تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

سلام. امیدوارم همتون خوب باشید. این نت مفت گیر آوردن و شلوغ بودن سر سعیده این عذابها رو هم برای شما داره که من هر روز مینویسم! چیزی که از دیروز خیلی مهم بود و یادم رفته بود بنویسم هدیه زیبای سعیده عزیزم برای تولدم بود. این دخترم میدونه مامیش عاشق رنگهای جیغ و خوشگله بهش یه بلوز خییییلییییییییی خوشل زرد رنگ هدیه داده انقدم بهم میاد که نگو! سعیده جونم بازم مرسی

و اما من و برنامه های وبلاگم:

...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط ایرانی آزاد| |
امروز عزیزترین وجود زندگیم وارد سومین سال زندگیش شد. کسی که با دنیا اومدنش رنگ و بویی خاص به زندگیمون داد و روز به روز داره شیرین و شیرین تر میشه. و هر روز بیشتر از قبل به خاله اش عشق هدیه میکنه. امروز که به مامانش زنگ زدم تا این روز رو بهش تبریک بگم آراد گوشی رو گرفت و یه ریز گفت: مرمر مرمر! واییییییی وقتی با صدای نازش صدام میکنه لذتی که میبرم بی نظیره. دلم براش تنگ شه. بری شیطنتهاش برای محبتهاش و ...

آراد عزیزم همبرگر خاله عشق خاله تولدت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

***********************************************************

از دیروز ظهر من و سعیده قرار گذاشتیم که امروز از صبح با هم باشیم. کاویان هنوز نیامده تهران و من ازش اجازه گرفتم که برم خونش. خلاصه صبح تندی اومدم و تا سعیده خانم تشریف فرما بشن حدودای طهر بود. ناهار که درست نکرده بودم آخه اربعین چه معنی داره آدم ناهار درست کنه همه میگن آدم مهمن امام حسینه!!!!! ما هم خواستیم مهمان امام جسین باشیم اما نشد! یعنی هیچکس نخواست در حق ما لطف کنه و برامون غذ بیاره. سوییچ ماشین کاویان هم دست دوستش بود البته قرار بود زنگ بزنم و بگم برام بیاره اما صندلی ماشینش مشکل داره یعنی ضامنش شکسته و همینطور رو قد کاویان تنظیمه اونم نمیبره درست کنه البته وقت نداره منم تقریبا یه ۳۵ سانتی از کاویان کوتاهترم در نتیجه نمیتونم با اون صندلی رانندگی کنم!!!! هر چیم به داداشمون زنگ زدیم که تو خیابون جمهوری داشته به دوستش کمک میکرده واسه عذا نذری جوابمون رو نداد بعد زنگ زم به پویا که گفت داره میره هیئتشون و نمیتونه غذا بیاره!!!! منم حال نداشتم برم تا جمهوری نگاهی به سعیده انداختم و گفتم باید غذا از بیرون بگیریم!!!(میدونید امام حسین دید من این چیزا رو قبول ندارم لج کرد من و از مهمونیش انداخت بیرون )

خلاصه ما زنگ زدیم از رستوران پایین تقاصای غذا نمودیم تو این فاصله گفتیم دوغ بخریم و بعد نگاهی کردیم گفتیم او تا بعد از ظهر بیکاری دق میکنیم پس چیپس و پفک و ماست  هم بخریم تا بخوریم. بعد یهو سعیده گفت ا قلیون دارن! منم پریدم تو اشپزخونه و چک کرم دیدم ذعال نیست اما توتون هست و گفتم ذعال هم بحر. همه چی و سعیده خرید و ناهار خوردیم یه عالمهههههههههه(غذاش زیاد بود) ماست نخوردیم!!! بعد از غذا سعیده ظرفها رو شست(انقده کدبانو دخترمممم خودم از این هنرا ندارم دیگه فکر کنم وقتشه شوهرش بدم) یه کم استراحت نمودیم من رفتم قلیون رو بار بذارم که دیدم ااااا شییشه قلیون نیست زنگ زدم به کاویان

الو سلام کاویان جونم

سلام دخی

میگم این قلیونت چی شده؟

شکسته!

خب حالا من چی کار کنم؟

قربون دستت برو همون اسکندری یه شیشه بخر پولش رو بهت میدم

بینیم بابا من حال ندارم قلیون نمیکشیم امادلم واسه ذغالی که خریدیم سوخت!!!

خلاصه بعد از این مکالمه مغموم نشسته بودیم و چایی خوردیم بعد دیدیم هیچجوری جا نداریم چیپس و پفک بخوریم و داشتیم به این فکر میکردیم چقد الکی خرید کردیم! بعد هم ساعت به سرعت برق و باد گذشت و وقت رفتن سعیده شد!

حیف نمیشه بنویسم چیا گفتیم اما هم کلی خندیدیم هم کلی.....

خلاصه حای دوستان خالی فکر کنید آدم هی ضد  حال بخوره چه حالی میشه !!!!

 

** لازم به ذکر میدونم که بنده تلفنم رو صل نکردم و هنوز به نت برنگشتم این اومدنم از سر لطف اینترنتهای پر سرعت منزل فامیل و علی الخصوص کاویانه که من از اون استفاده میکنم برم لاهیجان تا وصل شدن تلفن ز من خبری نیست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:36 توسط ایرانی آزاد| |
خب من کنکورم رو هم دادماونم چه کنکوری نه سخت بود نه آسون..دلم سوخت که مشکلات

نذاشتن من درس بخونم و خودم هم تنبلی کردم اما مهم نیست حال تا نتیجه  اعلام بشه شایدم قبول

شدماما قبول هم نشم سال دیگه اصلا مهم نیستعمره که اصلا چیزی نیست داره میره


امروز حقوقم رو هم گرفتم که نصفش رو دو دستی بریزم تو حلقوم مخابرات و تلفن اتاقم رو وصل کنم


سعیده میکشمت اگه زنگ بزنم تو حرف بزنی!

