به روال سالیانه وبلاگم ۱۳ روز عید رو فقط از روزانه هام مینویسم البته حتما اگه نکته خاصی هم لابلاشون پیدا بشه مینویسم اما این روال همیشگی وبلاگم بود و هست که عید فقط از خودم بنویسم و یادداشتهای روزانه ام باشه ... من برای تغییر وبلاگم حواسم نبود یه چیزهایی رو سیو کنم در نتیجه نیمی از لیننکهایی که با یه برنامه جدا نوشته بودمشون پریده از تمام دوستانی که لینکشون پریده عذر خواهی میکنم و دارم تلاش میکنم که دوباره به همون شکل درستش کنم نشد مجبورم همه لینکهارو یه جا قرار بدم و اینجوری بعضی لینکها جابه جا یمشوند و بالا پایین قرار میگیرند امیدوارم باعث دلخوری نشود! به خدا هیچ فرقی بین دوستان وبلاگیم نیست و همه برای من یکی هستید اما کاریش نمیشه کرد در وبلاگ باید یه روندی انتخاب کرد برای قرار دادن لینکها یا هر چه اضافه میشه بالا تر قرار بگیره یا پایینتر دعا کنید بتونم مثل قبل کنم . از دست این حواس پرت خب آخرین دقایق سال ۸۷ داره سپری میشه. ببینم شمارش معکوس رو شروع کردید؟ دلاتون و خونه تکونی کردید؟ بدیها رو فراموش کردید؟ هنوز چند دقیقه ای فرصت دارید برای این کارا ها! من که الان کلی ذوق دارم که داره عید میشه و .... خب دوستان عزیز از اونجایی که سر زدن به تمام سی و چند وبلاگ لینکدونیم خیلی طول میکشه به همتون همینجا تبریک میگم امیدوارم ناراحت نشید مهدی ،محسن،عباس،عباس،ارغوان،نفیسه،انیسه،رضا،عاصفه و حمید و موچول،الهام ، بیتا، آرش، مینا،بابک،کامیار،سجاد،آقای امینی،هنگامه ،امیرحسین،سمیرا کیوان، سعید، هوتن، مهتاب،الهه، فرید،آرش،محمد مهدی،ارشیر،کاوه،کیومرث،آقای عبدی، یکتا، رضا، مرضیه، مرتضی، عباس، فرنوش، پروانه، سیاوش ، مهدیه،نیما،روحی،نیلوفر،محمد،هادی،مونا و احسان عزیز سالی سرشار از سلامتی و خشوبختی و موفقیت برای همه شما خواهانم امیدوارم سال جدید برای همه سالی نیکو باشد . وسالی همراه با آزادی برای ایران عزیزمان هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز باد پیش نوشتها: مطلبی که در زیر خواهید خواند در روز یکشنبه پس از اطلاع از انصراف خاتمی نوشته شد. اما بخاطر صحبتهای دوست گرامی اقای رضوانی که فکر میکردند احساسی برخورد کردم، تا روزی که بیانیه خاتمی انتشار پیدا نکرد دست نگه داشتم. دلیلش هم این بود که ایشون اعتقاد داشتند بیانیه خاتمی که بیاید مطمئنا دلایل قانع کننده و حرفهای بسیاری دارد که من نظراتم را تغییر خواهم داد و کماکان به خاتمی افتخار خواهم کرد! و از آنجایی که برای خاتمی ارزشی دیگر قائل بودم و این دوست را هم قبول داشتم دست نگه داشتم. اما دیروز پس از خواندن بیانیه خاتمی باور کردم باید همان مطلب را بنویسم چون بیانیه اش هیچ چیزی نداشت. او باز هم حرفی برای حامیانش نداشت. او همیشه مردم را بیگانه دانست بیانیه ای که حتی از قلم توانای خاتمی هم برخوردار نبود.و باور کردم مصلحت نظام در برابر مصلحت مردم برای ایشان اولویت دارد! برایم سیاست این مملکت مرده و هیچ احساسی نسبت به سرنوشت کشورم ندارم وقتی میبینم که فردی چون خاتمی بیتفاوت نسبت به سرنوشت مردمش تصمیم گیری میکند مبادا.... دوستداران خاتمی که حاضر به پذیرش اشتباهاتش نیستند و هر رفتاری میکند میخواهند از او دفاع مرده وتوجیهش کنند و تنها توجیهشان این است که او انسان است و او صادق است و در نهایت هم به این میرسند که تنها بود و نذاشتند و نمیذاشتند و .... باید بگویم که طرفداری هم حدی دارد! توجیه نفرمایید. خاتمی شاید از یاران هم مسلکی اش حمایتی نمیشد اما بزرگترین حامی یعنی مردم از پیرو جوان را داشت و ندید! فردا ۲۹ اسفند روز ملی شدن صنعت نفت به همت دکتر محمد مصدق و البته همراهی ایت الله کاشانی و مردم ایران است. روزی که میتوانست در ادامه اش زیباییهای فراوانی برای ایران به ارمغان آورد اما دستهای همیشه پشت پرده مانع از این هدیه شدند! باز هم روح دکتر محمد مصدق شاد و یادش گرامی. سلام... سلام سلام نمیدونین چقده سرحالم ... امروز بعد از کلی در صف معاینه فنی ماندن برای ماشین برادرم و در نهایت بی خیال شدن و موکول کردن به ساعت 11شب و برگشتن به لاهیجان ، خبر دار شدم که مهلت را تمدید کردند و تا 15 فروردین داشتن برگه معاینه فنی اجباری نیست.