تبليغاتX
ایران آزاد
ایران آزاد

به خدا نمیخوام بنویسم اما اعتیاد میدونید چیه؟ اعتیاد همین چیزیه که من دارم! اعتیاد به هر چیز خانمان سوزه و اعتیاد به اینترنت هم نوعی خانمانسوزی... داشتم میگفتم قرار نبود بدون کامپیوتر بنویسم اما مگه میشه!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز سخنرانی میرحسین موسوی در جمع فعالان کشاورزی را خواندم .بالاخره باید بدانم کسی که ادعای ریاست حمهوری میکند چند مرده حلاج است..حرفهای خوبی زدند یعنی از کروبی که بهتربود ،حداقل شعارهایش منطقی است و مردم گول زنک هم باشد در حد کروبی و احمدی نزاد نیست(۵۰ هزار تومن شعار دفعه قبل کروبی و حالا سهم نفت! و همینطور پول نفت سر سفره مردم احمدی نزاد)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:48 توسط ایرانی آزاد| |
هرگز نفهمیدم چظور شد که عاشقش شدم...منی که ازش متنفر بودم منی که تا میدیدمش حالم بد میشد...اما خاله ام همیشه میگفت بذار یه مدت هر روز ببینیش عاشقش میشی! و چه راست میگفت.. میگفت خاکش میگیردت و من دیدم خاکش،دودش ترافیکش ،نورش و هیجانو شادابیش من و گرفت! و من اینجوری شد که عاشق شدم عاشق کلان شهر تهران!

نخندید به من! من بچه شهر بارون عاشق بارون تهرانم ! من بچه ای که از وقتی چشم باز کرد کوه سرسبز رو دید و باهاش زندگی کرد عاشق کوه خشک تهرانم. من ،کسی که رطوبت و پاکی هوای لاهیجان رو با هیچی عوض نمیکردم عاشق دود و خشکی تهران شدم!

یادش بخیر روزهای اول...سرفه های ممتد من از شدت آلودگی! و اولین باری که بعد از یک هفته دانشجویی پا به لاهیجان گذاشتم بی اختیار سجده کردم و زمینش رو بوسیدم و اشک ریختم که چرا دیگه تو لاهیجان نیستم و حالا روز به روز دلم میخواد از این شهر لعنتی فرار کنم و برم....

کمتر از سه ماه به تهران وابسته شدم. با اینکه یکسال اول ساکن کرج بودم و خوابگاه...هوای کرج یا بهتره بگم دانشکده خیلی بهتر بود اما من دلم هوایی تهران بود. از سال دوم دانشگاه مستقل و تنها در خونه ای که عاشقانه دوستش داشتم زندگی کردم..سه سال و نیم ...و روزی که داشتم از اون خونه میرفتم به قصد سکونت در جایی بهتر چقدر اشک ریختم و متاسفانه جای بهتر هم پیدا نکردم و دست از پا درازتر برگشتم به شهری که دیگر دوست نمیداشتم!

آخرین شب سکونتم در تهران خوب یادمه... ماشین رو برداشتم و تماممم خیابانهایی که دوست داشتم رو رانندگی کردم اخریش ولیعصر بالا بود.. تا برسم میدون تجریش اشک امونم نمیداد.. رسیدم تجریش که  هق هقم بلند شد... هر کس من و میدید فکر میکرد دیوانه شدم یا کسی رو از دست دادم اما من انگار فهمیده بودم این رفتن دیگه برگشتن نداره! بر خلاف ادعاهای اطرافیان!!! و من دل میکندم از شهری که با ...

سال پیش بود که دیگه داشت امکان تهران رفتنم کم و کمتر میشد. هیچ دلیلی نداشتم برای رفتن مگر چند ماه یکبار دیدار دوستان که اون هم به دل نمینشست! اما جلسات ماهانه تازگی باعث شد من ماهی یکبار برم تهران و بعد هم کلاسهای جامعه شناسی که هر هفته بود و من هر هفته تهران بودم...وای چقدر لذت بخش بود..

چند ماه اخیر تهران رفتنهام خیلی خوب نبود. البته بعد از کنکور یه هفته موندم که بد نگذشت اما اونجوری نبود که دوست داشته باشم. اما این بار با اینکه اصلا فکرش رو نمیکردم بتونم تهران برم و چقدر دلم گرفته بود که این بار برای اولین بار در جلسه تازگی نیستم و کلی بغض داشتم و ... اما خدا لطف کرد و یهو یه مسئله کاری پیش اومد که لازم بود پنجشنبه صبح تهران باشم و من با ذوق به سمت تهران رفتم...و تونستم این بار هم در جلسه تازگی همراه دوستان عزیزم باشم. جلسه ای که واقعا اگر نمیامدم خیلی دلم میسوخت چون یکی از پربارترین جلسات برگزار شده بود.(گزارش جلسه رو اینجا بخونید)

در این سفر یه روزه من خیلی از عزیزهایی که دلم براشون به شدت تنگ شده بود رو دیدم ..یکیش گلناز بود که چند ماهی بود که فرصت نشده بود همدیگر رو ببینم و این بار دل سیر همدیگر و دیدیم و درد دل کردیم و ...

تو این سفر من باز هم در پیاده روی دوست داشتنی چهار راه ولیعصر همون پیاده روی دو نفره که من همیشه تنهام توش، راه رفتم و از هوای لطیف بهاری تهران لذت بردم و البته چند قطره ای بارون به سر و کله ام خورد اما نه اونجور که من بخوام.

تو این سفرمن....

و جمعه روز بازگشت...قرار بود صبح بیام اما خستگی شب قبل خواب رو به چشام آورده بود و هی بیدار میشدم و هی میخوابیدم. بعد قرار شد طهر برم اما ... و بعد عصر.. تا تونستم ساعت رفتنم رو عقب انداختم و نهایت ساعت ۶ از معشوقم جدا شدم. با بغض و ... حال همون روزی رو داشتم که قرار بود برگردم لاهیجان...

دلم نمیخواست برگردم و باز بیام به جایی که.... دلم برای زندگی دانشجویی تنگ شده.. دلم برای یک زندگی مستقل ،تنها و راحت تنگ شده...دلم میخواست الان تو اتاق خونه دانشجوییم بودم همونجا که حتی پنجره هم نداشت.. اما در و دیوارش شاهد گریه ها و خنده ها و دلتنگیها و شادیهام بودن بودم! دلم میخواست این شبها که بارون میاد در خونه رو باز میذاشتم و رو زمین مینشستم و چایی به دست با بارون عشق بازی میکردم...

وای دلم برای گربه ام هم تنگ شده..گربه ای که بر خلاف بقیه گربه ها خیلی وفا داشت... شبها میومد تو خونه یه ساعت باهاش بازی میکردم و صبح یه کاسه شیر میذاشتم براش تا شب! و اون چنان با درایت اون کاسه شیر رو تا شب حفظ میکرد چون میدونست من نباشم خبری از غذا نیست! دلم برای پنجول کشیدناش رو شیشه تنگ شده ..یادم نمیره بی تابیش وقتی داشتیم اسباب کشی میکردیم میپرید تو ماشین و با یه غمی میو میو میکرد... بعد با من قهر کرده بود. انگار فهمیده بودم دارم تنهاش میذارم...بعد چند هفته بعدش وقتی محمدعلی رفته بود یه چیزی رو از صاحبخونه بگیره یهو تو حیاط پیداش شده بود  صاحبخونه میگفت از روزی که رفتید اون هم غیبش زد و حالا....

اسمش پیشو بود...گاهی پیشولی صداش میکردیم...دلم جقدر براش تنگ شدهههه نمیدونم زنده است ای اونم به سرنوشت بقیه خواهر برادراش دچار شد و تو خیابون مرد!

یک شبه از تهران برگشتم اما.... از ساعتی که اومدم برج زهرمارم..مامانم میگه معلوم نیست تو تهران چی شده که اعصابت خورده! اما چیزی نشده که هیچ واقعا یکی از بهترین سفرهام بود. سفری با آرامش و زیبایی...فقط زهرماریم واسه اینه که اونجا نیستم...

من عاشق ترافیکشم...عاشق شلوغیشم..عاشق دودشم...عاشق شبهاشم....شبهای بی نظیرش بیخود نیست که معروفه، برای اینکه من تو این شبها زندگی میکنم....هیچ شبی به اندازه شب تهران دوست داشتنی نیست

 

دلم برات تنگه تهرون تهرون دستم زیر سنگه تهرون تهرون...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

*ببخشید اگه پستم مسخره به نظر میاد اما از ته دل و واقعا از شدت عشق به تهران نوشته شد!

*کامپیوتر درست نشده سوئ استفاده از اموال عمومیه

* این رو بعد از یه دعوای شدید نوشتم! مشکل من اینه که همیشه صدام بلنده و هرجور هم حرف بزنم اما کسی نمیفهمه منظورم چیه(این مشکل من با خونواده است) برای خودشون دلسوزی میکنم اما همیشه آدم بده میشم!!!

یکی نیست بگه بابا ۲۷ سالت هم تموم شد باید بری واسه خودت زندگی کنی! واقعا مسخره است که تو این مملکت لعنتی ما تا وقتی مجردیم با خونواده زندگی میکنیم! اگه لاهیجان کوچیک نبود تا حالا شونصد بار مستقل شده بودم و تنها زندگی میکردم اما....

به خدا پدر مادر ها خیلی هم زیادی خوبن اما نمیشه باهاشون زندگی کرد!

 

*بازم بارون...بازم.....بازم......

* فعلا تا کامپیوترم درست نشه میتونم به دوستان سر بزنم پس ببخشید!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:35 توسط ایرانی آزاد| |
سلام و شب بخیر همه دوستان عزیز نامه های دلتنگی...

اواخر ماه مهر در یک اتفاق دوربین دوست داشتنیم گم شد یادتونه؟؟ دو ماه پیش درست شب تولدم که منتظر کلی اس ام اس و تلفن بودم گوشی عزیزم منفجر شد! و هر چی شماره داشتم پرید. و خیلی ها اس ام اس دادن که من قط تشکر کردم و نمیدونستم کی هستن!اون گوشی نازنین درست سر روزی که گارانتیش تموم میشد منفجر شد!بعد از اون دادمش واسه تعمیر و با گوشی قبلیم کار کردم اون هم در حال خراب شدن بود یعنی اگه خاموش می شد دیگه روشن نمیشد برای همین باید شش دانگ حواسم جمع می بود که خاموش نشه.خلاصه دو ماه گذشت و گوشی اصلی درست نشد! این گوشی بینوا هم به هن و هن افتاده بوداز اونطرف چند ماهی بود که pc بنده خراب بود و من باهاش کم کار میکردم تا برم ارتقا بدم و یا لپ تاپ بخرمدیشب محترمانه کامپیوترمان هم منفجر شد!!! و البته من از لپ تاپ بابا استفاده کردم و کلی عکس از تولد گذاشتم و کلی چیز نوشتم که در یک اشتباه همشون پرید!

خب یادتونم هست که آقا دزده لپ تاپ برادر گرامی رو هم در عید دزدیدن!!!؟ خب الان تو خونه  یه کامپیوتر هست و سه استفاده کننده! وقتی به من میرسه که دیگه خوابمممممم و اصلا نمیتونم چیزی بنویسم.فعلا هم اوضاع مادی خراببببببببببب نه من نه داداشی نمیتونیم لپ تاپ بخریم...

حالا فکر کنید وسط این مشکلات امروز نشستم و دارم کلی نقشه میکشم که کدوم کارو اول انجام بدم که تو اولویته و به این نتیجه رسیدم که باید کامپیوتر رو فعلا بدم ارتقا و از فکر لپ تاپ در بیام و بعد گوشیم رو گرفتم دستم و تو دلم گفتم این یه مدت  دیگه واسم کار کنه بعد برم یه گوشی توپس بخرم!!! این جمله گفته شد و چند دقیقه بعد گوشی چنان از دستم افتاد که.... بعلههههههه چشمتون روز بد نبینه این گوشی هم پوکید...آخ دلم واسه اس ام اسهای توش سوخت............................ یه چند تا اس ام اس داشتم که مدتها بود ذخیره شون کرده بودم حتی در آخرین لحظه که اون گوشی در حال پوکیدن بود اونها رو انتقال دادم به سیم کارت و آوردمشون تو این گوشی و ذخیره کردم امروز هم داشتم چند تاییشون رو میخوندم و بعضیهاشون رو پاک میکردم انگار به دلم افتاده بود دیگه نیستن!!! خلاصه یهو من موندم بی گوشی.!!! خلاصه با همکارم هول هولکی رفتیم و یه گوشی معمولی دم دستی خریدم که حداقل کارم راه بیفته! پیشرفته پیشکش!

موضوع کامپیوترم که گفتم...پس فعلا تا کامپیوترم درست بشه از پست جدید خبری نیست. این هم برای اطلاع رسانی بود.

اگر بتونم به دوستان سر میزنم اما قول نمیدم.

ایشالله هفته دیگه کامپیوترم درست میشه.

البته فردا دارم میرم تهران و به خودی خود احتمال نوشتنم کم میشه چون یه روزه میرم و همش هخم کار دارم و خونه نیستم.(بچه های تازگی اصلا فکر نکنید بخاطر جلسه خودم رو به اب و آتیش زدم که باشماااااااا اتفاقا بر عکس این دفعه اصلا قرار نبود بیام اما یهوووووووووووووووووو از شرکتمون برام باز آموزی گذاشتن اااا کی؟ درست پنجشنبه! پس میام تهران و به احتمال زیاد میام جلسه!)