سعیده میکشمت اگه زنک زدم اجازه بدی بیشتر از 10 دقیقه بحرفیم

سعیده من و بکش اگه بهت زنگ بزنم ووراجی کنم

سعیده مهم نیست من خودم و بکشم یا تورو بکشم یا تو من و بکشی مهم اینه که من و تو حرفمونو نگه

داریم و تلفنی نگیم


خب معلوم شد چرا پول تلفنم اوم 200 هزار تومن نه؟!!!من به سعیده زنگ میزنم و یهو وقت قطع

میکنم میشه 2 ساعتخب چه کار کنیم ما مادرو دختر حرف کم نمیاریم دیگه!!! البته فقط سعیده

نیست اما عمده اش سعیده است

دو تا وراجججججججج بخورن بهم چه شود؟


نه شما بگید من با ماهی 200 هزار تومن چه جوری تمام خرجهام رو در بیاریم. در چهار ماه اخیر من

یک عدد دوربین دیجیتال گم کردم، مادر بورد کامپیوترم ویروسی شده و نصفش سوخته و کار نمیکنه

  گوشی موبایلم درست شب روزی که گارانتیش تموم میشد منفجر شد و تمام شماره ها و اس

ام اس هام از بین رفت! ای بمیرمممممممم من که ینهمه خرج دارم؟! آخه بخبختی اینه که مامان و

بابام میخوان کمکم کننا اما یه کم میخوان تنبیهم کنن که زیاد تلفن حرف یمزنم و یه علم دسترنجم رو از

 بین میبرم


خب از اینا هم بگذریم دیشب تولد پسر دختر دختر خاله مامانم بودبعد پسرا یعنی پویا و محمد علی و

نیما و مانی اومدن برن بیرون. منم که دلم واسه تهران و شبهاش تنگ شده بود هوا هم میطلبید هوار

کشیدم منم میییییییییییام اما همه اعتراض کردن تو باشی ما نمیتونیم راحت باشیم

 اما داداشم به شدت موافق همراهی من بود پس 5 تایی رفتیم خیابونگردی اول همه گفتیم بریم

 آبمیوه توچال بعد بریم پارک قیطریه ! اما بعد از خوردن آبمیوه و بستنی سردمون شد و یکی یکی

گفتیم بخیال پارک!!!

میدونید میخوام یه بار از جمع  فامیلمون عکس بگیرم ببینید من چه بخبختیم که همش یه دونه دخترم

میان هزاران تا پسر؟!صلا نه فقط جمع فمیل در کل دوران زندگیم:

دوران مهدکودم من بودم و علی نیری و شهاب امامی و کوشا پورنوروز!

دوران مدرسه در سرویس: من بودم و مانی و محمد رضا و بابک

دوران کودکی در کوچه: من بودم و روزبه و آرش و داداشم

اویل دوران راهنمایی: من بودم و امین و محسن(در جمه های خانوادگی)

 اواسط دوران راهنمایی: در سن بلوغ همه پسرها توجیه شده بودن که نباید با دختر حرف بزنن!!! دیگه

 من براشون خطر بودم در نتیجه تمام پسرهای فامیل و همسایه از من دور شدن!!! و من فقط وقتی

اومده بودم تهران و خونه خاله فریبا و قتی دیدم نیما همبازی همیشگیم نمیاد سمت من و هی سرش

 پایینه داد زدم: یعنی چییییییییی؟!!!!!!!! و خدا رو شکر همین داد کمک کرد که همبازیم اون توجیه

شدناش و فرموش کنه!

دوران دبیرستان: من بودم وداداشم و دوستاش و من بودم و دوست پسرم و دوستاش!!!!

سل اول دانشگاه: من و امین و آیدین و میرجواد و دانیال!!!

سال دوم تا آخر: من و نوید و سعید و اون یکی سعید و احسان

بعد از دانشگاه: من بودم و مارمولک و دوستاش!

با دوستان عزیز: من و مزدک و سعید!

یکسال اخیر با بچه های تازگی: خب بچه های تازگی میتونن بگن که بیشتر مواقع وقتی خارج از جلسه

همدیگر رو میبینم من یه دونه ام و چهار تا همراه مرد تازگی!!!

در تمام دوران زندگیم در جمع فامیل: من بودم و امیر و کاویان و علی یار و علی و نیما و محمد علی و

حامی و هادی و تازگیها بچه های فنجمون هم اضافه شدند: مانی و پویا و علیرضا

دیشب پویا میگفت ببین بیا یه پول جور کنم برو خارج تغییر جنسیت بده بیا!!!!!!!!!!!!!!!!

واسه همینه عین عقده ای ها شدم و تا سعیده رو پیدا کردم دیگه ولش نمیکنم .خیلی حال میده آدم

دوست دختر داشته باشه!!

او وه انقده حرف دارم واسه نوشتنننننننن اما دیگه بسه برم تا بعدا دوباره بیام بنویسم

سعیده ببخشیندا بی احازت اومدم تو خونه ات!! حمله موشکی نکنی اسراییل حان

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:14 توسط ایرانی آزاد| |
پ.ن : سلام دوستان نامه های دلتنگی

امشب سعیده و مرمر دوست می داشتن یه پست دو نفره برای شما بگذارند .


امروز روز عشقه! همون که سه حرفه! همون که قرنهاست همه ازش حرف میزنن.همون که سالهاست

گم شده!

امروز روز عشقه! عشقی که مدتهاست عهد بستم دیگه نه ازش بنویسم نه بخونم و نه بشنوم!

عشقی که به خاطره ها سپردم!

امروز روز عشقه! روزی که با یاران همیشگیش عجین شده! "عشق" ،"دروغ" و "هوس"

به همین راحتی هر سه ،سه حرف بیشتر ندارند اما کاربردشون فراوانه! آشکار و پنهان!

امروز روز عشقه و از هدیه های رنگی و گران دست دخترها و پسرها میشه به "دروغ" پی برد

امروز روز عشقه اما از نگاههای شهوت بار میشه به "هوس" رسید

امروز روز عشقه اما دیگه عشقی پیدا نمیشه!

امروز همه به هم میگن: "دوستت دارم" اما نیمی از آنها "دروغ" می گویند نیمی دیگر دنبال "هوس"

 هستند این وسط چند تایی شاید فقط شاید اندکی احساس پاک و واقعی "عشق" را بهم داشته

باشند!

آی عشق عشق چهره سرخت پیدا نیست

آره سالهاست که عشق نیست!

اصلا "ع" و "ش" و "ق" نابود شدند.اونها هم در هیاهوی مدرنیته از بین رفتند.

حتی عشق خدا هم دیگر جواب نمی دهد!

باز عهد می بندم که عشق را دروغ و هوسی بیش ندانم!

