بعد از یک خواب نسبتا آرام صبح با صدای باران از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم
و به محل صبحانه خوردن رفتم. هتل من یک هتل سه ستاره بود. خب حقیقتا قیمت هتل در
اونجا خیلی گرون بود همین هتل سه ستاره شبی 79 یورو بابت اتاقش باید پرداخت میشد. البته
من فقط یک شب رو 79 یورو دادم و بقیه شبها بخاطر یک سرویس ویژه محدودی که گذاشته
بودند 49 یورو دادم. در هر صورت هتل من شبیه مهمانسراهای خودمون بود. یک طبقه با
30 اتاق که البته صدا به صدا نمیرسید. ولی از لابی و رستوران و ...خبری نبود فقط یک
اتاق متوسط داشت برای خوردن صبحانه. جایی که وقتی مینشستم و صبحانه میخوردم عجیب
یاد کافه نادری میفتادم چون منظره بیرونی اش شبیه کافه نادری بود. فضای دلنشینی
داشت و دلم میخواست ساعتها همونجا مینشستم و چای میخوردم و کتاب میخوندم! یکی از چیزهای جالب اونجا این بود که هر کس وارد هرمکانی میشد به همه سلام
میکرد . چیزی که من خیلی کم در ایران دیده بودم. من بی هوا وارد سالن شدم و همه
بهم گفتند: morning و متقابلا من هم گفتم! صبحانه شامل چندین نوع کالباس،پنیر، خیار و گوجه، انواع نانها،چندین نوع ماست
میوه ای، شیر، چای ،قهوه،کنفلکسهای متعدد، تخم مرف آبپز، کره و مربا و عسل(انواع و
اقسام) و آب پرتقال بود.از اونجایی که به سختی ذائقه ام و تغییر میدم دنبال پنیری از
نوع پنیر ایرانی بودم اما پیدا نمیکردم. قهوه هم دوست نداشتم. از اونجایی که بچه
لاهیجانم تی بگ نمیخورم و خب اونجا طعمهای متعددی از تی بگ ها بود که به عقلم
نرسید لیبلها رو بخونم و یکیشو که به نظرم باید تی بگ ساده میبود برداشتم وقتی
چایی رو خوردم حالم بد شد روی لیبل رو نگاه کردم و دیدم نوشته herbal tea! نمیدونم چرا فکر میکردم فقط یکبار میتونم چیزی
رو بردارم در نتیجه چای نخورده فقط با یک کره مربا و یک کاسه ماست میوه ای و البته
یک ورق کالباس مرغ صبحانه ام رو تموم کردم! بعد از خوردن صبحانه اماده رفتن به
خیابانی شدم که روز قبل در نقشه پیداش کرده بودم و تمام مراکز خرید در اونجا بود. لازم
به ذکره که من از خرید متنفرم و اصلا شبیه بسیاری از خانمها نیستم که عشق(و متاسفانه
به نظر من بیماری )خرید دارند.فقط چون به شدت بهم گفته بودن باید فروشگاههای اونجا
رو ببینم و حتما عاشق خرید میشم قصد رفتن کردم. باران بند اومده بود و یک آفتاب
قشنگی زده بود اما سرد بود. از روی نقشه دیدم ایستگاه بعد از ایستگاه متروی نزدیک
هتل همون خیابان مد نظرم است به سمت بانهوف رفتم از اطلاعات کمک خواستم برای
تاییدبلیط قطار برای فرانکفورت. اونجا دستگاههایی بود که شما میرفتی و مقصدی که
میخواستی رو میزدی و وسیله ای که میخواستی باهاش بری رو هم انتخاب میکردی و بعد یک
لیبل از دستگاه بیرون میامد تمام ساعتهای حرکت قطار(سریع السیر و عادی) به مقصد
مورد نظر در اون تاریخ رو بهت ارائه میداد(همینطور برای مترو و اتوبوس و .... )مسئول
اطلاعات برای من این لیبل رو گرفت و بهم داد و رفتم برای تایید بلیط. اونجا هم
تاریخ و ساعت مورد نظر رو گفتم و تایید کردم. بعد پرسیدم کدوم خط رو برای رفتن به
خیابان مد نظرم باید سوار بشم که گفتند :کافیه از پله های روبرو برم بالا که در اون
خیابون سر دربیارم! از روی نقشه مسافت به نظر زیاد بود اما حقیقتا چهاراه سمت چپ
هتل مرکز خرید بود! و این برام جالب بود که هتل سه ستاره در نقطه خوبی از شهر واقع
شده! نه دریک جای معمولی یا چیپ! کم کم نگاهی به دوروبرم انداختم و دیدم هتلهای
گران هم دوروبر همان هتل سه ستاره است!(چیزی که باز در ایران کمتر مشاهده میشه) خب خیابان پر بود از فروشگاهای مختلف. تمامی برندهای معتبر و معروف جهان شعبه
داشتند با ویترینهایی بلند و زیبا. هر نوع فرشگاهی از ارزان قیمت ترین تا
گرانقیمت ترین در همان محدوده بود. نبا به عادت همیشگی خودم و قوانین خرید خودم تحت
هیچ شرایطی حتی برای نگاه کردن به سراغ فروشگاههایی که توانایی خرید از اونها رو
بخاطر قیمتهای گزافشون ندارم نرفتم. حتی نگاهشون هم نکردم. حتی دو سه تا پاساز
داشتند که اونها رو هم نرفتم چون حوصله نداشتم و دلم نمیخواست وقتم رو در مراکز
خرید هدر بدم. اما چند فروشگاه بود که سفارش شده بود برم. فروشگاههای زنجیره ای
که حداقل 4 طبقه به اضافه یک طبقه زیر زمین بودند و مساحت هر طبقه حداقل 1000 متر
بود.و تمام برندها در اونجا قسمتی رو به خودشون اختصاص داده بودند و با اینکه شعبه داشتند اما همه وسابلشون رو در اون فروشگاههای زنجیره هم موجود بود. بذارید اول نتیجه رو بگم من کماکان به خرید علاقه مند نشدم و نسبت به بسیاری
دیگر اونطور که باید دیدن نکردم اما واقعا لذت بردم. دلیلش هم توضیح میدم. هر طبقه این فروشگاهها مربوط به یک چیز بود. مثلا یک طبقه مربوط به آقایان
بود. یک طبقه تین ایجر ها یک طبقه بچه ها یک طبقه خانمها یک طبقه لوازم خانگی یک
طبقه لباس زیر و ... البته چون فصل خرید کردنم هم بود(من خرید کردنم زمان داره و
اونجوری نیستم که هر بار خرید کنم فصلی یک الی دو بار خرید میکنم و همه چیز و همون
موقع میخرم.) کمی بیشتر از حد معمولم گشتم. اول فقط نگاه کردم.مثلا چون برای خودم
میخواستم خرید کنم اصلا سراغ لباسهای زنانه مردانه بچه گانه و لوازم خانگی نرفتم و
یکراست رفتم سراغ بخش جوانانه ! و اونهم فقط قسمتهایی که نیاز داشتم . مثلا شلوار
یا بلوز .. بخش مربوط به پیراهن و دامن و ....نرفتم! چیزی که در این فروشگاهها لذت
بخش است. احترام بی نطیر به مشتری و حقش است. اونجا هر چه میخوای بر
میداری و به سمت اتاق پرو میری. وارد اتاق پرو میشی و امتحان میکنی . حالا
اگر از همه اون لباسهایی که برداشتی هیچ کدوم رو هم نخواستی مهم نیست همونجا
میذاری و به سراغ انتخابهای بعدی میری. این اتفاق میتونه چندین بار بیفته و یک
نفر نیست با عصبانیت بگه : "شما که خریدار نیستی!" یا چپ چپ نگاهت کنه! اتاق پروهاشون هم دنیایی برای خودش است! مامان همیشه میگفت :"یکی از دلایل
نفرتت از خرید اینه که تو اتاق پرو گیر میکنی و اعصابت بهم میریزه و حوصله پرو
نداری!" شاید راست میگفت اتاق پروهای ایران در بهترین حالت بسیار تنگ است و تعداد محل
برای اویزان کردن وسایل محدود، تهویه نامناسب(به طوریکه خدای نکرده قصد خرید مانتو
در تابستون رو داشته باشی از بوی عرق مانده در اتاقها حالت بهم میخوره و ترجیح
میدی پرو نکرده در بری! ) اما اتاقهای اونجا بسیار بزرگ بود بطوریکه حداقل دو
نفر توش به راحتی میتونستند پرو کنند. همه یک صندلی یا نیمکت داشتند ،دو ردیف رخت
آویز.دو آینه جلو و عقب و بعضی فروشگاهها آینه از پهلو هم داشت که قابل تغییر بود. شما
میتونستید یک ساعت تو اتاق پرو بمونید کسی نه صدا میزد نه غر میزد نه 10 بار به
در(ایران اتاقهاش در داره اونجا پرده داره) میزد که "خانم داری چی کار میکنی مردم
معطلند!!!" و شما با فراغ بال میتونستید لباس مورد نظر رو امتحان کنید! حتی در
روزهایی که شلوغ بود و صفی از مشتریها پشت ورودی راهروی اتاقهای پرو بودند کسی
کاری به شما نداشت .این حق شماست که لباسهاتون رو با دقت انتخاب کنید! و جالب این
بود که هیچ کس اعتراض نمیکرد. من البته بعد از پوشیدن و در آوردن لباس اکر
نمیخواستم لباس رو یا تحویل مسئول اتاق پرو میدادم یا سر جاش میذاشتم اما بقیه
همونجا ول میکردن. وقتی هم جنسی انتخاب میشد به سمت صندوق میرفتی و در صف میموندی.