خلاصه یه دعایی برای من بکنید انقد ضرر نبینم...خیلی دلم واسه خودم سوختتتتتتتتت

 

راستی بلاگفا انکار اون پستم که نوشته بودم نسبت به پرشین بلاگ اسمایلی کمتر داره رو خوند و بهش برخورد چند تا اسمایلی که دوست میداشتم گذاشت!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:16 توسط ایرانی آزاد| |
بارون دیشب یهو وایساد و یهوو دلم گرفت! اما از صبح بی وقفه داره میباره..همینجور هم شدیدتر میشه. صداش واقعا دل انگیز شده و وسوسه انگیز...

امروز کلی زیر بارون رانندگی کردم اما لذت نبردم آخه واسه کار بود. شب میخواستم برم که نشد!

چرا نشد؟ چون تنها بودم؟ چون یه دختر دیروقت از خونه نمیره بیرون؟ چون رانندگی خطرناکه تو بارون؟ ...

نهههههههههههههههههههههههههه!

چون خواهر گرامی در یک حرکت محیر العقول تصمیم رفتند برای دردانه شون فردا تولد بگیرن! تولد دردانه خواهر جان ۲۸ بهمن بود که این فسقل خانواده از روزی که دنیا اومد یا محرم بوده یا صفر! هر چی ام من به این خواهر عزیز میگم بابا جشن تولد با محرم و صفر منافات نداره به گوشش نرفت که نرفت و برای اینکه گناه نداشته باشه موند تا بعدا تولد بگیره بعد هی نشد و هی نشد ..(نه یمسالگی شو جشن گرفت نه دوس الگی) اما نمیدونم یهو چی شد که خواست بعد از دو ماه جشن دو سالگی بگیره!!! خلاصه امروز خسته از سر کار اومدم دیدم بهههه مادرو خواهر افتادن به جون در و دیوار و لوستز و دارن فانوس رنگی میچسبونن! اما بنده خداها بلد نبودن. خلاصه مجبور شدم با دل و جون البته( از بس امشب این فسقل برام دلبری کردددددددددد) دو سه ساعتی بادکنک باد کنم و فانوس ها رو بچسبونم و ... دیگه گردن برام نموند!

فانوس هم فانوس های قدیم! هم بلند بودند هم به همین راحتی جدا نمیشدن که! این هایی که خواهرم خرید خیلی کوتاه بودند(بلنددترینشون هم کوتاه بود) و هر جور میامدم وصل کنم کم میامد! بعد تا یه کم بالا پایین میشن میبینی تق از وسط نصف شدن!!! خلاصه با چه مکافاتی وصل شدند و کلی هم بخاطر کوتاهی بد وصل شدن بماند!!! اما دستم درد نکنه ها!! فردا عکسش رو میذارم!

تازه امشب فهمیدم خاله بودن واقعا چه لذتی داره و تازه فهمیدم خاله هام چقدرررررررررررر برامون زجمت کشیدن و چقدر دوستمون دارن. من عاشق این بچه ام. نمیدونین چه جور میتونه خودشو لوس کنه! تازه از من حساب میبره.. امشب دو سه بار دعواش کردم! ولی ای کاش بودید و میدید که چطور سعی میکرد با لوس بازیهاش و نازهاش من و از اخم در بیاره(حالا تصور کنید من باید اخم کنم که اون بفهمه کارش بده و یهو زبونش و در میاره و چشاشو ریز میکنه گردنشم کج میکنه و میگه: مرمر! اونوقت من نمیتونم جلو خنده ام رو بگیرم و انقد سختههههههههههه چون اگه بخندم دیگه از من حرف شنوی نداره و بدبخت میشیم!)

خلاص یه امشب میخواستیم اندکی استراحت کنیم که نشد. فردا هم که ..................آخه یکی نیست به این خواهر من بگه الان وقته مهمونیه؟

بارون هم که نمیخواد بایسته اخ جون.... فقط نمیدنم اینها میتونن این اب بارون رو ذخیره کنن یا باز...؟

 

و اما در این شب بارونی بی بدیل دلم میخواست زیر بارون بودم. چند نفری بودن که دوست داشتم همراه بارونیم باشن.. فقط یکیشون بهم اس ام اس داد و گفت که زیر بارونه و جای من رو خالی کرد.....اونم محمد عزیزمه که واقعا مثل برادرم دوستش دارم و بهتره بگم من که برادر کوچیکتر ندارم اون و داداش خودم میدونم...محمد جونم مرسی از یاد آوریت !

نفر بعدی که دوست داشتم زیر بارون باهام باشه معلومه کیه دیگه نه؟ بعله سعیده نازنینمه... هیچوقت دوتایی زیر بارون نبودیم اما میدونم دوست داریم باهم بریم زیر بارون و خیس بشیم. شاید سعیده زیر بارون بخونه: بازم آمدی تو بر سر راهم ای عشق میکنی دوباره گمراهم

و بعد سمیرای عزیز به یاد اون شب که تو کامنت هم یاد اوری کرد.. چقدر خوش گذشت شبی کوتاه اما به یاد موندنی. با آهنگهای خاطره انگیز زمان جوانی!سمیرا یادش بخیر!

و اما کسی که شاید از همه بیشتر دلم میخواست زیر بارون با من باشه،و خب اسمشم بگم نمیشناسین خودش میدونه کیه کافیه!

 

راستی الان اگه من تنهایی برم بیرون چی میشه؟!!!!! آخ من دلم شبگردی بارونی میخواددددددددددددددد!

فقط یه راه دارم برم رو پنجره بشینم عین بچگی ها پامو آویزون کنم بیرون و بارون بخورم!

اما نه سردههههههههههههههههههههههههههههه

خیلی هم سرده

من این سرما رو دوست دارم من این بارون و دوست ذارم و من کمی دلتنگم ..پس این دلتنگی هم دوست دارم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:52 توسط ایرانی آزاد| |
باز باران با ترانه

میخورد بر بام خانه

....

مونده بودم برای امشب چی بنویسم... با سعیده چت میکردم و میگفتم نمیدنم چی بنویسم که یهو صدای بارون من و ا زخود بی خود کرد. بارونی که همه میدونن من دیوانه وار عاشقشم. دلم میخواد برم زیر بارون... شاید رفتم...رانندگی زیر بارون خیلی میچسبه...با یه گلچین از آهنگهای قدیمی و عاشقانه....یا تمام آهنگهای سیاوش قمیشی...

بارون و دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره

حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره

....

شونه به شونه میرفتیم من و تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه چشای من و خیابون

 

آخ دلم یه عاشقانه آرام زیر بارون خواست... یکی از زیباترین حسهای زندگیم...قدم زدن زیر بارون با کسی که دوستش داری!

اولین بار تجربه این حس خیلی خیلی خیلی دلنشین بود. با دوستی که من رو شناخت..و به خودم هم شناسوند! تجربه بعدی هم زیبا بود. اما همیشه اولین بار زیباتره!  و جالب اینه که هر دو در ماه ابان...شب بارانی....با تفاوتهایی به اندازه یک دنیا!!!

وای صدای بارون داره دیوونه ام میکنه... انگار رفتنی ام... به کدوم سمت؟ نمیدونم...فقط باید برم ماشین و روشن کنم بزنم به یه جاده... شایدم معین گوش کنم "بزن بارون بزن خیسم کن ابم کن ترم کن..."

و بی اختیار گریه کنم! اما نه دلم گریه نداره..

بارون من رو با خودش داره میبره... به روزهای زیبا... به حسهای زیباتر...

شایدم رفتم قدم بزنم! سر درد رو چی کار کنم!؟ می ارزه؟

شاید شاید... برم و تو خیالم با عشق همنوایی کنم و زیر باران عشقبازی!

خدایا این نعمتت رو دریغ نکن از من!

بارون اشکهای خداست... برای اینکه میبینه جقدر دلها خشک شدند و سرد....اشک میریزه و با اشکهای نابش حیاتی دوباره به همه چیز میده اما دل انسانها انگار نمیخوان نمیخوان نمیخوان که حیات دوباره بگیرن... اما من زنده میشم.. دلم جون میگیره...هوای عشق میکنه و ...

خدایا ازت ممنونم برای این اشک، برای این هدیه و نعمت و برای عشقی که به من دادی!

************************************************************

ساعت ۱۰:۵۰: بیرون نرفتم...از بس که خسته بودم...این روزها به شدت درگیر کارم و وقتی میام خونه دلم میخواد فقط استراحت کنم.

حتی روی تراس هم نرفتم....سرد بود به شدت...ترسیدم سرما بخورم.اما روی پنجره ام نشستم و با بارون نرد عشق زدم...تاس خوب نریختم....باختم...باختم...اینبار هم باختم!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:58 توسط ایرانی آزاد| |

  انیمیشنی که برای اروپا و ایتالیا ساخته بودند را دیده اید؟ بعدها یکی آمد و جای ایتالیا و ایران را عوض کرد چون واقعا تمام رفتارهایی که در آن انیمیشن از ایتالیایی ها نشان داده میشد از خصوصیات ایرانیها بود از پارک کردن ماشین و رد شدن از خیابان تا در صف ماندن و ...این قضیه نشان داد که ایتالیاییها در میان کشورهای اروپایی به ایرانیها شباهت بسیاری دارند. 

امروز داشتم گزارش CNN را از زلزله ایتالیا میدیدم!زلزله ای که خسارت به نسبت زیادی برجا گذاشت. گزارشگر از کمپهایی که برای خسارت دیدگان فراهم شده بود گزارش میکرد. چادرهای بزرگ و مرغوب به طور مرتب و منظمی برپا شده بود و در هر کدام یک خانواده ساکن بودند. بیشتر از اینکه به زلزله زده شباهت داشته باشند به یک کمپینگ تفریحی شبیه بود. برای کودکان زلزله زده اسباب بازیهای فراوانی آورده بودند و بچه ها یا با اسباب بازیها سرگرم بودند یا با چند نفراز یک گروه نمایشی که برای سرگرم کردن زلزله زدگان به آن منطقه آمده بودند وسعی میکردند با اجرای برنامه های شاد و مفرح  غم مصیبت آنها را کم کنند. در قسمتی از گزارش هم صحنه ای از پخش غذا به زلزله زدگان ساکن کمپ پخش شد. مردم صف وایساده بودند و در نهایت آرامش و نظم به هر نفر یک پک غذا میدادند. بعد هم گزارش از آماده شدن برای مراسم تشیییع عمومی(و یا به عبارتی عزای عمومی) جان باختگان پخش شد!اینها را که دیدم یاد شنیده ها و گزارش های تصویری از زلزله بم افتادم. از اینکه جمعیت اونجا بعد از زلزله بیشتر شده بود! از اینکه چادرهای آمریکایی دزدیده شده بودند و در خیابانهای تهران به فروش میرسیدند، ازاینکه وحشیانه برای گرفتن غذا و امکانات رو سر کله هم میپریدند و ... وقتی این تصویرها را دیدم و با آن شنیده ها مقایسه کردم گفتم زلزله زلزله بود اما فرهنگ و نظم چیزی است که انگار هرگز قرار نیست به ایرانیها یاد داده شود. جالب تر این بود که ایتالیا از نظر بی نظمی در اروپا معروف است و میبینیم که با تمام اوصاف و تمام شباهتها به ایران و ایرانی ،باز هم چقدر تفاوت بود. وقتی نظم در کمپ ها برقرار باشد و کسی نگران دزدی و اضافه شدن ناگهانی افراد زلزله زده نباشد خیلی سریعتر میتوانند به منطقه زلزله زده رسیدگی کنند و بازسازی کنند.اما اینجا از بس بی نظمی و دزدی و کلاشی بود که نیروهای امداد خارجی احتمالا دچار شوک شده بودند که ایا واقعا در یک کشور با فرهنگی چند هزار ساله آمده اند یا در کشوری قحظی زده و بی فرهنگ! این قضیه باعث شد تا بازسازی بم خیلی بیشتر از حد طبیعی زمان ببرد و هنوز هم آنطور که باید بازسازی نشده است!

 کاش ما ایرانیها کمی سعی کنیم و به جای اینکه دوز و کلک و دغل بازی و هرگونه خلافی را یاد بگیریم راه قانون و نظم را آموزش ببینیم.

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:10 توسط ایرانی آزاد| |
وقتی شنیدم مایلی کهن سر مربی نیم ملی شد بی اختیار خندیدم.حتی من به عنوان کسی که چیزی از فوتبال سر در نمیاورم هم میدانم که این آدم به درد مربیگری ان هم در این سالها نمیخورد اما نمیدانم چرا مسئولین ورزشی کشور متوجه این موضوع نشدند!البته بی اختیار یاد برنامه ای افتادم به عنوان ایران۱۴۱۴(اسم برنامه رو مطئن نیستم) یادم هست که محسن رضایی آمده بود و از طرحهایشان برای سال ۱۴۱۴ میگفت و اعلام میکرد که ما در ان زمان در چه چیزهایی مقام اول را بدست خواهیم آورد! جالب این بود که ایشان مقیاسشان برای مقایسه ،آمارهای سال ۸۴ بود و طوری وانمود میکردند که انگار در طی بیست سال آتی کشورهای دیگر در همین سال میمانند و فقط ایران پیشرفت میکند!!! قضیه انتخاب مایلی کهن هم مثل همان شده.

