دوستان عزیز نامه های دلتنگی، همراهان و خوانندگان دائمی و گذری سلام! امیدوارم روزهای آخر اردیبهشت ماه و این هوای مطبوع بهاری را به خوبی در حال گذران باشید و آماده رفتن به سومین ماه بهار دل انگیز! روزها مثل برق و باد میایند و میگذرند و عمر ما هم به همان سرعت طی میشود. کمی نگاه به عقب و به خودمان لازم است تا ببینیم در این مدت..در همین دو ماه از سال جدیدی چقدر از فرصتهایمان استفاده بردیم ؟ چقدر عمرمان را به درستی طی کردیم؟ چقدر ارتقا در اندیشه، کار، زندگی پیدا کردیم؟ امیدوارم نگاه به خودمان نشان از بهاری در وجودمان باشد. پیشنهاد برگزاری بحث در سه روز آخر هفته مورد استقبال دوستان عزیز قرار گرفت و 10 نفر به این پیشنهاد پاسخ مثبت داده اند. چهار نفر طرح موضوع کردند از بین چهار نفر دو نفر موضوع یکسان داشتند که اگر بخواهیم رای به اکثریت بدهیم موضوع آنها به عنوان اولین موضع مورد بحث (به طور رسمی) انتخاب میشود. روند بحث را اینطور در نظر گرفتم که یک مطلب کلی از نظر خودم بنویسم و چند سوال مطرح شود سپس دوستان در کامنتدونی از لحظه به روی سایت آمدن مطلب تا آخر شب جمعه نظراتشان را بگذارند و البته دنبال هم کنند نه اینکه نظر بگذارند و بروند! چون بعضی دوستان ممکن است برای آنها جوابی داشته باشند که حضور مستمر و دائم در این چند روز برای پاسخگویی و تبادل نظر لازم است. به پیشنهاد دوستان گرامی عباس و علی موضوع بجث را "انتخابات " میگذاریم . لازم به ذکر است از هرگونه توهین(حتی دوستانه) ،تحقیر،متهم کردن بدون دلایل عقلانی و .... پرهیز شود در غیر اینصورت با کمال شرمندگی نظرات مغایر با این شرایط پاک میشوند. دلایل و نظرات خود را متیوانید بر اساس مستندات (بعضی مسائل لازم است به جایی استناد شوند) و یا بر اساس اظهار نظرهای شخصی و ظرز فکر بیان نمایید. امیدوارم روند جدیدی که به کمک شما دوستان انتخاب شده تاثیر گذار باشد و بتوانیم از دیدکاههای مختلف نهایت استفاده را ببریم . __________________________________________________________________________ انتخابات در هر کشوری یکی از نمادهای دموکراسی است. از زمانی که کشورهای مختلف به دنبال دموکراسی رفتند بحث انتخابات آغاز شد و تا امروز یکی از بحثهای مهم بسیاری از کشورها است. ایران نیز یکی از کشورهایی است که همیشه داعیه دموکراسی و قانون مندی را دارد و از صدها سال پیش سعی در برقراری دموکراسی و مهمترین شرط آن یعنی برگزاری انتخابات و به کرسی نشاندن فردی شایسته با رای مردم نموده است. تاریخ گواه میدهد که ایرانیها در این امر نسبت به بسیاری کشورهای جهان سوم و همینطور اسلامی پیشتاز بوده اند اما همان تاریخ نشان میدهد که در طی این صد سال برگزاری انتخابات موفق و درست بسیار کم بوده و همیشه موانعی بر سر راه دموکراسی ، مردم سالاری و حق انتخاب مردم بوده است. در صد سال اخیر چندین واقعه بزرگ در کشور ما اتفاق افتاد که از اهم آن انقلاب مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و انقلاب سال 57 بود. بعد از هر کدام از این اتفاقها کشور ما قدم در راه دموکراسی گذاشت اما با دلایل متعدد و بعضا مشابه با شکست مواجه شد. تا قبل از انقلاب تنها رای گیری برای مجلس شورای ملی بود و مردم تنها میتوانستند نمایندگانی را با رای خود برای مجلس قانون گذاری(یکی از مهمترین نهادهای سیاسی در یک کشور) انتخاب نمایند. در باره این انتخابات در زمان شاهنشاهی همیشه بحث بوده و هست. بعد از انقلاب 57 نظام شاهنشاهی و دیکتاتوری برچیده شد و مردم با شعار "استقلال آزادی جمهوری" پا به موقعیتی جدید با وعده هایی رنگین نهادند. اولین رای دهی در حکومت جدید بر میگردد به تاریخ 12 فروردین 58 که رفراندومی بود برای موافقت یا مخالفت با "جمهوری اسلامی" که با رای اکثریت موافقت با جمهوری اسلامی اعلام شد. وقتی صحبت از جمهوری بودن میشود یعنی کشور باید به دست یک رییس جمهور اداره شود. یعنی فردی که توانایی اذاره یک کشور را داشته باشد و از اکثریت آرا مردم هم برخوردار باشد. اما متاسفانه بعد از انقلاب مردم ایران هیج نقشی از جمهوری و دموکراسی ندیدند.در واقع ما از همان ابتدا فردی را به عنوان رییس جمهور داشته ایم اما این طاهر امر بوده و در باطن هیچ یک از معیارهای دموکراسی و جمهوریت در کشور و در نهاد ریاست جمهوری دیده نمیشد. اما از آنجایی که از صدها سال پیش ایرانیان به دنبال جامعه ای بر پایه دموکراسی و رای اکثریت بودند هنوز امیدوارند تا بتوانند روزی این دموکراسی و جمهوری را در کشورشان ببینند. یکی از بهترین اقدامات مردم در این عرصه شرکت در انتخابات ریاست جمهوری با تمام حرفها و حدیثهایش علی الخصوص پس از دوم خرداد 76 بود. مردم با اینکه در طی 19 سال قبل هیچگونه فرایندی که نشان از جمهوری بودن ایران داشته باشد ندیده بودندو بیشتر انتخابات برگزار شده تا آن روز نمادین و با عدم شرکت اکثریت مردم بود و یا اگر هم مشارکتی بود تقلب و اشتباهات در نتایج بیداد میکرد اما برای دوم خرداد عزم خود را جزم کردند و پای صندوقهای رای رفتند تا نشان بدهند تا چه حد خواهان دموکراسی، جمهوری و انتخابات صحیح و سالم هستند و الحمدالله پاسخی مثبت هم دریافتند. تا بعد از آن در چندین انتخابات دیگر هم مردم شعور خود را نشان داده و دست به دست هم در راه دگرگونی کشور شرکت نمودند اما متاسفانه کم کاریها و کاستیهایی در دولت خاتمی که معروف به دولت اصلاحات شد باعث دلسردی و مایوس شدن مردم علی الخصوص دانشجویانی که برای آن حماسه بزرگ بسیار زحمت کشیده بودند شد. این امر خودش را در انتخابات ریاست جمهوری نهم نشان داد که مشارکت مردم در آن انتخابات کم شد و نتیجه این شد که شخصی بر سر کار بیاید که راه تازه ساخته شده اما ناتمام اصلاحات را به بیراهه کشانده و باعث شد کاری که به سختی آغاز شده بود متوقف و در بسیاری موارد به عقب بازگشت نماید. مردمی که در سر فکر دگرگونی و اصلاح را داشتند باز هم بخاطر مسائل مشابه در طی صد سال اخیر این راه را سد کردند و ... و حالا درست بعد از جهارسال ریاست جهوری شخصی که در رای آوردنش هم شک و شبهه بسیاری است یک انتخابات دیگر در راه است. انتخاباتی به مراتب مهمتر از دوم خرداد . مهم به این علت که کشور در جهار سال اخیر از هر نظر پس رفت داشته و اصلاحات نیز هیچ پیشرفتی ننموده و مردم هنوز در آرزوی دسترسی به این دیرینه ترین خواسته شان یعنی مردم سالاری و دموکراسی و جمهوریت مانده اند. اینجاست که از نظر من نباید اشتباهی که در چهارسال پیش انجام داده ایم را مجددا مرتکب شویم. باید بپذیریم اگر در طی صد سال که از انقلاب مشروطه میگذرد هنوز نتوانستیم قانون را در کشور نهادینه نمیییم دلیلش همین دلسردیهای متعدد از روند اصلاحات در هر برهه از زمان شروعش بوده است. باید بپذیریم اصلاحات چیزی نیست که یک شبه به دست بیاید باید صبر داشت و در مقابل تمام موانع و کم کاریها و شکستها و حتی عقب گردها مقاومت وایستادگی کرد و برای رسیدن به خواسته هایمان تلاش نمود. به نظر من باید برای رسیدن به این مهم از هر فرصتی ولو مغایر با بسیاری خواسته هایمان استفاده نماییم. بر این اساس به نظر من شرکت در انتخابات واجب است و از آن مهمتر انتخاب فردی که به نسبت باقی افراد حداقلهای بیشتری برای کسب این مقام را دارد. در این بین دو طیف در جامعه ما(به علت عدم وجود احزاب) طیفهای اصلی شرکت کننده در انتخابات هستند 1-طیف اصولگرا که حاکمیت و بیشترین اختیارات در دست آنهاست 2- طیف اصلاح طلب که از حداقلهای بیشتری با معیارهای مردم برای رسیدن به دموکراسی برخوردار است اما هیچ اختیار و قدرتی در حاکمیت ندارد هر دو طیف دو کاندیدای برجسته دارند طیف اصولگرا محمود احمدی نزاد و محسن رضایی را دارد و طیف اصلاح طلب میر حسین موسوی و حجت السلام مهدی کروبی را معرفی کرده است اما بیشترین بحث در این روزها بر سر انتخاب موسوی یا کروبی به عنوان نمایندگان طیف اصلاح طلبان است. و حالا بحث ما ادامه اش میشود این: کروبی یا موسوی؟ چرا؟ ۱- چند شب پیش که خواستم زیر باران قدم بزنم تنها راه قدم زدن در آن وقت شب، رفتن به خانه خاله ام که در نزدیکی خانه مان است بود. ساعت ۱۰:۳۰ شب قصد رفتن کردم. برای خانواده دیگر عادی شده میدانند ترسی ندارم مخصوصا که مسافت کوتاهتر از چیزیست که بتوان ترس به دل راه داد. یک سویشرت کلاه دار پوشیدم و وارد خیابان شدم. یک دقیقه بعد منزل خاله بودم. ساعت ۱ شب قصد برگشتن داشتم شوهرخاله ام گفت :"میخواد قدم بزنه" و با من بیرون آمد اما مطمئنم میخواست همراهیم کند مبادا برایم اتفاقی بیفتد اما از جایی که من با شنیدن این که میخواد مراقبم باشد حتما عکس العمل نشان میدادم به بهانه قدم زدن مسئولیت مراقبتم را بر عهده گرفت! دیشب باز انجا بودم تازه ساعت ۱۰ از رشت رسیدم و یکراست رفتم آنجا نزدیک ۱۱:۳۰ میخواستم برگردم که شوهر خاله ام گفت: "بیام برسونمت"! گفتم "ماشین دارم". و خیالش جمع شد! نمیدانم وقتی محمد علی هم تنها میرود آنجا کسی به فکر این است که او را برساند یا نه؟! ۲- امروز سوار ماشینهای سواری شدم تا بروم سر کار. جلوی ماشین پسری تقریبا ۱۰ ساله نشسته بود فکر کردم نوه راننده است اما به میدان خروجی شهر رسیدیم با یک صلابت و اعتماد به نفسی پول را از جیبش در آورد و گفت: "اونور میدون پیاده میشم"!. ماشین ایستاد و او پیاده شد. راستی اگر دختر ۱۰ ساله ای بخواهد از شهر خارج شود میتواند!؟ یکی از ترسهای پدر ها و مادرها و کلا جامعه برای دختران مسئله تجاوز است. تقریبا اینکه نمیگذارند دختر شب تنها بیرون برود بیشتر برای همین مسئله است که مبادا کسی به اوتجاوز کند. و بعد در برابر این مسئله بیشتر هم به اینکه دخترشان بر اثر تجاوز تکه ای از هویتش!!! را از دست میدهد نگران میشوند و بعد به بعد روحی و روانی نگاه میکنند نمیدانم چه کسی گفته که برای پسرها خطر کمتری وجود دارد| با اینکه پسر بچه های زیادی در معرض خطر تجاوز قرار دارند. حتی مردهای بزرگسال.. پسرها به اینکه میتوانند مقاومت کنند در مقابل خطرهای احتمالی نترس ترند اما همیشه وقتی به این قضیه فکر میکنم یاد فیلم American history-X می افتم. جایی که نقش اول فیلم که یک پسر قوی هیکل و بزن بهادر است و به جرم قتل یک ساهپویست زندانی شده در زندان مورد تجاوز قرار میگیرد واثرات منفی آن تا ابد در ذهنش میماند! تنها تفاوت خطر برای مردها این است که هم احتمال وقوعش کمتر است و هم اگر هم اتفاقی بیفتد اثرات روحی دارد نه جسمی! چون آنها در تجاوز چیزی از هویتشان از بین نمیرود !. بیشتر هم برای انکه مورد یک مسئله زنانه قرار گرفته اند غرورشان جریحه دار میشود. از دید مردها تجاوز فقط برای زنها است و اگر پسری مورد تجاوز قرار بگیرد دوستانش آن را وسیله ای برای تمسخرش استفاده میکنند! راستی چرا پدر ها و مادرها برای کودکان پسر نگران نیستند و از کودکی به آنها بها داده می شود و اجازه داده میشود که در خیابان باشند و تنها بروند و تنها بیایند و در واقع خودشان ساخته شوند اما برای دختران نگرانی از اسیب رسیدن به دختر مانع هرکونه پرورش آنها در محیطهای بیرون میشود؟ و در نهایت هم پسرها به اصطلاح گرگ بار میایند و در برابر مشکلات و خطرات میتوانند از خود مراقبت کنند اما دخترها مانند بره ای در برابر هر گونه خطر میلرزند و نهایت ذلیلانه به گریه متوسل میشوند!؟ با اینکه اگر دخترهایمان هم از کودکی بیاموزند که تنها بروند و تها بیایند ودرست مثل پسرها از کودکی با محیط بیرون آشنا باشند در بزرگی با خطرات کمتری مواجه میشوند و در برابر خطرات توانایی برخورد و مقاومت بیشتری خواهند داشت اگر دخترهای ما مثل پسرهایمان دائما در محیط بیرون باشند مثل آنها گرگ بار میایند و به مرور خطرات کمتری متوجه آنها می شود. اگر دختران ما مانند ژسرانمان تکه از بدنشان برای آنها نشان هویت نبود حتی متجاوزان هم تمایل کمتری به اسیب رساندن پیدا میکردند. اگر دخترا ما مانند پسران ما..... اگر دختران ما مانند پسران ما..... و اگر دختران ما مانند پسران ما..... *** پی نوشت: فقط یک روز دیگر به نظر دادن مانده من منظتر نظرات شما هستم. اگر ده نفر نظر مثبت بدهند اجرا میکنم: ایا با اینکه در اخر هر هفته موضوعی به بحث و تبادل نظر گذاشته شود موافقید یا خیر؟ در صورت پاسخ مثبت موضوعات مورد علاقه خود را به صورت کامنتی خصوصی در اختیارم بگذارید امروز روزی بود که کاندیدایی که برای ریاست جمهوری انتخابش کردم به استانمان میامد. من که از آخرین فعالیتم ۸ سال میگذشت حس عجیبی داشتم. ابتدا به سینما ۲۲ بهمن رفتم . آقای موسوی دیداری با فرهیختگان استان گیلان در سینما داشتند. ۴۵ دقیقه زودتر رفتم تا جای مناسبی پیدا کنم اما منتظر دوستانی بودم که به واسطه آنها دعوت شده بودم و در نهایت همراهی یکی از بچه های ستاد ائتلاف اصلاح طلبان وارد سینما شدیم و در ردیفهای آخر جا گرفتیم دیگر دوستان هم بعد از مدتی به ما اضافه شدند میرحسین موسوی و همراهانش در ساعت ۴:۱۲دقیقه وارد سالن شدند و از ۴:۱۵ جلسه با سرود ایران و تلاوت قران آغاز شد. ابتدا آقای هاتفی عضو شورای شهر و رییس ستاد مردمی آقای موسوی در رشت از پیشینه تاریخی گیلان کفتند و کشاورزی و ضررهای به وجود امده گفتند از جمله های خوب ایشان یکی این بود: در توسعه کشاورزی وضعیت گیلان اینگونه است که با اینکه درهاله ای از سر سبزی وجود درد در محرومیت نهفته است" و در انتها هم در مورد استان سبزمان گفتند:" آنچه در اعداد و ارقام است چیزی جز محرومیت و عقب ماندگی نیست" سخنران بعدی فرهاد مهرانفر فیلمساز معتبر گیلانی بود که به زیبایی ایشان هم از سابقه گیلان و تاریخش گفتند .ایشان گفتند " اسلام و ایران همیشه وامدار گیلان و گیلانی بوده" و به سابقه کیلانیان در مبارزات اشاره کردند و سپس به تعریف از آرمانشهری و اینکه ایرانیان در تمام دورانها دیدگاهی آرمانشهری داشتند و ارتباط آن با معماری پرداختند و در نهایت با این تعبیرهای زیبا تخصص مهندس موسوی که همان معماریست را با آرمانشهری مربوط کردند . من واقعا از سخنان ایشان لذت بردم. سپس آقای صیقلی نمانیده سابق مجلس و پدر سه شهید به روی سن آمدند و یکی از پرشورترین و محکمترین و تند ترین سخنرانیها را انجام دادند که با استقبال و تشویق حضار روبرو شد. ایشان با ذکر خاطرات متعدد از خانواده های شهید و دیدگاه های آنها و جانبازان و آزاده گان در این روزها تلویحا از دولت نهم انتقاد کردند . بعد از ایشان آقای نوبخت نماینده چهار دوره مجلس به حمایت از آقای موسوی سخنرانی کردند. سپس خانم دکتر حسین زاده سخنرانی کرده و مطالبات خود را به سرعت!! گفتند که بیشتر حول زنان و برابری جنسیتی و رفع تبعیض بود. آخرین سخنران آقای اسحاق راستی رییس ائتلاف اصلاح طلبان حامی موسوی بود که بیشترین تشویقها برای سخنرانی جذاب و مهیج ایشان بود .ابتدا از آقای خاتمی و رفتار ایثارگرانه و اخلاقیش گفتند و سپس حمایتشان از موسوی را اعلام کردند و در نهایت درخواتسهایشان را در ۱۳ مورد بیان کردند که بسیار مورد تشویق قرار گرفتند. میتوانید اینجا بخوانید بعد از ایشان قرار شد آقای موسوی چند دقیقه ای صحبت کنند که من و دوستان دیگر برای اینکه به ورزشگاه که محل اصلی سخنرانی آقای موسوی بود برسیم و جای مناسبی پیدا کنیم جلسه را ترک گفتیم. با سرعت به سمت ورزشگاه رفتم که چند خیابان آنورتر بود اما وقتی به نزدیکیهایش رسیدم با خیل عظیمی از جمعیت مواجه شدم. از ابتدا تا انتهای خیابان نامجو جایی برای پارک نبود حتی در کوچه ها. وارد خیابان منظریه شدم وضع به همین صورت بود. نهایت در انتهای یکی از کوچه های فرعی واقع در خیابان منظریه ماشینم را پارک کردم و تمام راه را دویدم تا به ورزشگاه برسم. وارد حیاط ورزشگاه که شدم صدها نفر را بیرون از سالن اصلی سخنرانی دیدم و گفتند که سالن پر شده و نمیشود داخل شد. هنوز چند دقیقه ای به ساعت ۶ یعنی ساعتی که شروع جلسه بود مانده بود. ازدحام در جلوی دربهای ورودی وحشتناک بود. خودم را به در ورودی رساندم . باید هرجور بود داخل میشدم. حتی به قیمت له شدن! دخترها جیغ میکشیدن .دم در اقایون مانده بودند در همین بین روسری از سرم افتاد دختر خانم چادری پشت سرم بود و تندی روسری رو گذاشت رو سرم گفت :"مگه مجبوری بری جلو که روسریت بیفته"!! حوصله نداشتم جوابش رو بدم. چند نفری آمدندبیرون و گفتند دارند خفه میشوند. به ازای هر یک نفر که میامد بیرون من یک نفر جلو تر میرفتم بلاخره خودم رو به انتهای سالن رسوندم. همزمان شد با پایان گرفتن سرود ملی. و بعد شعارهای جوانان در حمایت از موسوی. در عرض چند دقیقه با هر تقلایی بود خودم رو به نزدیکترین جا به موسوی رسوندم.دوربینم هم روشن کردم و از تمام مراسم فیلم گرفتم. . شعارهای داده شده این ها بودند" موسوی حمایتت میکنیم. سلام برخاتمی درود بر موسوی، ما دیگه گشت ارشاد نمیخوایم، دولت سیب زمینی نمیخواهیم( که کنایه از پخش سیب زمینی توسط دولت بود و البته رد کنارش کنایه ای هم به بیغیرتی و بی رگ بودن دولت نهم) سیاسی با غیرت همینه همینه(در هنگامی که موسوی به هویت ایرانی تاکید داشت) اقتصاد صدقه نمیخوایم نمیخوایم و ....." هیجان دختران و پسران جوان در سالن قابل تقدیر بود. شور و هیجانی خاص که من و یاد زمانی انداخت که ۱۸ سال بودم. اما امروز از آن هیجان خبری نبود. فقط چند جایی علی الخصوص قسمتی که در مورد کشاورزی صبحت میکرد نتونستم خودم رو کنترل کنم و همراه جمع جیغ کشیدم و دست زدم. این همه جوان باز هم امیدوار پا به عرصه انتخبات گذاشتند امییدوارم که امیدشان نا امید نشود! بعد از سخنرانی هم مردم موسوی و همراهانش را تا مسافتی طولانی همراهی کردند و حالت راهپیمایی و تظاهرات به خودش گرفته بود. شروعش هم با "ترانه یار دبستانی من " بود. استقالا مردم در خیابان هم بی نظیر بود. اینها مشاهدات خودم بود اما آقای موسوی صبح در دانشگاه برای جمعیتی بیش از ۵ هزار نفر سخنرانی کردند و پرسش و پاسخی برگزار کردند که اکثرا از این نشست راضی بودند و حتی از واژه عالی برای توصیف آن جلسه استفاده میکردند.گزارش این جلسه را هم میتوانیداینجابخوانید البته مصاحبه مطبوعاتی شان هم خالی از لطف نبود . خودم هم از صحبتهای امروزشان در سالن تختی خیلی خوشم آمد. تقریبا چیزی برای دولت نهم نذاشتند. خیلی دلم میخواست متن سخنرانی را ینجا بنویسم اما ترجیح دادم شمار و دعوت کنم به خواندن خلاصه گزارش اما حرفه ای و اما نکاتی که به چشمم آمد: *در جمع فرهیختگان تعداد زنان بسیار کم و در حد انگشت شمار بود این برای من جای بسی تاسف بود زنان گیلانی در بسیاری زمینه ها پیشرو بودند و هستند اما چرا تازگیها در عرصه اجتماعی و فرهنگی حضورشان کمرنگ شده نمیدانم. آیا به آنها فرصت نمیدهند یا خودشان خودشان را محروم از حضور کرده اند؟ *در زمانی که خانم دکتر حسین زاده سخنرانی میکردند با اینکه صحبتهای جالبی در مورد رفع تبعیض جنسیتی کردند اما تشویقها اندک بود. در حالیکه برای سخنرانان مرد برای اکثر جمله هایشان تشویق گسترده ای صورت میگرفت. این هم نشان از این داشت که مردها که اکثریت جلسه را داشتند حرفهای خانم دکتر حسین زاده را آنطور که باید شایسته تشویق نمیدیدند! چون از اشتغال زنان صحبت میکرد از فعالیت آنان در عرصه های احتماعی و قدرت و از اینکه باید بر اساس توانایی ها مدیران انتخاب شوند نه بر اساس حنسیت! خب مشهود بود که مردهای فرهیخته! تمایلی به شایسته سالاری ندارند. در واقع آنها شایسته سالاری را فقط در رقابت مردانه میخواهند نه رقابت بین دو انسان به نام زن و مرد! *آقای میرحسین موسوی و همراهان در هر دو جلسه ای که من بودم سر ساعت اعلام شده حاضر شدند که این از اتفاقات نادر در کشور ما هست. که من واقعا از این وقت شناسی و از احترامی که به مدعوین و مردم گذاشته شد لذت بردم ب*ه جرات میتونم بگم حدود ده هزار نفر جمعیت بود. عکسهای من فقط از یک زاویه است و نیمی از سالن مشاهده نمیشه. خودم هم باورم نمیشد این استقبال آن هم به معنای واقعی مردمی.