حالا تصور کنید که من پول را واریز کردم و دوندگیهایش هم کردم وبعد .... نمیدانم چرا وقتی توان رسیدگی به چنین چیزهایی را ندارند اول ضرب الاجل تعیین میکنند و بعد پشیمان میشوند!؟؟؟؟ تا امروز عیدی بازنشستگان آموزش و پرورش را نداده اند. .... روزهای اول عید دوستی ما رنگ دیگری گرفت و بعد اوجش در اردیبهشت و خرداد بود. و تا امروز دوام آورد. با تمام فراز و نشیبها با تمام سنگ اندازیها با تمام..... سلام دیروز ننوشتم چون جلسه سیزدهم تازگی بود و ترجیح میدم این بار خودم چیزی ننویسم جون به موقع خود آقای سلطانی گزارشش رو در جلسه نوشته به شدت خسته بودم و توان نوشتن نداشتم از ساعتی که رسیدم خونه خوابیدم تا امروز صبح. پس ببخشید که نشد به عهدم وفا کنم! جند روز پیش توی چهار راه پارک وی دو جوان دیدم که صورتشون رو سیاه کرده بودند و لباس قرمز پوشیده بودند البته این لباس شامل روسری ،بلوز و دامن! میشد.میزدن و میخوندن. حاحی فیروزم سالی یه روزم! .... فقط چون قول دادم هر شب یه چیزی بنویسم دارم مینویسم. انقد خسته امممممممممممممممممم. خب از صبح کله سحر دارم تو خیابونهای تهران راه میرم دیگه جونی واسم نمیمونه پست دیشب که مربوط به حاشیه های اتفاقات روزانه ام بود و پاک شده بود رو دوباره نوشتم. 1- دوشنبه که رفته بودم سر زمین ، دو سه تا اتفاق افتاد که برام خیلی جالب بود. یکی اینکه من چکمه همراهم نداشتم و اون کشاورز عزیز چکمه خودش رو داد به من و خودش پا برهنه رفت تو شالی . وقتی رفتم تو شالی تا ساق رفتم تو گل! و هرکاری میکردم در بیام نمیشد. یک لحظه دستم خورد و صفحه /back شد! و هر چی نوشته بودم رفتتتتتتتتتتتتتت بعد از یه هفته این اولین باری بود که مستقیم اینجا مینوشتم چون مطلب خاصی نبود و خیلی هم وقت نداشتم یه بار روکاغذ بنویسم یه بار توی word و بعد بیارم اینجا اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه! امشب از پست خبری نیست.(۲ ساعته دارم مینویسم و تنظیم میکنم بعد.... فردا میرم تهران..دو سه روزی نیستم شاید ننویسم شاید بتونم از تهران آپ کنم. و.... تابستان برای روز زن در ایران مطلبی نوشتم تحت نام روز زن و خاتمی! امروز هم انگار باید پستی مشابه بگذارم! روز زن در ایران میلاد حضرت فاطمه(س) است و تنها در ایران این روز به عنوان روز زن گرامی داشته میشود. همانطور که در پست مذکور نوشتم چه روز زنی وقتی هنوز.... اما ۸ مارس، سالهاست که در تمام جهان به عنوان روز زن گرامی داشته می شود سال به سال میرم عقب.84،85،86،87.....74!به همین زودی گذشت 13 سال! انگار همین دیروز بود. یادت میاد؟ نه...تو که معمولا یادت نمی مونه من همیشه یاد آوری می کنم. اما گاهی تو هم یه چیزاییش یادته! 13 سال پیش....یادش بخیر! البته این به این معنی نیست که هر روز ننویسم اما نمیدونم چی بنویسم! یک دلیلش اینه که من قبلا بیشتر بیرون بودم و حالا صبحها خونه نشینم و عصرها تو آزمایشگاه. درگیر بیرون نیستم که سوژه پیدا کنم. و البته سوژه های مربوط به سیاست رو به نسبت زیادی فاکتور گرفتم و دوست ندارم بنویسم به هزاران دلیل وگرنه در این کشور چه فراوان است سوژه! امشب هم حقیقتا خیلی خسته هستم و مغزم خیلی کار نمیکنه! مخصوصا که ۲ ساعته دارم با یه اقایی که ساکن سوئد هست در مورد جوانان ایران و معضلاتشون حرف میزنم و بحث طبق معمول کشیده شده به چیزی به اسم رابطه جنسی و من هر چی تو مغزم داشتم برای ایشون خالی کردم در نتیجه تخلیه فکری شدم و حالا نمیتونم واسه اینجا چیزی بنویسم! پس به این بسنده میکنم که امروز مثل اغلب روزهای جمعه که روز خانواده است با پدر و مادر عزیزم و البته آراد مثل همیشه راهی رامسر شدیم. هوا اول خیلی خوب بود اما دم غروب یعنی درست وقتی رسیدیم لب دریا به شدت سرد شد و باد شدیدی داشت. به طوریکه من عشق دریا فقط بهش سلام کردم و دویدم تو کافه همیشگیم!البته دو سه تایی عکس گرفتم که متاسفانه خوب نشد! بعد به دوستای دریاییم که هر باربرم دریا بهشون خبر میدم اس ام اس دادم. به محمد و سعیده و اینبار عباس عزیز! بعد وقتی رامسرم باید به دوستای رامسری دور از وطن ! هم اطلاع بدم که : رامسر بی رامسریها لطف نداره" پس به مزدک و سعید عزیزم هم اس ام اس دادم. بعد از اینکه با بابا یه چای قلیون زدیم مامان هم فقط در چایی همراهیمون کرد برگشتیم لاهیجان. امروز رو به چند دلیل دوست داشتم که شاید سر فرصت بگم چرا. نمیتونم بگم دریا امروز چقدر زیبا بود .