ولنتاین مبارک!

مرمر


خوب مثله اینکه نوبت من بیده خوب من امروز از صبح بیرون بودم و تا عصر که بربگردم خونه کلی عشقولانه  گاوی و خرسی و ... اینا دیدمولی به نظر منی که نه عشقولانه داشتمنه کسی عاشقم بودهو فقط سعی کردم عاشق باشم و بمونم و زندگی کنم  آن چیزایی که دیدم عشق نبود فقط ابزار هایی بود که به هدف پیشی گرفته بود. وقتی ابزار ها پر رنگ و پررنگ تر میشه این همون آغاز دروغ!! شایدم من اشتباه میکنم ، وقتی ارتباط ها ابزاری میشه دایره ی معرفتی انسان ها از عشق هم در د همون ابزار میشه و مطابق با ان سیستم.فکر میکنم انسان ها به میزان پرورش دلشون یک بعدی از عشق و حس می کنند و با آن راضی می شند و اسم آن احساس و عشق می ذارند .

آره فکر میکنم اگر بگم عشق دروغ شده به این واژه ی مقدس بی حرمتی کردمبهتره بگم دائره ی معرفتی ما ادم ها از آن آمده پایین که آن رو این شکلی در آوردیم.

ما عشق و قالب سازی کردیم . در صورتی که به وسعت دریاها و آسمان ها می تونستیم به آن فضای پرورش بدیم.ما انسان ها خواستیم ان رو ملموس کنیم ولی به غلط ان رو تو ابزار ها گم کردیم آن رو در واژه ها خشکاندیم.

مطمئنم من عاشقانه دوست خواهم داشت بی آنکه درونم ابزاری را فریاد کند .

عاشقانه دوست خواهم داشت بی آنکه خواهان دوستت دارم باشم.

من امشب خیلی دلم گرفته بود و دلم می خواست با یکی بحرفم که کامنت خصوصی مامیم رو دیدم که خواسته بود چیزی بنویسم به خاطر خواسته ی آن یه چند کلمه ای از این واژه ی سحر آمیز نوشتم که این شب کنکوری دلش رو نشکونده باشم.

این روز رو از دو نفرتبریک شنیدم عمو محمود عزیز و مامیم ، ممنونم (اینم یه موچچچچچچچچچ)

به هر حال این روز هم بهانه ای ایست برای ابراز علاقه دیگه

عشقولانه های دلتان آتشین و راستین و زلال  

ولنتاین مبارک

سعیده

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:54 توسط ایرانی آزاد| |

 

پ.ن: سلام دوستان نامه های دلتنگی

این مطلب به دلیل بیشتر ماندن نوشته ی مرمر ثبت موقت بود و الان به نمایش در آمد

( کمی تاخیر تاریخی دارد )


دیروز سی سالگی بهمن بود  و من برای اولین بار در سن 21 سالگی برای شرکت در این مراسم رفتم ابتدا قصد داشتم هر آنچه در مشاهدات خودم دیدم را به صورت گزارش بیان کنم ولی دیدم گزارش خوبی از آب در نخواهد آمد زیرا من مشاهدات دیگری در ذهنم از این روز نداشتم که بخواهم به صورت تطبیقی از آن صحبت کنم  و فقط می توانم خیلی محدود به صورت یک فرد عامی حتی بدون دید یک جامعه شناس به عنوان فردی که برای اولین بار در چنین محیطی قرار گرفت نظراتم را بیان کنم.

                                                                                 سعیده ابیانه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:33 توسط ایرانی آزاد| |
امروز در حوالی ظهر وقتی آراد داشت با کنترل تلویزیون ور میرفت کانال وطنی روی صفحه اومد و ما چشممون به جمال اقای ضرغامی روشن شد که افتخار داده بودند  و در رشت سخنرانی داشتند!

....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط ایرانی آزاد| |

پیش نوشت: این مطلب قرار بود دیروز گذاشته بشه اما چون سعیده عزیز برای دیشب مهمانی تدارک دیده بود مجبور شدم امشب بذارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۹ بهمن هر سال وارد سال جدیدی از زندگیم میشوم. زندگی که با فراز و نشیبهایش گاه مرا خندان و گاه گریان میکند. ۱۹ بهمن هر سال برایم درسهایی دارد. هرسال ۱۹ بهمن که میرسد به این میاندیشم که یکسال دیگر از عمرم گذشت و چه کسب کردم؟

از ۱۹ بهمن پارسال تا ۱۹ بهمن امسال به جرات میتوانم بگویم موفقترین سال زندگیم را سپری کردم. وارد شدن در جمع تازگی،آشنایی بیشتر با انسانهای نابی که در تازگی بودند. افتخار همراهی داشتن با مهدی عزیز ، و دوست شدن با سعیده مهربانم بهترین اتفاقهای ۲۷ سالگیم بود. این همراهی ها سبب شد من بلاخره تصمیم بگیرم و هدف تحصیلیم را مشخص کنم و برای ارشد تلاش کنم. هرچند که در روزهای اوج درس خواندن اتفاقاتی باعث شد که درس را مجددا رها کنم و متاسفانه شایدم خوشختانه ....(اینا رو ناچارم نقطه جین بکذارم جون کسانی این مطالب را میخوانند که مطمئنا دوست ندارند بیشتر از این بنویسم) ۲۷ سالگی من آغاز استقلال بیشترم بود به واسطه شاغل شدن و این در کنار دیگر خوبیها از بهترین اتفاقات زندگیم بود.در انتهای ۲۷ سالگیم یعنی امروز وقتی به یکسال گذشته نگاه کردم دیدم سالی مفید و پربار بود اما من یک روزهایی به شدت ناشکر بودم برای اتفاقات احمقانه و بیخودی که برای هر انسانی در زندگیش پیش میاید و بی دلیل خودم را عذاب میدادم به جای اینکه از زندگی و لحظه هایی که مثل باد میگذرند و برنمیگردند استفاده کنم.

و من ۱۹ بهمن ۸۷ وارد ۲۸ امین سال زندگیم شدم. سالی که هنوز نمیدانم تقدیر چه چیزها برایم رقم زده اما خودم میدانم چه چیزهایی میخواهم!