سال های ۷۴-۷۵ مایلی کهن با یکی از بهترین تیمهای ملی مان برای مقدماتی جام جهانی رفت. بعضی از بازیها خوب بود بعضی بد. اما هرچه بیشتر پیش میرفتند و با تیمهای قدرتر روبرو میشدند ضعف مدیریتی،علمی و ورزشی مربیها و تیم ایران مشخص میشد و نهایت مایلی کهن جای خود را به ویرای برزیلی داد . حال اینکه ایران در برابر استرالیا مساوی کرد و راهی جام جهانی شد از سر مربیگری کوتاه مدت اما به نسبت علمی تر و به روزتر ویرا بود یا تعصب بازیکن هایی مثل عزیزی و باقری و دایی و عابد زاده یا دعاها و نذرهای ایرانیها، معلوم نیست. بعد از راهی شدن ایران به جام جهانی بعد از ۲۰ سال مربی با سابقه ای را برای تیم ملی استخدام کردند(متاسفانه اسمش یادم نیست یکی از همین ویچ ها بود فکر کنم بگویچ بود  ) باز هم من نمیتوانم اظهار نظری کنم اما فوتبالیها میگفتند که تازه فوتبالیست هایمان دارند فوتبال علمی و روز را یاد میگیرند.یادم میاد آن رمان در مصاحبات یکی از بازیکن ها گفته بود که ما تازه داریم اوت پرت کردن و ضربات ایستایی رو درست و علمی یاد میگیریم(نقل به عین نیستتتتتتت) . اما بعد از یکسری بازیهای تدارکاتی انگار بعضی از بزرگان تیم مخالف این سرمربی شدند و او عزل شد و باز یک ایرانی به جای او آمد(اسم یادم نیست--قبلا بلد بودم اما الان این وقت شب حافظه ام بد جور پاک شده)تیم ملی ایران در جام جهانی بازی به نسبت خوبی ارائه کرد هرچند میتوانست بهتر باشد اما باز راضی کننده بود. همان سال به طرز شگفت اوری تیم کرواسی به مقام سومی جام جهانی رسید و همه نگاهها به سمت سرمربی آنها رفت.بعد از مدتی او شد سر مربی تیم ایران..روزهای خوبی برای فوتبال ایران در انتظار بود. اما باز همان بازیهای معروف ایرانی اورا هم فراری داد. برانکویچ جانشین او شد و به نظر من خوب هم عمل کرد اما در جام جهانی اخیر باز روحیه قدرت طلبی بعضی بازیکن ها و ایرانی بازی در آوردن و روابط بر ضوابط پیشی گرفتن، شکستهای سنگینی را برای ما به ارمغان آورد که همه از چشم برانکو میدیدند. برانکویی که تا قبلش تعریفها ازاو می شد در روزهای جام جهانی از طرفداران فوتبال میشنیدیم که دائم میگفتند او در حد جام جهانی نیست! بلاخره برانکو هم رفت و تیم ملی دست به دست چرخید تا رسید به اقای فوتبال ایران "علی دایی". همانی که نیمی از این مربیها بخاطر خودخواهی ها و زیاده خواهی های او و احساس تملکش نسبت به تیم ملی کله پا شده بودند همانی که در جام جهانی بدترین بازی را ارائه داداما کسی جرات نداشت او را از تیم بیرون بیاورد... او آمد با دبدبه و کبکبه.. مردمی که در روزهای جام حهانی به خواهر و مادرش هم رحم نکرده بودند شعارهای زیبایی در وصف او سر میدادند و او را حتما ناجی تیم ملی میدانستند! بلاخره او علی دایی بود! اما او خود طعمه همان رفتارهایی شد که خودش با دیگران میکرد! و مصداق واقعی "ای کشته چرا کشتی تا کشته شوی زار!" شد!

علی دایی با سلام و صلوات مورد استقبال قرار گرفت و با فحش و ناسزا بدرقه شد و جایش را به کسی داد که سالها پیش فهمیدند به درد فوتبال نوین نمیخورد اما انگار در سال ۲۰۰۹ بعد از سالها به این نتیجه رسیدند کسی که هیچ گونه تعلیم جدید و مدرنی از فوتبال در این سالها ندیده باید سکان تیم ملی فوتبال را به عهده بگیرد!

از سال ۲۰۰۲ تا به امروز اتفاقات زیادی در عرصه فوتبال چه داخلی و چه خارجی رخ داد.فوتبال جهان در حال تغییر بود. ترکیه و یونان در اروپا مطرح میشدند در سطح جهان غولها جابجا میشدند. رقبای فوتبالی بیشتر شدند. همه کشورها از غنی و فقیر به سمت پرورش استعدادها و رشد علمی فوتبال رفتند به جز ایران! ایران هنوز متکی بود به نام بازیکن ها، دستورهای از بالا و البته امدادهای غیبی!

و حالا با انتخاب آقای مایلی کهن یکبار دیگر نشان داده شد که واقعا مسئولین ورزشی ما به تنها چیزی که اهمیت نمیدهند علمی بودن و به روز بودن اطلاعات ورزشی است. احتمالا مسئولین فکر کردند که ایشان میتوانند با دعاهای کمیل پنجشنبه ها در اردوی تیم ملی در برابر تیمهای قدر و قدرتمند برنده شوند! شایدهم فکر کرده اند هنوز تیمها تیمهای ۱۰ سال پیش هستند!(به عادت مقایسات خاص خودشان) و مثلا هنوز میتوانند ۱۷ تا گل به مالدیو بزنند!

امروز هم یکی از همکاران از روزنامه همشهری خواند که نوشته شده بود نمیاندگان مجلس به فردوسی پور تذکر دادند و گفتند مایلی کهن مربی ارزشی است!!!!(هرچی در سایت گشتم پیدا نکردم امیدوارم این جمله ای که نوشتم درست بوده باشد) در هر صورت چه این مسئله واقعا بیان شده باشد چه نه همه میدانیم که مایلی کهن یک مربی ارزشی است نه ورزشی و باید در دوران امدادهای غیبی و هاله نور منتظر فوتبالی از نوع نورانی باشیم!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:39 توسط ایرانی آزاد| |

سلام(میدونید خیلی بده من نصف مطلبهام رو بی سلام شروع میکنم!!!واقعا ببخشید)

میخواستم در مورد میرحسین موسوی و مصاحبه اش بنویسم اما خسته ام

میخواستم در مورد انتخاب مایلی کهن بنویسم اما خسته ام

ولی از این یکی نمیتونم ننویسم!؟ از چی؟ الان میگم رخت آویزان کردن!

(پیشاپیش برای کمی خارج از عرف و شاید از دید بسیاری، وقیحانه بودن این مطلب عذر خواهی میکنم)

امروز صبح زود به مقصد کار از کوچه پایین میرفتم دیدم یکی از همسایه ها بک ردیف لباس روی طناب پهن کرده! لباسها عبارت بودند از:

 یک تی شرت پسرانه،یک زیر پوش رکابی مردانه، یک پیزامه مردانه،یک پیراهن مردانه،یک زیر شلواری مردانه.

همینطور چشم دوخته بودم به این لباسها که ناخود آگاه از خودم پرسیدم: راستی چرا معمولا لباس زنانه روی بند انقدر عیان نیست

در واقع بیشترین لباس زنانه که روی بند آویزان میشه(وقتی از خیابان دید داره) مانتو و یا نهایتا پیراهنهای بلند مخصوص خونه است، بعله در اکثر خونه ها لباس زنها در بیرون از خانه برای خشک شدن قرارنمیگیره اگر هم باشه در چند ردیف عقب تر از لباس مردان هست. دلیل اصلی اینه که اگر لباس زن دیده بشه حتمایک مرد غریبه میبینه و هوایی میشه و ...(میخواستم بنویسم دیدم بی ادبانه است)

وقتی این دلایل رو میشنوم حالم از مردها بهم میخوره! یعنی واقعا مردهای ما انقدر بیمارن که با دیدن هر چیزی زن رو لخت تصور کنند و ....(باز معذور از بیان) ؟

راستی چرا فکر میکنن لباس مردها برای زنها جذابیت نداره؟ واقعا زنها مثل مردهاقدرت تخیل ندارن که با دیدن لباس زیر یک مرد اون رو لخت تصور کنن و ....(ببخشید بازم سانسور میشود)

راستی چرا لباس زیر یک زن برای مردها ایجاد جذابیت میکنه؟! واقعا جذابه یا مردهامون بیمار شدن؟ یا این تصورات ذهن بیماره عده ایست؟

فکر نمیکنید اگر روی بند لباس، همیشه هم لباس مرد باشه هم زن ، شاید چشم عادت کنه و بی توجه بگذره؟!

دلم برای مردها میسوزه که حتی اگه همین حرف و بهشون بزنی و بگی : مگه دیدن لباس شما ایرادی نداره؟ میگن: نه بابا مرد که چیزی نداره!؟!!! یا مثلا میگن : مرد که جذابیتی نداره!!لباس مرد که هیچی نیست!

خب منم به عنوان یه زن میگم: لباس من هم هیچی نیست. یه لباسیه مثل لباس شما. از بلوز و شلوار و دامن بگیر تا لباس زیر! چرا اگر لباس من زن رو ببینن ...........و من زن اگر لباس مردی رو ببینم ..........(نقط چینها رو خودتون پر کنید لطفا)

شاید از دید خیلی ها این موضع خنده دار باشه واسه یه پست ،اما به مدت ۲۰ دقیقه از امروزم رو به خودش اختصاص داد. به فکر و فلسفه بیمار این قضیه خندیدم و ...

کلا پهن شدن لباس چه مردانه و چه زنانه در جایی که در معرض دیده کار جالبی نیست و چهره ساختمان و شهر رو خراب میکنه و جلوه قشنگی نداره اما ما ایرانیها به شدت به این مسئله عادت داریم و هنو زفرهنگش در ما جا نیفتاده که لباسهامون رو آویزان نکنیم.

اما از اینکه وقتی آویزان میکنیم خیلی راحت هر گونه لباسی از مردها رو جلو و در معرض دید میذاریم و لباس زنها رو پشتش قائم میکنیم فقط از همون فلسفه و ذهن خراب در میاد که لباس زن ایجاد گناه میکنه! فقط هم لباس زن! از روسری تا ...!

خوشحالم زنم اما ناراحتم که افکار احمقانه ای برای نگاه به انسانیت من وجود دارد.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1:6 توسط ایرانی آزاد| |
خب امشب هیچ موضوعی ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باید هی فکر کنم هی فکر کنم ...از کجا موضوع گیر بیارم؟!!

بذارید بازم فکر کنم

نخیییییییییییر پیدا نمیشه.. مغز خسته است!!!

پس با اجازه یه شعر میذارم از پایا فرهنگ فر ..انسانی که اشنا بود اما غریبه! دیر شناختیم و حیف که زود از میان ما رفت...

اصلا بذارید کمی از پایا بگم! چطوره؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:35 توسط ایرانی آزاد| |
برای ۱۵ فروردین:

 

آی یکی بود یکی نبود یه عاشقی بود که یه روز

 

بهت میگفت دوست داره آخ که دوست داره هنوز

 

دلم یه دیوونه شده واست بی آزاره هنوز

 

از دل دیوونه نترس وای که دوست داره هنوز

 

شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم

 

ترانه خون قصه تموم عاشقا میشم

 

گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تویی

 

سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی

 

گفتی که دلتنگی نکن  اخ مگه میشه نازنین

 

حال پریشون من و ندیدی و بیا ببین

 

 

برای ۱۶ فروردین:

 

به عادت هرسال و رسم دیرین

 

تولدت مبارک

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:12 توسط ایرانی آزاد| |

روزهای عید مهمانهای زیادی آمدند و رفتند یکی از آنها پسری داشت که در حال حاضر ساکن یکی از کشورهای اروپایی است. در روزی که به منزل ما برای دید.و بازدید آمده بود خبر داد که پسرش با یک دختر خارجی قصد ازدواج دارد و داستان اینکه چطور آن دختر که مسیحی هم هست در برابر خانواده اش ایستاد و بخاطر عشق به پسر ایشان قید خانواده اش را زد و حاضر شد مسلمان شود و با او ازداج کند را هم تعریف کرد. مهمان گرامی میگفت و میگفت و من فقط به فکر رفته بودم. پسر را از سالهای کودکی میشناختم. از سنین نوجوانی به کجراهه رفته بود. درس نمیخواند، اول سیگار و کم کم به مواد کشیده شده بود. بسیار ناسازگار بود. دعواهای خیابانی میکرد و خلاصه آدم شری بود و برای خانواده اش که بسیار با آبرو وآرام بودند مایه شرمساری بود. سالها رفتارهای او را تحمل کردند تا بلاخره پدرش تصمیم گرفت او را بصورت قاچاقی از مرز رد کند که هر بلایی و هر بی ابرویی هم انجام میدهد مردم نفهمند. دو ماه دربه دری کشید تا به مقصد اصلی برسد و مدتی هم در آنجا برای ورود قاچاقی زندانی شد و بارها به پدرش پیغام داد که برمیگردد و نمیخواهد بماند. بلاخره با هزاران منت و خواهش در کشور جدید مستقر شد و کم کم راه و چاه زندگی در خارج را یاد گرفت. کم کم شنیدیم در آنجا ابتدا اعتیادش را ترک کرده سپس مربی پرورش اندام شده(او وقتی اینجا بود باشگاه میرفت و خلاف شدنش هم از همان باشگاه شروع شد!)  یکی از بستگانش هم در آنجا رستوران داشت و او را در آنجا استخدام کرد. پارسال عکسهایش را میدیدم باور نمیکردم این همان شخصیست که میشناختم. کاملا عوض شده و یک جنتلمن درست همانطور که پدرش میخواست شده بود. و امسال هم خبر ازدواجش را شنیدیم آنهم با یک خارجی!