بدون تبلیغات تلویزیونی بدون تبلیغات گسترده و بدون امکانات مناسب.. اما مردم آمده بودند. باز هم مردم انگار فهمیدند باید آمد و انتخاب کرد نه آنکه در خانه نشست و نظاره کرد در طول سخنرانی فقط یکبار آنهم درست در ابتدای سخنرانی موسوی شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد سر داده شد و بعد از ان دیگر کسی این شعار را نداد !!! با اینکه این یکی از مطالبات مهم و اصلی دانشجویان و حوانان است اما نمیدانم چرا انقدر مورد بی مهری در تبلیغات جناب موسوی قرار میگیرد آقایان با اینکه در ورودی جداکانه داشتند اما با زرنگی از در ورودی خانمها هم وارد شدند و برای همین بیشتر سالن را از آن خود کردند و یک سمت آنهم قسمت سکوها نصیب بانوان شد! این هم از نابرابریهای .... روی هم رفته جلسه امروز خوب بود و برای من یاد آور بسیاری تجربیات گذشته بود . و حس خاصی داشتم. دوستان عزیز و خوبم سلام. اول باید تشکر ویژه از همتون بکنم که به تبادل نظر در سه روز اخیر پرداختید و گفتنیهایی که لازم میدیدید رو گفتید و ... خیلی دلم میخواست جمع بندی کنم اما بنا به دلایلی این تصیم رو به زمان مناسبتری موکول کردم. البته یه برنامه هایی تو ذهنم واسه وبلاگ اومد. یه جورایی این استقبال از بحث و نظر، برام جالب بود و به ذهنم رسید اگه همه موافق باشید آخر هر هفته از روز جهارشنبه تا شنبه که پست جدید میذارم یک موضوع انتخاب کنیم و به بحث و تبادل نظر بپردازیم البته با جمع بندی. اگه با این پیشنهادموافقید در کامنت اعلام کنید و موضوعات مورد نظرتون رو برام کامنت خصوصی بذارید! و اما امروز برای کار رفته بودم رشت و خب دلم نیومد تا نزدیکی ستاد برم و سری نزنم. خلاصه رفتم ستاد ائتلاف اصلاح طلبان گیلان و همونجا هم بنده رو مفتخر به فرهیخته بودن کردن!! شما الان دارید به یک فرهیخته نشست و برخاست میکنید خب دو دیقه صبر کنید تا بگم چی شده ! امروز تو ستاد بودم که دیدم یه دعوتنامه تو دست بچه هاست بعد دوست عزیز آقای مهدیزاده دو تا دعوتنامه دیگه هم گرفت بعد یه دونش و داد به من|! البته من گفتم که فرهیخته نیستم! ولی خب دیگه دعوتنامه بود و ایشونم لطف کرده بودن من و آدم حساب کرده بودند کلی هم امروز تو آزمایشگاه تبلیغ کردم و خلاصه فردا عصری مرخصی گرفتیم و قرار شد همکارام هم بیان ورزشگاه! آخه موسوی بعد از دیدار با ما فرهیختگان میدونید به نظرم این کاندیداهای مختلف در دوره های مختلف به جای اینکه ستادهای اصلیشون و بدن دست آدمهای معروف و سیاسی و ... باید بدن دست جوونها که هم انرزی دارن هم هیجان دارن هم ایده های نو و بکر میدن.. مثلا الان آقای موسوی اصلا تو شهرستانها ستاداش خوب کار نمیکنن(حداقل اینجا که اینطوریه) روستاها که هیچی! هیچ برنامه خاصی هم ندارن انگار...اما همینجوونها برای تمام این ها ایده دارن و حتی میتونن اجراشون کنن! با این حال امیدوارم که یاران موسوی تو سخنرانیهاشون به قشر عظیم روستایی و کشاورز هم توجه کنن و در جلب نظر و آرا اونها هم تلاش کنند نه با وعده های دروغی با وعده های قابل انجام از امروز آقای احمدی نژاد سهام عدالت رو توزیع کرد. حقوق معوقه بازنشستگان رو پرداخت میخواد بکنه و ..... اما واقعا مردم ما متوجه نمیشن که اینها کارهای تبلیغاتیه؟ اتفاقا به نظرم از این کارها نباید ترسید جون مردم ما در این زمینه ها دیگه آبدیده شدن! امروز یه حس عجیبی داشتم یاد روزهای فعالیت تو ستاد آقای حدیثی برای نمایندگی مجلس ششم افتادم. یاد ساعتهایی از شب که تو ساختمون مرکزی ستادش بودیم و اخبار ارا میرسید و روی یه برد داشتن مینوشتن و صدای دست و هورا و سوت بود چون از همه رقبا با اختلاف فاحش جلو تر بود. من و بابا و خانم بادلی(همسر آقای حدیثی) و آقای ساعی و چند نفر دیگه بالا بودیم و همه منتظر رای های نهایی.. پیروز شده بودیم که یهو خبرها برعکس شد. از صندوقهای سیار شروع شد و چند تا محله و نهایت ندیمی بازنده برنده شد و به دور دوم کشیده شد. همه اینها در یک ساعت اتفاق افتاد.. دیکه صدای سوت و کف از پایین نمیومد همه ناراحت و شوکه بودیم میدونستیم تقلب شده و کاری نمیشد کرد. ندیمی انتقام سالها به نمایندگی نرسیدن و معروف شدن به علی کنکوری رو اون شب از حدیثی گرفت. با تقلبی به وسعت........ شب وقتی با بابا خسته و ناراحت از ستاد میومدیم بیرون طرفداران ندیمی داشتن تو خیابون بوق میزدن نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و زدم زیر گریه!قشنگ یادمه یه جوانی از کنار ما رد شد و گفت: دکتر باختین!!! اما بازنده واقعی ما نبودیم.. اونهایی بودن که رای خریده بودن و صندوق رو جابجا کرده بودن.. امروز این خاطره دائم تو ذهنم بود. اون همه زحمت و هیجان ،اون همه حرکتهای تقریبا منطبق بر اصول کاندیداتوری و حمایت ،همه و همه با یک تقلب ناقابل به باد رفت... توقع رفتارهای دموکراسی وار در کشوری که هنوز مردمش گشنه اند بیجا بود. اما این بار ... مشکلات هنوز هست،هنوز بسیاری حاضرند شناسنامه هاشون رو بفروشن تا یک شب شام بتونن بخورن. هنوز عادت بد ایرانیها ترک نشده. بادمجان دور قابچینی هنوز در خون بسیاری افراد هست اما من امیدوارم. امیدوارم به نسل جدید... امیدوارم به نسل بعد از اصلاحات... امیدوارم به کسانی که شروع فعالیت سیاسیشان از رای به خاتمی بود. امیدوارم به این اصلاحات. حتی اگر بارها شکست بخورد. راستی بارون زیبایی میباره.. امشب دیگه دلم به دریا میزنم و میرم زیر شراه برم ... خودم هم نمیدونم چند وقته زیر بارون نرفتم اما مدت زیادیه... با بارون باید حرف بزنم باید بگم از....... به یاد درد شراب مهدی سلطانی گرامی و م فتحی عزیز مطالبی نوشتند که هر دو خواستار نظر دوستان شدند. پس امیدوارم دوستان علاقه مند به یک مکان برای گفتگو در این زمینه با مطالعه کامنتهای این دو عزیز نظراتشان را بگویند و به این مباحثه گرمایی ببخشند و تبادل نظر و اطلاعات کنند. موضوعات قابل بحث: از دکتر شریعتی چه میدانیم؟ آیا میتوان ایشان را نقد کرد یا نه؟ آیا طرفداران ایشان تحمل شنیدن نقد ایشان را دارند یا خیر؟ آیا ایدئولوژی شریعتی در حال حاضر پذیرفتنی است یا خیر؟( و خلاصه هر چیزی که مربوط به دکتر شریعتی میشود) و البته چون برای من خیلی ایجاد پرسش کرده خواهش میکنم در کنار این مباحث به این قضیه هم نطر بدهید که کجای نوشته من صحبت از این بود که من از دکتر شریعتی نقد کردم یا قصد نقد کردن دارم! این رو خواهشا در کنار نظراتتون بنویسید شاید من متوجه نشوشته ام نشدم و درست نخواندم و ننوشتم! با سپاس از همه شما عزیزان پی نوشت در تاریخ 25 اردیبهشت: دوستان عزیز اصلا فکر نکنید که چون من و سعیده اینجا با نظراتمون..... مشکلی با هم داریم! نظر جای خودش ارتباط دوستی جای خودش! ما کماکان با هم دوستیم حتی اگه مخالف هم باشیم.. (حداقل من که اینحوریم از سعیده هم مطمئنم که همیجوریه) ۱- ADSL دار می شویم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۲-مطلبی که در مورد کاشف السلطنه نوشته بودم بدون اطلاع من در سایت لاهیگ منتشر شده بود و با سانسور... سپس آقای رحمانپور مدیر مسئول هفته نامه صدای لاهیج با پدرم تماس گرفتند و خواستند که مطلبم را چاپ کنند! من هم آن را تنظیم کردم و کتابی تر نوشتم و قسمتهایی که قابل چاپ نبود را تغییر دادم و امروز در هفته نامه صدای لاهیج چاپ شد! متن اصلاحی از متن اولیه به نظر خودم بهتر بود! این هم اولین مقاله بعد از سالها در یک هفته نامه محلی! و در واقع سومین مقاله ای که در یک نشریه چاپ می شود!! خودخواهانه خوشحالم! ۳- خوشبختانه یا متاسفانه نظرات دوستان عزیز در مورد پست قبلی و جناب شریعتی نه تنها نظر من را تغییر نداد بلکه بیشتر از پیش معتقدم کرد که طرفداران ایشان تحمل هیچگونه نقدی را ندارند و شریعتی خدای آنها هست و بس! نگفتم هر کس در موردش نقد کند از طرف دوستداران ایشان هیچ چیز نمیفهمد!؟ میتوانید از نظرات پست قبلی و دو اس ام اسی که دوستان عزیزم سعیده و مهدی برایم دادند متوجه شوید! اس ام اس سعیده: اینا چیه تو بلاگت از شریعتی گذاشتی. میخواستی من و ....(آیکون عصبانی!) اس ام اس مهدی:سلام بر شریعتی شناس بزرگ. کتابهای جدیدی ندارید کسب فیض ببریم. من فقط یک نقل قول کردم که با نظر خودم آن عقیده را قبول داشتم. شاید کتایهای شریعتی را نخوانده باشم( خود سازی انقلابی را خواندم که اتفاقا این دو دوست گرامی خیلی به ان کتاب مینازند و من حالم بد شده بود! غیر از قسمت آزادی ش هیچ قسمت را نمیتوانستم بپذیرم!) یک کتاب هم خلاصه شد در وبلاگ تازگی که آنجا هم نظراتم را نسبت به آن خلاصه گفتم.. ماشالله جناب دکتر چنان در آن کتاب(زن) از فاطمه و علی گفته بودند که هر کسی نداند فکر میکند شب و روز با این دو نفر بوده و .....!! و اصلا برایم توصیفهایشان از فاطمه پذیرفتنی نبود! یک نفر مثل ش ر ی ع ت م د ا ر ی از دیدگاه خودش ائمه را توصیف میکند و ادعای درستی گفتار می کند،یکی هم مثل دکتر شریعتی توصیفاتی می کند و ادعای درستی دارد!