من زاده شدم! وقتی ماه تمام بود و آسمان مهتابی

و امروز در اوج جوانی

یک چشم به گدشته دارم و یک چشم به آینده،

به روزهای روشن فردا دل بسته ام و از شبهای تیره گذشته دل کنده ام

چشم انتظار فردایی عاشقانه ام و دلبسته عاشقانه های دیروز

و من امروز اینجا در همین شهر زیبای بهشتی در زیر آسمان آفتابی

به ۲۷ سالگی بدرود گفتم و ۲۸ سالگی را درودی فرستادم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط ایرانی آزاد|
خوب همه چی رو مرتب کردم

سعیده: وای سلام پویان ... چه خوب شد زود رسیدی  ببین پویان تو دم در می ایستی و حواست و

جمع می کنی و به مهمون ها خوش آمد می گی حواست باشه هااااااااااااا

آفرین دوست جونایشالا تولد خودت جبران می کنیم . فکر نکنی یه وقت داریم می پیچونیمت وای نه نه

حواست باشه زیر ۱۵ سال و بالای ۴۰ سال راه ندی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قشنگ مهمونا رو راهنمایی کن داخل

این قیافه چیه؟؟بابا جات و عوض میکنم با بچه ها

خوب من دیگه دارم میرم تو ببینم بقیه در چه وضعی هستن

عاطی DJ  : (موسیقی متن اشخاص)

من مانده ام تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااا

سعیده: اییییییییییییییی عاطی خوب برای این بد بخت دم دری یه چیز شاد بذار!!!

عاطی : نه ببین جو گیر میشه حالا همسایه ها معترض میشن ولششششش کن بیا تو

بریم بریم 

.

.

.                                                                                    سعیده ابیانه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:27 توسط ایرانی آزاد| |

پ.ن : سلام دوستان نامه های دلتنگی

1- تنهایی ، هراس دائم انسان 3 ، قصد دارد در ادامه تنهایی،هراس دائمی انسانها 2 به ارایه دیدگاه ها بپردازد .

2- پیشاپیش از طولانی بودن مطالب و نقایصی که امکان وجودش می رود پوزش می طلبم

3- این مطلب تا 19 / 11/ 87 در وبلاگ بوده و بعد از آن شما  به یک مهمانی شبانه دعوت می شوید ساعت 23 منتظر شما عزیزان هستم .( بچه مچه با خودتون نیاریداااااااااااااااااااا ، پارتی بیده)

4 – امیدوارم من را از نظرات خود بی بهره نگذارید زیرا دیدگاه های شما دوستان می تواند در بازنویسی این مقاله ( البته اگر بشود آن را مقاله نامید ) کمک شایانی کند .


 

در مطلب قبلی به مطرح کردن دیدگاه برخی از جامعه شناسان پرداختیم و اکنون نیز سعی دارم در این بخش روند قبلی را ادامه داده و به بیان چگونگی ارتباطات از منظر دید گاه های مختلف در جوامع و چرایی پدید آمدن پدیده ای به عنوان تنهایی بپردازم .

                                                                                      سعیده ابیانه


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:34 توسط ایرانی آزاد| |

پ.ن : سلام دوستان نامه های دلتنگی  امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید.

۱- یه کوچولو برف دار شدیم ولی خوب این یه کوچولو که آخه برف نیست ولی خوب من فعلا همین و می چسبم و حالش و می برم تا شاید خدا دوباره یه حالی به ما داد و یخبندون شد.

۲ - امشب ماه هم نصفه و نیمه خوشگل شده !! یک چیزی هم در آسمون مشکوک بود آن هم یک چیز درخشنده عین ستاره فقط خیلی زیادی نزدیک و غیر عادی ، حالا نمیدونم چی بود !!!

۳ - فردا با " تنهایی هراس دائم انسان ها 3 " در خدمت شما هستم .( مریناز عزیز قرار زحمت ویرایش آن را بکشد تا نامه های دلتنگی بتواند آن را تقدیم شما کند)

امیدوارم بخوانید و از نظراتتان من را بهره مند کنید .

۴ -  برای امشب دل نوشته ای دیگر از دل نوشته هایم تقدیم شما ...


 باز در انتهای سکوت شب

من در خواب

میهمان قاصدک ها

غرق در امیدی محال

و رویای شیرین لب ها

نفس ها جانی دوباره می یابند

و عشق

سرودی سبز سر می دهد

افسوس، سپیده صبح

ناقوس مرگ  این سلام شیرین است

                                                                  سعیده ابیانه

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:18 توسط ایرانی آزاد| |

این روز ها و شب ها باران  با من ...

سال پیش یادمه برف داشتیم و من آن موقع ها انگار اصلا تو این دنیا نبودم و ...

کجا بودم ؟؟؟

خودم هم نمی دونم!!

یک سال ...

چرخ خوردم چرخ خوردم

چیز هایی رو تجربه کردم که شاید برای سن من ...

سخت بود سخت گذشت و می تونم بگم ...

 تا اینکه امسال دیدم چشمانم رو به آسمان و من انتظار سپیدی رو می کشم،  سپیدی ای که قدرش رو آن طور که باید ندونستم...

الان دیگه نمی خوام بارون امسال رو هم از دست بدم ...

شاید سال دیگه آن هم ...

 


 عاشقانه ها

 

با پای برهنه از دریا می امدم

تا انتهای غروب

وقتی کفش هایم پر از دانه ی شن بود

 وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم

دریا پر از مهتاب بود

 وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه می کرد

سپیده ی اندوه سر زد

و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند

وقتی که ترا میان خلوت ساحل

و دریای مسافر گم کردم        

                                                                                         سعیده ابیانه            

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:16 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان نامه های دلتنگییییییییییییییییییییییییی

دلم براتون تنگولیده بود  نمی دونید چه حس بدی داشتم این دو روز که نوشته مرمر اینجا بود

والا به خدا من کلی برنامه ریختم نامه های دلتنگی از چنگش در آوردم!

حالا هی میاد هی میره !!حکایت من هم شده حکایت اسراییل و فلسطین !!بابا من اینجا رو تسخیر کردم چراااااااااا نمیری یه جای دیگه!!خوب مادر من!! خوابت نمی بره!!چرا نمیذاری ما به کارمون برسیم چرا میای تو نامه های دلتنگی!!خوب  برو یه قرص بربدار بخور؟؟!! برو کتاب بخون ... چرا اینجا میای !! چرا از خواب بودن من سوء استفاده می کنی؟؟ چرا یه هو پست میذاریچرا شبیخون میزنی!! نه!! اشتباه گفتم، حکایت من شده مثل  کروبی در انتخابات ریاست جمهوری به قول خودش خوابید بلند شد دید ؟؟!!بله من خوده کروبی هستم ظاهرا در این ماجرا !! این بار بیدار میمونم تا ...