حالا من به چی بیشتر فکر میکردم؟. به اینکه اگر او در این محیط میماند احتمالا در این سه سال بیشتر معتاد میشد. آبروی خانواده را از بین میبردو شاید هرگز نمیتوانست کاری مناسب بیابد و یا ازدواج کند و همیشه باعث غصه پدر و مادر بود. اما محیط مناسب زندگی او را تغییر داد و سرنوشتش را عوض کرد.

راستی استعدادهای ما در ایران چگونه پرورش میابند؟چقدر جوان معتاد داریم؟ چند درصد جوانان ما شاداب و امیدوارند؟ چه راهی برای سالم ماندنشان هست؟ حتی سالم هم بمانند چند درصد شاغل می شوند و از نیروی حوانی و استعدادشان در راه درست استفاده میبرند؟ چد درصد در سن 27 سالگی بدون حمایت خانواده توانایی تشکیل زندگی دارند؟ چند درصد جوانان ما این روزها متناسب با شان و شخصیت و تحصیل و مدرک خود کار میکنند؟ چند درصد جوانان ما از زندگی خود راضی هستند و از آینده خود مطمئن؟

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:44 توسط ایرانی آزاد| |
امروز به پاس گرامیداشت روز بعد از سیزده بدر تصمیم گرفتم برم این روزها رو بدر کنم! هوا خیلی خوب بود برای همین هی گفتم دیرتر برم هم ایرادی نداره. خلاصه تا ساعت ۳ هوا عالی بود و قرار بود ۵ با دوستم از لاهیجان حرکت کنیم مقصد نامعلوم! ساعت ۳:۳۰ قیافه اسمون برگشت! ایری شد اما من به روی مبارک نیاوردم. ۵ راه فتادیم هوا کماکان ابری بود. باز به روی مبارک نیاوردیم. مقصد معلوم شد!!! باز هم رامسر(مگه من جای دیگه هم بلدم؟!) با سرعت مورچه ای رانندگی میکردم چون داشتم حرف میزدم و حواسم باید جمع میبود. حدود ۶ رسیدیم رامسر دیگه بارون شروع شده بود. مانتوی نازکی پوشیده بودم و زیرش هم آستین کوتاه اما هوا یهو سرد شد و بادی زد که یخ کردم! با دوستم رفتیم سمت هتل قدیم که کافی شاپش بریم دیدیم باز هم بسته است! و رفتیم سمت هتل رامسر. وارد شدم که دیدم سر راه پله اش یه بیلبورد زدن به این بزرگی....! که نوشته شده بود:

۱-حفظ و رعایت شئونات اسلامی که اخلاق پسندیده یک فرد مسلمان ایرانی است الزامی می باشد.

۲-داشتن پوشش اسلامی و خود داری از آرایش زننده و غلیظ الزامی است

۳- ورود خانمها با پوشش نامناسب و غیر متعارف دارای مانتو کوتاه و تنگچسبان و بدن نمابا آرایش غلطظ که پسندیده یک زن ایرانی نیست ممنوع می باشد

۴-استفاده از کراوات،پاپیون،شلوار تنگ چسبان و بدن نما برای آقایان که پسندیده یک مرد ایرانی نیست ممنوع می باشد.

۵- ورود میهمانان با به همراه داشتن حیوانات اعم از سگ،گربه،میمون و غیره به اماکن عمومی ممنوع می باشد.

۶-اختلاط(حضور) آقایان و خانمها در سالن عروسی مخصوص بانوان ممنوع می باشد به لحاظ اینکه در شان یک مسلمان نیست و جز گناه چیزی عاید انسان نخواهد شد.

۷-از واگذاری خدمات (عکسبرداری،فیلمبرداری،میکس و مونتاژ فیلم های خانوادگی )توسط افراد غیر مجاز و فاقد صلاحیت و کارت فیلمبرداری از مرجع ذی صلاح جدا خودداری کرده کما اینکه ممکن است سوءاستفاده های از جمله تکثیر و پخش آن در سطح جامعه(که اتفاق افتاد) صورت پذیرد.

۸-در طول برگزاری مراسم جشن و عروسی،عروس خانم و همراهان در هنگام ورود و خروج از سالن مخصوص بانوان در تالارها و معابر عمومی پوششی کامل و حجاب متعارف  را رعایت نمایند.

۹-اجرا و پخش هرگونه موسیقی زنده و غیر مجاز در اماکن عمومی به خصوص تالارهای عروسی ممنوع می باشد.

۱۰- تردد فیلمبرداران مرد به سالن خانمها و بالعکس ممنوع می باشد

۱۱- اجرا هرگونه برنامه هنری(اعم از نمایش،سخنرانی یا هر عمل دیگری) که بر خلاف ضوابط اماکن و تشکیل مراسم باشد ممنوع است

 

فرماندهی نیروی انتظامی استان مازندران

 

نمیدونم لازمه توضیحی هم بدم؟ یا ...

با خوندن این بیلبورد فقط تاسف خوردم و دلم سوخت برای خودم و تمام مردمی که داریم در این کشور با این قوانین زندگی میکنیم. برای بعضی قسمتها نتونستم نخندم.قسمتهای ۳،۴،۶

و برای قسمت  ۹ هم خیلی تاسف خوردم. در تالار عروسی موسیقی زنده پخش نشه چی پخش بشه؟ نکنه باید با تواشیح برقصیم و شادی کنیم ؟ راستی نیروی انتطامی استان مازندران! مداحی چطوره برای عروسی؟ میخواین روضه بخونیم ،گریه کنیم؟ یا سینه بزنیم؟ اصلا دسته راه بندازیم بهتره نه؟

 

ای وای برما که...

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 0:18 توسط ایرانی آزاد| |
همه سیزده بدر میرن بیرون که سیزده نگیرتشون ما میشینیم تو خونه.

نه اصلا به هوا هم ربط نداره،اینجا به شدت هوا بهاری و دل انگیز بود! فقط پدر گرامی امسال بند کردن که حتما هم فامیل بیان خونه ما رو تراس بالا بشینیم و سیردهمون رو بدر کنیم! چرا؟ خوب چون هم منظره داره هم آزادیم و هم راحته!!!!! اینطوری شد که ما موندکار شدیم در منزل! و من جز ساعت ناهار بقیشو در اتاقم به سر بردم!

فکر کنید یه عده آدم رو هر هفته میبینی و برای سیزده هم فقط همونا رو ببینی!!! خب درسته که اگه بیرون هم میرفتیم با همین ها بود اما حداقل چهار تا ادم دیگه هم دیده میشد. اصلا اون همراهی با دیگران در دل طبیعت یه حال دیگه داره!

سبزه هم گره نزدیم امسال هم ور دل مامان بابا میمونیم البته با گلناز شرط گذاشتم! چه شرطی؟ امسال گلناز برای اولین بار سبزه گره زده(ما دو تا هیچوقت از این کارا نمیکردیم) گفتم گلی جونم اگه امسال از شرت خلاص شدیم و فرستادیمت خونه بخت من سال دیگه گره میزنم

سبزمون رو هم ننداختیم بیرون. البته مث اینکه داده شد به خاله جان که سر راهش به رشت بندازه تو یه رودخونه! ماهیهامونم که مرده بودن!!!!!

خب دیگه عجب سیزدهی!

البته اصولا سیزده با خانواده به من خوش نمیگذره، تنها سیزده بدری که خوش گذشت بهم یه سال با گلنازینا بودیم بود یه سالم بعد از یه روز کسل کننده با خانواده شبش با مارمولک رفته بودیم بیرون که یکی از بهترین خاطراتم بود!

دلایل خوش نگذشتن با خانواده: اونها هرجایی نمیان.اصولا آدمهای راحت طلبین و پیک نیک سرشون نمیشه. ببینید چه محدودیتهایی برای رفتن برای پیک نیک داریم:۱- جاده پرپیچ و هم نباشه ۲- راس ساعت ۱۲ ناهار آماده باشه ۳- آدمها دورو برش زیاد نباشن ۴- لاهیجانی نباشه! ۵- دور نباشه ۶- بالای کوه نباشه ۷- لب رودخونه نباشه ۸- سرویسهای بهداشتی مجهز داشته باشه ۹- غذا کامل باشه(یعنی مثلا یه بار اصرار داشتن که باید غذا لوبیا پلو باشه و بعد وقتی رفتیم سیزده بدر یهو دیدن کنارش کوکو سیب زمینی نیست آیییییییییییییییی خدا هنوزم یادم میاد اشکم در میاد که خاله ام اصرار داشت بدون کوکو غذت نمیخوره و در به در تو دهی که بودیم در خونه همسایه رو زده بودیم که ایها الناس یه تابه وسیب زمینی بدین!!!)(خاله جان ناراحت نشی این و نوشتمااااا) ۱۰- حتما بعد از ظهر بخوابن!!! ۱۱- ....

خب ایا با این شرایط به شما خوش میگذره؟!

امسال موندیم خونه به همه خوش گذشت انگار. به عده ۲۱ زدن و یه عده دبلنا! منم تو اتاقم نشستم و ... امیر و کاویانم نبودن حداقل با اونا خوش باشم! علیرضا هم دیر آمد و من در ضمن از دستش دلخوری داشتم.. مریم بود اما خب مریم و علیرضا و کامبار همشون ۱۰-۱۱ سال از من کوچکترن... هیچ چیز مشترکی باهم نداریم.

به همه خوش گذشت هر کی عذای خودش و آورده بود و گفتن و زدن و رقصیدن اما بهم ریختگی خونه و شستن طرفهای که با تمام تمهیدات قرار بود کثیف نشن اما شدن موند برای مامان! منم که عمرا کمک کنم!

آخر سر پسردایی کوچیکم با کلافگی گفت: این که نشد سیزده بدر سیزده بدری که توش فوتبال و وسطی نباشهُ سبزه هم نندازیم بیرون نریم که اسمش سیزده بدر نیست(۹ سالشه) و من خندیدم و تو دلم گفتم اینم فهمید اما این بزرگترها.............

امیدوارم بقیه سیزده بدر خوبی رو گذرونده باشند

عید هم تمام شد! سیزده روز تعطیلی و شلوغی! از فردا روز دیگه ایهه... به امید روزهای خوب آتی!

امروز تولد عمو مهروان هم بود. من سعادت این رو داشتم که باهاشون صحبت کنم ولی باز از اینجا بهشون تبریک میگم. عمو مهروان عزیز امیدوارم صد و بیست سال در سلامت کامل،خوشبختی و شادکامی زندگی کنید. تولدتون مبارک

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1:44 توسط ایرانی آزاد| |
دقت کردید دنیا همه چیش جابجا شده؟

یکیش همین فصلها و اب و هوای مناطق! آخه تا حالا کی دیده بود یه زمشتون کاملا بهار داشته باشین اونوقت تو فروردین برف بیاد. اونم استانهای مرکزی!!!!

جالب اینه که پریروز لاهیجان یهو سرد شد و بارون اومد چه بارونیییییییی. انقده سرد شد عین زمستون.

تمام زمستون اینجوری سرد نشده بود. فردا صبحش شنیدم تهران و اصفهان و اراک و کاشان و ...برفه!

دیروز هوای اینجا پاییزی بود یعنی نه سرد زمستونی نه بهاری ..یه نموره سرد بودو ابری

امرو سعیده از ابیانه زنگ زد و گفت داره یخ میکنه از بس سرده و زیر کرسی رفته.. من اما توی آزمایشگاه داشتم از شدت گرما کلافه میشدم و واقعا من و همکارم دیگه از شدت گرما مغزمون هنگ کرده بود و نای کار کردن نداشتیم یه آفتاب گرم افتاده بود تو اتاق آزمایش و با اینکه تمام پنجره ها باز بود اما باز گرممون بود. برگشتنی کولر ماشین رو روشن کردم!

دوباره سعیده زنگ زد من رو کاناپه دراز کشیده بودم وداشتم فیلم میدیدم. گفت اونجا خیلی سرده از بس سرده که سه تا لباس پوشیده و منم خندیدم و گفتم عوضش اینجا انقد گرمه که با اینکه همه شوفازها بسته است اما من تاپ پوشیدم!

خب خدا یا خوابش برده یا خواسته حسابی حالی به مردم بده و بگه ببینید من دلم بخواد فصلها جابجا میشن شهرهای گرم سرد میشن شهرهای سرد گرم میشن و .... پس بهتره به زبان خودم بگم: آ خدا مخلصیم همون سیستم قبلیت و عشقه!!! ما رو اذیت نکن!