(بیشتر از خودش طرفدارانش سنگ او را به سینه میزنند) و من هیچ کدام را با منظق خودم نمیپذیرم! حالا وقتی میایی و حرفت را میزنی میشوی بی سواد!!! میشوی بی مطالعه! میشوی ...... چون دکتر شریعتی را باید چشم و گوش بسته خدا کرد و پذیرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی نظر مخالف شریعتی را مینویسی اس ام اسی میاید که لحن تمسخر دارد یا کامنتی که.... آن وقت اسمشان را میگذارند کسانی که نقد میپذیرند! و با سوادند! وقتی میایی و میگویی دو نفری که خیلی هم قبولشان داری نظری مخالف نظر شریعتی دارند و .... بر میدارند هر چه دلشان میخواهد به آن آدمها که اتفاقا هم هزاران جلد کتاب دارند و خوانده اند و هم آن موقع که شریعتی داشته خود را آماده میدان سیاست میکرده در دانشگاه تهران بیانیه جبهه ملی را میخواندند و جنبش دانشجویی را بعد از سالها دوباره راه انداخته بودند ، میگویند و اسمش را میگذارند شعور! خدا را شکر میکنم که هرگز به کسی تا این حد قداست نبخشیدم که بخواهم با یک نظر مخالف ......... اس ام اس های امروز و کامنتهای پست قبلی به من ثابت کرد که :"اين بزرگواران براي مواجهه با عالم و تقسيم بندي آدميان يک ملاک بيشتر ندارند و آن هم خود مرحوم شريعتي است. هر کس از او تجليل کند، حرف خوب و درست مي زند و هر که او را نقد کند در فهرست «بدها» است؛ فرقي نمي کند که باشد و اهميتي ندارد چه گفته باشد. هيچ سخني در نقد شريعتي «علمي» و درخور تامل يا حتي نقد نيست و گوينده آن سخن هم حتماً يا جاهل است يا مغرض." سعیده عزیز که نوشتی کاش منتقدین هم لا اقل این همه کتاب و مقاله مطالعه میکردن!!! مطمئن باش کسی که دست به نقد اسطوره ای !!! به اسم شریعتی میزند حتما کتابهایش را خوانده فکر نکنید فقط دو نفر هستند که تمام مقالات و کتاب های شریعتی را خوانده اند! سعیده عزیز که نوشتی: کاش به جای نشخوار حرف منتقدین ، خودمان با اپوخه کردن ذهنمان شروع به خوانشی جدید می کردیم و حتی اگر قرار به نقد بود خودمان با دید خودمان نقد می کردیم!!!! خدارا شکر میکنم که همیشه نقد خودم هم همین بود حتی اگر کتابهایش را کامل نخوانده باشم ! من همان کتابی که خواندم در حد همان، نظرم را هم بارها گفتم و فکر نمیکنم چیزی غیر از نظر منتقدی بود که نوشتم و دلیلی نمیبینم حرف منتقدی را بی دلیل نشخوار کنم! من با دید خودم هم نقد کردم اما متاسفانه تحمل نقد در طرفداران شریعتی نه تنها اندک که زیر صفر است! نمیخواستم اینقدر تند جواب بدم اما ناچارم کردند که.... با این حال من برای توانایی فکری و دست نوشته هایی چون "کویر" و " آزادی" دکتر شریعتی بیش از اینها ارزش قائلم و متاسفم که طرفدارانش باعث میشوند که..... تازه فهمیدم بابا چرا روزنامه نمیاورد خونه! آخه انقدر سوزه میشه از توش پیدا کرد واسه نوشتن که کم میاره آدم! دیروز: سهمیه بومی کنکور ۸۸ قطعی شد!!!! تازه طوری سهمیه بندی کرده اند حق دانش آموزان زرنگ شهرستانی پایمال نشود!!!!! راستی به چه حقی این کار و میکنند؟ همان موقع که منطقه ۱-۲-۳ بود به اندازه کافی حق ما شهرستانی ها خورده میشد چه برسد به حالا؟ چرا نباید دانش آموزان زرنگ ما که به راحتی میتوانند در دانشگاهههای معتبر تهران درس بخوانند بحاطر این تصمیم گیری غلط در شهرستان ها وبا امکانات محدود دانشگاهها استعدادشان عدر رود و آنوقت بسیاری از دانش آموزان تهرانی که آنطور که باید هم درس خوان نیستند از این سهمیه بندی استفاده برده در دانشگاههای خوب تهران ادامه تحصیل بدهند؟ چطور میتوانند کاری کنند که این سهمیه بندی تاثیر منفی در شاگردان زرنگ نداشته باشد؟ امروز: سروش از کروبی حمایت کرد! همانطور که دکتر سروش از حمایت خاتمی و دیگر اصلاح طلبان از موسوی اظهار تعجب کردند من هم از این اعلام حمایت بسی شگفت زده شدم!!! دکتر سروش حرف زیبایی زدند و گفتند دنبال مرد عمل هستند اما آیا واقعا کروبی آن مرد عملی که ایشان خواهانند هستند؟! امیدوارم که باشند! ضمنا واقعا دلم میخواد همه کسان برجسته ای که اعلام حمایت از یک کاندیدا را میکنند دلایل منطقی و قانع کننده اشان را بگویند! همه فقط میگویند این آدم خوب است من حمایت میکنم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارند! روزنامه اعتماد یک روزنامه اصلاح طلبی است. از هر دو کاندیدای اصلاح طلبان به یک اندازه مینویسد اما روزنامه اعتماد گیلان تماما تبدیل شده به یک بولتن خبری و تبلیغاتی برای اقای کروبی!!!!!! با اینکه ایشان یک روزنامه برای خودشان دارند اما اعتماد گیلان چون سردبیرش رییس ستاد کروبی است تماما در وصف کروبی مینویسد! جالبترین قسمت امروز یادداشت بود که در مورد وزیر زن در کابینه کروبی وعده وعید داده شده و چیزهایی که نوشته شد برای من بسییییییییی جالب بود اولین نکته جالب این قسمت بود: "در فرهنگ ایرانی حضور زنان در عرصه های سیاسی ،اجتماعی و حتی فرهنگی تمل نمی شود و بدلیل اینکه ورود تجدد به ایران با کشف حجاب همراه شد بسیاری از قشرهای مذهبی با فعالیت اجتماعی زنان مخالف شدند. اما امام خمینی به تنهایی در برابر سنت ها ایستادگی کرد و با صلابت و جذبه ای که داشت توانست این وضعیت را در جامعه تغییر دهد و وضعیت زنان را بهبود بخشد...." لازم است ذکر کنم که وقتی در زمان شاه زنان هم حق رای پیدا کردند اولین معترض به این قانون امام خمینی بودند!!! این یادداشت بر گرفته از سخنرانی رییس ستاد کروبی در استان گیلان(اقای شاپور باقری) بود که انگار قراراست خودشان رییس جمهور شوند !برای رای آوردن چه چیزی بهتر از استفاده(سو استفاده) از زنان و دانشجویان وزندانیان سیاسی! و ایشان از زنان سود بردند و تا میتوانستند هندوانه زیر بغل زنان گذاشتند و از ایده های کروبی در مورد زنان گفتند که با چیزی که پینه دوز دیده و شنیده متفاوت بود! از اینها بگذریم میرسیم به خبر داغ امروز که کار فروشندگان مرد در فروشگاههای لباس زنانه ممنوع اعلام شد و اگر دیده شود پلیس برخورد خواهد کرد!!!!!!!!!!!!!!! راستی این تصمیمات یک شبه بر پایه کدام تحلیلها و محاسبات علمی صورت میگیرد؟ با کدام برنامه ریزی و هدف و به قصد دستیابی به چه چیز؟! ایا وقتی این قانون گذاشته شد به این فکر کردند که مردهای فروشنده باید کجا بروند؟ چه کاری کنند؟ من خودم به شخصه از این تصمیم ناگهانی ناراضیم. نه فقط بحاطر اینکه عده ای بیکار میشوند بلکه اصولا فروشنده های مرد خیلی بهتر از زن هستند! نظرات یک مرد در انتخاب به شما بیشتر کمک میکند (البته عین این قضیه در مورد مردها صادق است مثلا بهتر است در لباس فروشی مردها یک زن فروشنده باشد) خانمهای فروشنده انگار از دماغ فیل افتاده اند زورشان میاید که با مشتری حرف بزنند یا نظر بدهند و بیشترشان هم اصلا توجهی به مشتری علی الخصوص از نوع زن ندارند(بگذارید به حساب حس زنانگی!!!!) اما فروشنده های مرد با حوصله زبان باز و بسیار دقیق هستند و تا جنس را به شما نندازند دست از سرتان بر نمیدارند!!!!! من که بسیار زیاد ناراحتم که از فردا اگر خرید کنم باید نظرات غیر قابل تحمل فروشنده زن را بشنوم!!!(اگر زحمت بکشند و نظر هم بدهند)(این حرفها هیچ منافاتی با عقاید من در مورد برابری زن و مرد ندارد کسی حق ندارد آتو بگیرد) خب از این هم بگذریم میرسیم به یک مقاله در اعتماد ضمیمه روزانه! آقایی به نام محمد منصور هاشمی تقدی بر یادداشت سوسن شریعتی کرده اند( که متاسفانه آن یادداشت را من نخواندم) جملات آخر این مقاله انقدرررررررررررر خوب بود که دلم نیامد ننویسم به شدت با این جملات موافقم و بارها به چشم خودم دیدم ایشون چند سوال و نکته در اخر یادداشتشون ذکر کردند که عینا مینویسم: آيا طرفداران «ايدئولوژي» مرحوم دکتر شريعتي اصولاً آن ايدئولوژي را قابل نقد مي دانند يا نه؟ آن گونه که تا به حال يادداشت هاي خانم سوسن شريعتي و ديگر هواداران مرحوم پدرشان نشان داده است، اين بزرگواران براي مواجهه با عالم و تقسيم بندي آدميان يک ملاک بيشتر ندارند و آن هم خود مرحوم شريعتي است. هر کس از او تجليل کند، حرف خوب و درست مي زند و هر که او را نقد کند در فهرست «بدها» است؛ فرقي نمي کند که باشد و اهميتي ندارد چه گفته باشد. هيچ سخني در نقد شريعتي «علمي» و درخور تامل يا حتي نقد نيست و گوينده آن سخن هم حتماً يا جاهل است يا مغرض. ظاهراً در مورد شريعتي حتي مي توان معيارهاي چندگانه داشت. مثلاً اگر کسي مستند به آثار شريعتي از قلت بضاعت علمي او به مثابه امر واقع سخن بگويد، بايد به او سرمشق «ادب آداب دارد» داد، اما اگر بحث به زبان تند شريعتي در مواجهه با ديگران رسيد، مي توان در بلاغت دشنام مقاله نوشت و به نيچه و هدايت استناد کرد. واقعيت اين است که در تفکر ايدئولوژيک مبتني بر آثار مرحوم شريعتي آنچه کمترين اهميت را دارد علم و دانش و تحقيق و استدلال است و آنچه ستايش مي شود عاطفه و هيجان (همان قضيه ابوعلي و ابوذر)، و يک بار زندان رفتن به يک عمر رياضت درس و بحث مي ارزد. واقعا تمام طرفداران شریعتی تا امروز که من دیدم همین گونه بودند بی منطق و هیجانی واحساسی هرچه دکتر گفت درست است و هر کس خلافش بگوید نمیفهمد!!!! انقدر سوزه دارم برای نوشتن که.............. اما دیگه بسه دیگه خیلی طولانی شد! ببخشید! انگار این عادت بد ایرانیها بعد از صدها سال قرار نیست از بین برود. عادت به بزرگنمایی و برجسته کردن بیخودی! همین الان داشتم در سایت قلم گشتی میزدم و اخبار انتخابات و موسوی را دنبال میکردم که دیدم یکی از چهره های ماندگار موسوی را با امیر کبیر مقایسه کرده و اعمال او را تاریخی دانسته! در حال حاضر می گویند باید به نفع موسوی حرف بزنمُ میکویند الان وقت انتقاد نیست،میگویند چشم ببندیم بر بدیها و نشانش ندهیم! اما هرگز به خودم اجازه نمیدهم اینطور اغراق کنم و اینطور کسی را بیخود و بیدلیل برجسته کنم و یک شبه اورا به عرش ببرم! اما انگار ایرانیها هنوز این عادت ناپسند را دوست دارند. دو فردای دیگر که موسوی حتما نمیتواند آنطور که دیگران انتظار دارند امیرکبیر باشد! همین افراد اولین کسانی هستند که او را لحن مال کنند! درست کاری که عبدی ها و شمس الواعظین ها و .... در برابر خاتمی کردند... کاری که کاشانیها با مصدق کردند کاری که بسیاری بزرگان سیاسی امروزه! با افراد زمان خود کردند! اصلا نمیتوانم درک کنم که بر چه اساسی این رفتارها از عده ای که متاسفانه تعدادشان کم نیست سر میزند! بیاییم رو راست باشیم موسوی تا بحال کجا بود؟ چه کار تاریخی در این بیست سال کرد؟ وقتی دانشجوها را زدند و بردند و ... او چه کار مفیدی کرد؟ زیر کدام بیانیه و اعلامیه در دفاع از دانشجویان و زنان و زندانیان سیاسی را امضا کرد؟چه اعتراضی به روند تعطیلی مطبوعات کرد و کجا سخنرانی در دفاع از آزادی بیان کرد؟ به چه حراتی نام امیر کبیر را دست آویز قرار میدهیم و هربار به یک نفر نسبت میدهیم یکبار کرباسچی(که در دزدیهایش در شهرداری تهران شکی نیست) را امیرکبیر میدانیم!