فقط بدونید اگه سرد نبود ساعتها مینشستم و بهش نگاه میکردم و گاهی درد دل! دریا واقعا بهم آرامش میده. باز جای دوستان خالی امشب به لطف برنامه آ پ ا ر ا ت فیلم مستند 25 درصدی اثر دینا ثاقب را دیدم. فیلمی که در مورد زنان مجلس افغانستان بود. فیلم با تمام نقصهایش برای من شگفت انگیز بود. 42 سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین ، ازادی خواه ترین،میهن پرست ترین و شریف ترین سیاستمدار ایران چشم از جهان فرو بست. مردی که هنوز که هنوز است نام و یادش در خاطره ها جاری است و جنبش سیاسی اش آنچنان ریشه دار است که هر چه بیگانه و خودی سعی در نابودی آن کرده اند موفق نگشته اند. فاصله نسلها و اختلاف والدین و فرزندان همواره در تمام دورانها و اقوام و ملل یکی از مسائل مهم اجتماعی بوده و با اینکه تکراری است اما همیشه تازه و مورد بحث است. هیچ فردی را نمیتوانیم پیدا کنیم که دوران نوجوانیش از عدم درک توسط پدر و مادر گله نداشته باشد و در سنین میانسالی و در مقام پدر و مادر از تضاد با فرزندانش ناراضی نباشد. تنها چیزی که به نظر بیشتر نمایان است این است که در دو سه نسل اخیر شکاف نسلها گسترده تر شده و عدم درک فرزندان و والدین از هم بیشتر و بیشتر گشته است.
بده ان قوطی سرخاب مرا تا زنم رنگ به بی رنگی ی خویش بده آن روغن ،تا تازه کنم چهر پژمرده ز دلتنگی یِ خویش بده آن عطر که مشکین سازم گیسوان را و بریزم بر دوش بده آن جامه ی تنگم که کسان تنگ گیرند مرا در آغوش بده آن تور که عریانی را در خَمَش جلوه دو چندان بخشم؛ هوس انگیزی آشوبگری به سرو سینه و پستان بخشم بده ان جام که سر مست شوم، به سیه بختی یِ خود خنده زنم؛ روی این چهره ی ناشاد غمین چهره یی شاد و فریبنده زنم وای از آن همنفس دیشب من – چه روانکاه و توانفرسا بود! لیک پرسید چو از من، گفتم: کس ندیدم که چنین زیبا بود! وان دگر همسر چندین شب پیش- او همان بود که بیمارم کرد: آنچه گرداخت،اگر صد می شد، درد ،زان بیشتر آزارم کرد. پر کس بی کسم و، زین یاران غمگساری و هواخواهی نیست لاف دلجویی بسیار زنند لیک جز لحظه کوتاهی نیست نه مرا همسر و هم بالینی که کشد دست وفا بر سر من نه مرا کودکی و دلبندی که برد زنگ غم از خاطر من آه این کیست که در می کوبد؟ -همسر امشب من می آید! وای ، ای غم، زدلم دست بکش کاین زمان شادی ی او می باید! لب من- ای لب نیرنگ فروش- بر غمم پرده یی از راز بکش! تا مرا چند درم بیش دهند، خنده کن، بوسه بزن ، ناز بکش!... "سیمین بهبهانی" فکر نمیکنم لازم باشه چیزی بگم نه؟ تصور کنید سوار ماشین شدید و 20 دقیقه ای تا محل کار باید رانندگی کنید. از دست CD های تکراری ماشین هم خسته شدید در عین حال دوست دارید حتما صدای یه چیزی از تو ضبط در بیاد. اونوقت دست میکنید تو کیف CD برادرتون که اصلا هم CD هاشو دوست ندارید و همینطور بی هوا یه CD میکشید بیرون و میگید هرچه بادا باد گوش میدم حتی اگه شجریان باشه یا ناظری! اونوقت که میذارید میبینید صدای شاملو از ضبط در میاد. محرم وصفر تمام شد و مردم درست مثل قحطی زده ها مراسم های عروسیشان را یکی یکی برگزار میکنند. و من میخندم به این سنت خنده دار و غلط که در ماه محرم و صفر نباید عروسی گرفت. "هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را، حالا هرچه که می خواهد باشد ، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدمها منزلت معنوی می دهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب بهشان دقیق شوی، تصنعی بودنشان پیداست." سلام دوستان نامه های دلتنگی پ.ن: ۱ - این شماره نیاز به مطالعه ی قسمت های 1 ،2 و 3 دارد ۲- شاید این مطلب شماره ۴ از نظر شما ارتباطی نداشته باشه با تنهایی ولی اگر چنین به نظر آمد آن ضعف من در انسجام دادن نوشته است ولی این مطلب فوق العاده مرتبط است با تنهایی. ۳-از طولانی بودم این قسمت پوزش و این حرفاااااااااا ۴- این نوشته ی آخر سعیده در وبلاگ نامه های دلتنگی است ۵- نامه های دلتنگی رو خیلی دوست می دارم چون توش زلالی رو حس کردم و عاشقانه با احساسم نوشتم ۶- از الان دلم براتون تنگولید ۷- مراقب خودتون باشید موچچچچچچچچچچچچچ عشقولانه سعیده ابیانه امروز شروع تازه وبلاگم است!