شایدم داریم به آخر الزمان نزدیک میشیم چه میدونیم والله!! ولی من اصلا دلم نمیخواد تو آخر الزمان باشم.. خیلی بده...وحشتناک و ترسناکه...

 

راستی یه چیزی بگم؟ من با دیدن اون فیلمها دپرس نشدم باور کنید. من فقط دلم خواست ...(به دلیل داشتن خواننده های متفات از نوشتن این دل خواستن معذورم )

البته نمیتونم انکار کنم که کمی دو سه روز اخر حالم گرفته نبود. اما من همین جوریم. یه لحظه دلم میگیره مینویسم و بعد خوب میشم البته نیروهای امدادی هم دارم بعضی دوستام اگه نباشن که من درست نمیشم!

 

 

در هر صورت هوا اینجا گرمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من حالم داره از این گرما بهم میخوره!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:39 توسط ایرانی آزاد| |

میگن: سکوت سرشار از سخنان ناگفته است !!

راستش امشب ادامه فیلم دیشب رو دیدم یعنی شاهکار دیگر به اسم Before sunset ! خیلی خیلی حرف داشتم واسش اما دیدم سکوت بهتره. بذارم یه چیزهایی برای خودم بمونه.... یه کم کمتر از خودمو احساسات و عقایدم بگم. یه کم کمتر برونگرا باشم...میدونم نمیتونم اما باید سعی کنم

پس تمام چیزهایی که میخواستم بنویسم رو نوشتم تو ذهنمو سپردم به حافظه ام شاید روزی جایی.......

نمیتونم بگم فیلم دیشب چقدر روی من تاثیر داشت . تمام مدت امروز بهش فکر میکردم. خیلی کمند فیلمهایی که دیوانه وار دیالوگهاشو دوست داشتم.از خارجیها یکی دوتاست و از ایرانیها فقط و فقط شبهای روشن که همیشه ازش به عنوان یک شاهکار ایرانی اسم میبرم و تا مدتها تمام دیالوگهاشو حفظ بودم . الان هم یه قسمتهاییشو حفظم... شاید دلیل اینکه این فیلمها و دیالوگها رو دوست دارم نزدیک بودن شخصیتهای فیلم به شخصیت خودمه و تجربه مشترک..

امشب این فیلم هم من رو بدجور بهم ریخت. امروز بدون وقفه از ۱۰:۳۰ صبح تا ۸:۳۰ سر کار بودم و خیلی خسته هم جسمی هم روحی. پس باز به اب پناه بردم. دلم گریه میخواست. نمیدونم چرا تازگیها میتونم در مقابل گریه کردن مقاومت کنم. هرچند که خیلی هم حساستر شدم و خیلی زود بغضم میگیره و سر چیزهای خیلی بیخود میزنم زیر گریه. مثلا همین دو روز پیش تو جواهرده.. یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده بود و تو راه برگشت با مزدک در موردش حرف میزدم سه بار بغضم گرفت اما کنترل کردم که اشکم در نیاد. امشب اما بر عکس بود. به شدت نیاز به گریه داشتم. اونم با ضدای بلند اما نمیشد. تنها چایی که معمولا گریه میکنم چون کسی نباید بفهمه حمام هست. !!! اما امشب با اینکه دلم به شدت گریه میخواست اشک نمیامد مطمئنم اگه بلند زار میزدم میامد اما نمیشد.. من مدتهاست با صدای بلند تو خونه اشک نریختم چون باید ساعتها جواب پس بدم که چه مرگم شده که گریه میکنم. هر کسی از دید خودش علت گریه من و تحلیل میکنه و هیچکدوم نمیدونن دقیقا چیه الا خودم! و من برای همین مسئله جتی خودم رو محروم کردم از گریه کردن و سبک شدن! امشب باز به آب پناه بردم اما اشک نیامد. دلم دو برابر گرفت. ای کاش دوباره اون شبی که زیر آب فریاد میزدم و ناخودآگاه به نماز ایستادم دوباره تکرار میشد. اونشب ایمان داشتم که دیگه نماز رو ترک نمیکنم امشب فهمیدم باز دورم از خدا. نباید باشم اما ...........

نمیدونم چند روز پیش کی تو کامنتدونیم نوشته بود اینجا هر چی نگاه کردم همش خوشی بود از دلتنگی خبری نبود. حالا بیاد بخونه ببینه چقدر دلتنگی...

چقدر دلم میخواد نامه های دلتنگی مو اینجا بنویسم. اما نمیشه... ای کاش ناشناس بودم ای کاش هیچکس نمیخوند... ای کاش.. دوباره پناه بردم به کاغذ و قلم اما اونها هم امن نیستند.هر بار یکی به وسایلم شبیخون میزنه و دلتنگیهام و میخونه..پس ذهنم بهترین جاست برای به خاطره سپردن.. به خاطره سپردن خیلی چیزهایی که ای کاش نبودند.

یادمه یه بار چند سال پیش با یه ترانه فروغی میخوندم وزار زار گریه میکردم ومامانم پشت در اتاقم با من گریه میکرد . چقدر اون حس زیبا بود. اون فریاد اون اشکها.... و حالا چقدر دلم صدای بم فریدون فروغی رو میخواد که میخونه:

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه دل و تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشک بارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

غمو غصه دل و تو میدونی

هی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو میدونی

میخوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلم و تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست

چرا بخت من سیاست تو میدونی

پنجره بسته میشه شب میرسه

چشام آروم ندارن تو میدونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه تو میدونی

 

ای کاش این فیلم رو ندیده بودم که حال و هوام تو این روزهای بهاری-زمستونی بهم بریزه

کاش میتونستم......

برم برای دل خودم یه چیزی بنویسم. خصوصی! هزار جا قایمش کنم مبادا کسی بخونه...چقدر بدم میاد که هر چیزی رو که نیت کردم برای خودم حفظش کنم بلاخره یکی پیداش کرد و فهمید و ....نشد که برای خودم بمونه... شاید این درد دل امشبم برای خودم بمونه...البته شاید

 

راستی دیشب خواب مارمولک رو دیدم بی هیچ دلیلی!!! بادم نمیاد آخرین باری که خوابش رو دیدم کی بود؟ اما خیلی خیلی وقت پیش بود. خواب قشنگی بود. قشنگ و واقعی تقریبا حسش میکردم. هرچند هرگز خودش رو حس نکردم! درست مثل مارمولک بود و .....

کاش کسی بود که میتوسنتم راحت براش حرف بزنم.. راحت بدون سانسور بدون ملاحظه کردن..بدون تظاهر..بدون..... اما حیف که نیست 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:24 توسط ایرانی آزاد| |
در این روزهای عید هر روز شبکه ماهواره ای GEM فیلمهای زیبایی رو انتخاب کرده و میذاره متاسفانه بیشترشون رو از دست دادم اما دیروز و امروز دو فیلمی داشت که واقعا زیبا بودند.

دیروز فیلم Lord of war رو نشون داد که بازی بی نظیری از نیکلاس کیج رو دیدم و ایمان آوردم که هنرپیشه فوق العاده ایه بر خلاف نظر خیلی ها! و به این فکر کردم که چقدر میتونن یه فیلم رو زیبا بسازن و چه قدر دستشون برای تنوع سوزه بازه و ....

و امشب خسته و مونده از سرکار اومدم ،یه سوزه هم برای پست امشب داشتم، اومدم شام خوردم و همینجوری تلویزیون روشن کردم و دیدم داره فیلم پخش میکنه ،نشستم تا ساعت بشه ۱۰:۲۰ که سریال مدیری رو نگاه کنم اما فیلم چنان من رو میخکوب کرد که سریال و فراموش کردم ،خستگی از تنم رفت و ...

نمیدونم چی بنویسم در مورد فیلم ..آخه هر چی بنویسم کم نوشتم. تعریف فیلمش رو قبلا ها شنیده بودم اما واقعا انتظارش رو نداشتم. یک فیلم ساده..یک ارتباط غریب و یک عشق عجیب و رویایی... با خلق صحنه هایی به مراتب رویایی تر!

واقعا این فیلمسازهای خارجی این همه خلاقیت و نبوغ رو از کجا میارن؟

اسم فیلمBefore sunrise بود. داستانش هم در مورد آشنا شدن یک پسر آمریکایی و دختر فرانسوی به طور اتفاقی در قطار و با هم بودنشون به مدت یک روز و شبش در وین! و عاشق شدنشون! و ارتباط بی نظیرشون بود.

این فیلم فقط دیالوگ بود و هنر بازیگری. انقدر زیبا نقش آفرینی کردند که نمیتونم باور کنم که این دو واقعا اون حس رو نداشتند و داشتند فیلم بازی میکردن... تمام نگاهها،در آغوش کشیدن ها ،بوسه ها و حرفها همه و همه واقعی بود. واقعی واقعی..کم نظیر و برای نسل من!

با هر دو شخصیت فیلم احساس نزدیکی داشتم اما با شخصیت زنش بیشتر. هردوشون ایده های زیبایی داشتند و خاص که واقعا بعضیهاش در ذهن من هم هست و نتونستم ونخواهم توانست اجرا کنم!

یکی اززیباترین صحنه های  فیلم جاییست که این دو بعد از گشت و گذار شبانه در کافه ای نشسته اند و روبروی هم به طور خیالی با دوستانشون تلفنی صحبت میکنند. یعنی دختر مثلا با دوست خودش حرف میزنه در حالیکه پسر روبروشه و داره نقش دوست دختر رو اجرا میکنه... و بر عکس.... این صحنه ناب بود. احساسات خودشون رو صادقانه و بی ریا گفتند و گفتند.

یکی دیگه از صحنه های زیبا تنها شب با هم بودنشون در پارک بود. ماه کامل و عشق زیبای این دو و تقاضای دختر برای اینکه با هم س ک س نداشته باشند اونهم به این دلیل که قرار نبود دیگه همدیگر رو ببینند چون نمیتونستند و... دلیل دختر هم برای این خواسته این بود که بعدا نمیتونه تحمل کنه و میگه: این یک احساس زنانه است! و این دو به عشق بدون سکسشون زیبایی دو چندان میدن و روز بعد بعد از طلوع افتاب وقتی میخوان برای همیشه از هم جدا بشن به این نتیجه میرسن که نمیتونن همدیگر و نبینن و قرار میذارن دوباره همدیکر و در همون شهر ببینن! اول دختر پیشنهاد ۵سال بعد رو میده بعد یه سال و بعد میرسن به شش ماه!!!و ادامه فیلم در فیلمی به اسم Before sunset هست که هنوز ندیدم!

خلاصه من هنوز تو فکر این فیلمم و باهاش خیلی خیلی خیلی حال کردم. به دو تا از دوستای عزیزم هم اس ام اس دادم که این فیلم رو فردا ببینن(تکرارش ) چون مطمئنم اونها هم خوششون میاد.

امیدوارم هر کسی این فیلم رو ندیده بتونه ببینه چون واقعا فوق العاده است!

وای من الان دلم میخواست تمام اون دیالوگها و بازیها رو باز ببینم و خودم باشم جاشون....هرچند که یه موقعهایی این حسها رو داشتم و این جرفها رو زدم. گاهی تو بعضی نوشته هام.بعضی درددلهام با خودم و تنهاییم و .....

 **

اینجا بارون زیبایی میبارههههههههههههههه انقدر زیبا که نمیتونم وصفش کنم. صداش من و بد جور داره دیوونه و هوایی میکنه. فکر کنید یه فیلم خاص ببینی.. تو ذهنت به یه جاهایی سفر کنی و دلت برای خیلی چیزها تنگ بشه و بعد صدای بارون .....

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:14 توسط ایرانی آزاد| |
سلام سلام صدتا سلام!

من برگشتم از جواهرده!!! الان نه هااااااااااااااااااااااااااااااااا دیروز! اما خسته بودم نشد بنویسم براتون

اما نمیخوام زیاد ازش بنویسم. رفتیییییییم با بروبچس کلا نه نفر بودیم. هوا به نهایت حوب بود اصلا هم سرد نبود. اول نشستیم دور هم جرف زدیکم بعد از این بازیهای دسته جمعی من دراوردی کردیم بعد یه جشن تولد داشتیم سورژرایزی برگزارش کردیم .بعد شام خوردیم تا خرخره!!! خیلی هم خوشمزه بود. بعد هم مزدک برامون گیتار زد چند تا آهنگی زد و بعد همه رفتن خوابیدن یه دو سه نفری بیدار موندیم کلی بحثهای فلسفی کردیم ساعت ۲-۳ صبح. !!!

روز بعد رفتیم قدم زدیم در هوای پاک بی نظیر و زیبا و خلوت و ساکت کوهستانی! واییییییییییییی نمیتونم بگم چقدر زیبا بود. انقده هم خوش گذشت که دلم نمیاد بنویسم . میخوام واسه خودم باشه!

 

 

بعد هم ناهار و نخود نخود هر که رود خانه خود!

(خداییش دیدید منم بلد خلاصه بنویسما!!!!)