فاصله ادمها در صف با هم یک قدم بود. و کسی که میرفت پشت صندوق بقیه پشت یک خط
بافاصله دو الی سه قدم میموندن. کسی جلو تر نمیرفت و کسی نگاه نمیکرد ببینه چی خریده
یا چقدر داره پول میده. صندوقدار هم در نهایت آرامش و البته سرعت برات حساب میکرد
.حالا اون وسط اگه مجموع قیمت بیشتر از چیزی که مد نظرت میشد در میومد خیلی راحت
میتونستی بگی من این رو نمیخوام و دوباره برات فیش میزدند بدون ذره ای اعتراض. لبخند
از لبان صندوقدار و کارمندهای فروشگاه در سخت ترین و شلوغترین حالتها هم محو
نمیشد. و اینجا بود که من از خرید و پرو لباس لذت بردم. چیزی که درست فردای روزی
که آمدم ایران مشاهده نشد. با سعیده رفتیم روسری بخریم. فروشنده با اکراه روسری ها
رو در میاورد و میخواست تکون بخوره کلی ناز و ادا داشت. من که در حالت عادی هم از
این نوع فروشنده ها و برخوردهاشون بدم میاد و امکان نداره از چنین فروشنده ای
خرید کنم(حتی اگر جنس رو بخوام) رو به سعیده گفتم :"جات باشم نمیخرم". اما سعیده گفت
که باید بخره. و اروم کفت : "آقا خسته است!" فروشنده این جمله رو شنید و چنان با
پرخاش جواب داد که واقعا بهم برخورد و افسوس خوردم که اینجا هیچ احترامی به مشتری
که تازه داره پول میده گذاشته نمیشه! چیز جالبتر این فروشگاهها این بود که هر مدل لباسی در همه سایزها موجود بود نه
اینکه بگن: "خانم اصلا سایز بزرگ نداره!" یا مثلا بگن: "خب خارجیها خوش تیپن سایز لارج نمیزنن!!!"(جمله ای که
بارها وقتی چاق بودم از زبان فروشندگان میشندیم و دلم میخواست خفه شون کنم که چرا
دروغ میگید!) باز از نکات جالبش این بود که هر مدل لباسی و کفش و کیف و .... با
هر رنگی موجود بود نه که بگن امسال شلوار راسته مده دیگه شما نتونید دمپا پیدا
کنید یا برعکس! یا رنگ سال فلان رنگه و دیگه بمیرید هم رنگ دیگه پیدا نمیشه! اونجا
همه چیز بود حتی لباسهای دهه 80!و هر کس با هر سلیقه ای میتونست چیزی که میخواد رو
پیدا کنه و باز این برای من که خیلی سخت سلیقه ام رو عوض میکنم و خیلی هم دنبال
پیروی ا زمدها نیستم خیلی خیلی خوب بود و تقریبا هر چیزی که خواستم و به سختی در
ایران پیدا میکردم به راحتی اونجا پیدا کردم! باز هم چیزی که قابل توجه بود وفور سکه های خورد بود. من با خودم از اینجا فقط
اسکناس 100 و 50 یورویی برده بودم. برای یک اب 75 سنتی من یک اسکناس 50 یورویی رو
با ترس و لرز(بنا به عادت در ایران )دادم و منتظر چشم غره صندوقدار بودم که "چرا
خورد نداری" و دیدم چیزی که فراوانه سکه است و اونجا خیلی راحت پول خرد میشود!(تصور
کنید برید یه فروشگاه تو ایران و برای یک جنس 10 هزار تومنی یه تراول 50 بدید چه
برخوردی میبینید!؟ و یا سوار تاکسی میشی و بجای 200 تومن 5000 تومنی میددی داد
راننده در میاد که چرا خورد نداشتی نگفتی!!!) منی که اهل خرید نیستم وارد هر فروشگاه زنجیره ای شدم و تازه قوانین شخصیم رو
رعایت کردم حداقل یکساعت داخلش موندم وای به حال عشق خریدها! باور کنید یک روز
برای هر فروشگاه کم میاد! تازه شما میتونید یک جنس رو بخرید و چند روز بعد ببرید و بدون هیچ توضیحی بگید
این و نمیخوام(تازه اصلا این رو هم نگید و فقط جنس رو بذارید و بگید اومدم پسش
بدم!) تنها نگاه میکنند که مارک روش مونده یا نه؟ و بعد پول شما بدون کم و کاست
با همان لبخند همیشگی پس داده میشه و روز خوبی هم ارزو میشه!(باز مقایسه کنید با
اینجا: "جنس فرخته شده پس گرفته نمیشود!!") من در فصل حراج نرفته بودم اما فروشگاهای اونجا قانونی داشتند به این صورت که
اگر یک جنسی در دو یا سه هفته فروخته نمیشد یک حراج بهش میزدن! و یهو میدید که جنس 50
یورویی شده 30 یورو یا حتی پایینتر. و یا جنس 200 یورویی شده 120 یورو!!! اونوقته که
شما واقعا از خرید لذت میبرید! چیز دیگه ای که باید ذکر کنم ساعت کار فروشگاهها بود. از ساعت 9 صبح الی 8 شب یکسره،بعضی ها هم 7:30 اما هشت کاملا تعطیل میشد. ولی شما حس نمیکردید فقط کسی در فروشگاه نبود. ویترینها باقی میموند در ها بسته بود اما همه چیز سرجاش بود وچراغها روشن بود. عکسی که میبینید ساعت 10شب شنبه از گالری کافوف در فرانکفورت گرفته شده اما حس نمیکنید که تعطیله ! حالا فکر کنید که گالری رولکس که پر از ساعتهای میلیونی بود هم ویترینش سر جاش بود.!و چیزی به اسم کرکره وجود نداشت! از موسیقی های اونجا هم باید بگم که وارد هر فروشگاهی میشی موسیقی پخش میشه
.بسیاری از این فروشگاهها دی جی داشتند و الحق که موسیقی طوری انتخاب میشد که میل
به خرید در شما افزایش میافت!(اینها رو من که میگم یعنی دیگه آخرشه ها چون واقعا
از خرید بیزارم) خلاصه من از فروشگاهها خلاص شدم و در خیابان به قدم زدن پرداختم. کافه های
متعدد که در پیاده روهای عریض صندلی چیده بودند و مردمی که نشسته بودند پیرو جوان ، زن
و مرد یا ابجو میخوردند یا قهوه یا یک غذای سبک! همراه با یک موسیقی دلنشین.. اونجا
زندگی جریان داشت و روح آدم شاد میشد چون قدم به قدم نوای موسیقی میامد .. چه
موسیقی های تند و هیجان انگیز چه لایت و کلاسیک! در هر صورت گوش شما با موسیقی
نوازش داده میشد! خیابانها بسیار تنگ بود.. اما ترافیک وجود نداشت. در عوض پیاده روها بی نهایت
عریض بود .من همچین پیاده روهایی تو ایران تا بحال ندیدم!عریضترین پیاده روی تهران
از نظر من دور میدان ولیعصر جلوی پاساز اهدا است! اما در هامبورگ تمام پیاده رو
ها به اندازه تمام عرض خیابان+پیاده رو میدان ولیعصر بود..مردم هم اکثرا پیاده
بودند یعنی پیاده رو شلوغ بود اما هیچ کس به هیچ کس نمیخورد . تنه زدن مساوی بود
با یک نگاه عاقل اندر سفیه! و من یکی دو جا بخاطر گیج شدنم در خیابان به آدمها