اگر فکر می کنید این یک هفته که نوشتم اغازش بود،سخت در اشتباهید. از اول روزی که تصمیم گرفتم شروع تازه ای کنم می دانستم که باید از "کافه پیانو" بنویسم. حالا چرا امروز را شروع میدانم معلوم نیست؟ همینطور اتفاقی...خودم و خیلی ها فکر می کردند روز خاصی خواهد بود.مثلا اول دی یا روز تولدم یا 17 اسفند و حتی عید! اما من یهو خواستم شروع کارم هیچ چیز خاص روتین نباشد. هیچ لزومی ندارد اول هفته باشد یا روز خاص یا... امروز را انتخاب کردم یک چهارشنبه... چهارشنبه ای که دوباره از اتاق خودم مینویسم و آپ می کنم. البته هنوز نه... تا شبی که انتهایش به پنجشنبه میرسد و احیانا مخابرات لطف میکند و تلفنم را وصل میکند بعد از آن من از اتاقم به این دنیای مجازی میایم نه از وسط پذیرایی که چند نفر دیگر هم شریک هستند! از اینکه چرا امروز شروع شد بگذریم، بهتره بگویم چرا "کافه پیانو"؟ وبلاگ نویسی جدید من- یعنی از دی 85 که در پرشین بلاگ ثبت نام کردم- همیشه وابسته به کتاب بوده! خب بگذارید بیشتر توضیح بدم. سال 83 که وبلاگ «نامه های دلتنگی»(روزهای دانشجویی) را به دلایلی تعطیل کردم و حذف کردم فکر نمیکردم روزی دوباره به این عالم بیایم و باز بنویسم. تا روزهای پایانی آذر 85 وقتی در بیمارستان همراه پدربزرگ بیمارم شدم و برای اینکه فضای سرد و بی روح بیمارستان خسته ام نکند و پیرمرد در فکرش از اینکه نوه اش را به عذاب انداخته رنج نکشد کتاب "عادت می کنیم" زویا پیرزاد را برداشتم و برای دومین بار شروع به خواندن کردم.وقتی قسمت مربوط به دزدکی خواندن وبلاگ آیه توسط مادرش تمام شد احساس کردم چقدر دلم برای نوشتن ،آن هم در وبلاگ تنگ شده! و بعد از کلی کلنجار با خودم بالاخره در 8 دی شروع کردم. افت و خیزهای وبلاگ نویسی ام متاثر از کتابهایی که میخواندم و همینطور دوستانی بود که در طی مسیر وارد زندگیم شدند. و وقتی "کافه پیانو" را خواندم بی هیچ دلیلی- شاید هم با دلیلی،نمیدانم!- خواستم دوباره بنویسم آنطور که دوست دارم و تا حد امکان بی خود سانسوری و بدون خوش آمد دیگران! یعنی اگر عشقم کشید ،هرروز خاطرات روزانه ام را بنویسم بی ترس از دست دادن عده کثیری از خوانندگان وبلاگم که اکثرا در عرصه فرهنگی –اجتماعی – سیاسی کار میکنند و حال خواندن روزمرگیهای یک دختر سرخوش را ندارند، و اگر خواستم و سوزه های خاص اجتماعی داشتم بنویسم باز بی ترس از اینکه عده ای فقط برای خواندن درد لهایم می ایند! اصلا هم سعی نمیکنم به زور برنامه ای بچینم و خودم را محدود و موظف کنم به اینکه تا یک حد و روزهای خاص از مسائل اجتماعی و.... بنویسم و تا حدی از مسائل شخصی و روزمرگیهایم! بلکه خودم باشم و برای دل خودم بنویسم حتی اگر آمار بازدید کننده هایم روز به روز کمتر شود یا برعکس! این تاثیر گذاریها فقط به آغا زکردنها ختم نمیشود. حتی بر روی نحوه بیان و نگارش هم اثر میگذارند مثلا در حال حاضر که مینویسم احساس میکنم متاثر از نگارش "کافه پیانو" هستم و خب دوستانی که این کتاب را خوانده اند میتوانند نظر تکمیلی بذهنذ!اما شاید حقیقت چیز دیگری باشد و آن این است که بسیاری از سبک نوشتنها و حرف زدنها در من هست اما جرات بیان یا نوشتن را ندارم چون همیشه حس میکنم مزخرف است یا اگر اینطور بنویسم انطور می شود و اگر اونجور بگویم این جور میشود! و بعد انقدر نمینویسم تا یهو میبینم که یکی نوشت و اتفاقا به دل نشست و برای همین تا مدتی اثرش میماند و من بدون تقیلد در وواقع راه نوشتن خودم را شروع میکنم! و میفهمم که می شود اینطوری هم نوشت! جالب اینجاست که یک شب قبل از خواندن این کتاب داستانی نوشتم که در یک کافه می گذرد!همان داستانی که چند وقت پیش در یکی از دلتنگیهایم گفتم مزخرف شده بود! وبرای همین در وبلاگ قرارش ندادم و حالا فکر میکنم ای کاش بگذارمش حتی اگر مزخرف باشد! حتی اگر یکی بگوید کافه پیانو را خوانده و نوشته و چقدر هم بد نوشته! خودم که مبدانم قبل از خواندنش نوشتم و خب مسلم است که نسبت به یک نویسنده که صاحب کتاب است داستان من خوب نیست! اینکه به هوای اینکه چرند است و فوق العاده نیست چیزی که در ذهنم میاید را نمینویسم و یا اگر می نویسم باز به همان دلیل که فکر میکنم مزخرف است و خاص نیست جرات نمیکنم به نمایش بگذارم یکی از علل عدم پیشرفت من در عرصه نوشتن آن هم از نوع داستان نویسی است(آرزوی دیرینه ام)یکی نیست به من بگوید تو نه علی اشرف درویشیانی نه سیمین دانشور و نه هزاران نویسنده معتبر دیگر که انتظار داری چیزی که مینویسی بدون نقص و در حد اعلا باشد؟ گاهی بعضی داستانها را در وبلاگها میخوانم تکانی میخورم که بنویسم هرچه بادا باد! و از نظرها در بهبود کارم استفاده کنم اما عدم اعتماد به نفس مانع از نوشتن داستان میشود! شایدم دلزدگی ام بعد ازکارگاه داستان نویسی.اینکه با تمام ایمانی که به تبحر استادم –کیهان خانجانی- داشتم اما از اینکه مثل قالبهای آجر پزی قالب زده می شدیم تا حتما سبکهای جدیدی که مد شده را مدل خودمان قرار دهیم احساس بدی پیدا کردم دلم میخواست در نوشتن رها باشم و حتی اگر عشقم کشید به سبک 100 سال پیش بنویسم و یا برعکس کاملا مدرن .اما در کارگاه نتوانستم. داستانهای مطرح شده را دوست نداشتم از چیزهای پیچیده داستانها خوشم نمیامد. ساده نگاه میکردم. مثلا یادم است روزی یک داستان خوانده شد موضوع داستان از زبان زنی بود که ادعا میکرد روزی در ساحل خوابیده و دخترش سنگها و صدفها را روی تنش گذاشته و بعد دیگر این سنگها از تنش جدا نشدند و به مرور در پوستش حل شدند و سوراخهایی ایجاد کردند و به پزشکانی که امده بودند دنبالش میگفت از دخترم بپرسید باور کنید من جذام ندارم از او بپرسید که تقصیر اوست!!!!! وقتی داستان به پایان رسید استاد از من پرسید :چه برداشتی کردید؟ و من گفتم: به نظرم واقعا این زن جذام داشت ولی نمیخواست باور کنه. نگاهی به من انداخت و سرش را بالا انداخت یعنی تعبیر خوبی نبود! و بعد یکی دیگر از خانمها گفت : به نظرم این زن مرارتها و سختیهای زندگی رو به منزله اون سنگها میدیده که در وجودش حل شدند و رخنه های بزرگی در زندگیش و وجودش ایجاد کردند و این مرارتها را به جذام تشبیه کرد! استاد گفت: این خیلی خوب بود! و من تو دلم به خودم بد و بیراه میگفتم که چقدر همه چیز و سطحی وساده میبینم اما تعبیر خودم را بیشتر دوست داشتم. خیلی از موضوع دور شدم ،برای همین قالب زنی ها بدم امد از کلاس و از طرحهای کارگاهی که می نوشتم متنفر بودم. و احساس کردم هیچی بلد نیستم و هیچ استعدادی ندارم جالب اینجاست که آقای خانجانی من و دو نفر دیگر را قبول داشت و میخواست ما را به کارگاه رشت که سطحش بالاتر بود انتقال بدهد اما من دلزده شدم! حالا تحت اثیر این کتاب –حالا فکر نکنید چه کتاب خاص و بی نظیریه که انقدر در من تاثیر گذاشته- تصمیم گرفتم فقط خودم باشم حتی اگر مزخرف بنویسم یا هیجوقت نتوانم یک پایان خوب برای داستانهایم جور کنم. و یا یک روند خاص برای وبلاگم در نظر بگیرم! تصمیم گرفتم هر روز بنویسم از هرچیزی که دلم میخواهد و از دلم برمیاید! اینطوری امکان اینکه حالم از خودم بهم بخورد خیلی کمتر است!! امیدوارم حال دوستان از نوشته ها و دلتنگیهایم بهم نخورد.(برای تعریف وازه دلتنگی در این وبلاگ به ستون "درباره وبلاگ" مراجعه کنید) خب این مقدمه طولانی نگذاشت که شروع دوباره ام را به معرفی کتاب بپردازم پس تا فردا که واقعا از "کافه پیانو" بنویسم! بعد از کارم امیر یکی از دوستای خوبم برای ماموریتش اومده بود لنگرود و قرار گذاشتیم همدیگر رو ببینیم.باهم رفتیم پل خشتی تو جاده لیلا کوه..جایی که همیشه با مارمولک میرفتم و کلی برام خاطره داشت! وارد شدم احساس بدی داشتم انقد سوت و کور بود اصلا رونق سابق رو نداشت حوضش بی روح بود .کلا دیگه روح نداشت. غیر از من و امیر هم کسی نبود. البته هنوز قلیوناش حرف نداره و یه قلیون دوسیب توپس زدیم و ....بعد شام خوردیم و بعد رفتیم چمخاله! واییییییییییییی نمیدونین چه هوایی بود و چه دریایی و جه ساحلی فقط یه تیکه از اسمون بی ابر بود و ۱۰ تا ستاره دیده می شد. بقیش ابری بود. اول که وارد ساحل شدیم احساس سرما نکردیم اما تا برسیم لب دریا یخ زدیمم. چند دقیقه ای موندیم و با اینکه میخواستیم بیشتر بمونیم اما سرما اجازه نداد. لب دریا به محمد عزیز که میدونم دریا رو خیلی دوست داره زنگ زدم و جاشو خالی کردم. و بعد فکر کنید جاده چمخاله و آهنگ زیبای could i have this kiss forever واقعا رویایی میشه اما حیف که دیگه کسی رو دوست نداری که بخونی I want to hold you این هم متن کامل ترانه Could i have this kiss forever برای تمام کسانی که میخوان این بوسه رو برای همیشه داشته باشند!!!! Over and over I look in your eyes Could I hold you close beside me امشب قرار نبود بنویسم. اخه سوزه خاضی نداشتم. فقط میشد یک یادداشت روزانه برای همین دلم نمیخواست بنویسم. اینجا رو دفتر خاطرات میدونم اما نه اونقد که هر روز از کارهای روزانه بنویسم!