و اما از دیروز تا حالا این شعر داریوش افتاده تو دهنم به شدت با من و زندگیم همخونی داره. یه بار ۵ سال پیش هر روز میخوندمش اما فکر میکردم دوره اش از زندگیم رفته اما الان بازم وصف حال منه

ای خدا من به کسی کاری ندارم

چرا زخم از همه خوردن شده کارم

از غریب و کسی که وصله جونه

پشت پا خوردن و مردن شده کارم

کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد

باعث رنج و فریبم نمیشد

آخه هوشیاری غم بزرگیه

کاشکی هوشیاری نصیبم نمیشد

بعضی ها قید همه چی رو زدن

بعضی ها اسیر اقبال بدن

اون بالا نشستی گوش کن ای خدا

چه عذابیه به دنیا اومدن

...

هرکجا پا میذارم هر جا که میرم

پیش چشمام میبینم حلقه داری

ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم

چرا هر گل پیش چشمام میشه خواری

...

مرگ تدریجی شده هستی برام

نقش خنده دیگه مرده رو لبام

ای خدا هر کسی از ره میرسه

میکنه چاه  دورنگی سر رام

کاشکی....

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:12 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستای من. خوبید؟ هقته اول عید خوب بود؟ خوش گذشت؟

قرار بود دو سه روز ننویسم اما جور شد که بنویسم! چی؟ برنامه هام بهم ریخت!!عمرا!!!!۱یعنی شما فکر میکنید امکان داره با برو بچز رامسر برنامه بذاری و بهم بخوره؟!!! هرگز ابدا.....

پریروز نرفتم سرکار و دیروز مجبور شدم جبران کنم. مث دختر خانوم خوب ساعت ۹ رفتم سرکار تا برسم شد ۹:۲۰ .خب فقط من بودم و خانم ق که بنده خدا تنهایی داشت خاک میکوبید. دیدم هنوز ۱۰۰ تا خاکی که شب عید گذاشته بودیم خشک بشن نصفشون مونده برای کوبیدن و ۱۰۰ تا جدیدایی که گرفتیم هنوز پخش نشدن واسه خشک شدن! یه نگاهی انداختم و برای ستون فقراتم فاتحه خوندم  و نشستم رو زمین د بکوب!!! نمیدونین این کوبیدن خاک چقدر سخت و احمقانه است مخصوصا که خک مال بیجار(شالیزار ) باشه. اونموقع همه چی میشکنه الا خاک!! و خب محصول اصلی گیلان هم برنج و خاک هایی که برای ما میارن بیشترش مال شالیزاره و دست ما منفجر میشه از بس با شیشه الکل یا آبلیمو میزنیم رو کلوخه ها تا بشکنن!!! واییییی حتی یاد آوریش باعث میشه درد مهره هام بیشتر بشه! آخه فکر کنید ۴ ساعت خم میشم رو خاکها و میکبوبم تازه میشه فقط دو تا نمونه خاک و این کمر هم که ماههاست به دلیل غلط نشستن پشت کامپیوتر بالکل باطل شده و روزی نیست که از درد به خودم لعنت نفرستم ونگم دیگه پشت کامپیوتر نمیشینم تا کمرم خوب بشه اما مگه میشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذریم باز زدم توخاکی!

خلاصه از ساعت ۹:۱۵ تا ۲:۴۵ خاک کوبیدم(فقط وسطش یه ربع استراحت کردم. دیگه از ساعت ۱۱ خاک منو گرفت! سرگیجه و .... فکر کنید همه جا غبار بود نفس نیمشد کشید عینکم هم خاکی بود!!!انگار زیر آوار بوده باشم. دیگه ساعت ۲:۴۵ اجازه گرفتم و دویدم به سمت خونه تا برسم شد ۳:۱۵ تندی ناهار خوردم و تندی دوش گرفتم و ۴ رفتم آرایشگاه تندی موهام و براشینگ کردم و تندی برگشتم خونه دیدم اا دحتر عموی مامان اومده عید دیدنی. اندکی پیششان نشستم و بعد ازشون اجازه گرفتم برم آماده شم! نگفتم هم که دارم میرم مهمونی گفتم نامزدی دوستمه(اینم برای همون قضیه حرف مردم و این حرفها....) خلاصه رفتم تندی لباسی که برای مهمونی خریده بودم پوشیدم. و آرایش متناسب با اون لباسم رو کردم و تعریف از خودم هم نباشه خوشل شده بودم. خلاصه چون قبلشم به صبا اولتیماتوم داده بودم که ۶:۱۵ اومد اومد نیامد من رفتم ،صبا راس ۶:۱۳ خودش رو رسوند و ما راه افتادیم به سمت رامسر. خب من باید واسه رانندگی کفش راحتی میپوشیدم و کفش پاشنه دارم رو گذاشتم پشت ماشین(اینو داشته باشید) هوا بس ناجوانمردانه توپس بود! (این جمله دوسال پیش از یه روز بهاری تو ذهنم شکل گرفت. یه روز هوا بسیار بی نظیر بود و من اونموقع با مزدک کلی اس ام اس رد و بدل میکردیم و من ناخودآگاه واسش نوشتم هوا بس ناجوانمردانه توپ است!!!!! بعد از اون کلی با این جمله خودم حال کردم  که بر گرفته از شعر بی نظیر زمستان بود و هربار ازش استفاده میکنم) رسیدیم چابکسر اونجایی که دیگه دریا تو جاده است درست مثل فاصله نور تا محمود آباد. یهو بی اختیار جیغ کشیدم و گفتم سلااااااااااام عشقم نفسم زندگیمممم(منظورم دریا بود) وای نمیتونم توضیفش کنم که چقدر زیبا شده بود. رسیدیم خونه مزدک اینا و زنگ زدیم بنده خدا خودش اومد در پارکینگ رو واسمون باز کرد. انقده تو کت شلوار خوشل شده بید دوست جونمون که نگو! بلاخره جشن فارغ التحصیلیه دیگه...سعید هنوز نیامده بود. ما رفتیم که مانتوهامون و در بیاریم که دیدم واییییییی بند لباسم در حال پاره شدن است!!!فکر کنیدلباس تازه خریداری شده!!! اصلا معلوم نبود چرا؟!!! البته معلوم بود چرا به شکل احمقانه ای دوخته بودن فکر کنید این همه پول میگیرن و ....بعد.... من و صبا کلی میخندیدم و در ضمن بنده حرص هم میخوردم. خلاصه از مزدک نخ و سوزن گرفتیم و بندش رو اول باز کردیم و دوباره دوختیم اومدم بپوشم دیدم وایییییییی اشتباه دوختم و رکاب لباس پیچ خورده دوباره نخ گرفتیم و دوباره دوختیم و من فقط نزدم زیر گریه!!!! بعد رفتیم تو سالن.تا نشستیم یهو دیدم واییییییییییییییییییی من یادم رفته بود کفشمو عوض کنم و با همون کفش راحت اومده بودم خلاصه سریع رفتم تو پارکینگ و کفشم و عوض کردم(سوتی رو داشتید؟) لباسها به نسبت من وصبا رسمی تربودن و من باز کلی حرص خوردم آخه مهمانی قبلیشون اسپرت بود و من رسمی تر بودم ایندفعه اسپرت بودم و بقیه رسمی!!!!وسط هیرو ویری محمد علی هم زنگ زد آدرس و گرفت و بعد گفت من تازه از جواهرده اومدم. پرسیدم کراوات داری؟ گفت : نه اسپرتم .و من باز فقط نزدم زیر گریه!!!! اخه دوست نداشتم داداشیم اسپرت بیاد!  اما خب بعدش یکی دو نفر اسپرت اومدن من خیالم جمع شد. محمدعلی و پویا با هم اومدن و بعدش سعید و کیانوش و دوستاشون هم با هم رسیدن! سعید هم مثل همیشههههههههه کلی خوش تیپ تر شده بود . کلی هم دلم واسش تنگ شده بود. ذوقیدیم همدیگر و دیدیم بعد ماها رو به دوستاشون و دوستاشون و به ما معرفی کردن . بعد دیگه زدیم رقصیدیم تااااا پاسی از شب! جاتون خالی! من که اصولا همه جا بهم خوش میگذره نمیذارم بهم بد بگذره! بقیه رو نمیدونم البته صاحب مهمانی (یعنی مزدک) رو میدونم که کلی اذیت شد و همش حواسش به مهمونی بود و نیمی از مهمانی رو حالیش نشد هرچیم میگفتم:" مزدک جان بی خیال بسپر دست بقیه خوش بگذرون!"  نمیتونست!!! اصلا کلا مزدک خیلی خیلی مسئولیت پذیره و برای همین همه چی همش رو دوش اونه.. خلاصه ما که حال کردیم با مهمانی . بعد از مهمانی هم با محمد علی و صبا و پویا اومدیم لاهیجان..فکر کنید تمام رامسر مه بود. هیچی دیده نمیشد. وای فردا اگه همین مه تو جوهر ده باشهههههههههههههه . کلی تو راه برگشت هم خوش گذشت! البته من و محمد علی سر سرعت داد و بیدادمون شد و ....اما بعد آشتی کردیم.

و حالا امروز قراره بریم جواهر ده!!! جاتون خالیییییییییییییی از الان. دعا کنید یخ نزنم!!!! من سرماییم خوب اندکی! هوا به بی نظیریه دیروز نیست یعنی ابریه... مه هم داره اما جواهرده در هر صورت زیباستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

وای دلم چقدر براش تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

جواهرده دارم میاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

من تا یه ساعت دیگه راه می افتم....دعا کنید خوش بگذره(که میگذره)

 

پ.ن: بلاگفا در دو قسمت نسبت به پرشین بلاگ ضعف داره. یکیشو اینکه نمیشه پیام خصوصی گذاشت! دوم اینکه smiley هاش خیلی کمه و اصلا نمیشه اون حساسی که داره آدم رو باهاش نشون داد. همش محدودن به همین چند تایی که گذاشتم ولی تو پرشین کلی قدرت مانور هست! امیدوارم در راستای رقابت بلاگفا این کمبودها رو بر طرف کنه

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:55 توسط ایرانی آزاد| |

سلام امشب میخوام یه خورده باهاتون درد دل کنم! درد دلی واسه نوشتنام... واسه اینکه همیشه با نوشتن معضل داشتم. نه من که خانواده ام! همیشه دردسر ساز بوده. همیشه همه مخالف بودن...از همون اول اول از اولین انشای عمرم.یادم نمیره ،هرگز هرگز هرگز! انشای اولی که داده بودن بنویسیم این بود که "میخواهید در آینده چه کاره شوید؟" وقتی نوشته ام رو آوردم که برای مامانم بخونم، نوشته بودم "من دوست دارم نویسنده بشم" و دلایلش رو هم گفته بودم. مامانم خوند و انشا رو از من گرفت و برد که درستش کنه. وقتی آورد چیزی که نوشته بود این بود: "من دوست دارم در اینده مثل پدرم پزشک بشوم تا بتوانم به مردم کشورم خدمت کنم  و......"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ هرچی میخوند میدیدم به نویسندگی نمیرسه؟! گفتم:" مامان اما من میخوام نویسنده بشم این انشای من نیست که"! و اون آخرش مامانم اضافه کرد: "در کنار پزشکی مانند پدرم!!! چون به کتاب علاقه دارم دوست دارم نویسنده هم باشم."!و بعد رو به من گفت: "یه دکتر میتونه نویسنده هم باشه اما یه نویسنده نمیتونه دکتر باشه"!

از همون روز از نویسندگی بیزار شدم و حتی از پزشکی!وقتی من نمیتونستم آینده خودم رو خودم بسازم ....وقتی نمیتونستم بنویسم اون چیزی رو که میخوام، پس چرا بنویسم؟ سالها زنگ انشا برام جهنم بود و خلاقیت در من مرده بود که هنوز اثرات منفیش در من هست. با اینکه میتونم خوب توصیف و پردازش کنم اما سوژه پردازیم خوب نیست. معمولا از بین موضوعات انشا من موضوع خلاصه کردن یه درس رو انتخاب میکردم که راحت هم بود و نیازی به به کار انداختن مغز نداشت!در دوران راهنمایی هم بیشتر ساعات انشا اختصاص پیدا میکرد به دستورزبان و برای همین نفرتم از انشا بیشتر و بیشتر میشد! تا سال اول دبیرستان که معلم عزیزم من رو دوباره به سمت نوشتن کشوند با اهمیت دادن به هر موضوعی و وادار کردنمون به نوشتن و توصیف! اونجا بود که دوباره به انشا و نوشتن علاقه مند شدم. این قضیه مصادف شد با دوم خرداد و هیجانات تمام نوجوانها و درگیر شدن با مسائل روز جامعه و کشور! و من شروع کردم به نوشتن. هرچی نوشتم برای پدرم که برای من الگویی در نوشتن بود میخوندم و همیشه میگفت: "خوبه اما جایی ندیا! برای کسی نخونیا! واسه خودت نگه دار"!!! از اون روز یاد گرفتم حتی ننویسم چون وقتی نمیتونم عقایدم رو برای دیگران بیان کنم چرابرای خودم نگه دارم اونا عقیده منن و با من میمونن چه روی کاغذ نوشته بشن چه نشن!

بعد برای اینکه این نیاز به نوشتن رو تخلیه کنم رو به خاطره نویسی آوردم اما هر بار که نوشتم یا برادرم خوند و دردسر شد! یا خواهرم و اواخر هم مامان! پس حتی خاطره نویسیهای روزانه هم کنار گذاشتم! من موندم و یه عالم عشق به نوشتن که همینجور سرکوب میشد

در کنارش عشق به سیاست ،عشق به فعالیت اجتماعی، عشق به روزنامه نگاری همه با هم سرکوب میشدند.