یکبار خاتمی را(که جسارت ماندن در برابر مخالفین را آنطور که باید نداشت!) امیر کبیر میدانیم(باز هم به غیرت خاتمی که همیشه میگفت او رابا بزرگان مقایسه نکنیم) و حالا موسوی!!! راستی میدانیم امیر کبیر که بود؟ چه کرد؟ در چه زمانی؟ راستی میدانیم موسوی که بود ؟ چه کرد؟ در چه زمانی؟ بازتاب رفتار امیر کبیر چه بود؟ بازتاب رفتار موسوی چه بود؟ چظور به خودمان اجازه میدهیم که نام امیر کبیر را همینطور بر زبان بیاوریم و به هرکسی نسبت دهیم! نه نمیتوانم به این دلیلی که میخواهم رای به موسوی دهم این جیزها را ببینم و سکوت کنم و به این دروغها و غلو ها مهر تایید بزنم من جای موسوی باشم از طرفدارانم میخواهم این رفتار پاچه خواری را کنار بگذارند و حقیقت را بگویند بدون غلو من اگر جای موسوی باشم به ستادهایم دستور میدهم کارهایی که میتوانم انجام دهم را درست تبلیغ کنند نه اینکه شعارهای دروغین و نمادی بسازند و بزرکنمایی کنند... من اگر موسوی باشم فقط به این که چه هستم و جه توانی دارم تکیه میکنم نه اینکه چه چیز ایده آل است و رای آور من اگر آن دسته از یاران موسوی باشم که برایش فعالیت میکنند به جای بزرگ کردن خاتمی و در سایه او قرار دادن موسوی سعی میکنم موسوی را ترغیب کنم که به حمایتم ایمان داشته باشد و کاری را بکند که خاتمی هم نتوانست.. من اگر جای یاران موسوی باشم نه تنها دست از نقد بر نمیدارم که دائم او را نقد میکنم تا بداند باید پاسخگوی ملت و مردمی باشد که به او رای میدهند! این رفتار برازنده کسی که آمده تا کرامت انسانی را پاس بدارد نیست... این کرامت انسانی نیست که اغراق کنیم و بی دلیل کسی را بالا ببریم امیدوارم سایت قلم هم این موضوع را درک کند و از این دست تبلیغات استفاده نکند!که عاقبت خوبی ندارند! حداقل به یاد بیاورند که هرگز از این بزرگنمایی ها سودی نبرده ایم! "در آن زمان(ابتدای پیروزی انقلاب) همه از ترس رها و آزاد بودند ولی امروز ما مشکل ترس داریم، ترس نه از اتفاقی که در یک قدمی ما می افتد بلکه ترسی که از عدم امنیت سر چشمه می - گیرد. که امروز گریبانگیر فضای جامعه و دانشگاههای ماست" " انتظار ما این بوده که با گذشت ۳۰ سال از انقلاب تصمیمات ما عقلانی شود،در صورتی که متاسفانه امروز به سمت یک نوع ابتدایی گری و روند کاهنده به کشور پیش می رویم" بنده مخالف روحانی دولتی هستم و نه مخالف رابطه میان دولت و روحانی" روحانیت باید با صدای بلند و نافذ مدافع منافع ملی و همه اقشار جامعه ،حتی زندانی ها باشد" امنیت فقط منحصر به این نیست که مورد ضرب و شتم قرار نگیریم بلکه داشتن امنیت روحی و روانی در جامعه که در قانون اساسی هم وجود دارد بر میگردد. اینها قسمتی از سخنان میرحسین موسوی کاندیدای اصلاح طلب اصولگرای انتخابات ریاست جمهوری دهم در جمع دانشگاهیان طلاب و فعالان حوزه سلامت به نقل از روزنامه آفتاب یزد بود. اخبار ۸:۳۰ از ثبت نام چهار کاندیدای مطرح گزارش تهیه کرده بود. آقای محسن رضایی اولین کسی بود که ثبت نام کرد. وی با شعار اقتصادی پا به عرصه انتخابات گذاشته است. و مبنای کارش را درست کردن اقتصاد قرار داده است. وی با عدم ارایه یک آمار دقیق و صحیح و معتبر اعلام کرد که در ۴۰ سال اخیر گرانی در کشور گریبانگیر همه شده و سی و چند سال است که بیکاری افزایش یافته است!و او برای درست کردن این وضع امده است. نفر بعدی محمود احمدی نزاد رییس جمهور فعلی بود. وی پس از ثبت نام عنوان کرد که هیچ ستادی که از طرف شخص ایشان باشد و یا ایشان مدیریت آن را بر عهده داشته باشد وجود ندارد( احتمالا ایشان نمیدانند که هیچکس ستادش از آن خودش و با ایده وفکر و رهبری و مدیریت خودش نیست) ایشان همچنین عنوان کردند که هیچ منابع مالی برای تبلیغات ندارند و اگر هم داشتند ضرورتی نمیدیدند در تبلیغات هزینه شود. ایشان در ادامه از طرفدارانشان خواستند که به کسی تعرض نکنند یا علیه دیگری صحبت نکنند( ای کاش این را مستقیما به روزنامه های حامی دولت نهم اعلام کنندویا صدا و سیمای محترم!) نفر بعدی شیخ اصلاحات ! حجت الاسلام مهدی کروبی بودند( ایرانیها عادت به ساختن القاب قلمبه سلمبه دارند مثلا خاتمی را رهبر اصلاحات میخوانند هرچند که خود او این را قبول نداشت کروبی میشود شیخ اصلاحات آن یکی میشود سردار سازندگی و دیگری میشود یوزارسیف) اقای کروبی با همراهی محمد علی ابطحی(معاون خاتمی) و غلامحسین کرباسچی(شهردار اسبق تهران) وارد وزارت کشور شد. ایشان از آنجایی که تیم جدیدش قوجانی و اعوان و انصارش است و اگر یادمان باشد قوجانی در شهروند امروز بسیار روی شعار تغییر اوباما تاکید داشت اینبار هم نطق کروبی را بر اساس همان نوشتند و بی هیچ تغییری شعار اوباما را برای کاندیداتوری آقای کروبی انتخاب کردند. اقای کروبی اعلام کردند آمده اند برای تغییر!! و تغییر را در همه چیز خواهان بودند حتی دانشجویان دربند! و البته نمیدانم چرا تغییر برای برابری(شعار کمپین یک میلیون امضا) را فراموش کردند! و یا شاید اعتقادی به این تغییر نداشتند!شعار کروبی مبنای سیاسی داشت.و کاملا برای طیف تندروی سیاسی کشور قابل قبول تر و خوشایند تر بود.و در نهایت میر حسین موسوی ثبت نام کرد. بیانیه میر حسین مرا یاد خاتمی انداخت و بی اختیار گفتم خاتمی برایش نوشته! او نه از تغییر حرف زد نه از اقتصاد نه از امام زمان نه از.... او آمد برای پاسداشت کرامت انسانی! و تنها امیدواری من این است کاندیداها شعارهایشان فقط در حد شعار نباشد! و قلبا هم به این حرفها اعتقاد داشته باشند. * متن کامل بیانیه میر حسین موسوی را در اینجا بخوانید در کنار اینها آقای ش ر ی ع ت م د ا ر ی در سرمقاله امروز در واقع به نامه شدید اللحن کروبی پاسخ دادند و طبق معمول خود را کلام بر حق و رهروی واقعی خط امام دانستند! و هر چه میخواستند از جملات امام برای کوباندن تمام افراد استفاده بردند چه نوه امام چه کروبی و چه اصلاح طلبان.! ** میر حسین موسوی بعد از انقلاب اولین فردیست که در تمام سخنرانیهای تبلیغاتی اش همراه همسرش است و حتی دست در دست هم راه میروند! این حرکت را خیلی دوست دارم سخنان دکتر زهرا رهنورد در مورد همراهیش با همسرش را میتوانیددر اینجا بخوانید این راهم بخوانید بد نیست. به علت مشغله و فشار کاری از روز ۵ فروردین تا امروز غیر از ۶ روز (اون هم نه متوالی) همه روزه از صبح تا شب یکسره آزمایشگاه بودم از ۹ شب من یه ریز داد میزدم بابا این ماه و باید کنار دریا دید و شوهر خاله ام میگفت نخیر باید بالای کوه دید و یکی من دعوت به دریا میکردم یکی اون دعوت به کوه!من که کوه برو نبودم صبا رو برداشتم ببرم خونه و شوهر خاله ام و مهماناش و برادرم رفتن کوه! من و صبا اول رفتیم یه دور بعد از ماهها تو شهر خودمون زدیم وای نمیدونین لاهیجان وقتی خالی از آدمه جقدر زیباست. و باسرعت هر چه تمامتر رفتم سمت چمخاله. خلاصههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه رسیدیم لب دریا ... و اما چون ساعت ۱:۱۵ بود و من نمیتونستم به دوستان اس ام اس بدم لازمه که بگم در کنار دریا به یاد سعیده عزیزم،محمد عزیزم، عباس نازنین و نفیسه مهربان بودم... امیدوارم به زودی همراهم باشید در کنار ساحل زیبای چمخاله برگشتنی هم ماه دوباره از زیر ابر در اومد و .... راستی ماه تو لاهیجان خوشگل تر بود تا تو لنگرود و چمخاله!!! اخب حالا فهمیدید چرا میخوام به خودم جایزه بدم و اما ۶ ماه بود چمخاله نرفته بودم...اخرین بار یه شب وحشتناک بود حالا بعد ۶ ماه با روحیه ای متفاوت ، با احساس آرامش رفته بودم پیش دریایی که همیشه مرهم دردهامه! راستی میدونید توایران از ۱۲ شب به بعد هر کاری میتونی بکنی یکی از دلایل مهمی که من رو در تصمیم نهاییم کمک کرد همایش پویش بود که در آن آقای موسوی از ابتدا تا انتها همسرش دکتر رهنورد رو در کنار خودش داشت و این یعنی یکی از چیزهایی که من همیشه در سیاستمدارانمون به دنبالش بودم. دلایلی که من به موسوی رای میدم: ۱- باید بپذیریم که مدیریت اجرایی ایشون خوبه ۲- با اینکه اصلاح طلب نیست اما نگاهی اصلاحی به زیر بنای انقلاب و جمهوری اسلامی داره ۳- احساس میکنم میتونه تیم خوبی برای ترمیم اقتصاد کشور تهیه کنه و قدرت اجرایی داره ۴- همراهی همسرش در انتخابات و تبلیغاتش برای من مهمه ۵- خاتمی او رو تایید کرده ۶- آراء اش از دیگر کاندیداها سالمتر و بیشتره ۷- هم در اصلاح طلبها و هم اصولگراها طرفدار و حامی داره ۸- چهره موجهی از ایران و ریاست جمهوری میتونه در جوامع بین الملل ارائه بده اینها دلایل فعلی با حداقل مطالعه من در مورد ایشونه حالا بعدا باز هم بیتشر خواهم نوشت و اما بگم از زیباییهای اینجا... چند شبیه که آسمون صافه و ماه به زیبایی میدرخشه و امشب دیگه به نهایتش رسیده.. از اون زیباییهایی که من رو میبره تا نهایت ....................... آراد وازه عشق رو هم یاد گرفته از بس خاله اش بهش گفته: آراد به خاله عشق بده؟ و اون میاد دست من و میگیره میگه: عشق! خاله امیدواره آراد به همون صداقت و زیبایی و بی ریایی که الان میگه عشق و به همه عشق رو هدیه میده همیشه همینطور بمونه و روزگار اون و مثل بقیه نکنه که عشق رو فقط بازیچه میدونن و هوس و دروغ! همچین از در ستاد اومدم بیرون دیدم دارم میفتم سر گیجه و حالت تهوع و سر درد شدید رفتم شرکت و یه کم نشستم و دیدم نه خوب بشو نیستم از اونور باید وسایل رو سریع به زمایشکاه میرسوندم خودم هم نمیدونم چهجور رانندگی کردم اما سالم رسیدم و وقتی رفتم خونه کله پا شدم تا غروب خوابیدم و نتونستم برم سر کار بعدش یه ۱ ساعتی خوب بودم تو این یه ساعت به هر کس تو این مدت که رفتم سر کار زنگ نزده بودم زنگ زدم و کلی گپیدم آخریش هم که دم اذان بود حرف زدم غش کردم دوباره! ایندفعه معده درد هم به دردهام اضافه شد . تکون نمیتونستم بخورم.هنوزم حالم بده گرنه کلی چیز میز میخواستم بنویسم برای امروز...