حالا اینا بماند!!!  

من امروز کوه بودمممممممممممممممممم کولی حال کریدم با دوستان جای همه ی آنها یی که نبودن  و دوست میداشتن باشن خالییییییییییییییمخصوصا مرمر و محسن و عاطی که هر از چند گاهی یه جورایی یادشون می افتادیم هوا عالی بود یکم هم برف دیدیم و ماچ ومو چ باهاش راه انداختیم و....و در یک جای خوش منظره یک صبحانه ی فوق العاده کامل و خوش مزه خوردیم که واقعا جا داره بگم دلتون بسوزههههههههههههههههههههخوب چی کارکنم؟؟ شما که نبودید !! من مجبور بیدم خوش بگذرونمنمیشد که ، به دیگران زهر کنم چون شما نبودید از همه مهتر این بید که من باز تو آن جمع از همه کوچکتر بودم!!ولی من لیدر گروه شده بودم و ... البته یه جاهایی با مشارکت پویان عزیز گروه و هدایت میکردم اصلا فکر کنم ریاست به من میاد!!؟؟ همه دوست میدارن سایه من بالای سرشون باشه ناهارم بالای آبشار خوردیم و .... کلی ....

بعدشم اینکه سعیده از همه دوستان می خواد که هنگام کوه رفتن و از طبعیت استفاده کردن اگر کسی رو دیدن که آغشال میریزه تذکر بدهند و آن ها رو به سوی تازه شدن هدایت کنند و ... یا حتی موقع برگشت اگر زباله ای در طول مسیر دیدند جمع آوری کنند ، من معمولا اگر پیک نیک برم یا کوه برم این کار را انجام میدم این بار همراه پویان عزیز این کار رو انجام دادیم و فکر می کنم باعث رضایت خاطرم  شد راستش انگاری از زیر دین کوه که باعث تازه شدن من شد و شیرینی رو در وجودم آورد در آمده باشم و من هم یه حالی به کوه دادم و آن هم از من به عنوان یک انسان لذت برده 

بعدشم اینکه  الان با اینکه آن موقع جز آن سه نفری بودم که خسته نشدم و کلی با ذوق و شوق کوه پیمایی میکردم الان دارم از بدن درد البته بگم هاااااااااااااا کلی از این درد و حس هام لذت بردم و میبرم فقط همش یکم راه رفتنم خنده دار شده چون کف پام ... نخندید می گم کلی جوانیم بهم برگشته تو این درد خلاصه اینکه سفر خوبی بود  دوستش می داشتممممممممممم


پ. ن : ۱- سلام چطورید ؟؟ لطفا اگر دوست میدارید سعیده بمونه و بیشتر دوسش میدارید عدد ۱ اگر خیلی بیشتر دوسش میدارید عدد ۲ و اگر خیلی خیلی بیشتر دوسش میدارید عدد ۳ را برای تعداد کامنت های خود انتخاب کنید

۲- پی نوشت اول یه شوخی بود که دور هم بخندیم و ... خوب دوستان عزیز و هواداران دلتنگی های مرمر لطفا یه وقت غیرتی  نشید  و نامه هارو به توپ ببندید !!نه که سرود های انقلابی پخش میشه گفتم یه وقت جو زده نشید بخوایید تو کامنت دونی انقلاب کنید سعیده مزاح کرد و ...

                                                                                                سعیده ابیانه

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:4 توسط ایرانی آزاد| |
نمیدونید چه حس بدیه نیمه های شب که غرق در یک خواب عمیق هستی با صدای افتادن چیزی پلاستیکی از خواب بپری اول نگران بشی که نکنه خواهرزاده ۲سالت که قراره دو سه روزی خونه بابابزرگ و مامان بزرگش بمونه و لابد چون تمام بعد از ظهر خوابیده نیمه های شب همه رو خواب کرده الا خودش ،داره تو خونه راه میره و بازی میکنه! و با هول از جات بلند می شی که ببینی اون کجاست و بعد متوجه میشی که پدر گرامی اومده برای نوه شیرینش شیر گرم کنه و تو خواب و بیداری در شیشه شیر و انداخته!!!!بعد میای بخوابی چون هنوز چشات خواب دارن اما ناخودآگاه مغزت مثل تمام لحضه های دیگه مورد هجوم افکار متعدد قرار میگیره و هرچی سعی میکنی بریزیشون دور و یه چند ساعتی به مغزت آرامش بدی موفق نمیشی و مثل بازنده جنگ شکست و قبول میکنی و میذاری که همه اون افکار احمقانه با سلاحهای هسته ای مغزت رو بمباران کنن بدون لحظه ای ترحم !و با کمال پررویی داری زیر این حمله ها له میشی اما برای فرار از دستش به داستان احمقانه ای که دیشب نوشتی فکر میکنی و تو مغزت دوباره نویسی میکنی شاید کمی از اون افتضاحی در بیاد و بعد میبینی نه قلم و داستان هم دیگه با تو سر یاری نداره! تازه باز یه چیزی تو مغزت شکل میگیره به جای اینکه بشینی بنویسیش همونجا دفنش میکنی به امید اینکه هروقت کاغذ دستت اومد بنویسیش و یادت میره که فقط همون لحظه که میاد تو ذهن باید استفادش کرد و گرنه خراب میشه! و بعد لحظه شماری میکنی که زودتر اذان بزنن و بعد از مدتها دوباره سر وقت نماز صبح بخونی شاید -البته فقط شاید- آرامش بیشتری بگیری اما حتی ثانیه های ساعت هم امشب قراره کند کارکنن و نرسن به صبح!!

نه به چند شب اخیر که بخاطر آنفلونزای لعنتی-که یک ماهه تو بدنم خونه کرده خیال رفتن نداره- شربتهای مختلف خوردم و همشون خواب آور و ۱۰-۱۲ ساعت میخوابیدم نه به امشب که این شربتها انگاز اثرشون رو از دست دادن! شایدم از بس امروز غر زدم که اه چرا باید  اینها رو بخورم که صبح تا دیر وقت خواب باشم با من لج کردن و خواستن حالم و بکنن تو کوزه و امشبی رو بیخوابی بکشم!!!

