرم رو عوض میکنم دچار سرگیجه میشم و ..

امروز دو سه باری افتادم!(اگه فکر میکنید سرطان مرطانی در کاره  باید بگم نه!حالا حالاها از

شر من راحت نمیشید! مشکل اینه که من سینوسهام به شدت چرکیند و اصلا قرص نمیخورم!

کلا بد مریضم اصلا دوا درمون تو کارکم نیست! برا همین سر دردهای شدید میگیرم!)

هوای لاهیجان حال بهم زن شده! دوستش ندارم(البته دم ظهر ملسه اما صبحاش خیلی دپ

کننده است)

۳-امروز یه معلم زبان دیگمون داره از ایران میره! براش تو موسسه گودبای پارتی گرفتن. احتمالا

باید برم!

این شد سه تا! اول آقای زمانی فر عزیزم که خیلی خیلی دوستش داشتم.بعد آقای ضرابی و

سمیرا و حالا آقای قاسمی! آخه من واسه چی برم کلاس زبان وقتی همه معلم خوبهام نیستن

دیگه؟

۴- این شعر مدتیه افتاده رو زبونم دوستش دارم شهرام صولتی هم به زیبایی خونده تقدیشم

میکنم به شما:

 

گریه کم کن گریه کم کن

پیرهن عاطفه تن کن

از پرنده پر بگیرو

هوای خانه من کن

نشو خاموش و فراموش

قصه های همصدایی

دل دریا رو تو داری

تویی معنای رهایی

لحظه سرخ نیایش

دارم از خدا یه خواهش

بر در دلهای سوخته

بکشه دست نوازش

میخوام هنگامه به پا بشه

فصل تازه ای بنا شه

همه دیوارا بریزن

هر چی عاشقه رها شه

لحظه سرخ نیایش

دارم از خدا یه خواهش

بر سر دلهای سوخته

بکشه دست نوازش

 

۵- برام دعا کنید دیگه باشه؟دعا کنید با این وقت کم درس بخونم و حداقل هر چی میخونم

تو ذهنم بمونه!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:17 توسط ایرانی آزاد| |
یک دو سه

امتحان میکنیم

 

دیشب یه مطلبی پاک شد از اینجا اما تا ضبح بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پاک شده بودا! تو میز کار نبودا!

اما اینجا بود!

امروز صبح یه پست که ثبت موقت شده بود رو گذاشتم. دیده میشه ها!!!!! اما تو میز کار نیست!

 

خنده داره نه؟!

 

قربون بلاگفام برم من نمیدونم چش شده!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:3 توسط ایرانی آزاد|
 

زندگی من شده مصداق:

" چرخش نخبگان"

 ویلفردو پاره تو  اعتقاد دارد که در هر جامعه ای چند درصد "نخبه" هستند . و این نخبه

 بودن در همه زمینه ها هست. اما ایشون بیشتر به "نخبگان حکومتی" اشاره دارد تا

 "نخبگان غیر حکومتی"!

  از نظر پاره تو چرخش دائمی نخبگان الزامیست تا جامعه دچار رکود و رخوت نشود!و برای

 تعادل سیاسی این چرخش الزامیست چرا که دسته ای ازنخبگان حکومتی (مانند شیران

 ماکیاولی) زمانی حکومت میکنند اما به مرور زورمندی و محافظه کاری آنها دیگر جوابگو نیست

 و اگر حکومتشان ادامه یابد جامعه دچار شرایط سخت سیاسی میشود  و اگر حکومت نخبگان

 دیگر(مانند روباهان ماکیاولی) که با استفاده از مکر و حیله به جای زور و قدرت سعی در رسیدن

 به اهدافشان دارند ادامه یابد جامعه دچار فساد و انحظاظ میکردد.حال اگر چرخش نخبگان

 نباشد منجر به تحولات بزرگ مانند انقلاب می شود 

(البته بحثش مفصله ولی همین برای من کافیه!)

 

نه دیوانه نشدم!!! زیادی هم درس نخوندم که به سرم بزنه . این رو دارم جدی میگم! میگم

زندگیم شده چرخش نخبگان باور ندارید!!!البته از نوع نخبگان غیر حکومتی!!!

از یه جهاتی این چرخش خوبه! و از خیلی اذیتها رها میشم. اما از جهاتی مانند ترکیدن مغز !

خیلی بده!

مغزم در حال انفجار زودهنگام است!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:35 توسط ایرانی آزاد| |
پ.ن: سلام دوستان عزیز

امیدوارم که همگی خوب باشید و فصل سرد رو به زیبایی شروع کرده باشید!