باید سوژه داشته باشم! اما یه چیزی شد که اومدم و نوشتم: امشب اومدم ایمیلم رو چک کردم و دیدم امیر عزیزم(پسرخاله ام) بازم برامون عکس داده اونم چند سری البته قابل توجه دوستان که واژه بی شرفا برای این اراذل! کاملا از نهایت دوست داشتن در میاد!اصولا الفاظ ناسزایی برای اینها از نهایت دوست داشتنه! وای انقده عکساشون خوشل بود انقده خوشل بود که نگو.. یه ۳۰ تایی عکس بود از امیر و نگار و برایان(همسر نگار) و من با دیدن هر عکس که کلی هم بعضی هاش خنده دار بود بیش رف رو غلیظتر میگفتم. از اونجایی که سرعت نتم پایینه و حجم عکسها هم بالا طول میکشید تا دانلود بشن و من مونده بودم هر چهار سری رو که گرفتم به جفتشون زنگ بزنم. همین که عکسارو میدیدم دلم برای جفتشون کلی تنگ شد یاد خاطرات مشترک و سالهای اول دانشجویی افتادم. فکر کنید دو تا از عزیزترین ها ونزدیکترینهاتون در عرض چهار سال تنهات بذارن و برن.. اول نگار رفت و من بعد از رفتنش فهمیدم چقدر بهش وابسته ام و چقدر رفتنش تنهام کرد و بعد امیر که دیگه .... حالا خوشحال بودم که با هم بودن. از روزی که امیر رفت میدونم دائما تماس داشتن اخه شهرهاشون از هم فاصله داره و میدونم نگار مث یه دوست و خواهر راهنمای خوبی برای امیر من هست.عکسا رو نگاه میکردم و سعی میکردم اشک نریزم(تازگی ها خیلی دارم سعی میکنم کنترل کنم خودم و ) یهو موبایلم زنگ خورد و شماره هم نیفتاد تا برداشتم صدای نگار از اون ور خط اومد . وایییییییی سورپرایز پشت هم. بعد تلفن داد به امیر و من با امیر هم حرف زدم. کلی سه تایی حرف زدیم کلییییییییی دلم دوبرابر نشون شد. انقد دلم میخواست سه تایی با هم بودیم. حالا عکسارو کامل دیدم یه عکسی هست که نگار و امیر توش هستن و من هم هستم!!! البته با انگشت۱!!!!(آخه این یه قانون تو عکس ما دوستهاست که هر تعداد با هم باشیم به تعداد نفرات نبوده انگشت اشاره رو بالا میبریم که یعنی جای تو خالی!) خلاصه الان که دارم مینویسم نیمساعتی میشه که هم عکسارو کامل دیدم هم با این دو عزیزم حرف زدم. میدونم این و باهم میخونن. امیرم ،نگارم دلم براتون تنگ شده خیلی خیلی خیلی خیلی! هر چی میگذره بیشتر احساس میکنم بودنتون در کنارم چقدر خوب بود و چقدر ....... دیروز متاسفانه فرصت نشد مطلبی بنویسم به این دلیل که ۱۲ امین جلسه تازگی بود و تمام وقت در اختیار تازگی! مثل باقی جلسات این جلسه هم به خوبی برگزار شد و بحثهای خوبی هم بین دوستان ردو بدل شد! امروز هم با عده ای از همراهان تازگی(سعیده ،مهدی ،عباس ،پویان،سامان،نسیم،مارال،امیر ،مسعود و البته محمد عزیز )-اما نه در قالب گروه تازگی- دسته جمعی رفتیم کوه(داراباد) . من که فکر نمیکردم بتونم زیاد بالا برم اما با این حساب که اولین .و آخرین باری که کوه رفتم سال ۱۳۸۰ بود!!!! بد هم همراهی نکردم. البته شاید لباسم و کفشم مناسب بود بیشتر همراهی میکردم. خلاصه امروز روز خیلی خوبی بود برام. البته بیچاره دوستانی که بیشتر راه کنار من بودند(محمد و نسیم و عباس و مارال!) و پرحرفیهای من و تحمل کردند! سرمای هوا خیلی زیاد بود و همین که مینشستیم سرما به شدت اذیت میکرد! وقتی به پایین کوه رسیدیم برف زیبا و تندی رو شاهد بودیم که انگرا صدای دوستان تازگی رو میشنید که همش از آسمان برف میخواستند! ببخشید از شدت خستگی چیز خاصی نمیتونم بنویسم. البته سوزه زیاد بود اما خستگی قدرت پردازش نمیده! فردا هم میرم لاهیجان و تا تلفنم وصل بشه یکی دو روز طول میکشه،بعد از اون مرمر با پستهای طولانیش میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شب همگی خوش! دیدید دیروز صبح چه بارونی زدددددد؟ راستش دیشب من چون مدتها بود تنها نبودم نتونستم راحت بخوابم یه چور دلهره و ترس