خلاصه اصلا حس خوبی نیست. یه جورایی دلشوره دارم انگار میخواد اتفاق بدی بیفته. تازه دیشب بود که به یکی دو نفر از نزدیکترینهام گفتم ارامش بهم برگشته و دوباره برگشتم رو فرم خوب سابق!  انگار باز چشم زدم خودم رو...این بی خوابی،این دلشوره و این افکار لعنتی که داره مثل خوره تمام مغزم و وجودم و میخوره و نابودم میکنه!!!

سه ساعت روی تخت از اینور به اونور شدم و هر ترفندی زدم که خوابم ببره اما نشد. چشمام اصلا بسته نمیشدن! دیدم رو تخت موندن حالم رو داره بهم میزنه اما این وقت شب چه میتونستم بکنم؟

فقط به این نتیجه رسیدم از اتاق بیام بیرون برم سر وقت لپتاپ بابا و باز از وسایل بزرگترها سوءاستفاده کنم و از تلفن خونه وصل بشم به این دنیای مجازی که انگار از دنیای حقیقی خیلی بهتره! و بیام تو جای امن و آرامشم و بنویسم شاید دلشوره و نگرانی و بی خوابی از سرم بپره!

خب انگار نوشتن کمی آروم میکنه بهتره بگم سبک میکنه. شاید هم دلم برای "نامه های دلتنگی" تنگ شده بوده هرچند که این روزها میدونم مهمان زیاد داره و میزبان هم خوب بهش میرسه!

برم..برم تا کسی بیدار نشده تو سکوت زیبای سحر با این آسمان ابری دلگرفته کمی حرف بزنم و منتظر بمونم تا این بار موذن مسجد خوابش نبره و اذان رو بزنه!(هرچند موذنهای الان هم متقلب شدن نوار میذارن!!!!)

به عنوان پی نوشت: حالا فکر نکنید من چقدر نماز خونم یا.... نه اتفاقا نماز خوندن من درست مثل درس خوندنم شده دو سه روز هست و بیست سی روز نیست! الانم چون بیدارم منتظرم وگرنه خواب نوشین صبحدم همیشه بر لحظه نیایش و عبادت پیروز شده!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 6:26 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان نامه های دلتنگی

 می خواهم شعری از خانم " غاده السمان " شاعر سوری در کتاب " زنی عاشق در میان دوات "

را تقدیم شما کنم ، تا ...

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیوفتم

یک ضبدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیوفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها

نمی خواهم کسی به هوای  سرخیشان ،سیاهم کند!

یک بیلچه ، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ...بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده ،موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده ،برای زبانم

می خواهم ... بدوزمش به سق

...اینگونه فریادم بی صدا تر است !

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت

می دانی که ؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

بر چسب فاحشه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم میکنند !

تو را به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می فروختند

برایم بخر ...تا در غذا بریزم

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

 سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم ...و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم  من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم

                                                                                            سعیده ابیانه

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:6 توسط ایرانی آزاد| |

تموم کردمممممممممممممممممممممم تموم کردمممممممممممممممممممممم

وای خدا این چه حسیههههههههههههههههههههههههههههههههههه آزادی

دوستت می داریم حسمممممممممممممممممم

هو هو هو هو هو هو هو هو

نمیدونید که؟؟؟!!! آخه خیلی امتحان دادن سخته!! چرا سخته ؟؟ خوب آدم مجبور برای مدت کوتاهی هم که شده تمام کار هایی که دوست می داره رو ترک کنه !!

البته بماند که من تمام آن کارایی که دوست می داشتم و انجام دادم ولی خوب در طول دوران امتحانات همه آن کارها رو با عذاب وجدان انجام میدادم خوب

حالا بگذریم

مهم اینکه تموم شد ... امرزو روز آخر بود با دو امتحان !!

کلا  امتحانت این ترم را مدل " خجسته " امتحان دادم و حالش وبردم ... هر امتحان کلا سه ساعت مطالعش به طول می انجامید .

کلی وسط این امتحانات خاطره دار شدم شیرین و تلخ ولی کلی حال کردم . ( تازه فهمیدم دانشجو یعنی چی!!)

امروز کلی کارای" پتی متی" از خودم کرد!!

چی کار کردم ؟؟؟

آهان !! الانه همشو می گم ! فقط قول بدید زیاد نخندید هااااااااااااااااااااااااا

من دیشب ساعت 00:40 رفتم تو تختم خوابیدم و آن زمان از دو امتحان یکیشون رو خوندم آن هم همش رو نه، یک فصلش موند برای صبح ، بعد صبح ساعت 4:30 زنگولید و من گفتم چه کاری هست حالا ولششششششش کن بخواب ،خواب واجب تره دیگه خوابیدم و یک ساعت بعد بیدار شدم و تند تند تمومش کردم بعد تند تند آماده شدم تا باباییم من و برسونه همین طور سر تو کتاب رفتم تو ماشین و تا وقتی به دانشگاه برسیم هر از گاهی یه سرک به بیرون از کتاب کشیدم و هی با خودم گفتم چقدر چشمام خسته هست لابود خوابشون میاد!!!

با خودم گفتم حتما یادم باشه که امتحانم و دادم برم یه دل سیرررررررررررررر بخوابم .

چقدر رو دیدم تاثیر گذاشته، خلاصه داشتم به این موارد می فکریدم که نزدیک های دانشگاه شدیم ،

من یک هوووووووووووووووو ، با خودم گفتم که آخه من که انقدر زیاد خوابم نمی یاد پس چرا انقدر بد می بینم .

بعد یک هو یه آقایی که عینک داشت و دیدم !! بعد فریااااااااااااااد زدم باباااااااااااااااا من عینکم رو نیوردم

بی چاره باباییم ... ، دختر به این خلی نوبره ... ، نتیجه اینکه سعیده تا شب بیرون بود و باید    بی عینکی  سر کرد .مشکل اینجا بود که سعیده چشماش آستیکمات 75% دور هست ولی به هر حال دیدن دور براش سخت بود و از همه مهتر مراقب ها رو نمی تونست تشخیص بده از دور که کی مراقبه کی دانشجو و تقلب و باید می بوسید می ذاشت کنار.