خوردم که بلافاصله هم عذر خواهی کردم و احساس شرمساری که چقدر بی فرهنگم!!!و یاد
پسرخاله ام افتاده بودم که اومده بود ایران و میگفت :"مامان چرا اینجا همه
منو میزنن!؟"(اینجا تنه خوردن طبیعیه نه!؟) در یک کلام اونجا احساس میکنی آدمی آدم بودنت اهمیت داره! حیفم میاد از یک فروشگاه براتون نگم. فروشگاه "دوگلاس" که مخصوص لوازم ارایشی و بهداشتی است.این فروشگاه هم چندین طبقه است و هر طبقه یک محصول فروخته میشه. در قسمت لوازم ارایشی آرایشگرهایی هستند که شما میری و آرایش میکنی و اگر خواستی جنسی میخری. حتی یک رز لب کوچک. در حالیکه یک آرایش صورت کامل کردی. غیر از این میتونی خودت از اشانتیونها استفاده کنی و آرایش کنی و خرید نکرده بری! تازه قسمت عطرش که فوق العاده بود و از عطر 30 سال پیش تا جدیدترین عطر رو میتونی توش پیدا کنی میرفتی و عطر رو سرت حالی میکردی و میرفتی بیرون!! خیلی ها اونجا سر راه وارد این فروشگاه میشن عطر میزنن و از در دیگه خارج میشن!!(هر روز بوی خوب و متنوع میدی بدون اینکه پول بدی!) بعد از گشت و گذار در فروشگاهها به یکی از زیباترین
ساختمانهای شهر رسیدم. شهرداری هامبورگ! (ادامه دارد) بخش دوم سفرامه ام رو نوشته بودم که یهو نمیدونم چه اتفاقی افتاد همه چیز هنگ کرد و من هم که عادت ندارم تو word اول بنویسم پس نوشته ام همش پرید و من واقعا خسته ام و نمیتونم باز بنویسم. انشالله تا فردا شب مراسم امیر عزیزمون هم به خوبی و با شکوهی برگزار شد. و اینها همه یعنی امیر خیلی پاکتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم. فرشته ای که خدا برای مدت زمان کوتاهی فرستاد زمین و دوباره از ما گرفت. شبتون خوش و آرام در لحظه اذان مغرب در قبرستان شهر رشت بودم. هوا رو به تاریکی بود و من تنها آدرسی که از خانه امیر داشتم قطعه ۵ بود! میان آنهمه سنگ قبر باید میگشتم ومیگشتم تا امیر را پیدا کنم. هوا تاریکتر و تاریکتر می شد و پیدا کردن سخت تر و سخت تر! در نهایت پیدا نکردم. دسته گل را بر سر خاکش نگذاشتم! به سمت خانه پدریش رفتم. کسی که در را برایم باز کرد امیر بود اما با روسری! خدای من باور کردنی نبود انقدر بین او و خواهرش شباهت باشد فقط امیر سبزه تر بود. وارد شدیم..مادرش را هم از شباهت به امیر شناختم. رفتم جلو و خودم را معرفی کردم.. مثل خود امیر خونگرم و مهربان.. دیدن عکس امیر و اشکهایی که کنترل نمیشد و هق هق! خدای من چطور دلت آمد جگر گوشه این مادر آرام را بگیری؟ همسایه ها یکی یکی میامدند! همه تازه فهمیده بودند. یکی از همسایه ها پیرزنی بود.اشک میریخت و امیر را صدا میزد. مادر امیر میگفت :" امیر بچه بود میرفتم سر کار حاج خانم نگه میداشت!" همسایه دیگر برای همسایه های تازه ای که امیر را ندیده و نمیشناختند داشت میگفت: "تازه رفته بود. تازه سربازیش تمام شده بود! نیرو دریایی بود..با لباس سربازیش جلو چشممه!"(البته به لهجه شیرین گیلکی) میگفت: "مظلوم بود. سر بزیر بود آرام بود آقا بود." من هر بار سرم را بالا گرفتم و عکس امیر را با همان لبخند ملیحش میدیدم میزدم زیر گریه و هق هق. مادرش گفت: "گریه نکن امیر ناراحت میشه. امیر شماها رو خیلی دوست داشت. میگفت مامان من به عشق شاگردهام میرم سر کلاس." و راست میگفت ما میدیدم امیر بی هیچ چشمداشتی عاشقانه درس میداد عاشقانه موسسه را میگرداند و با رقبایی که چشم دیدن موفقیت موسسه را در زمان اندک نداشتند چطور دست و پنجه نرم میکرد. ما دیدیم چطور اقای زمانی فر دست تنها و یک تنه چندین و چند ماه موسسه را گرداند..از صبح کله سحر تا آخر بدون هیچ کمک و دستیاری...چقدر خسته می شد اما عاشق کارش بود. عاشق موسسه.. مادرش میگفت: "ازش خاطره داری تعریف کن!" اما من عاجز بودم از تعریف یک خاطره! چه میگفتم؟ فقط میگفتم :"ماه بود. بی نظیر بود.." مادرش میگفت: "اونجا هم کلی دوستدار پیدا کرده بود". میخواستم بگم امیر انقدر خوب بود که هرجا میرفت همه دوستش داشتند. الان هم مطمئنم نکیر منکری که میگن ، عاشقش شدند و سوال پیچش نمیکنند! فقط موقع رفتن خوابم را برای خواهرش تعریف کردم..گفتم:" امیر همیشه زنده است.. همیشه زنده میمونه." سه شنبه مراسم یادبود امیره...میدانم مراسمش پر میشود از دوستدارانش... شاگردانش. ... همکلاسیهایش... و هر کس که با صدایش خو گرفته بود و دوستش میداشت. امشب میخواهم بعد از مدتها دوباره چند رکعت نماز بخوانم. برای امیر...برای آرامش روحش که هنوز باور ندارم پرواز کرده...هیچکس باور نکرده. انگار هنوز منتظریم یکی بگوید امیر زنده است..امیر باز هم میاید با همان صدای دلنشین و لبخند مهربان. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت: هادی طباطبایی در یک کامنتی برام نوشته بود :"تصور میکنم تا مدتها پستهای شما تحت تاثیر این واقعه خواهد بود" و چه راست میگفت. هرکار میکنم از امیر کمتر بنویسم شدنی نیست! امیر انگار هر لحظه با ماست و باید نوشت! انگار به اندازه نوبتهای گویندگیش باید بنویسم...مینویسم انقدر که اسمش در خاطر همه بماند چه آنها که میشناسند چه آنها که نمیشناسند! آنقدر مینویسم که دین شاگردیم را ادا کرده باشم. آنقدر مینویسم که نام نیکش نیکتر و ماندگارتر شود... درست در لحظه تدفینش من در همان کلاسی که شاگردش بودم نشسته بودم. تمام خاطرات کلاس برایم زنده شد.صورت امیر و لبخندش جلوی چشمانم بود و هیچ حواسم به درس نبود. امیر بالاخره به ایران آمد، به جایی که دوستش میداشت بعد از دوسال بازگشت و دیگر میماند برای همیشه تا ابد...دیگر هیچ کس امیر را از خاک وطنش جدا نمیکند امیر جزیی از این خاک شد و ذراتی از این خاک که پیکر امیر میسازد نابترین خاک میشود امیر جان این هم ایران تو! این هم خاک تو که امروز پذیرای وجود نازنینت شده است دیدی چه زود بازگشتی، زودتر از آنچه فکر میکردی. بعد از دوسال خانواده ات را دیدی،دوستانت، شاگردانت همه به استقبال تو آمده بودند ..دوستان دیگرت هم به دیدارت خواهند آمد . و تو لبخند میزنی مثل همیشه گرم و شیرین. امیر جان آمدی بعدی از دو سال، منتظرت بودیم. دلتنگت بودیم تا ساعتی دیگر