متاسفانه بد جور مریضم ببخشید *به نظر میاد چون زیر قولم به خانواده زدم و اونا که خبر نداشتن من میخوام برم ستاد ! اهشون من و گرفت و مریض شدم! *کامپیوترم ارتقا یافت!!!! اما مودمش کار نمیکنه هنوز از وسایل بزرگترها سو استفاده میکنم. پروسه گم شدن اشیا و پول در خانواده کماکان ادامه دارد.. اینبار یقه مادر عزیز رو گرفت که هرگز هرگز هرگز این اتفاق براش نمیفتاد و هر کدام از ما چیزی گم میکردیم متهم به حواس پرتی میشدیم و .... اما اینبار مادر عزیز کیف پولش که حاوی ۵۰۰ هزار تومان ناقابل بود رو گم کرد و البته بهتره بگم دزدیدن!چون هیچ راهی واسه گم شدن نبود! خلاصه از دیروز دارم دعا مکینم که پیدا بشه اما همونجور که دعا کردم لپ تاپ داداشم پیدا بشه و نشد این هم همونطوریه.. خلاصه خداوند باری تعالی از اونجایی که علاقه وافری به من و خانواده محترمم داره روز به روز از شدت علاقه اش نمیدونه چه جوری حال ما رو بگیره یه چیز جدید پیدا میکنه.. به جرات میتونم بگم در ۱۰ سال اخیر خانواده من یک روز خوش ندیدن از مریضی و مرگ مادر بزرگم تا اتفاقات عجیب و غریب ناخوشایند زندگی خواهر و برادرمُ تا بیماری پدربزرگم و مرگش تا اتفاقات ریز و درشت دیگه ای که حتی نمیشه تو وبلاگ نوشت.. همه و همه برامون آشفتگی فکروذهن رو تو این ده سال آوردن ،این گم شدن ها و مال از دست دادن ها کوچکترین اتفاقات ناخوشاینده اما از بس در یک سال اخیر پی در پی بوده که دیگه داره اذیتمون میکنه...خودم هم موندم که چه رویی داریم و هنوز سر پا هستیم و هنوز صورتهامون و سرخ نگه میداریم. یاد داستانی که اخیرا در مجله "چی چی نی" خوندم افتادم. داستان به توضیح نابود شدن تمام وسایل منزل و تبدیل شدن آنها به تلی از خاک بود که به شدت اون رو در این چند سال حس کردم و اوجش رودر این یک سال... موریانه افتاده به حان ما و داره از هر طرف میخوردمان... حالا حتما میگید چه ربطی به خدا داره؟! نمدونم چرا اگه یه اتفاق خوب بیفته خواست خدا بوده اما بد باشه خودمون مقصریم؟! نمیدونم چرا اگکه اتفاق بد بیفته فورا میگیم خدایا شکرت بدتر نشد!! و وقتی بدترش پیش میاد میگیم به خدا ربطی نداره؟ نمیدونم چرا همیشه دم از قسمت و تقدیر و اینکه همه چیز انسانها از قبل تعیین شده است میگیم و بعد که قت گله کردن از خدا میشه میگن به خودت مربوطه!!!! خلاصه من این حرفها حالیم نیست. به شدت اعتقاد پیدا کردم که در این دوره زمانه که همه چیز برعکس شده خدا هم خداییتش بر عکس شده و دقیقا وقتی بدهستی بهتره.. اگه به مردم کمک کنی و دست گیری کنی و زیاده خواه نباشی و قانع باشی و دنبال پول حلال باشی روز به روز زندگیت سخت تر و بدتر میشه. مریضی و بدبختی و بیچارگی به سراغت میاد .. تمام افراد خانواده ات دچار مشکلات متعدد مبشن.. زندگی بچه ها اشفته است و خودت و همسرت و خواهر و برادر و..... هزار ویک گرفتاری داری حالا اگه دزد باشی... اگه نزول خوار باشی.. اگه از یه مریض تا قرن آخر کیفش رو به بهانه ویزیت بگیری اگه نیازمند رو از در خونه ات رد کنی.. اگه نه خدایی بشناسی نه دینی و عبادتی.. اگه ....اگه.... اگه.... اونوقت زیبایهای زندگی بهت نشون داده میشه. بچه هات خوشبخت میشن.. زندگیت در امنیت و آرامش فکری پیش میره. سلامت داری..از اسمون میباره و از زمین جمع میکنی! خلاصه خدا هم عوض شده... دیگه دوست داشتنی نیست دیگه رحمان و رحیم نیست. حالا من میخوام از این به بعد بد ذات بشم.. اینجوری بهتره. دیروز صبح باز یکی از اتفاقات شوم در کشورم و از همه بدتر در
استان سرسبزم اتفاق افتاد دختری ۲۳ ساله ظناب دار را بر گردن نحیفش حس کرد و بعد از
سالها کابوس آرام گرفت. شومی این اتفاق نه تنها در عمل اعدام بود که در عدم اجاری صحیح
حکم بود. بدون اطلاع محکوم بدون اطلاع و حضور خانواده اش بدون اطلاع و حضور وکلایش
و بدون حضور حتی اولیای دم مقتول! در این باره بسیاری نوشته اند و مینویسند . من به بعد دیگری از
این جریان نگاهی دارم و دوست دام که در این باره بحث کنیم: هیشه با حکم اعدام به جز محکومین مثل خفاش شب و یا قاچاقچیان بزرگ
مخالف بودم. و در نتیجه با حکم قصاص هم تا حد زیادی مخالف بودم. از نظر من بسته به
علت و انگیزه قتل و حالت روانی فرد قاتل میتوان از جحبس ابد تا چند سال زندان را
حکم قرار داد. اما این نظر من است که تا به امروز کسی از عزیزانم به دست کسی کشته
نشده! دیشب به این دختر خیلی فکر کردم. به انگیزه اش برای قتل و چگونگی
انجامش! قبول دارم در سن کم دچار هیجانات شده و دست به کار احمقانه ای چون قتل زده
اما با خودم که فکر میکردم میدیدم دختری که در سن ۱۷ سالگی(به هر علت) توانایی کشتن
یک فرد رو دارد شاید در بزرگی بتواند خیلی قسی القلب شود و .... بذارید مسئله رو طور دیگری هم بیان کنمو بسیاری از دعواهای
خیابانی منجر به قتل یک نفر میشوند در ای دعواها کسی از عمد قتل انجام نمیدهد بر
اثر یک دعوا یک حرکت ناشیانه چاقو و نهایتا مصررف مشروبات یا مواد این اتفاق می
افتد! برای این افراد همیشه دوست دارم بخشش جای قصاص باشد اما وقتی کسی با نقشه
قبلی با هدف و انگیزه دست به قتل یک انسان بی گناه میزند در عین اینکه احتمال میرود
از کارش پشیمان شود و هرگز تکرارش نکند و اصلاح شود اما امکانش هم هست در آینده دست
به قتلهای یشتری بزند! این مسئله همیشه برایم جای سوال بود و همیشه میکفتم در این شرایط
واقعا حکم چه باید باشد؟ خانواده کسی که بی گناه کشته شده چطور باید بخشش کنند؟ چرا
در این جریان کسی خودش را جای خانواده مقتول نمیکذارد؟ و همیشه انتظار داریم که
آنها بخشش کنند و قصاصی صورت نگیرد؟ بسیارند کسانی که اعتقاد دارند قصاص خوب است چون کسی که کاری
میکند باید همان کار را با خودش انجام داد تا بفهمد چه دردی نصیب دیگران کرده. مثلا
کسی رو میشناسم که میگفت کسی رو که اسید روی کسی میپاشه باید اسید پاشید نه اینکه
زندانی کرد! و همینطور در مورد قتل همین اعتقاد رو داشت. وقتی این مسائل و این نگاهها را کنار هم میگذارم دچار سر درگمی
میشوم.. نمیدانم اگر این دختر یا هر کس دیگری در هر سن یکی از عزیزان من را می کشت
من میبخشیدم یا نه؟گاهی حس میکنم قصاص خوب است و دلم را میگذارم پیش کسانی که
عزیزشان را از دست داده اند.. و گاهی میگویم بخشش بهتر است و باید سپرد دست
خدا.... راستی به نظر شما در اینجور مواقع واقعا باید چه کرد؟ قصاص یا
بخشش؟! در هر صورت دیروز این اتفاق ناگوار افتاد.. دختری که به دلیل کمی
سن دست به قتلی زده بود قصاص شد شاید عذابش در آن دنیا کمتر شود. اما شاید اگر زنده
نگه میداشتنش راه درستی در زندگیش انتخاب میکرد و سعی در جبران اشتباه کودکیش
میکرد. دیروز خانواده ای عزادار شد و خانواده عزادار دیگری انگار آرام
شدند اما دیروز هیچ یک از علمای قم مثل همیشه دست به قلم نبردند تا
فریاد بزنند که این اعدام به هر دلیلی موجه یا غیر موجه بر خلاف اصول و موازین
اسلامی بوده است. بر خلاف معیارهای انسانی بوده است. هیچکدام فریاد نزدند وا
اسلاما... هیچکدام نگفتند که این گونه اعدام کردن در هیچ جای دنیا و هیچ دوره ای از
تاریخ اسلام مرسوم نبوده...هیچکدام دل نسوزانندند برای پدری که فرزندش را برای
آخرین بار در آغوش نگرفت....و مادر که پاره تنش را نوازش نکرد! دیروز انگار علمای
اسلام خواب بوده اند...! امشب درجمعی حضور داشتم که باور کردم باید در میان خانمها بنشینم. و کنار آقایان این یکبار نباشم! دلیل اصلی هم شاید این بود که مردهای جمع از مسائل صنفی حرف میزدند و نهایت فوتبال و این بار برام حرفهایشان چذابیتی نداشت و ترجیح دادم کنار خانمها بنشینم که یا باید از طبخ غذا صحبت کنند یا چاقی و لاغری یا اخبار روز! باور نمیکنید چقدر آزار میبینم وقی میبینیم زنهای ما با آن همه پتانسیل فقط خودشان را در نقش کدبانو باور کرده اند و بس! انگار که کار دیگری ندارند. در این جمع هم که یکی از خانمها پزشک بود و خودش کاملا از نظر حقیقی و حقوقی مستقل است همیشه از این واژه استفاده میکند: من خودم یه پا مردم!!! و نمیدانم چطور میشود این جمله سراپا غلط را از ذهن زنهای مستقل،شاغل و با تمام مشخصات یک انسان فعال پاک کرد؟..آن خانم هم با اینکه تماما همراه و همپای همسرش در اداره زندگی نقش دارد باور دارد وظیفه ای اضافه بر این دارد که همان زن خانه بودن و فراهم کردن امکانات رفاهی برای فرزند و همسر است! این را وقتی که شوهرش به ظنز شعری خواند و در آن از زن به ضعیفه نام برد و از جلسات رفتنهای زنش گلایه کرد و اینکه لباسش آماده نیست و ... همسرش با اعتراض گفت که هر روز صبح لباس شوهرش آماده است و .....!!!!!!!۱ و این شاید سبب خنده جمع شد اما برای من گریه داشت..با اینکه ظنر بود اما در پس آن حقیقتی انکار نشدنی نهفته بود) امشب در میان جمع طبق معمول بحث شیرین چاقی و لاغری مطرح بود! و من که فقط یک سوال تخصصی ورزشی از یکی از بانوان جمع که مربی ورزشی بود کردم بحث رفت روی مسائل ورزشی و چربی سوزی!!!! و بعد نمیدانم چطور شد سر از این در آورد که یکی از پزشکان با منشی مطبش ازدواج کرده!و همه از اینکه منشی سر راه دکتر قرار گرفته و او را از همسرش دور کرده و در نهایت همسر دومش شدهصحبت کردند!باز هم حرف و حدیثها و ... جالب اینجا بود که یک روایت از زبان منشی گفته شد و آن هم این بود که خانم منشی برای یکی درد دل کرده وگفته :من اصلا نمیخواستم این اتفاق بیفته خانم دکتر با معلم موسیقی اش روی هم ریخته بوده! و برای همین اتفاق دکتر دچار عارضه ای میشه و کما میره که اگر خانم منشی نبود میمرده و همسر دکتر برای اینکه از قبح کارش کم کنه به دکتر این انگ رو میچسبونه که با منشی اش در ارتباطه و خانم منشی گفت وقتی دیدم به من بهتان زدند گفتم حالا همسرش میشم تا حداقل چیزی که چسبیده شده واقعیت داشته باشه! جالب اینجا بود همه میگفتن منشی دروغ میگه و کسی باور نمیکرد که همسر دکتر ممکنه واقعا خیانت کرده باشد! میدانید چرا؟ چون همسر دکتر نمیتواند ایمن کار را بکند و حتما این زن دومی که آمده در زندگی اش مقصر است!