یکی دیگه از شگفتی های سعیده این بود که سر امتحان نظر یک جامعه شناس به عنوان امیل دورکیم رو خواسته بودن و سعیده یک پاراگراف از آن گفت و بقیش رو نظریات خودش رو در مورد نظریه دورکیم گفت و این یک سوال یک صفحه و نیم به طول انجامید ، آخرشم اضافه کرد "استاد گرامی از اینکه نظریاتم نظریات امیل را تحت و شعاع خود قرار داد شرمنده ."

خلاصه اینکه سعیده کلا امروز " افتاده " بود .

هیچکسم نبود بگیردششششششششششششششششششششششششش

امتحان دوم رو هم تو دو ساعت با عاطی خوندیم و کلی حال کردیم که چقدر ما این ترم موفق عمل میکنیم

( آخه بخث سر اعتماد به نفسسسسسسسسسسسسسسسسس هست )

می دونید برای این امتحان تو نماز خونه داشتیم درس می خوندیم، سعیده عادت داره که با بلیز شلوار راحت تو نمار خونه مثل خونه درس بخونه ، موهاشم باز کرده بود تو صورتش بود و وقتی برای یک لحظه رفت که اشغال بریزه تو سطل اشغال یک دختره  یک هوووووووووووو داد زد بسم الله ... منم یک هو ترسیدم عینکم نداشتم گفتم وای لابود یه چیزی دیده !!! بعد گفت فکر کردم پسر آمده تو نماز خونه !! من هم گفتم : نه نه من دخترم !! خوشحال نشید !! خیلی با حال بود آخه خیلی ترسیده بود !!

( فقط نمی دونم چرا گفت بسم الله !!!!

مگه پسر جنهههههههههههههههههه !!!! نمی دونم والاااااااااااااااااا

بعد امتحان عین هفت ترقه بودیم و کل دانشگاه رو سرمون بود .

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

یادم رفت بگم سر جلسه دوم

اولش که بیست دقیقه دیر رسیدیم چون درسمون و  تموم که نکرده بودیم و کلی از درس ها ... ، استادمون جالب بود سرخ شده بود از خنده  و ....

گفت: خانم بلوچیان ( عاطی ) : بازم مدرسه ات دیر شد ؟؟!!( آخه این کلاس صبح زود بود و همیشه عاطی یک ربع بعد استاد می رسید )

بعدش هم که گوشیم روشن بود تو کیفم ، و کیفم رو سکو بود !!!

هی این تل من می زنگید و من داشتم می گفتم عجب آدم بی شخصیتیه !! چرا نمی ذارن رو   silent ، بعد دیدم چقدر این آهنگش آشناست !! آخه می دونید برای من بود!! دیگه بدو بدو !! بعدش هم که کلی جلسه زیرو رو شد دیگه

روز خوبی بود چون کلی هیجان داشت و ما بعد دانشگاه با عاطی رفتیم و اصل حقوقمون رو گرفتیم و کلی پول دار شدیم و ...

بعدشم که کلی انرزی داشتم می خواستم شادی هام و با یکی تقسیم کنم گفتم : خوب! کی باشه خوبه ؟؟؟

از آن جایی که همه شما قرار بود خبر دار بشید که امتحانات من تموم شده ، پس با یک درد آشنا ، شادیم رو تقسیم کردم و زنگیدم بهش!! به کی؟؟ به محمد عزیز که امیدوارم امتحان ارشدش رو به خوبی بده و یک رتبه تک رقمی بیارهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه و از آنجایی که من 4 و 6 را دوست می دارم امیدوارم یکی از این دو تا رو بیاره .

بعدشم اینکه آمدم خونه مامیم یه غذای خوشمزه درست کرده بود که من کلی دیگه ذوقم تکمیل شد.

بعدشم اینکه منم کلی به مامیم و باباییم حال دادم ظرف ها رو ششته کردم

بعد ترش هم  اینکه یکی از دوست جوناممممممممممممممم که حالش یکم ( نه بیشتر از یکم ) ناناحت بود امروز حالش خوشحالونه بود و من خوشحالیدم و...........

و از همه مهمترش اینکه .............

این آخریه از همه مهتر بوددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااا

الانم کلی دارم اهنگ قشنگ قشنگ و شاد می گوشم ( البته این سی دی همه چی آجیله )

 

__________________________________________________________________

 پ .ن : 1- دوستان عزیز از اینکه به من هم مثل مرمر عزیز لطف دارید و مرا بی نصیب از  مهر وجودتان نمی کنید ممنونم ، فقط یه کاری نکنید که من همین جا موندگار بشم این به نفع همه استتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

دوستتون می دارمممممممممممممممممممم فراوووووووووووووووووووون موچچچچچچچچچچچچ

2- عباس عزیز از لطفت و نظراتت ممنون سعی میکنم خیلی زود جواب نظراتت رو بدم .

3- تنهایی هراس دائم انسان ها 3 ، تا هفته دیگر آماده می شود

4- از یکی عزیز (نیمای دوست داشتنی) هم تشکر می کنم که  شادی های برفیش رو با ما تقسیم کرد ، نیما جان عکس انداختی بفرست بذارم تو نامه های دلتنگی ،راستی از طرف من یک مشت برف بذار روی صورتت وقتی کلی یخیدی حس تازه بودنی که من دوست میدارم و داری.دوستم موفق باشی.

                                                                                                                  سعیده ابیانه

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:36 توسط ایرانی آزاد| |

پ.ن از طرف مرمر:

سلام دوستان عزیزم. من باز باید از سعیده و خوانندگان مطالبش عذر خواهی کنم که مطلب دیروزش را که از قبل هم اعلام کرده بود که در وب میگذارد ثبت موقت کردم و میدانم بسیاری از عزیزان به هوای خواندن مطلب او آمده بودند و با نوشته من روبه رو شدند

یک عذر خواهی هم از همه خوانندگان برای این رفتن و آمدنهایم دارم. حقیقت این است که من دسترسی به نت ندارم اما انسان معتاد و بیمار به اینترنت از هر جایی که بتواند وصل میشود حالا اگر این بیمار اینترنت وبلاگی هم داشته باشد قضیه بغرنج تر میشود. دیشب مهمان خاله ام بودم و برنامه تحلیف هم بی نهایت جذاب! لپ تاپ و اینترنت پر سرعت هم مهیا!!!! پس وسوسه شدم و مطلب گذاشتم. الان هم از کافی نت آمدم عذر خواهی کنم هم از سعیده هم دنبال کنندگان مطلب جذاب "تنهایی ،هراس دائمی انسان ها" 

شما دعا کنید من دیگه هیچ جا نت نبینم تا سعیده بتونه با تا یک ماه دیگه که من تلفن ندارم مطالب جامعش رو اینجا بنویسه!