میخواهم بیایم به دیدارت اما افسوس که دسته گل پیشواز را به جای دستان پر
مهرت باید بر سر مزارت بگذارم. در خواب به من گفته بودی سه هفته ایران میمانی و درست سر سه هفته به ایران آمدی تا برای همیشه بمانی. کنار ما..حالا دیگر دلتنگت بشوم میایم به خانه ات با تو حرف میزنم و به عکس خندانت نگاه میندازم..و میگویم:amir jan miss u baba kheili! فقط حیف که تو جوابی نمیدهی! آرام بخواب...اینجا همانجایی است که دوستش داشتی...همان هوایی است که عزیزانت نفس میکشند همان جاییست که هر روز صدای مادر و پدر را باز خواهی شنید که صدایت میزنند و برایت دلتنگی میکنند. اینجا جاییست که دیگر تنها و غریب نیستی.. حالا همه ما در کنارت هستیم.. دیگر نه نیازی به دعوتنامه هست و نه معرفی دانشگاه و کار و ... حالا همه دوباره نزدیک همیم . تو دوباره بین مایی اگر چه جسمت نیست اما روحت با ماست..و صدای گرم و لبخند نازنینت . آرام بخواب. آرامتر از همیشه. __________________________________________________________________________ پی نوشت: ببخشید قرار بود سفرنامه ام رو بنویسم اما همانطور که نوشتم امروز تدفین امیر بود. نتونستم برم به هر دری زدم تا خضور داشته باشم اما نشد. اما میدانم امیر میبخشد چون ...و حالا میخواهم تنهایی بروم بر سر خاکش و یک دل سیر اشک بریزم..نمیدانم شاید برگشتم باز هم بنویسم از امیر! دوستان عزیزم سلام. غروب غم انگیز پاییزیتون بخیر. امیدورم هرجا که هستید خوب وخوش باشید. طبق معمول همیشگی دوباره وبلاگم رو هر شب خواهم نوشت تا وقتی خدا بخواهد! از امشب دیده هایم از سفرم را برای شما مینویسم. علت سفرم همانطور که قبلا هم نوشتم شرکت در یک کنفرانس سالانه بود که به همت همکارم من شرایط حضور رو پیدا کردم. یکشنبه ۱۲ مهر صبح اول وقت فرودگاه بین المللی امام خمینی را به مقصد هامبورگ ترک کردم. هواپیمایی جمهوری اسلامی به ما خیر مقدم گفت و از ما خواست که برای طول عمر رهبر انقلاب دعا کنیم. البته این جملات به انگلیسی تکرار نشد. قانون هواپیمای ایران ایر حفظ حجاب و رعایت شئونات اسلامی بود اما کمتر از چند دقیقه خانمها بی حجاب شدند! در هواپیما فیلم بسیار بی مزه همخانه(در عی اینکه سوزه فوق العاده داشت) پخش شد و من مانده بودم که چطور هزینه های تولیدات سینمایی اینطور حرام می شود و چرا کارگردانان و فیلمنامه نویسهای ما نمیتوانند از استعدادهایشان به درستی استفاده کنند. بعد از حدود ۵ ساعت پرواز به هامبورگ رسیدیم. سه گیت کنترل پاسپورت بود برای سیتی زنها و دارندگان شینگن، برای غیر سیتی زنها . ما ایرانیها تمام صفوف رو پر کرده بودیم که دو هواپیمای دیگر هم مسافرینش به ما پیوستند یکی از ایتالیا و دیگری از مسکو! جالب اینجاست که دو سه نفر از این روسها خودشون رو در صف ما انداخته بودند و هی تلاش میکردند یکی دو نفر خودشون رو جلو بیندازند که ما اجازه ندادیم. یکی از هم سفرها میگفت:" این روسها همه جا میخوان حق ما رو بخورن!" تمام آن مسافرها رفتند و ما هنوز در صف بودیم. روی شیشه هم عکس شش نفر به عنوان مظنونین تروریست نصب شده بود همه مسلمان و اسیایی! بعد از اینکه به سلامت از گیت رد شدیم برای گرفتن چرخ دستی برای حمل چمدان به سراغ یکی از کسانی که آنجا ایستاده بود و کاهرا مسئولش بود رفتم. فکر میکردم مثل ایران است که باید پولی به یک نفر بدهی تابرایت چرخ را حمل کند اما دیدم نخیر باید یک یورو یا ۵۰ سنت وارد جایگاه سکه کنی و چرخ دستی ازاد شود و بعد هر جا کارت تمام شد چرخ دستی را به جایگاه مخصوصش ببری و پولت را پس بگیری ! به همین راحتی ! من هم که هیچ پول خردی نداشتم مستاصل مانده بودم چه کنم که یک زن و شوهر جوان ایرانی یکی از چرخها را برایم آزاد کردند تا به کارم برسم. بهم کفته بودند تا وارد فرودگاه شدم برم و یک سیم کارت بخرم که یکی از مسافران که نوه یک لاهیجانی بود وقتی دید من زبان بلد نیستم رفت و کل فرودگاه رو چرخ زد تا یک سیم کارت برایم خرید و راه انداخت و تحویلم داد و کمکم کرد تا تاکسی سوار بشم. بعدا فهمیدم که نوه عمه رضا بود!(این هم از دنیای کوچک ما) سوار تاکسی شدم و آدرس هتل رو دادم. راننده یک سیاهپوست غنایی بود. ا زمن پرسید از کجا آمدم و تا گفتم ایران گفت :"پرزیدنت احمدی نژاد"! که منم با اخم گفتم:" رییس جمهور ما نیست"! و خندید و گفت میدونم داشتم شوخی میکردم. ایرانیها اون رو انتخاب نکردن! بعد کمی صحبت کردیم از ایران و وقایع اخیر و آخر سر هم دعا کرد که انشاالله کشورهامون روزی رنگ دموکراسی رو ببینند. از ماشین پیاده شدم و با چمدان سنگینی که داشتم به سختی از پله های هتل بالا رفتم. البته رزرو اتاقم از روز بعد بود و من یک روز زودتر رفته بودم. (داستانش مفصله) خلاصه بعد از کلی کلنجار و دست و پا شکسته انگلیسی حرف زدن و به سختی منظور رو رسوندن! اتاقی در اختیارم قرار دادند. پذیرش هتل اهل ترکیه بود و دائم گوشزد میکرد که من مسلمان حواسم به گوشت خوک باشد!!!(انگار هیچ چیز مهم نبود از مسلمانی مگر نخوردن گوشت خوک!)