بی هیچ دلیلی! او حتما آمده تا زندگی دیگری را بپاشد. اما کسی از خودش نمیپرسد این چه جوز زندگی است که به راحتی با حضور یک نفر دیگر از هم میپاشد؟ و چرا نمیخواهند باور کنند که ممکن است ایراد از زندگی اول بوده باشد؟ بحث بعدی باز در مورد مسئله ای مشابه از سمتی دیگر بود که یکی از دکترهای زن برای بار سوم ازدواج کرد... و زمزمه ها شروع شد هر کس حرفی میزد و همه خانم دکتر را مورد عتاب قرار میدادند و او را فاقد شخصیت میدانستند هم چون سه بار ازدواج کرده و هم چون همسر سومش دارای همسر و بچه است!یکی گفت: نمیفهمم خانم دکتری که خودش به تنهایی این همه در آمد داره برای چی ازدواج کرده اون هم برای بار سوم؟!!! و من با تعجب پرسیدم: یعنی آدم شوهر میکنه چون نمیتوه در آمد داشته باشه؟ یا کسی که در آمد داره نباید شوهر کنه؟ اون خانم گفت :به نظر من برای ازدواج مجدد اگر در آمد داشته باشه نه نیازی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوباره پرسیدم : یعنی ازدواج و همراهی داشتن شامل همین میشه؟ گفت :خب نه اما این خانم دوبار دیگه ازدواج کرده بود و ۵۰ سالش است دیگه معنی نداشت ازدواج کنه اونم با یه مرد زن دار! خب من با اینکه این خانم با مردی خانواده دار ازدواج کرده کمی تعجب کردم اما نه از بار سومش تعججب کردم نه از ازدواجش... واقعا چرا مردم ما فکر میکنند ازدواج فقط.......................................... از نظر من ازدواج در کنار قضیه تشکیل خانواده و ارتباطات مشروع! جنسی و زندگی مشترک به چیزی به نام همراهی همفکری و آرامش هم ارتباط دارد تا اینها نباشد آن موارد اول به زیبایی اتفاق نمیافتند. در هرصورت مباحث امشب پر از نکته های خاص بود که تحلیلهای جامعه سناختیش هنوز در توان من نیست فقط تاسف خوردم از نگاه مردم به زنان و زندگی ها و موضوعی به نام اصطلاحا خیانت! در این زمینه احتمالا مطالب بیشتری خواهم نوشت! مدتی است در شهر استانه اشرفیه به واسطه کارم رفت و امد دارم و باور هایم از این شهر روز به روز ر حال عوض شدن است. یادم میاید که کودک که بودم و هنوز کمربندی ساخه نشده بود تا وارد آستانه می شدیم اولین کاری که پدرم میکرد خاموش کردن ضبط ماشین بود (به احترام اقا سید جلاا الدین اشرف!!!) برای همین از بچگی از آستانه بدم میامد. چون باعث می شد برای چند دقیقه ضبط ماشین خاموش شود. در ذهن ما، آستانه ای ها مذهبی بودند و معمولا در این شهر خانم های بی حجاب یا بدون ادر کم دیده می شد. در این چند ماه اما میتوانم به حرات بگویم مقدار خانمهای چادری روز به روز کمتر میشود. و دخترهای این شهر مثل بسیاری شهر های دیگر کاملا امروزی و مدرن هستند. زمانی که ابرو برداشتن دخترها ننگ حساب می شد و در ده سال اخیر این ننگ کمرنگ شده!!! انتظار نداشتم که در شهری با پیشینه مذهبی ببینم که اکثر دخترها ابروهایشان برداشته است ..وقتی ما وارد شهر استانه میشدیم ضبط خاموش میشد این روزها گاهی از صدای ضبط ماشینهای درحال تردد در شهر در کنار حرم میخکوب میشویم. این روزها حتی به راحتی میتوان دخترها و پسرهایی را درسطح این شهر مذهبی دید که دست در دست هم در خیابان راه میروند و .... امشب هم در مراسم عروسی در استانه دعوت داشتم و عروس هم از همین شهر بود..باید بودید و میدید خانمهای با روسری کم نبودند اما بی روسری خیلی بیشتر بودند. و جالب اما تاسف انگیز این بود که خانمهایی با روسری نصفه و نیمه از اول تا آخر در میدان رقص میرقصیدند چنان پیچ و تابی میخوردند که من مانده بودم آن تیکه پارچه روی نصف موهایشان برای چیست؟ راستی چه شده؟ آیا تهاجم فرهنگی به باورهای دینی مردم این شهر ها هم رخنه کرده یا آنها عاقلانه تر مسیر زندگیشان را انتخاب کرده و کوکورانه باورهای غلط و سنتی را ادامه نمیدهند؟ ایا باید بگوییم که احکام و فرامین دینی در میان مردم کمرنگ شده(آن هم در سی سال که به هر بهانه ای لحظه بع لحظه احکام الهی را به خورد مردم داده اند) یا باید بپذیریم که مردم دینی که وارونه شده را نمیخواهند بپذیرند و آگاه تر شده اند؟ پیش نوشت ۲: مانیفست لیبرالیسم را حتما بخوانید مهدی عزیز در تازگی، عکسها و مطلبی گذاشت که بسیار حرف در آن بود. عکسهایی که از نشست خلیج فارس منتشر شد و دیدیم کسانی که طاهرا دشمن همند چطور بر سر یک میز مینشینند و با هم دست میدهند .توجه کنید به اینکه خاتمی بین کروبی و ناطق نوری نشسته ناطق و کروبی با هم دست میدهند و خاتمی خنده ای از ته دل سر داده!!!!! در عکسی شاهدیم که خاتمی در مقابل ابراهیم یزدی کرنش کرده و ارادتش را به نهضت آزادی!!!! اینگونه نشان میدهد و بعد در جایی دیگر میبینیم که ابراهیم یزدی با کسی که در عکسی دیگر در گنار سردار صفوی نشسته هر دو بر سر یک میز نشسته اند!!! عبدالله نوری هم بود!!! همان عبدالله نوری که قرار بود از طرف تحریمیها مورد حمایت برای کاندیداتوری ریاست جمهوری قرار گیرد و میگفتند که میتواند در مقابل نظام بایستد و جسارت و شجاعت دارد.......خیلی ها بودند خیلی ها..... هرچند جای رییس جمهور فعلی بسیار در این عکسها خالیست . عکاس این عکسها یا شاید هم عکاسان بسیار هوشمندانه این عکسها را گرفته ودر سایتهای مختلف منتشر کرده اند از ایسنا تا مهر تا.... و واقعا اینجاست که میفهمیم : همه سر و ته یک کرباسند یعنی چه؟! در کنار دیدن این عکسها خواندن گزارشی از همایش موج سوم هم جالب بود. راستی وظیفه ما چیست؟ چشممان را بر حقیقتی(مانند آن عکسها ) ببندیم و باور کنیم که گروهی تحت لوای اصلاح طلبی ما مردم را به اندکی از حقوقمان میرسانند؟ یا اینکه چشمهایمان را باز کنیم و باور کنیم کسی برای ما مردم کاری نمیکند و بگذاریم اوضاع کشور از این هم بدتر شود و باز کسی بیاید در دولت که... به راستی سرنوشت ما ایرانیها چقدر شوم بود. هرگز چیزی از آزادی و آزادگی نفهمیدیم و همیشه به دنبال آن بودیم. هرگز کسانی که دم از اصلاحات و آزادی برای مردم میزدند گامی برنداشتند و هرگز مردم قدر انهایی که حقیقتا تلاششان اصلاح و آزادی و آبادی بود ندانستند. آیا واقعا باید بین بد و بدتر وبدترین، بد را انتخاب کنیم تا بدترین وبدتر نیاید؟ یا باید سکوت کنیم و بگذاریم بدترینها بیایند و .... به راستی باید چه کرد؟ با این جماعت از یک قماش؟! سلام بعد از یه سکوت خود خواسته یک هفته ای با این شعر آمدم! تمام امروز این شعر ورد زبانم بود . صدای هایده و این ترانه ناب... حیف این روزها دیگه از این ترانه ها خبری نیست.. به این فکر میکنم چه زیبا عشق و عاشقی رو در این شعر سروده و مقایسه میکنم با این به اصطلاح ترانه های امروزی که عشق رو با لجن یکی کرده اند با مبتذیلاتی که میخونند و ... هرجند این روزها عشق هم مبتذل شده! عشق هم دروغی بیش نشده عشق هم هوسی بیش نیست عشق هم.. هیچ نمیدونم باز میرم تو سکوت یا.... اما این شعر و حال و هوای امروز من رو وادار کرد به نوشتن! عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود. نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود من و جام می و دل، نقش تو در باده ناب خلوتی بود که در آن ،ره بیگانه نبود کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود کاش ان تب که تو را سوخت مرا سوخته بود به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود ۳۱ فروردین دیگری آمد و سالمرگ انسانی به برگی تاریخ. میهن دوست و جان نثار. حدود ۱۳-۱۴ سال پیش زمانی که در شهر من،شهر چای، اسم کاشف السلطنه در کمترین حد ممکن شنید میشد و خیلی ها شاید نمیشناختنش. وقتی آرامگاهش بازداشتگاه سپاه بود یکی از پزشکان شهر کسی که همیشه برای شهرش دلسوز بود و هست در ۳۱ فروردین بیوگرافی کاشف السلطنه را در یکی از روزنامه های محلی به چاپ رساند.این شهروند لاهیجی با مقاله ها و پیگیریهای قلمی اش دوباره نام کاشف السلطنه را بر زبانها انداخت و یاد آوری کرد که آرامگاه او حرمتش را از دست داده. تحقیق کرد و نوشت که او اولین شهردار تهران بوده و برای همین کرباسچی که آن روزها در اوج بوده و میخواسته همه جوره ستایش شود از این که کاشف السلطته اولین شهردار تهران بوده استفاده کرد و با برنامه ریزیهایی بلاخره آرامگاه او از دست سپاه خارج شد. آرامگاهی که سردیش بر شهر هم سردی انداخته بود. آرامگاهی که او وصیت کرده بود در بالاترین نقطه لاهیجان قرار گیرد و حالا هم طراز خانه های اطرافش بود!آرامگاهی که در بین بوته های چای قرار گرفته بود تا همیشه عطر آنها به روح او آرامش دهد اما روز به روز از عطر چای شهر کم میشد. در همان روزها که دکتر شهر تلاش میکرد برای کاشف السلطنه، عده ای دیگر هم که تا آن روز یادشان نبود کاشف السلطنه ای در شهر آرمیده سینه زنان برای درست کردن آرامگاه ،خود را به میان انداختند و نمیدانم چطور اما ناخودآگاه همه کاره شدند. تا جایی که وقتی آرامگاه قرار شد ترمیم شود و تبدیل به موزه چای شود همه و همه کسانی که هیچ ربطی به موضوع نداشتند در مراسم افتتاح حضور داشتند الا دکتر شهر! اما دکتر شهر دست از قلم زنی بر نداشت.چون برایش فقط یک چیز مهم بود زنده نگاهداشتن کاشف السلطنه در اذهان و تلاش برای بهبود کشت چای! باز نوشت از این طلای سبز.. این محصولی که صدها سال پیش کاشف السلطنه با چه مشقتی آن را به سرزمین ما آورد و در سرش رونقی در عرصه کشاورزی و ممر درامدی برای کشور میپروراند در حالیکه خبر نداشت دستهایی همیشه هستند که مانع این خیال زیبا شوند.نوشت و نوشت و این روزها در وصف چای مینویسد: این طلای سبز سیاه بخت!اما متولیان چای نخواندند و نشنیدند و .... امروز آرامگاه کاشف السلطنه موزه چای شده و جایی برای در آمد شهر،و خوش به حال کسانی که بی کمترین دغدغه از این موزه استفاده میبرند کسانی که حتی ... حالا شهر من، شهر چای،نه عطر چای میدهد نه صدای آواز چایی چینان به گوش میرسد؟! در رستورانها و کافه های شهر من و شهرهای اطراف وقتی سفارش چای میدهی برایت یک فنجان آب جوش میاورند و یک عدد چای کیسه ای محمود،احمد،دو غزال و ....!!!!