ادامه مطلب![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
.تازه الان از یک چهارشنبه سوری باحال و مهمانها فارغ شدم و اومدم نت
. اول نمیخواستم در موردش بنویسم اما دلم نیومد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب![]()
![]()
ای خدا![]()
)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب![]()
![]()
اول تصمیم داشت عید وبلاگ بزنه
ولی نمی زنه
دیگه دوست نمی داره
از وقتی که فهمید این دنیای مجازی هم میشه بوی گند بگیره و آدم هایی هستند که تو این فضا هم دلشون فقط می خواد به دنبال خودخواهی های خودشون فقط و فقط تظاهر کنند و دروغ بگند و آزار برسونند ،من...
شاید اگر روزی دلم گرفت یا تحقیقات میدانی کردم که مطلب قابل تاملی شد یا دلم براتون تنگولید ، آمدم و ...![]()
ولی چه کنم که انگار چاره ای جز رفتن و رفتن نیست
این نوشته های مرمر هم بخونید تا دلش نگیره
اینم یه
![]()
![]()
در مطالب قبلی ابتدا به مطرح کردن اصول اساسی ارتباطی پرداختم و آنچه که یک رابطه ی پایدار را شکل می دهد، سپس به مطرح کردن آنچه که در اجتماع اساس رابطه را ایجاد کرده اند و آن را از آنچه که متعالی است دور ساختند و منجر به بروز تنهایی شده اند ، البته تنهایی را در قالب دیدگاه های مختلف نیز بررسی کردیم، و اکنون ابتدا قصد دارم دیدگاه پایانی را که با توجه به شبه های پیش آمده در مطلب شماره ۳ لازم به بیان آن دیدم را مطرح سازم و سپس به اصلی که فکر می کنم باید اساس یک رابطه ی انسانی در زندگی باشد تا شیرین ترین و زیباترین های زندگی شکل گیرند را بیان کنم .
ادامه مطلب
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know
Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I, could I, could I have this kiss forever
امروز برای یه کاری با داییم رفته بودم جایی! وارد که شدم کنار داییم یه آقایی وایساده بود که با دیدنش تمام خاطرات ۱۸ سالگیم جلو چشمام رژه رفت نمیدونم من رو شناخت یا نه.اما من با دیدنش یاد تمام قرارهای دزدکیم با رضا افتادم که تو مغازه این آقا بود. و چقدر پیغام از طریقش به رضا رسوندم و اون هم! داییم حرف میزد و من حواسم نبود. چقدر اون روزها زیبا بود. تنها کسی که با یاد آوریش احساس میکنم عشق وحود داشت همین خاطرات رضاست! خوشحالم که مثل خیلی ها عشق رو به گند نکشیده بودیم. و چقدر عاشقانه از هم جدا شدیم و همدیگر رو رها کردیم. رها برای اینکه دنبال سرنوشت خودمون باشیم. ما شاید با هم خوشبخت می شدیم اما بنا به دلایلی خوشبختی ما در دوری ما بود.یادآوری این خاطرات لبخند رو به لبام میاره. هرگز نخواستیم همدیگر رو اسیر کنیم. هر دو برای سعادت اون یکی کنار رفتیم و حالا میبینم که رضا خوشبخته! و این خوشبختیشه که من رو شاد میکنه!از اینکه ما دو تا به این درجه از عشق رسیده بودیم احساس سربلندی و افتخار میکنم. از اینکه هرگز همدیگر رو آزار ندادیم خوشحالم. قهرها و اشتی ها و شکهای کوچیک طبیعی بود اما اعتماد ما به هم بی نظیر بود. و گذشتهامون! مخصوصا رضا! گاهی فکر میکنم هردوی ما جقدر عاشق بودیم و خودساخته! اون من رو رها کرد تا انتخاب کنم کسی بهتر از اون رو!هرچند بهتر از اون پیدا نکردم اما همیشه با اون درمیان میذاشتم. هرکس وارد زندگیم می شد اول به رضا میکفتم. اگر تایید میکرد ادامه میدادم و اگر نه ادامه نمیدادم! تو تمام آدمهای دو رو برم مارمولک رو دوست داشت شاید واسه همین بود که منم مارمولک رو بیشتر پدیرفته بودم! و من! وقتی سنش از ۲۷ رد شد و خانوادش اصرار به ازدواجش داشتند جه خالصانه و عاشقانه کسانی روکه معرفی میکرد و میگفت میخواد بره خواستگاری تایید میکردم.و اگه میگفتم نه اونم بیخیال می شد!و هنوز یادم میفته شبی که برای بعله برونش تنهایی برای خودم جشن گرفتم و رقصیدم و ... من به این عاشق بودنم افتخار میکنم و ناراحتم از اینکه مدتیه به خاطر کسانی که عشق رو بدنام کردن احساسم نسبت به این واژه مقدس و این زیباترین حس آدمی خدشه دار شده! اگر خودم عشق واقعی رو لکس نکرده بودم و با این مسائل روبرو میشدم حالم از عشق بهم میخورد تنها چیزی که هنوز امیدوارم میکنه و هنوز وادارم میکنه به اینکه سر تعظیم در برابر این حس زیبا فرود بیارم عشق خودم و خودش بود!