وارد اتاق شدم فهمیدم موبایلم را در تاسی جا گذاشتم شانس آوردم ژکیج مویابل رو دور ننداخته بودم رفتم پایین و از مسئول پذیرش خواستم که زنگ بزنه و ۱۰ دقیقه بعد موبایلم به دستم رسید! نمیدونم در کدام کشورهای دیگر هم اینطور است اما در آلمان یک اتوبوسهایی است که تمام شهر را در یکساعت و نیم به شما نشان داده و معرفی میکند و جاهای دیدنی را مشخص میکند. من هم که از قبل شنیده بودم راهی ایستگاه این اتوبوسها شدم.از هتل تا ایستگاه مرکزی قطار که بانهوف میگفند کمتر از ۵ دقیقه راه بود. سراسر خیابان های مشرف به بانهوف در تمامی شهرهای آلمان مرکز "سکس شاپ" است! و این قاعده در هامبورگ هم بود. از دم هتل تا خود بانهوف دو طرف پر بود از سکس شاپ . چیزی که توجه آدم رو جلب میکرد این بود که فقط عکس برهنه زنها بود مگر سکس شاپ گی ها که عکس نیم برهنه مرد و جمله only men خودنمایی میکرد. برایم جالب بود که سکس یک مقوله کاملا دو جانبه و برای هر دو جنس است اما چرا فقط عکس زنها نمایش داده میشد؟ حیف کسی نبود اونجا باهاش در این مورد صحبت کنم! اما یاد حرف مهدی افتادم در جلسه یکسالگی تازگی که میگفت: "بین کسی که به زور چادر سر زنها میذاره به بهانه حفظ امنیتش و کسی که برهنه اش میکنه به بهانه ازادی فرقی نیست و هر دو حق زن را زیر پا میگذارند"(نقل به مضمون نیست) چیزی که این وسط جلب توجه میکرد عدم توجه افراد به نحوه لباس پوشیدن و ارایش بود. اونجا به معنای واقعی انسان احساس آزادی فردی میکرد هرچه میخواست میپوشید بدون نگرانی از اینکه کسی نگاهش کند. لباس باز یا بسته..از مد افتاده یا آخرین مد. چند رنگ متضاد یا ست، چکمه یا کفش جلو باز،استین کوتاه یا بلند...هرچه میخواهی بپوش. نه کسی به تو میکوید امل نه اصلا نگاه میکند. جالب تر این است که این همه اینجا ادعا میشود در اروپا فساد است اما میدید که با وجود آنهمه سکس شاپ اما مردم بی تفاوت از کنارش رد میشدند و کسی با ولع به آن نگاه نمیکرد و من بارها و بارها دقت کردم که دخترهایی که با لباسهای باز،دامنهای کوتاه،بلوزهای تا روی ناف و... از کنار آدمها میگذشتند کسی بهشان نگاهی نمیکرد(فکر کنم تنها کسی که زیر نظرشون داشت من بودم!) در حالیکه در اینجا با این همه ادعای تمدن و فرهنگ و ایمان و اسلام!! کافیست گوشه آستین مانتوی مشکیمان بالا برود چشمها روی مچ دست خیره مانده و اب دهانها روان میشود! آرایش نداشتن دخترها و زنان هم از دیگر زیباییهای آنجا بود. مخصوصا برای منی که خیلی تمایل به آرایش کردن به صورت روزانه ندارم و این همیشه برام معضلی بود چون برای یک بیرون رفتن باید از نیسماعت قبلش آماده میشدم اما در انجا هر بار اراده کردم فقط لباس پوشیدم و زدم بیرون. و کیف میکردم که پوست و موهایم هوای آزاد رو نفس میکشید! خب از موضوع دور نشم، اتوبوسهای آنجا چند مدل بود من باید آن اتوبوسی را سوار می شدم که لیدرش انگلیسی هم صحبت میکرد. از فروشنده بلیط پرسیدم و گفت اتوبوسی که زرد و آبیست لیدر انگلیسی زبان دارد و دو دقیقه دیگر میاید. درست دو دقیقه دیگر اتوبوس آمد و بعد از یک ربع به راه افتاد. این اتوبوسها و دیگر اتوبوسهای شهری حتی با یک مسافر هم راه میفتند. حتی بدون مسافر. چون باید سر زمان تعیین شده ایستگاه را ترک کنند.اتوبوس به مدت یک ساعت و نیم ما را دور شهر هامبورگ گرداند و تمام جاهای دیدنی آن را معرفی کرد. البته من بدلیل عدم تسلطم به زبان انگلیسی خیلی جاها رو متوجه نشدم و ترجیح دادم توجهی به لیدر نکنم و فقط از دیدن لذت ببرم. وقتی رسیدیم به منطقه اعیانی نشین و فوق العاده زیبای هامبورگ لیدر شروع کرد از مسجد ایرانیها و شیعیان گفتند و به من اشاره کرد که نگاه کنم و دیدم بعله مسجد امام علی هامبورگ رخ نمایی میکند. بعد ها هم که سوار اتوبوسهای دریای اش شدم متوجه شدم این مسجد به اندازه کلیساهای آنجا اهمیت دارد و جزو نقاط دیدنی شهر است و همیشه معرفی میشود. اینجا کمی افتحار کردم اما نمیدانم ایرانی بودنم فریاد میزد یا مسلمان بودنم که لیدر به من اشاره کرده بود! از مناظر طبیعی در پستهای بعدی خواهم نوشت،همینقدر بگویم که من بچه شمال و عاشق طبیعت بکر گیلان و مازندران مبهوت زیبایی طبیعی و دل انگیز هامبورگ شده بودم و از شهر سازی آن لذت برده بودم و البته افسوس میخوردم که چرا شهرخودم و رامسر و انزلی که بیشترین شباهت رو به هامبورگ دارد بدلیل بی قانونی و بی مسئولیتی طبیعت زیبایشان نابود شده است. بعد از دور شهر زدن بدلیل اینکه روز یکشنبه بود و همه جا تعطیل به داخل ایستگاه قطار رفتم که تمام مغازه ها آنجا شعبه کوچکی داشتند و باز بودند. منطقه ای هم مخصوص غذا خوری و بار و .. بود که وارد آن شدم. چیزی شبیه پاساژ تیراژه خودمان! انواع اقسام فست فودها و رستورانها به همراه تعداد زیادی بارهای کوچک و بزرگ. جالب اینجا بود که تمام کسانی که در بار بودند مردان در حال تماشای بازی فوتبال و نوشیدن ابجو بودند. اما در رستورانها و فست فودها و نانواییها خانمها بیشتر بودند. تعداد خانمهای تنها کمتر از اقایان بود و معمولا خانمها پارتنر مردی بهمراه داشتند! قیمت غذا به پول خودمان آنجا به شدت گران است. تقریبا چیز مجانی وجود ندارد قدر ایران و سسهای فست فودهایش رابدانیم که برای یک پیتزا مشتی سس برمیداری و تازه داد هم میزنیم گارسون چرا سس مایونز و فرانسوی کم دادی! اونجا برای هر غذا یک سس میتوانی سفارش بدهی و باید پولش را هم حساب کنی. (البته این رو من روز سوم فهمیدم!)شب اول یک مرغ سوخاری دو تکه بدون سیب زمینی بدون سالاد بدون نوشابه بدون سس و بدون نون شد ۳.۹۹ یورو! یعنی تقریا ۵۷۸۰ تومن!! در حالیکه در ایران ما یک مرغ سوخاری سه تکه با سس،نان،سالاد و سیب زمینی و نوشابه میخریم ۵۵۰۰ تومان! یک همبرگر مک دونالد فسقلی با نوشابه کوچک ۲.