مطلب امروز نامه ای است که برای یکی از معضلات شهر لاهیجان نوشتم و البته هیچکدوم

روزنامه های محلی چاپ نکردند. و ... البته شاید چیز درخوری برای چاپ نبوده اما مشکل

شهر بود که امسال خیلی بیشتر هم نمایان شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به نام آفریننده قلم

 

آب گرفتگی ، خواب گرفتگی

 

از زمانی که به یاد میاورم گیلان استان همیشه بارانی بود و لاهیجان یکی از شهرهای پرباران. و باز از زمانی که به یاد می آورم مردم این دیار با هر بارش باران گویی رودخانه های عظیم طغیان کرده باشند و یا بزرگترین سیل آمده باشد، در خیابانهای آب گرفته در کشمکش راه عبور و رفت و آمد بودند. آن زمانها کودک بودم، نوجوان بودم ویا در آستانه جوانی قرار گرفته بودم .در گفتگوهای غیر تخصصی و عامیانه می شنیدم:" خیابانها اگو ندارند"! و همیشه در دلم میگفتم :"حتما سال دیگر خیابانها اگو دار خواهند شد"!

آخرین باری که در باران سیل آسا و آبگرفتگی خیابانها گیر کردم مربوط میشود به سال 1379. در آن زمان من تا بالای زانو در آب بودم و تمام مسیر از خیابان امام خمینی تا انتهای کارگر را پیاده در آب راه رفتم چون تاکسی نبود. و بسیاری از ماشینها در خیابان خاموش شده بودند و به وضوح به یاد دارم که آب تا بالای چراغ ماشینهای سواری را گرفته بود. بعد از آن زمان دانشجو شدم و از آبگرفتگی شهر خبر نداشتم. اما زمانهایی که بودم کمتر میدیدم و فکر کردم :"حتما آن اگویی که میگفتند گذاشته شده و حتما سیستم خروج آب شهر درست شده و بعد از این همه سال راه چاره ای پیدا شده است". اما انگار داستان آبگرفتگی خیابانهای شهر سر درازی داشت.

امسال شاهد بارانهای فراوان و شدید بودیم. و هر بار که باران آمد خیابانهای قدیمی و جدید شهر دچار آبگرفتگی وسیع شدند و من باز ایمان آوردم که مسئولین شهریِ زیبا شهرِ نابود شده ام ، به خواب اصحاب کهف رفته اند و خیال بیداری ندارند!

و من فهمیدم در تمام این سالها که گذشت از 7 سالگی  تا 27 سالگی ام( که خودم شاهد این آبگرفتگیها بودم) هرگز هیچیک از مسئولین نخواستند و نتوانستند این معضل بزرگ شهری را برطرف کنند. و یاد ان لطیفه افتادم که قیف هست و کارگر نیست و همه باشند قیر نیست!!! احتمالا مسئوولین شهر من، روزی کارگر ندارند ،روز دیگر نقشه روز دیگر وسیله  و روز دیگر بودجه!!! و  بلاخره بهانه ای برای "ندانم کاری" و "بی مسئولیتی" خودشان دارند!

امیدوارم مسئولین گرامی از اینکه آنها را "بی مسئول" خطاب کردم ناراحت و دل چرکین نشوند چون واقعا چیز دیکری نمیتوانم دروصف آنها بگویم وقتی شاهد هستم حداقل 20 سال معضل شهر من حل نشده و هر سال بدتر از سال قبل است. هر سال باران میاید ، خیابانها آب میگیرند ، رفت و آمد شهروندان مختل می شود، خیابانها دچار بار سنگین ترافیکی می شوند، مسئولین ادعای همکاری میکنند و عملیات لحظه ای و رفع مسئولیتی انجام داده می شود و وقتی فصل باران گذشت یادشان میرود که باید کارهای اصولی تری صورت بگیرد و می شود سال بعد و روز از نو روزی از نو!

به راستی اگر شما مسئولین عزیز، مسئولیتتان را بلد بودید این همه سال ما با مشکلی یکسان مواجه می شدیم؟

به راستی در این همه روز افتابی که شهر ما دارد آیا در هر سال نمیتوانید فسمت کوچکی از این معضل را به طور تخصصی و اصولی حل کنید و سیستم  خروج هرز آب را درست کنید تا مردم به هنگام بارندگی دچار مشکل نشوند؟ آیا واقعا این بودجه هایی که نصیب ادارات مسئول میشود به اندازه کافی برای بازسازی خیابانها و سیستمهای زهکشی نیستند؟

نمیدانم بعد از اینهمه سال این بار بهانه چیست؟ حتما حجم بارندگی بی سابقه است؟  

مسئولین گرامی! گوشمان از این وازه ها پر است لطفا دنبال بهانه جدید بگردید... اما نه ، لطفا یکبار با مردم صادق باشید و واقعا برای مردم  خدمت کنید و راه چاره ای برای خیابانهای این شهر اتخاذ کنید.

 

                                                                                                                                                 

                                                                       

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:56 توسط ایرانی آزاد| |
میگویند امشب بلندترین شب سال است.

میگویند امشب یلدا است!

من نمیدانم چرا ؟ اما یلدا را بینهایت دوست دارم.

چون اسم شبیست! و من شب را دوست دارم

چون بلندترین شب سال است و من درازای شب را دوست دارم

از اینکه زمان بیشتری به دور از هیاهوی روز هستم دوست دارم

از اینکه شب بلند است و سکوت زیبایی هدیه ام میکند لذت میبرم

امشب یلدا است.