این روزها جای جای شهر ،بوته ها میسوزند و از ریشه در میایند تا ساختمانهای چند طبقه ساخته شود آخر سود در کشاورزی نیست در ساختمان سازی است.. این روزها چایی که میتوانست محصولی در آمد زا باشد و نه تنها نیاز داخلی را تامین نماید بلکه صادر هم شود تنها و تنها وارد میشود و از چای داخلی استفاده ای نمی شود. چقدر طرح دادند، چقدر ادعای حمایت کردند اما همه در حرف بود مافیای چای قوی تر از این حرفهاست که بتوان با آن مقابله کرد. چای لاهیجان که یکی از بهترین چایی ها هست، با عطر و طعم طبیعی جایی در ایران ندارد. مردم تنبل شهرهای بزرگ اسانس و طعم دروغی چای های خارجی را فقط بخاطر زود دم کشیدنشان به طعم طبیعی چای وطنی ترجیح میدهند و مافیای چای هم همین را میخواهد. دلم برای عطر چای تنگ شده. دلم برای زنهای چایی چین که آواز میخواندندو زنبیلشان بر سر بود تنگ شده. من که دلم برای اینها تنگ شده نمیدانم روح کاشف السلطنه چه می کشد وقتی مبینید چه ناجوانمردانه غارتگران وطنی زحمات اورا به باد دادند . او که در صد سال پیش تلاش میکرد تا ایران را بی نیاز از خارجی ها نمیاد آیا فکرش را میکرد در حکومتی که بر پایه استقلال بنا نهاده شده اینطور تمام منابع از بین بروند و وابسته به بیگانه شویم؟ پ.ن۱** پزشک شهر همان مشفق خودم است اما اینجا من به عنوان یک شهروند و خواننده مقالاتش از او یاد کردم نه چون پدرم بود. پ.ن۲** میخواستم در مورد اتفاق اجلاس زنو بنویسم اما کاشف السلطنه برام با ارزش تر از افتضاح امروز بود. فقط میتونم بگم حتما الان خبرگزاریهای دولت میویند از بس سخنان م-ا بی نظیر بود که دشمنان نتوانستند تحمل کنند و اورا هو کردند و از جلسه خارج شدند!!!(حالا اگر این اتفاق برای رییس جمهور آمریکا بیفتد تفسیرشان اینطوریست: از بس مردم و دولتها از ایشان بیزارند که تنفرشان را با پرتاب کردن شئی و خروج از جلسه اعلام میکنند) پ.ن۳: داشتم دفترهای قدیمی را زیرو رو میکردم دیدم داستانی در زسمتان پارسال نوشته بودم. و همینطوری دلم خواست که آن را هم انتشار بدم. امیدوارم ضعفهایش را بگویید. داستان را میتوانید اینجا بخوانید.






خب دست آقای مهدیزاده درد نکه که این لطف و کردند و من رو فرهیخته حساب کردند!
خلاصه فردا میر حسین موسوی در جمع فرهیختگان گیلان سخنرانی داره منم یکی از اونا![]()
![]()
با عموم مردم در ورزشکاه عضدی رشت دیدار داره(البته من نمیدونم برنامه ریز کی بوده که به ساعتها توجه نکرده و باز معضل همیشگی ایران عدم تطبیق زمانی و منتظر نگه داشتن مردم که دیگه عادی شده در این برنامه ها هم یده میشه!) ![]()
وای خدایا از فردا چقدر بیکار خواهیم داشت؟! نان آورهایی که شرافتمندانه برای زندگیشان کار میکردند باید بیکار شوند. از انسو به نفع زنان بیکار شد! اما آیا در جامعه ای که هنوز اجازه کار زن با پدر یا شوهرش است میتوان امیدوار بود که دختران بیشتری سر کار بروند؟!

... میدونستم خیلی آدم پر انرزی و خستگی ناپذیری هستم اما این اواخر احساس میکردم دیگه توانایی سابق رو ندارم و کلی غصه داشتم که چرا مثل سابق نیستم اما امروز ایمان آوردم که هنوز همان جانوری هستم که بودم!![]()
(ببخشید مجبروم از این کلمه برای خودم استفاده کنم
)
. اون روزهایی که نبودم هم در تهران بودم که اونجا هم ساکن نیستم. امروز یعنی روز جمعه که دیگه روز خانواده است اما لازم بود حتما سر کار باشم در نتیجه صبح علی الطلوع زدم بیرون غافل از اینکه کلید آزمایشگاه رو جا گذاشتم خلاصه هی رفتم و برگشتم تا بلاخره ۱۰ وارد آزمایشگاه شدم. ظهر برگشتم و دوباره بعد از ظهر رفتم! و تا خود ۸ شب یه سره کار کردم. بعد اومدم لاهیجان و تو راه دیدم وایییییییییییی ماه کامله و رویایی.
صبا هم رسیده بود لاهیجان و اگه این بار هم نمیدیدمش خیلی بد میشد. بعد از یه دوش آب گرم رفتم خونه خاله ام مهمانی
! بعد صبا هم به ما پیوست و جای همه خالی تا ۱۲ شب کلی ساز زدن و خوندن و با دو تا آهنگ هم من و علیرضا (پسرداییم)دو تایی یواشکی رقصیدیم
! از اون رقصهایی که همیشه میکنیم بدون هماهنگی ولی هرکی ببینه فکر میکنه ما با هم تمرین داریم
!
اناقدر زیبا بود که دلم میخواستتتت.................... ![]()
![]()
بعد با هم رفتیم بام سبز اما اونجا شلوغ بود
. تمام مسیر هم ماه روبرومون بود مخصوصا تو جاده بام سبز انگار داشتیم میرفتیم به سمتش
! بعد علیرضا اس ام اس داد که پایه دریا هست! من گفتم دیره اما تا لنگرود میریم! سوارش کردیم و سه تایی رفتیم سمت لنگرود که دیدم نه راه نداره باید رفت دریا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
. اما وسطش مگه می شد فالوده اخته ای نخورد![]()
!!؟ پس یه فالوده اخته ای خوردم
! و بعد تخته گاز رفتیم چمخاله! آهنگهایی هم که پخش میشد فوق العاده بود مخصوصا( Right here waiting for u(Richar marx که زمانی که گوشی مدل بالا داشتم یکی از آهنگهای موبایلم بود. و بعد Sorry seem to be the hardest word(Blues and Elthon (john
وای چی بگم براتون که گفتنی نیست... کفشامو در آوردم و مسافت طولانی از جای پارک تا لب آب رو بدون کفش رو شنهای زیبای ساحل راه رفتم
.. بعد پاچه شلوارم هم زدم بالا رفتم تو آب تا مچ رفتم تو آب
.. اولش سرد نبود اما یه کم که تو اب راه رفتم سرد شد
..صبا هم مث همیشه میترسید و با اینکه علیرضا همراهمون بود میگفت میدرزدنمون یه بلایی سرمون میارن!(صبا همش میترسه که یه بلایی سرمون بیارن!
!!!!!! سر این بعدا بحث میکنم) اما متاسفانه ماه که تا اون موقع داشت دلبری میکرد رفته بود پشت ابر و نمیشد عشق بازی آب و ماه و با هم ببینم
! بعد هم برگشتیم لاهیجان...![]()
![]()
![]()
؟ من هنوز توانایی دارم و خسته نمیشم
..هنوز انرژی دارم
... هنوز میتونم چندین روز بدون استراحت سر کنم و باز هم بازدهی مفید داشته باشم![]()
!
.. اولین باری که تنها شب رفته بودم چمخاله
...هرگز از اون شب اینجا ننوشتم ولی برای خودم نوشتم.![]()
. از تمام لحظه های اون شب کذایی...![]()
![]()
؟ مثلا من تمام امشب روسری از سرم هی میفتاد آخرش بی خیال شدم و تمام راه بدون روسری رانندگی کردم
! و یا کلی با آهنگهایی که از ضبط پخش میشد تو ماشین رقصیدیم
... یا کنار دریا خیلی ها داشتن انواع و اقسام نوشیدنیها رو میخوردن...
و یا...........................
راستی بعد از ۱۲ شب تو خیابونهای شهر میتونید دل دادگی هم کنید
میگید نه؟ یه بار امتحان کنید!![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت
22:49 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت
0:18 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت
1:23 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت
22:6 توسط ایرانی آزاد| |
سلام خواننده های عزیز .. به دلیل پیش آمدن یک بحث در مورد مطالب دو پست قبلی و کامنتهای آنها به پیشنهاد دوست خوبم سید مهدی سلطانی تا روز جمعه اینجا را به روز نمیکنم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت
1:45 توسط ایرانی آزاد|
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت
23:38 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت
23:50 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
22:9 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:21 توسط ایرانی آزاد| |
امروز میخوام به خودم جایزه بدم
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
2:17 توسط ایرانی آزاد| |
همه از من پرسیدن ستاد چه خبر بود! راستش نمیدونم چه خبر بود. آخه من عین این عقده ای ها همش داشتم از عقاید شخصی خودم حرف میزدم. از کارم گفتم از تگروه تازگی و زنان گفتم. از انتخابات و ایران حرف زدیم از ادواریها و تحکیمها(تحریمیهای سابق به زبان خودم) پرس و جو کردم و همین حرفها! راستش اصلا در مورد موسوی حرفی نزدم! نمیدونم باید چه کار کرد فقط میدونم باید رای داد و ببین این کاندیداها با تمام ایرادهایی که میشه به اقای موسوی گرفت اما از بقیه موجه تره!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:45 توسط ایرانی آزاد| |
امروز صبح رفتم رشت برای یه سری کارهای آزمایشگاه. دیشب هم یه پیغام برای یه دوست گذاشته بودم و خب در لحظه ای که کارم تمام شد با من تماس گرفتند وقرار شد در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان ایشون رو ببینم. رفتم ستاد(بعد از انتخابات مجلس ششم که در شهر برای آقای حدیثی وارد یه ستاد شده بودم این اولین باری بود که میرفتم!!!) خلاصه یه گپی زدیم و خب امیدوارم بتونم وقت داشته باشم تا فعالیت کنم اما کلا دوست داشتم بیشتر با محیظش و کارهاشون اشنا بشم آخه متفاوت از ستاد مردمیه. کلا هم بهش امیدوارتیرم تا ستاد مردمی.. خلاصه ما میرحسینی شدیمممممممممممم!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:30 توسط ایرانی آزاد| |
یک دو سه چی بنویسم؟
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
22:20 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت
0:21 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت
2:24 توسط ایرانی آزاد| |
یک هفته پیش در مجلس عروسی شرکت داشتم که خانواده مادر عروس قمی بودند.. قبل از عروسی تصور همگانی که از قم و ساکنین این شهر بوده را داشتیم اما در مراسم دیدیم که غیر از چند نفر خانم محجبه بقیه مثل بسیاری دیگر به اصظلاح بی حجاب بودند و در انجا نمادی از محرم و نامحرم (به معنای شرعی ) دیده نمی شد.
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
1:18 توسط ایرانی آزاد| |
پیش نوشت۱:برای این مطلب لازمه که تمام لینکهایی که در داخل متن مشخص شده را بروید و ببینید
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت
22:34 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت
0:19 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت
0:11 توسط ایرانی آزاد| |