۹۵ بود که میشود ۴۳۰۰ تومن که باز حدود دو هزار تومن از ایران گرانتر است.(قضیه سس رو جدی بگیرید و قدر این قسمت رو در ایران بدونید) بعد از خوردن غذا به سمت سوپرمارکت رفتم تا برای خودم هله هوله و از همه مهمتر آب بخرم. پیدا کردن اب اونجا هم برای من دردسر بود در آلمان برچسبها همه آلمانی است و انگلیسی ندارد. اگر نپرسی اشتباه میکنی. آب ساده هم خیلی طرفدار نداردبیشتر آب گازدار میخورند. خلاصه باید میگشتم تا اب ساده بخرم. بک اب ساده و یک بیسکوییت ۳:۹۵ یورو!! ناقابل!!! آب نیم لیتری اونجا خداقل ۷۵ سنت بود! یعنی حدود ۱۰۰۰ تومن!!!!(آب ایران مجانیست باور کنید!) بعد رفتم سراغ دیدن مغازه ها! البته اونجا خیلی سردتر از حد انتظارم بود و باید میگشتم دنبال چتر و کلاه و لباسهای گرمتر که با خودم نبرده بودم! از اونجایی که با قیمت اشنا نبودم و به شدت هم نیاز به چتر داشتم اولین مغازه ای که چتر دیدم خریدم. اون هم چتر اسپریت! عمرا تو ایران برای چتر من چیزی حدود ۲۰۰۰۰ تومن پول بدم! اما خب اونجا ناچارا خریدم. دو قدم بالاتر دیدم چتر ساده در یک مغازه هست ۲ یورو و طرح دارش هست ۵ یورو!!! بعد خودم رو اینطور راضی کردم عوضش اسپریته! مث ایران نیست که مارکش اصل نباشه!(اما خداییش راضی نبودم چون اصولا جتر دوست نمیدارم!) هیجان زدگی بعدی این بود که من همیشه برای خرید عطر مشکل دارم و مامانم بهم کفته بود که باید از فروشگاه زنجیره ای Doglas عطر بخرم و من همچین مغازه دوگلاس رو دیدم پریدم توش و عطر برند مورد علاقه ام روخریدم و دویدم بیرون! البته یک اقایی مسئول اونجا بود که خیلی هم جنتلمن بود اما ایرانی ها همدیگر رو بو میشکن بین آنهمه قیافه اسیایی فهمیدم ایرانی است و رفتم وجلو باهاش گپیدم و کلی راهنمایی گرفتم. بعد هم برگشتم هتل . خاله ام بهم زنگ زد و پرس و جو کرد که چه کار کردم کجا رفتم. و وقتی داستان چتر و عطر و تعریف کردم فقط میخندید. گفت نابغه قدم به قدم اون شهر دوگلاس هست اونیکه تو ایستگاهه از همه کوچکتره ! برگشتم هتل چراغ اتاق رو روشن کردم دیدم ای وایییییییییییییییییی اونجا دو تا لامپ کوچک هست و بس! تقریبا روشن بودنش با نبودنش زیاد فرقی نمیکرد یعنی نورکم بود. زنگ زدم به خاله و گفت اینجا همینجوره. همه چی حساب کتاب داره.. تلویزون رو روشن کردم و ۳۱ کانال رو چرخوندم شانس آوردم ام تی وی داشت برنامه به زبان انگلیسی پخش میکرد بهتر از آلمانی بود که هیچی نمیفهمیدم. با پنجره ای که رو به مهتاب باز بود خوابم برد...بدون واهمه از اینکه پرده باز است ممکن است کسی داخل اتاق را ببیند .چون نه فاصله خانه و ها هتلها و اتاقها انقدر کم بود که دید داشته باشد نه کسی برایش اهمیتی داشت که به اتاق کسی نگاهی بیندازد. (ادامه دارد) دوستان عزیز و خوب , مهربانم سلام. از اینکه در تمام این مدت که نبودم با کامنتهای عمومی و خصوصی جویای حالم شدید ممنونم. بارها گفتم و باز هم میگم که این دنیای مجازی از هزاران دنیای حقیقی ،حقیقی تر است چون دوستانی در اینجا دارم که با اینکه ندیده ام اما به من نزدیک و همراه لحظه هایم هستند. به مدت هشت روز برای سفر به آلمان رفته بودم. قرار بود پست قبل از رفتن پستی شاد باشد و برگشتنم هم همینطور ، اما متاسفانه از دست دادن دوست عزیزم سفرم را هم با اشک همراه کرد مخصوصا که در برنامه ام بود وقتی رسیدم باهاش تماس بگیرم اما این حادثه تلخ و ناگهانی ... در آنجا که بودم یک شب خواب امیر را هم دیدم. خوابی که میگفت زنده است. آمده ایران و سه هفته هم میماند! میگفت کما بوده و به اشتباه گفته اند مرده.. سرحال بود و میخندید. مثل همیشه. وقتی از خواب بیدار شدم اولین کاری که کردم با ایران تماس گرفتم و جویای اوضاع احوال شدم. اینکه آیا موفق شدند امیر را به ایران بیاورند یا نه؟.تقریبا هر روز که با مامان صحبت میکردم اولین سوالم این بود. بگذریم...دنیای فانی همین است..باید منتظر باشیم که هر لحظه یکی از عزیزان را از دست بدهیم تاروزی نوبت به خودمان شود. و در نهایت هم باید تحمل کرد و زندگی طبیعی را پیش گرفت. پس بیش از این از غم نمینویسم. سفری که داشتم رویهم رفته سفر خوبی بود. تجربه های زیادی کسب کردم که به مرور برایتان خواهم نوشت. هرچند هر جا که بروی آسمان همین رنگ است اما تفاوتهایی هم بین اینجا و آنجا بود. گاهی اینجا بهتر گاهی آنجا.. در یک کلام میتوانم بگویم تنها چیز خیلی خوب آنجا که سبب میشد بقیه چیزها هم درست پیش برود قانون مداری و احترام به حقوق شهروندی از هر نظر بود.چیزی که به نظرم اگر در ایران هم صورت بگیرد کم کم فرهنگمان هم تغییر کرده و آداب وعادات نادرست را رها میکنیم. یک ماه و نیم اخیر برای من رویایی بود. منی که تقریبا سفر زیادی نرفته بودم دائم در سفر بودم با کرمان آغاز شد.چیزی که در ذهنم هم نمیگنجید. به هامبورگ رسید که باز بعید میدانستم روزی تنها به یک سفر خارجی و در شهری که هیچ کس را نمیشناختم بروم.و بعد هم یک سفر یک روزه به ابیانه با بچه های تازگی که آنهم در آخرین لحظه تصمیم به همراهی گرفتم! امیر جان سلام.. سلام از این دنیای فانی به تو که دیگر در دنیای باقی هستی.. امیدوارم که خوب باشی...بهتر از زمانی که در این سرای بی وفا زندگی میکردی..باور رفتنت سخت است. انقدر سخت که هیچ کس باور نکرده..شاید هم درست تر این باشد که تو در دلها و یادهای ما زنده ای. امیر جان! روزی که خبر از دست دادنت را شنیدم روز سخت و بدی بود. آماده سفر بودم.مادرم از صبح که شنیده بود از من پنهان کرده بود.برادرم از شدت ناراحتی و برای اینکه من نفهمم از خانه زده بود بیرون.