رسم ایرانی دور هم جمع شدن به هر بهانه است و چه بهانه ای زیباتر از شب یلدا؟

امشب در بسیاری از خانه ها بزم است.

 امشب لب بسیاری از مردم خندان است.

امشب بسیاری از آدمها عشق بهم هدیه میدهند با غزلهای حافظ.

امشب انارها دانه میشوند و هندوانه ها قاچ

امشب همه شادی است

اما دلم میگیرد وقتی احساس میکنم برای بسیاری از خانه ها همیشه شب بلند است و

تاریکیست. دلم میگیرد وقتی احساس میکنم بسیاری نمیدانند انار چیست؟خنده را

فراموش کرده اند و در آرزوی روز شدن هستند تا بتوانند لقمه نانی به زحمت فراهم کنند

هربار جشنی هست ناخودآگاه دلم میگیرد برای آن عده که هیچ جایی در زندگیشان برای

جشن گرفتن نیست.

اما نه..نباید یلدایتان را خراب کنم با این دلتنگیها!

امشب را تا صبح سر کنید با بزمتان. و با حافظ

 حافظ را دوست دارم هرچند خیلی با من سر دوستی ندارد. هنوز شب نشده تفال شب یلدایش

رابخوانم اما الان تفالی زدم و چیزی که آمد را دوست داشتم.چون امروزکه در جاده بودم و داشتم

تصمیمات زندگیم را مرور میکردم. تصمیماتی هرچند سخت اما شدنی، تصیماتی که هر بار بعد از

یک مدت اجرا کردن به شکل تازه ای نمود پیدا میکنند و باز مجبورم به تصمیم گیری و عمل کردن.

به نتایجی رسیدم که در این غزل حافظ هم نمود پیدا کرد.

راستی من جاده تهران-رشت را دوست دارم چون بزرگترین و سخت ترین تصمیمهای عمرم را در

این جاده گرفتم و بهترین عهدهای با خودم را در این جاده بستم و تقریبا تا امروز هر تصمیمی که

در طول این مسیر به ذهنم رسید با اراده بیشتری به اثباتش و انجامش پرداختم. 

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

 

زمحرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خدواندگار خود باشم

 

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

 

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان

گرم بود گله ای رازدار خود باشم

 

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

 

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم  

 

و واقعا امیدوارم با تمام بدیهایی که همیشه به خودم کردم خدا کمکم کند تا بعد از این دیگر

 شرمسار خودم نباشم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلب بالا مربوط به بعد از ظهر میشه که نشد وارد وبلاگ کنم.

الان که مینویسم ۱ دی مدتیست آغاز شده! زمستان آمد..فصلی که بی نهایت دوست دارم چون

در این فصل زاده شدم!

چون سفیدی برفش پاکی را به یادم میاورد

دوست داشتم در این بلندترین شب سال تنهای تنها از ابتدای شب تا لحظه سپیده دم راه میرفتم

به سمت مقصدی نامعلوم.

دوست داشتم به دور از هیاهوی آدمهای نه چندان انسان! میرفتم تا ناکجا آباد اما دور از این عالم

غیر انسانی!

چقدر دلم برای "شیهای روشن" تنگ شده. حیف توان دیدنش نیست.دلم نمیخواهد چشمهایم

باز خیس شوند از دیدن این فیلم. برای همین لذت دیدنش را در این زیباترین شب سال فدای

خیس نشدن چشمهایم میکنم.اما این دلیلی نمیشود که دلم برای این فیلم تنگ نشده باشد.

برای دیالوگهای نابش

برای شخصیت بی نظیر عاشق فیلمش!

برای تمام شب پیماییهایش!

یادش بخیر در شبی زمستانی، تنهایی ، این فیلم را در سینمای محبوبم(عصر جدید) دیدم. بعد

از تمام شدن ساعت ۹ شب تنهای تنها و پیاده از وصال تا میدان گلها اشکریزان رفتم!

و من چقدر با این فیلم گریستم. و چقدر خواندم :

به من گفت: "بیا"

به من گفت : "بمان"

به من گفت : "بخند"

به من گفت : "بمیر"

                         "  آمدم"

                              "ماندم"

                                   "خندیدم"

                                            " مُردم"

 

سکوت شب زیباست..ای کاش همه شبها یلدا بود و بلند. ای کاش صبح نمیشد

امشب در بزم ما حافظ در تمام غرلهایش که در تفال میامد دعوت به می میکرد و ...!

هرچند که "مستیم درد من و دیگه دوا نمیکنه!"

امشب به عادت هر ساله حافظ را من و پدر خواندیم . و من هنوز ماتم که چرا یکبار حافظ را

به بدترین شکل ممکن خواندم!آن هم در مقابل کسی که باید درست میخواندم!

راستی حافظ با من امشب آشتی کرد! پس دوباره غزل امشب که برایم آمد رو میگذارم:

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

 

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

 

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

 

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

 

زراز بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

 

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

 

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

 

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

 

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:46 توسط ایرانی آزاد| |