رفتم دانشگاه با این شرط که عضو هییییییییییچ انجمنی در دانشگاه نشم.هیچ تحصن،اعتصاب،میتینگ و ... نرم و هیچ چیزی که مربوط به سیاسته ننویسم. بابا میگفت روزنامه بخون اما حرف نزن چیزی ننویس و من هم نخوندم و ننوشتم!  شدم یه آدم عاطل و باطل!بعد مشکلات دانشگاه و .....که دیگه به کل من و از همه چی دور کرد. تا سال ۸۲ که من عاشقانه هام و توی دفتر مینوشتم برای خودم اما دوست داشتم کسی که براش مینویسم هم بدونه برای همین به وبلاگ نویسی رو آوردم و نوشتم از عشق ،بدون ترس از اینکه دفتر خاطراتم رو کسی بخونه و ...نوشتم از هر چی که دلم میخواست. اما به مرور کشیده شدم سمت مسائل اصلی که همیشه ذهنم رو مشغول خودش میکرد.و بعد از یه سال بعد از دستگیری دو سه تا از روزنامه نگارهای وبلاگ نویس (که از قضا یکیشون رومیشناختم) من که ناخن کوچیکه اونها هم نبودم از ترس وبلاگم و بستم!

اینها همه رو گفتم که بگم من هنوز برای نوشتنم در خونه درگیری دارم. از روزی که وبلاگ باز کردم اول که نگفتم اگه خاله هام لو ندن خوبه که!!!! اما اونها ناخواسته لو میدن.

مامان که به کل مخالفه: از عشق ننویس! از خودت ننویس! از سیاست ننویس! از زنان ننویس! از هیچی ننویس!

برای هر کدوم هم دلیل داره! از عشق ننویس جون معنی نداره که همه بدونن  و شاید چهار تا آشنا بیان بخونن و بعد برات حرف در بیاد!(مخصوصا از وقتی میدونه خیلی از دوستان لاهیجانی خواننده وبلاگم هستن بیشتر حساس شده)

از خودم ننویسم چون باز دلیلی نداره که همه بدونن من چی کار میکنم و اصلا چه معنی داره همه مردم غریبه وآشنا از همه چیز زندگی من خبر دار بشن

از سیاست و زنان و ... اینها هم که نباید نوشت چون.....

هروقت اخبار اعلام میکنه وبلاگ نویسی رو گرفتن فورا مامان صدام میکنه و .... و من میخندم میگم مامان به خدا من در حد  اینا نیستم ومن اصلا عددی نیستم! اما مامان و داداشم دم به دیقه میگن ومیگن!!!

حالا امروز دیگه بابا نوبر بود! امشب اومد و گفت:" وبلاگت سطحش اومده پایین اینا چیه مینویسی؟!" گفتم:" بابا جان من سه سال روند وبلاگیم همینه که توی عید فقط از روزانه هام مینویسم.و مخاطبهام هم میدونن. حتی من اولین روز گفتم که تو عید اینجوری مینویسم"

امابابا سر حرف خودش بود و اعتقاد داشت که نباید اینجوری بنویسم. از اونور دوباره مامان شروع کرد به غر زدن که یعنی چی ؟جرا خاطراتت رو مینویسی؟ تو اسم و رسمت تو وبلاگ هست حق نداری بنویسی و....

میدونم بابا بخاطر خودم و در واقع در جهت تشویقم گفته اما همین بابا اگه من یه مسئله ای رو بنویسم که کمی اجتماعی یا سیاسی باشه نمیذاره بذارم تو وب و باز همون حرف خودش و میزنه:" واسه خودت نگه دار!" امروزم همین و میگفت:" اینارو واسه خودت بنویس"!!!

خب شما بگید من چه کار کنم؟ یا حکومت نمیذاره من بنویسم یا خانواده ام!

من از چی بنویسم که هیچکس بهم نگه ننویس؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه اصلا شما به من بگید به بابای من بگید منی که در این ۵روزعید جز دید و بازدید چیزی نداشتم از چی بنویسم؟ چه موضوعی رو برای بحث انتخاب کنم؟ من حتی فرصت نکردم فیلم ببینم یا کتاب بخونم!!!!!!!
تازه میگم تنها روزی که رفتیم بیرون و من یه سوژه اجتماعی پیدا کردم(رستوران و اون آقا و خانمها و ای ایران) میگه اونم مزخرف بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا با این وصعیتی که جدیدا سپاه راه انداخته و آدم نمیدونه مصداق دقیق مطالب غیر اخلاقی،ضد امنیتی،ضد دولتی،ضد دینی چیه؟ مگه میشه چیزیم نوشت که در خور توجه باشه؟!! من که نه جراتش و دارم نه قصدش رو... من فقط چیزهایی که میبینم و برام جالبه مینویسم!

بابای من! مشفق جان! من همینم!!! همینقد در جنته دارم. نه بیشتر نه کمتر! اگه میخواستی که من نوشته هام سطحش پایین نیاد از همون بچگی نباید مانعم میشدید!

من دوست دارم وقتی مینویسم برای دیگران بنویسم نه برای خودم نگه دارم!

خلاصه من نمیدونم با این معضل نوشتن چه جور کنار بیام! شاید دوباره برگردم به زمان دانشگاه!! نه بخونم نه فکر کنم نه بنویسم!! چطوره؟!

 

 

اینها رو که نوشتم اصلا دلیل نمیشه که من پدرو مادرم رو درک نمیکنم یا برعکس...

از نظر من که اونها بهترین پدرو مادرن حتی اگه یه جاهایی نذاشته باشن من اونچیزی که میخوام رو به دست بیارم. و من هم تا جایی که بتونم سعی میکنم بچه خوبی براشون باشم و البته میدونم که نیستم و هیچجوری نمیتونم جبران محبتهاشون رو بکنم. درک میکنم تمام نگرانیشون برای منه و زندگیم و.... اما چه کنم ک...

 

در یکساعت اخیر لپتاپ دادش جان را آقا دزده از پشت صنندوق عقب ماشینش برد!!!!!!!!!!!!!!!! من دارم دق میکنم وای به حال داداشی!!! دعا کنید پیدا بشه....من لپتاپش رو دوست داشتم خیلی توپس بود و نمیدونم چرا چند ماهیه کل خانواده در حال بد آوردن و ضرر کردنیم مث اینکه آ خدا بازم عشقش کشیده حسابی حالمونو بگیره همه جوره!!!!!!!!!!!!

دعا کنیدااااااااااااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:56 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستای خوبم. از اینکه دیشب ننوشتم عذرخواهی میکنم!

دیروز غروب با برادرم تصمیم گرفتیم بعد از یک سال جمع خصوصی چهارنفرمون رو دوباره جمع کنیم. در نتیجه اون زنگ زد به دوستش و من هم زنگ زدم به صبا که بدویین بیان خونه ما! بچه ها اومدن و ما رفتیم تو اتاق بالای خونمون که مخصوص همین دور هم جمع شدنهاست! و تا میتونستیم خوش گذروندیم البته من یه کم غذا زیاد خوردم و تند تند خوردم و اندکی حالم بد شد و برای همین نتونستم همون دیشب پستی بذارم.

از فردا هم تا یکشنبه نمیتونم پست بذارم آخه دارم میرم رامسر و جواهر ده!!! جاتون خالی! بعدا براتون می تعریفم


مهمانها بلاخره دست از سرمون برداشتن و امروز اندکی استراحت نمودیم

چون حالم خوب نبود هم نتونستم برم سر کار

و اما اصل سخن: هی من چند روزه میخوام بنویسم هی نمیذارن که!!! چی و؟!!! الان میگم هولم نکنید!

والله یه کسی هی لج کرده بود نمیخواست یه کاری رو بکنه ! بعد هی من منت بکش و باهاش حرف بزن تا بلاخره دلش خواست و حرف من و گوش کرد و اون کار  و کرد. بعد من بخبخت یه دو شب براش یه خونه ای درست کردم که بره توش زندگی کنه!!! بعد هی اومدم همه رو دعوت کنم به اون خونه هی نذاشت!

حالا این شما این وصله پینه های پینه دوز من!!!!!

اسم نویسنده هم پینه دوزه نه چیز دیگه گفتم بدونید!!!!رفته نشسته تو خوشن هی داره وصله میکنه و پینه میزنه!

برای اینکه بیشتر بشناسین میتونن از اول پستهاشو بخونید(اما من میگم هر کی خط اول نوشته هاشو بخونه میفهمه پینه دوز کیه؟)

دیشب یه فال حافظ صبا جونم واسم گرفت کلی حال نمودیمممم البته نمیدونما این حافظ وصف حال من و میگفت یا یکی دیگه!!!! اما چون اصولا غزلش را دوست میداشتیم حال نمودیم

 

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست بر آرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفا بخش بود دفع خمارم

گر قلب دل را ننهد دوست عیاری

من نقد روان دردمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از مرگ

زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لبلعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:28 توسط ایرانی آزاد| |
به نظرتون اگه یکی از ساعت ۱۱ صبح تا همین الان که ساعت ۱۲:۱۳ دقیقه شب هست یک بند مهمان داشته باشه و در حال پذیرایی باشه جونی واسه نوشتن داره؟؟؟؟؟ حتی اگه مرمر باشه؟؟؟؟

به خدا نه!!!!!

تا امروز از عید فقط مهمانداری فهمیدیم نه تفریحی نه گردشی. حتی امروز میخواستم برم رامسر از بس هوا خوب بود اما مهمان امان نداد و من تونستم مامانم و تنها بذارم! فردا هم که حتما همه اینها رو باید بریم بازدید و .... پس فردا هم که کار شروع میشه و اصلا نمیشه مرخصی گرفت راه نداره!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:14 توسط ایرانی آزاد| |

سلام دوستان عزیز. امیدوارم دومین روز از سال جدید رو هم به خوبی و خوشی گذرونده باشید. و حسابی خوش گذرونده باشید.

امروز یکی از روزهای پرمشغله من بود. صبح دیر از خواب بیدار شدم و با اینکه باید یه کاری واسه آزمایشگاه انجام میدادم نرسیدم این کارو بکنم. البته راسشتم بگم یادم رفته بود ظهر یادم اومد

نزدیکهای ظهر بود که حمید(یکی از دوستان ) زنگ زد و قرار شد ببینمش! البته از دیروز گفته بود داره با خاله و پسرخاله اش میاد. منم فکر کردم خب حمید و یه دونه پسرخاله اش هستن و میریم یه چرخی تو لاهیجان میزنیم و کمی شهرو بهشون نشون میدم و ناهاری میخوریم. خلاصه باهاشون سر میدون ورودی بام سبز قرار گذاشتم  خلاصه من ۱۰ دقیقه زودتر رسیدم و تا اونا بیان انقده متلک از این پیکان جوانانی ها خوردم که نگووووووووووو! تازه یه پرشیا هم هی واسم بوق میزد بعد راننده اش پیاده شد که از یه خونه عکس بگیره باید میبودید و تیپ و میدید آخر ازگلی و .... خلاصه حمید رسید و دیدم به بهههههههههههههههه حمید و سه تا پسر دیگن!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه سوار شدم و با اینکه عادت دارم به تک بودنم ولی جدی جدی تازگیها دیگه حالم داره از این موضوع بهم میخوره و حسته شدم. یه کم تو شهر دور زدیم و خب اون بقیه هم فکر کرده بودن الان تو شهر غریب یه دوستی دارن که اتفاقا از جنس مخالفه حتما یه شونصد تا دوست دیگه هم داره و  دسته جمعی میرن بیرون و چند ساعتی جوونانه میگن و میخندن و خوش  میگذره! هی یکیشون میگفت:" دوستات کو؟! منم رو به حمید گفتم: نگفتی من اصلا دوست دختر ندارم؟! ای کاش میگفتی اسمم دخترونه است وگرنه منم مردم!!!

خلاصه دیگه دست به دامن صبا شدم چون واقعا احساس راحتی نداشتم تک بمونم. رفتیم دنبال صبا . بعد هم رفتیم لیلا کوه و پل خشتی و قلیون کشیدیم. بعد هم جمیدینا رفتن و ما هم هرکدوم رفتیم خونه هامون! وقتی اومدم خونه کلی دلم گرفت آخه چرا من دوست دختر ندارم.(بیچاره مامان بابا که اونقد که من دوستام پسرت پسرشون دوست نداشت.داداش من همش دو تا دوست داره !!!) خسته شدم انقدر دوستای عادی زیاد دارم و همشونم پسرن! هر کی من و ببینه همیشه چند تا پسر دوروبرمن.خیلی از دخترا فکر میکنن وای چقد من خوش به حالمه که این همه پسر همراهمن و در واقع هیچوقت تنها نیستم ولی خب اینها که دوست عادین و تو این جامعه پذیرش همچین روابطی خیلی سخته و فکرهای احمقانه منفی که خیلی ها  میکنن رو اعصابه آدم راه میره هرچند که من پرروام و اصلا به حرف مردم اهمیت نمیدم و کار خودم و میکنم چون از خودم مطمئنم اما خودم هم خسته شدم واقعا!نه که این دوستیها بد باشه من همه دوستامو خیلی دوست دارم از خیلی دوستای دخترم به مراتب بهتر وبا محبت تر هستن و کلا من با آقایون راحت تر کنار میام و اخلاقهاشون و تحمل میکنم تا خانمها!اما همینکه همیشه یه دونه دخترم اذیتم داره میکنه. دیگه دارم احساس ناراحتی میکنم. مخصوصا خیلی جاها من نیاز به یه همراهی دارم که هم دوستم باشه هم عشقم و همیچین کسی و ندارم!این دوستهای عزیز همراهای خوبی هستن و من هیچوقت تنها نیستم اما.... و این خیلی بد تره! یه موقعهایی احساس میکنم با این همه دوست اما تنهام . یه سعیده و گلناز هستن که هردوشون از من دورن

ایها الناس من دوست دختر میخواممممممممممممممم!