You are all I desire
You have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know
Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I, could I, could I have this kiss forever
Over and over I've dreamed of this night
Now you´re here by my side
You are next to me
I want to hold you and touch you and taste you
And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
Oh baby please
Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to share this night together
Un beso para siempre
Could I hold you for all time
Could I, could I, could I have this kiss forever
I don´t want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way
Could I have this kiss forever
Could I have this kiss forever
! همینطور که باز کردم جیغ کشیدم
!!! امیر و نگار تو عکس با هم بودن! یه ریز میگفتم : بی شرفا بی شرفا!!![]()
خلصه تازه چشام گرم خوب شده بود که از صدای ضربه های بارون به شیشه بیدار شدم.و ....
ادامه مطلب
سلام. این اولین پست من در سال جدیده(البته یه نیمچه پست که شبیه اطلاعیه بود گذاشتم که اونو حساب نمیکنم)
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
23:21 توسط ایرانی آزاد| |
دوستان عزیز سلام
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
23:5 توسط ایرانی آزاد|
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت
23:29 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت
21:33 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت
0:59 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت
0:3 توسط ایرانی آزاد| |
انقدر سال و ماه زود میگذرند که یادمان میرود چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم. پارسال همین روزها دوستی من وسعیده آغاز شد. با یک تلفن به عنوان مدیر تازگی در روز ۲۱ اسفند برای اعلام تاریخ اولین جلسه.و روز بعد از اولین دیدار در روز جلسه یعنی ۲۳ اسفند سال قبل اولین چت من و سعیده و یک سوال و یک جواب! این بود سر آغاز دوستی!
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
0:30 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت
23:12 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت
0:51 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت
22:44 توسط ایرانی آزاد| |
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت
0:25 توسط ایرانی آزاد|
در دوران دانشجویی درسخوان نبودم و چیز زیادی از رشته تحصیلی ام نمیدانم اما چیزهایی یاد گرفته ام که هنوز به یادم است. یکی از آنها این بود که بسیاری از کشورهای توسعه یافته نه تنها از نظر صنعتی غنی هستند که کشاورزی غنی تری دارند و در واقع چون کشاورزی خوبی دارند صنعتشان هم خوب است. در دانشگاه فهمیدم ایران یکی از آن کشورهایی است که خداوند لطف خاصی داشته وکل کشور طوریست که ما عمده محصولات را میتوانیم داشته باشیم ازتولیدات مناطق گرمسیری تا سردسیری و معتدله. از کشتهای ابی و دیم
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت
0:24 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
23:2 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
0:1 توسط ایرانی آزاد| |
خیلی عجیبه سال پیش من دو ماه هر روز نوشتم. خیلی مواقع شده هر روز نوشتم و حتی شده دو بار در یک روز. انقدر سوزه واسه نوشتن بود که نمیدونستم چی کار کنم. اما اینبار انگار....
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت
1:27 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
0:15 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت
0:18 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
0:10 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
23:44 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
0:10 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت
19:52 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
0:5 توسط ایرانی آزاد| |
مرمر: فعلا تا روز شنبه آخرین پست سعیده عزیز را بخوانید
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
13:28 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
0:55 توسط ایرانی آزاد| |
امروز بعد از یک هفته رفتم سر کار. فکر نمیکردم دلم برای همکارام انقد تنگ شده باشه. محیط کاریم رو خیلی دوست دارم و کارم رو. هرچند که به مرحله تئوریش میرسه اصلا خوشم نمیاد ولی آزمایشها رو خیلی خیلی دوست دارم البته امروز دیگه از بس بوی محلول آمونیاک رو استشمام کردم که داشتم خفه میشدم..این قسمت ازمایش همیشه سخته! اما من دیگه تبحر پیدا کردم برای درست کردن محلول استات آمونیوم باید مقدار معینی اسید استیک رو با مقدار معینی آمونیاک مخلوط کنیم و ph اش رو به ۷ برسونیم. معمولا دقیقا ۷ نمیشه اما من امروز هر دوبار این محلول رو دقیق سر ۷ رسوندم و کلییی حال کردم!
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
0:45 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان عزیزم خوبید؟
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت
23:35 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و شب حمعه تعطیلی وسردتان بخیر.
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت
21:26 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و بامداد بخیر!
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت
1:34 توسط ایرانی آزاد| |