در واقع این برای وبلاگ من افتخاریه که سعیده عزیزم مطلب بنویسه .

در هر ضورت از همه مجددا عذر خواهی میکنم و امیدوارم دیگه این رفت و آمدهای بی موقع تکرار نشه!

****************************************************************

پ.ن: سلام دوستان نامه های دلتنگی

برای خواندن این مطلب لازم است که به مطالعه تنهایی ،هراس دائمی انسان ها 1 بپردازید.


 
حال که اهمیت روابط انسانی را شناختیم و اصول اساسی در پایه گذاری روابط را مطرح ساختیم ، باید به محتوای ارتباطات انسانی اشاره بپردازیم . در این نوشته قصد دارم به بیان آن واقعیت هایی بپردازم که در جامعه وجود دارد ، سپس به حقیقت آنچه که باید باشد و آنگاه به چرایی وجود تنهایی و انواع آن
می رسیم .
                                                                                        سعیده ابیانه

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:31 توسط ایرانی آزاد| |
دوستان عزیز سلام. اول یک عذر خواهی دارم از سعیده که مجبور شدم مطلبش رو ثبت موقت کنم و

این مطلب رو بذارم.دلیلش هم اینه که مطلب سعیده خیلی مهمه (از نظر من) و باید بیشتر روی وب

بمونه و اما من هم میخواستم حتما امشب مطلبی بنویسم.

 

 

امشب به وقت ما تحلیف باراک اوباما چهل و چهارمین رییس جمهور ایالات متحده آمریکا بود. الان که

مینویسم سناتورها در ضیافت ناهار به سلامتی این مراسم جامهاشون رو بلند کردند و نوشیدند.

امروز نه تنها آمریکاییها جش گرفتند که بسیاری نقاط دیگر در جهان شادمان از این انتخاب بودند.

امروز برای اولین بار در تاریخ آمریکا یک سیاهپوست وارد کاخ سفید شد و این یعنی آمریکا هنوز حرفی

برای گفتن دارد

مطمئنا بسیاری از شما مثل من پخش مستقیم این مراسم رو دیدید. چندین بار در دلم گفتم : ایا

ممکن است روزی چنین مراسم با شکوهی با این آزادی با این زیبایی و ... در کشورم ببینم؟.

یاد روز تحلیف خاتمی افتادم. ما ظرفداران او که به او رای داده بودیم باید از پشت تلویزیون مراسمش را

میدیدم و امروز در آمریکا نزدیک ۲ میلیون از کسانی که به باراک اوباما رای داده بودند از نزدیک شاهد

این مراسم با شکوه بودند حتی سرما هم آنها را پشیمان از حضور نکرد! چرا؟ چون آنها انتخاب کردند

و حق آنهاست که در این مراسم حصور داشته باشند. چون آنها برای دولتشان و دولتشان برای آنها

اهمیت قائلند.

امروز در آمریکا روز تاریخی و زیباییست. امروز با تمام نژاد پرستیهای هنوز در آنجا کسی پا به کاخ

ریاست جمهوری میگذارد که سیاه است و تا همین چند دهه پیش حق رای نداشت چه برسد به

رسیدن به مقامی به این بزرگی؟!

سخنرانی اوباما مثل همیشه زیبا بود. او مثل بقیه حرف نمیزند او ساده حرف میزند درست مثل

همسرش که از بس ساده و بی الایش است که مخالفینش آن را شاسیته بانوی اول امریکا بودن

نمیدانند اما من لذت میبرم از این همه سادگی.

امروز صحبتهای اوباما طوری بود که من واقعا دلم خواست آمریکایی بودم و او رییس جمهورم بود!

او در این دوران در این روزگار از انسانیت حرف زد از صلح و از احترام متقابل بین مومنان مذاهب مختلف

چیزی که در تمام مراحل انتخابات و انتخاب شدن و وارد کاخ سفید شدن در تمام دورانها همیشه

شاهدش هستیم همراهی کامل همسر مردان  و زنان سیاست در تمام جهان همپا و همدوش

آنهاست.

همسران دولتمردان و دولت زنان همیشه همراهشان هستند مردم آنها را میبینند میشناسند و ...

و ما ایرانیها تا تا بحال ندیدیم در کنار رهبرمان، رییس جمهورمان و باقی مقامات همسرانشان باشند.

تقریبا هیچکدامشان را نمیشناسیم. همسر خاتمی که زنی فعال به نظر میاید کمتر در مراسم ها

همراه همسرش دیده میشد. و این همیشه برای من جای افسوس بود.

امروز بعد از قسم خوردن باراک اوباما همسرش را بوسید. بعد از سخنرانیش همسرش را بوسید اما

ایا روسای جمهور ما میتوانند این رفتار ساده و دوستانه را داشته باشند؟

وقتی مراسم را دیدم فهمیدم چرا آمریکا آمریکاست و چرا آقای دنیا!

آرزو میکنم روزی ایران به این مرحله از دموکراسی و آزادی یرسد که ما هم شاهد انتخابی آزاد ،

مردمی و در نهایت زیبایی باشیم

امروز نمیدونم چرا یاد دوم خرداد ۷۶ افتادم . با این تفاوت که اوباما در کشوری انتخاب شد که آزادی دارد و 

رییس جمهور اختیار دارد و سیاست تعریف درستی دارد و مردمش با تمام بی تمدنیشان فرهنگ دارند! و 

قانون حرف اول را میزند و همه موظفند به آن احترام بژذارند و اجرا کنند اما خاتمی و هر اصلاحگر دیگر که

در ایران به ریاست جمهوری برسد نه قانونی دارد که اجرا کند نه حقی نه امتیازی و نه اختیاری!

مردمش با تمام ادعای تمدن! بی فرهنگ و بی سوادند و ...

و کشور هم نمیداند آزادی چیست!!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:42 توسط ایرانی آزاد| |