بعد از ظهر از ساعت ۴ تا ۸ یکدم مهمان داشتیم و من مردم از بس پذیرایی کردم و البته در مورد لاغر شدنم توضیح دادم(از این مسئله هم دیگه حالم داره بهم میخوره!!! خیلی جالبه من از مهر تا حالا دیگه رژیم ندارم و جالبتر اینه که دو کیلو هم اضافه کردم(البته باید اضافه میکردم) و در طول ۵ ماه اخیر هیچ تغییر وزن و سایزی صورت نگرفته بعد کسانی که همین دو ماه پیشم من و دیده بودن امروز برای هزارمین بار گفتن: وایییییییییی چقد لاغر شدی!!!!!!!!!!! چی کار کردی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این چی کار کردیه خیلی رو نروه؟! بابا جان ادم یا میره رزیم میگیره یا ساکشن میکنه که خب من نیازی به ساکشن نداشتم این و همه میدونن پس رژیم گرفتم دیگه! مثل خیلی ها! دیگه از این موضوع دارم متنفر میشم این مردم کار و زندگی ندارن فقط چسیسدن به لاغری من و مامیم!

ساعت ۸:۳۰ هم در یکی از رستورانهای لاهیجان از طرف یکی از دوستان دعوت داشتیم. خب دوستان خانوادگی همه دور هم جمع بودیم و ساعتهای خوبی رو گذروندیم اما حدودای ۱۰ شب در باز شد و سه تا خانم اومدن تو که قیافه هاشون یه جورایی بود بعد پشت سرشون دوتا آقای مسن اومدن. از تمام تختای خالی هم درست نشستن چلوی ما! یه مدت که گذشت یکی از همراهان ما گفت: این اقایون این خانما رو..... من هم اخم کردم و گفتم : نه بابا دخترشونن!(البته خوب ندیده بودم) دیدم همه نگاهی عاقل اندر سفیه به من میندازن و من ناچارا یه نگاه به میز روبرو کردم و دیدم خب نه مسلما هیچ پدری با دخترش اونجوری رفتار نمیکنه(اینجوری!!!! ) خلاصه از اون ساعت سوزه خانمهای میز ما شده بود این آقایون و دخترهای دوروبرشون! همه به دخترا بدو بیراه میگفتن که ... هستن و ...هستن و چرا بایه پیرمرد اومدن!خاک بر سرشون جقدر بدبختن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما من اعصابم خورد بود که اون مرد چندش آور رو میدیدم با اون رفتارهای ناهنجارش! و دلم برای دخترها میسوخت که مجبور بودن برای پول خودشون رو در اختیار مردهایی مثل اون مرد قرار بدن و فاصله سنی هم که دیگه نگو.. مردها یکیشون حداقل ۶۵ و اون یکی هم ۶۰ داشت اما دخترها حدامثر ۳۰! حتی یکی از خانمهای جمع ما گفت: اینا آخه مگه لذت هم میبرن؟!

سرم به شدت درد گرفته بود وقتی میدیدم یکی از دخترها چه جور برای اون پیرمرد چندش اور عشوه میاد و .... البته به نظرم یکیشون که از همه جوونتر بوده زن اون پیرمرد بوده اما حتی اگه زن هم بوده باشه حالم بدشده بود چون تصور کنید یه دختر ۳۰ ساله با مرد ۶۵ ساله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چی میفهمه از زندگی؟! اما دوتای دیگه خیلی تابلو بودن. خلاصه بدجور رو اعصابم بود. مطمئنا اینها برای لذت یا عشق با این مردها نبودن. بلکه برای پول دراوردن اونها رو همراهی میکردن و این خیلی زجر اوره یاد شعر روسپی سیمین بهبهانی افتادم و .....

رستوران همراه با غذا موسیقی زنده هم داشت. چه آهنکهای نابی خونده شد. آّنگهایی که سن مادرهامونم به اصلشون قد نمیده اما هنوز زیبا هستن و ماندگار. نه مثل این چرندیات الان برای یکی دو روز اونم تفننی آدم گوش میده و بعد هم میره تو گور!مقایسه کنید آهنگ دیگه عاشق شدن فایده نداره کوروس سرهنگ زاده رو با ّآهنگهای منصور یا کامران هومن(تازه اینها خوب میخونن وگرنه مقایسه کنید با موسیقی مزخرف ساسی مانکن!!!!!) یا ترانه زیبای امشب شب مهتابه....که وقتی خواننده خوند من جوون به همون اندازه لذت بردم و باهاش خوندم که پدر هفتاد ساله ام! یا یه آّهنگ کم نظیره سوسن (وقتی تو رفتی بی خبر از کوچه ما....) یا موی سپید گلپایگانی؟

راستی جرا اینها موندگارن؟ نه فقط برای صدای خوب خواننده هاش بلکه برای موسیقی غنی وترانه های ناب که دیگه یه دونه هم پیدا نمیشه. ترانه سراهای امروزی ما حتی بلد نیستن ترانه بگن و بلد نیستن از کلمات استفاده کنن!همون شعر سوسن و که داره از بی وفایی یار میگه مقایسه کنید با آّهنگهایی که این روزها میشنویم که توش از هرچی فحشه دارن استفاده میکنن که نفرتشون و از یار برای بیوفاییش نشون بدن(نمیدونم اون چه جور عشقه که نفرت میاره!؟)

کلی هم آهنگهای گیلکی خوند که کلی حال کردیم و البته یه جا یه اقایی رقصید! ولی زود نشست چون بهش تذکر دادن! راستی اگه تمام زنها و مردهای اون رستوران پاشن باهم برقصن چه میشه؟!(امشب همش به این فکر کردم و بعد باز یاد پارک ملت افتادم!!!!) راس ساعت ۱۲ هم باید تمام میشد.

آهنگ آخری که خواننده میخواست بخونه ای ایران بود. گفت هر کی بلده با من بخونه هر کی هم بلد نیست سکوت کنه اما هم بلند بشن! همه وایسادیم و ای ایران شروع شد. البته میز ما همه خوندن ولی بقیه تک و توک(واقعا این مردم...) اما جایی که میگه: در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما /پاینده باد خاک ایران ما  من انقدر با صدای بلند و از ته دل خوندم که همه متوجه شده بودن که با تمام وجود دارم فریاد میزنم پاینده باد خاک ایران ما!

خب سرتون و بردم ببخشید. امیدوارم روزهای خوبی داشته باشید .تا میتونید از این روزهای زیبا استفاده برید و شاد باشید غمها و غصه ها رو دور بریزید زندگی ارزش غصه نداره باو رکنید!

** من هیچوقت بلد نیستم عنوان پیدا کنم و همیشه واسه نوشتن عنوان مشکل دارم از این به بعد خودتون عنوان بذارید دیگه

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:36 توسط ایرانی آزاد| |

وای امروز خیلی وحشتناک بود!! چرا؟ خب تصور کنید ما رفته بودیم عیددیدنی ۶ جا!! بعد عین این ۶ جا زور تو حلقوم و معده مون هر چی شیرینی و شکلات و چایی و آجیل و میوه بود فرستادن!!! من دیگه واقعا گریه ام گرفته بود ! از اینم بیشتر لجم میگیره که حالا که لاغر شدم هی وقتی میگم نمیخورم میگن رژیم و بذار کنار |! بعد باید بیای ثابت کنی که ۶ ماهه رژیم تمام شده و من واقعا دیگه جا ندارم به خدا چاق هم بودم نمیتونستم انقد بخورم بعدشم انقد بدم میاد اینجوری میگن. خودشون صدبار تا حالا رژیم گرفتن و همیشه خدا هم چاق موندن بعد ... اصلا این لاغر شدن من شده سوزه واسه همه! یکی نیست بگه بابا جرم که نکردم، فقط لاغر شدم ! انقد بگن باهام تا دوباره چاق بشم

واقعا الان حس  دارم! ای خدا........................ا!

امروز دلم یهویی گرفت! چرا؟ آخه رفته بودیم خونه دوست بابا عید دیدنی من تاحالا پسر بزرگشون و ندیده بودم یه آقای تقریبا ۴۰ ساله اومد جلو که تا گفت سلام و ما دیدیمش من وا رفتم! چرا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه عییییییییییییین مارمولک بود. عین عین غین خودش. اصلا خودش بود فقط ۴۰ ساله شده بود. نگاهش ، لبخندش، موهاش، چشماش حتیییییییییییی بینی !!!!!! حالا چرا حتی بینی؟ آخه فرم بینی مارمولک خیلی خاص بود. یه جور بامزه بود. نمک صورتش بود. با اون لبخند جادویی! انقدر آقاهه رو نگاه کردم گفتم الانه که زنش من و بزنه. آخه لامصب قدو قواره و تیپش هم مث اون بود فقط یه کم پرتر!  انقد به مامانم گفتم وای مامان انگار علی اونجا نشسته که مامانم هم دقت کرد و گفت خب یه کم شبیهه! ااما خب من بودم که نقطه به نقطه صورت مارمولک و حفظ بودم اون که نمیفهمید که خود خودش اونچا نشسته! یه کم فکر کردم و دیدیم دلم براش انگار تنگ شده. بلاخره روزهای حیلی خوبی باهم داشتیم.شاید خیلی ایرادها اون داشت و خیلی من و این دوستی به شکل بدی بهم خورد اما نمیتونم انکار کنم که روزها زیبایی باهاش داشتم وخاطرات بی نظیر. مخصوصا عید سه سال پیش که رویایی بود!

یادش بخیر

دیروز سر لحظه تحویل سال به این فکر میکردم که چه معنی داره که یه جشن کاملا ایرانی رو ما با یک دعای عربی شروع میکنیم!؟!!!!!!

 چطوره همه مدعیان دینی وقتی میگیم نماز و چرا فارسی نمیخونیم دادشون در میاد.(البته من خودم به این نتیجه رسیدم باید عربی نماز خوند و دلیلش هم از نظر خودم منطقیه) اما اینجا صداشون در نمیاد که چرا باید دعامون عربی باشه؟

اگه شکر خدا کردن و نیایش و تشکر و ... اینهاست که همه اینها وازه های زیباتری در فارسی دارن و زیباتر هم میشه وقتی به فارسی از خدا قدر دانی کنیم.

اصلا زرتشتیها چی میگن لحظه تحویل سال؟ مطمئنا نمیگن یا مقلب القلوب و الابصار!!!

اه حالم بد میشه این چیزا رو میشنوم.اگه دست من باشه که امکان نداره سر سفره هفت سین عذبی با خداجونم حرف بزنم. خدای من حرف دلم و با زبون خودم میفهمه!

تازه امسال بلاخره موفق شدم که خانواده رو راضی کنم که از شبکه های داخلی صرفنظر کنن! و از دیدن حرم امام رضا بگذرن و خوشحالم که موفق شدم! باز نمیفهمم این چه ربطی به امام و امامزاده داره که مردم ما میرن دم حرم اونها واسه تحویل سال! میخوان بگن شگون داره؟!!!!!!!!!!!!!

والله ما مردم عجیبی هستیم

 ز اون عجیب تر.. دیروز معلومه خیلی ها نطق اوباما رو شنیدن. اوباما رو دوست دارم و خیلی هم از ادبیاتش خوشم میاد اما تا جایی که من یادمه بوش و کلینتون هم نوروز رو تبریک میگفتن حتی اگر اشتباه نکنم بوش هم یه بار سعی کرده بوده فارسی بگه نوروز مبارک(البته اصلا مطمئن نیستم احتمال داره اشتباه کنم) اما نمیدونم چرا ایندفعه انقدر سروصدا کرد؟ حرفها همون حرفها بود با کمی ادبیات متفاوت تر! و هر سال هم روسای جمهور آمریکا تبریک میگفتن اما این اوباما هم شده واسه خودش سو|ژه ای ها فکر کنم اگه دست تو دماغشم بکنه همه میگن وایییییی دیدی چه کارزیبایی کرد؟!

از اون جالبتر اینه که تمام این۳۰ سال مقامات دولت آمریکا که دشمن قسم خورده ما هستند هم نوروز رو به ایرانیها و فارسی زبانها تبریک میگن هر سال و هم ماه رمضان رو به مسلمانهای جهان تبریک میگن و همیشه هم برای مردم ایران پیغام محبت آمیز دادن و عین این سی سال حداقل ما نشنیدیم که بگن مرگ بر ایران و یا به مقامات ما توهین کنند اما متاسفانه میبینیم هر روز در کشور ما به مقامات رسمی یک کشور دیگر توهین میشود و ....! خدایا عاقبت مارا بخیر کن!

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:58 توسط ایرانی آزاد| |