و پدرم سعی کرده بود کمترین مکالمه را داشته باشد. من اما انقدر درگیر کارهای رفتن بودم که هیچ احساس نکردم اوضاع خانه عادی نیست.اما تمام این پنهان کاریها با یک تلفن اشکار شد. اشکهای من و پدرو مادرم..آنها سعادت اشنایی با تورا از نزدیک نداشتند اما از تو زیاد شنیده بودند. و به صدایت عادت داشتند. امیر عزیز،از روز رفتنت تا امروز لحظه ای نیست که به یادت نباشم. شایدآنقدر خاطره ای از تو نداشته باشم شاید نسبت به خیلی از دوستانت کمترین ارتباط و تماس و اشنایی را داشتم اما برایم عزیز بودی. من معلمهایم را خیلی دوست دارم و بین معلمهای متعدد زبانم دو سه نفری بودند که همیشه برایم جایگاه خاصی داشتند. و تو یکی از آن سه نفر برتر بودی. شاید برای همین بیشتر هم دوستت داشتم. چون از تو خیلی چیزها یاد گرفتم. برایم عزیز بودی شاید چون من هم به خبرنگاری و رزنامه نگاری علاقه داشتم و علاقه مفرط تو را هم میدیدم و از اینکه تو به هدفت رسیدی خوشحال بودم و ناراحت که خودم نمیتوانم به این ارزو برسم.. امیر جان،همان شب که در سوگ از دست دادنت مطلبی نوشتم بلافاصله به سراغ میل باکسم رفتم و ایمیلهایت را دیدم.. چقدر با ایمیلهایت میخندیدم...از اولین ایمیل تا آخرین شادابی و سرزندگی و شوخ طبع بودنت نمایان بود. دیروز مطلب پیام یزدانیان را خواندم..او هم به ایمیلهایت اشاره کرده بود ایمیلهای تبریک سالت...ایمیلهایی که اشعار نغزی انتخاب کرده بودی و ... و حالا باید همانها را برایت بخوانیم. امیر عزیز! دیشب دوست پدرم برایم مجله ای از آمریکا آورد. قبلا هم عکس تو را آنجا دیده بودم و در چت گفته بودم. تعجب کرده بودی آن مجله به دست من هم رسیده ..مجله ای هنری که تو عکسی همراه با سیمین دانشور را تقدیم کرده بودی. ویژه نامه قمر ! یادت میاید؟ دیشب دوباره همان مجله را دیدم..ورق زدم و ورق زدم..چندین عکس بود که اهدایی امیر زمانی فر بود به مجله. میبینی انگار هر لحطه باید تو و اسمت و چهره ات در جلوی چشمانم باشند. یادت هست در کلاس زبان با چه ذوقی از سیمین دانشور صحبت میکردی؟ و من چقدر با حسرت به حرفهایت گوش میدادم که خوش به حالت با تمام این بزرگان ادبیات و هنر ایران دوستی! معلوم بود تو در بین تمام دوستداران این بزرگان جایگاه ویژه ای داشتی چون با تو جور دیگری دوست بودند.دیشب هم در مطلب پیام خواندم که از پوران فرخزاد و علاقه اش به تو نوشته بود و اینکه حالا چطور باید درد از دست دادن تو را هم تحمل کند؟! راستی امیر وقتی میرفتی فکر کردی این همه دوستدارانت چطور باید نبودنت را تحمل کنند؟ سخت است امیر..دیدن فیس بوکت که پر شده از کامنتهای دوستانت...و دیگر تو نیستی که جواب بدهی.. تویی که هیچ کامنت و ایمیلی را بیجواب نمیگذاشتی...سخت است دیدن عسکهایت و یاد آوری خاطرات اما تو دیگر نیستی . دیشب عکس تالک شو را گذاشته بودم.یادت میاید روی سرت نقطه نورانی افتاده بود. به خنده میگفتیم امیر هاله نور داره!یادش بخیر..چه روز خوبی بود. چقدر مهمان خارجی تالک شو از تو خوشش آمده بود تا مدتها هر بار به من ایمیل میداد میپرسید:" معلمت چه کار میکنه؟" میدانم او هم بشنود تو رفتی ناراحت میشود.مثل همه آشناها و غریبه ها ! امیر جان! امیر مهربان! امیر دوست داشتنی! باور کن نیمتوانم از تو بنویسم و اشکهایم سرازیر نشوند.. ای کاش نمیشناختمت...ای کاش با تو که سرشار از خوبی و انسانیت بودی اشنا نبودم.. ای کاش هرگز در موسسه شاگردت نبودم..تمام انجا و آن کلاس دوست داشتنی یاداور تو هستند اما تویی که دیگر نیستی... امیر عزیز آن شب لعنتی آخرین نفری که به من زنگ زد تینا بود.. تینایی که خیلی دوستش داشتی. تینایی که مثل من معلمش را بینهایت دوست داشت. زنگ زد. تمنا میکرد که بگویم دروغ است. باید آرامش میکردم اما چطور؟ به من بگو چطور میشود کسانی که دوستت دارند را آرام کرد؟ یادت میاید خبر قبولیشان را دادم. چقدر خوشحال شده بودی. شرمنده امیر جان یادم رفته بود پیغامت را برسانم.باور نمیکردم به این زودی از دستت بدهیم.. امیر عزیز...باور کن همه مارا سوزاندی...چه منی که از همه دیرتر با تو آشنا شدم و چه دیگرانی که سالهای مدیدی تورا میشناختند.. سوزاندی و رفتی...تو چه داشتی که این همه دوستدارت بودند؟ این همه دلباخته و شیفته ات بودند؟بگذار خودم پاسخ دهم: انسانیت،نجابت،شرافت،آزاد اندیشی و آزادیخواهی،عشق،محبت،بذل کردن هر آنچه داری از هر نظر،پاکی،یکرنگی،صفا و صیمیت،شوخ طبعی،سرزندگی و شادابی،جدیت درکار،خوش صحبتی،دوست خوب،معلم خوب،خبرنگار ور وزنامه نگار خوب،داشتن علم و دانش،تبحر در آموزش و هزاران خصلت نیک دیگر امیر تو بدی هم داشتی؟! نه! فکر نمیکنم.انچه خوبان همه دارند تو یکجا داری! امیر عزیز...نامه ام طولانی شد..میدانم چشم به راهی..چشم به راه رسیدن به ایران.. چشم به راه جای گرفتن در آغوش خاک میهنی که دوستش داشتی...چشم به راه یکبار دیگر دیدن مادر و پدر و خواهرت.. ما هم منتظریم..منتظریم که تو بیایی و اینجا در کنار ما باشی..در همین خاک در همین وطن..در همین جایی که تو برای سرافرازیش تلاش میکردی. منتظریم امیر... لبخند بزن مرد. مثل همیشه...شیرین و جذاب..حرف بزن با ما!مثل همیشه گیرا و تاثیر گذار. و آرام بخواب.. نمیتوانم بنویسم..مغزم یاری نمیکند. چه بنویسم شایسته او باشد...شایسته معلمی مهربان،دوستی دوست داشتنی وخبرنگاری با مهارت... من امروز سوگوارم...سوگوار امیر عزیز..امیرزمانی فر گوینده جوان رادیو فردا. شاید زمان زیادی نبود که با امیر دوست بودم..شاید خیلی تماس نداشتم..شاید خیلی خاطره ازش نداشتم اما میشناختمش آشنای آشنا بود.. از کدام بگویم؟ ازاینکه عاشقانه موسسه را میچرخاند و با دست خالی و یک تنه کلاسها را میگرداند و با عشق زبان می آموخت؟ از اینکه با شاگردانش چه من هم سن چه حجت و تینا وعابد و مریم وستاره و توحید ۱۰ سال کوچکتر وچه شاگردانی بزگتر،دوست بود؟ ازاینکه انسان بود وشریف و نجیب...؟ از اینکه میتوانست بهترین جاها و با موقعیتهای عالی کار کند اما حاضر نبود جایی کار کند که انسانیت مرده و دوست نداشت جایی کارکند که ناچار باشدخود انسانش را بفروشد و ترجیح میداد بیشترین توان وانرژی را بگذارد برای کاری که عشق میورزد؟ از اینکه عاشق ایران بود ودلش برای آن میتپید وآنقدر میتپید که بهترین راه را برای آزادی بیان رفتن از ایران انتخاب کرد و رفت تا با تهیه خبر و گزارش درست و انتقال آن به مردم کشورش سهمی در آگاه سازی مردم و آزادی ایران داشته باشد؟ از اینکه مهربان بود و دوست داشتنی با لبخندهایی شیرین؟ از هرکدام بگویم کم گفتم..امیر کم نظیر بود...وای خدای من چه مینویسم!! به همین راحتی پذیرفتم که بود؟! یعنی واقعا دیگر نیست؟ چظور بایدباور کنم امیر،امیری که کمتر از دو هفته پیش ساعتها با هم چت کردیم و حرف زدیم دیگر نیست... چطور باور کنم که دیگر ساعت ۱ظهر روزی که نوبتش است صدای دلنشین وگرم و گیرایش را نشنوم و هیس هیس نکنم و بعد با پز نگویم: "صدای معلم منه!" چطور باور کنم که عکس بگذارم در فیس بوک و امیر نطر نگذارد؟ چطور باور کنم که دیگر نیست تا بگویم "امیر امروز صداتو شنیدم" و بلافاصله بپرسد:"چطور بود؟ نظرت چیه؟" کاش صدایش را نمیشناختم..کاش صدایش را سیو شده در کامپیوترم نداشتم.. کاش تازگی چت نکرده بودم که تمام حرفها یادم باشد...کاش منتظر نبودم که به بی بی سی برود تا از این به بعد جز صدا ،سیمایش را هم ببینم؟ لحظه شنیدن خبر دردناک بود.حجت باور نمیکرد و میخواست ازمن بشنود من هم خبر نداشتم..وقتی مادرم با بغض گفت: "متاسفانه درسته"..حجت تلفن را قطع کردو اشکهای من بی هیچ کنترلی سرازیر شدند...کم کم بی صداییشان را شکستند و هق هقشان در آمد... عازم سفربودم برای همین تمامی خانواده از من پنهان کرده بودند.. اما وقتی فهمیدند که فهمیدم تک تشان باگریه من گریه کردند.. تمام مسیر تهران بیش از چند بار با اینکه پشت فرمان بودم گریه کردم.. بشتر راه از امیر و خاطراتش حرف میزدم. از اینکه گفته بود :"دعوتنامه بدم بیای؟" و من با خنده گفته بودم: "میخوای ایران راهم ندن؟" از اینکه متعجب میپرسید :"تو هنوز آیلتس ندادی؟!!!!!!!!!" و من شرمنده میشدم که این شاگرد تنبل هنوز امتخان نداده! از اینکه بعد از دادگاهها هر بار باهاش جت میکردم اولش کلی همدیگر را اذیت میکردیم که حالا میگن جاسوس هستم و ارتباط دارم با رادیو فردا!!!! آره میترسیدم..میترسیدم بگم و بنویسم از اینکه دوست عزیز دارم که گوینده رادیو فرداست اما الان با افتخار میگویم...او معلم من بود..دوست من بود و خبرنگار بود. گناه امیر فقط این بود که نمیتوانست فکرش را قفل کند و زندانی کند!نمیتوانست قلمش را بشکند.گناه امیر این بود که نمیتوانست زبانش را در کام بگیرد.. امیر رفته بود تا از استعدادهایش که نمیگذاشتند آزادانه در وطن خودش به کار گیرد، برای کشورش برای ایرانش در جایی دیگر استفاده کند...اما حیف که غربت با اومدارا نکرد. امیرامروز برای همیشه از پیش ما رفت...اما یادش با ماست..با همان لبخند شیرین همیشگی..با همان سرزندگی وشادابی و همان نجابت و صداقت و شرافت امیر یادش با ماست حتی اگر از رادیو صدای گرمش را نشنویم زنگ صدایش در گوشمان است...مثل الان که مینویسم...که صدایش وقتی میگفت : من امیر زمانی فر....................... امیدوارم بدن سرد امیر به خاک گرم وطنش بازگردد...میدانم امیر فقط اینجا آرام به خواب ابدی میرود.. امیر عزیز،هنوز باور رفتنت سخت است اما این تقدیری بود که خدابرایت رقم زده بود..و چه نا عادلانه. امیر عزیز روزی که در رادیو آغاز به کار کردی ایمیل دادم و گفتم :"از امروز هر روز رادیو فردا گوش میدم تا صداتو بشنوم " و حالا امیر جان ایمیل نداری که بدم صدایم را بشنو ازامروز دیگر رادیو فرداگوش نمیدهم وقتی صدای تو نیست! راستی امیر عزیز تازه میخواستم خبر بدهم که بلاخره به زودی امتحان میدهم اما .... امیر عزیز،دوست مهربانم روحت شاد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت: این عکس امیر رو خیلی دوست داشتم. وقتی گذاشته تو بود تو فیس بوک هم بهش گفته بودم و کلی ذوق کرده بود. ۲- لحظه ای که فیس بوکش رو باز کردم و این بار نه برای اینکه احوالش رو بپرسم برای دیدن دلتنگیها شباهنگ اولین گزارش امیر در رادیو فردا رو پخش کرد..کسی حواسش نبود و ومن داد زدم صدای امیره... این گزارش رو برامون ایمیل کرده بود و همونی هست که سیو کرده دارم... برای اینکه کسی فکر نکنه از قافله عقبم باید بگم که من از همون دیشب که بیانیه میرحسین موسوی رو خوندم فهمیدم که قضیه تولد اشتباه بود و .... اما به چند دلیلی تولد رو تبریک گفتم.. ۱- این قضیه تولد یک ماهی هست بر سر زبانهاست که اگر موسوی عزیز میخواست همان موقع متیوانست اعلام کند در واقع موسوی با زیرکی شور و شوق مردم را حفظ کرد و ترس را به دل کودتاچیان نگهداشت و در شب آ]ر با یک بیانیه مثل باقی بیانیه هایش کم نظیر به ظرز زیبایی این مسئله را رد کرد و یکی از زیباترین جملات جاری شده از یک سیاستمدار مردمی ر رقم زد ۲- موسوی از ما خواسته هر روز راه سبز امید را زندگی کنیم. ژس من برای زندگی با راه سبز امید بی بهانه و با بهانه تولدسبز میگیرم! ۳- تولد موسوی باشد یا نباشد تولد آًای رییس جمهورم مبارک! تولدت مبارک آقای رییس جمهور!
انتقاد شدید و شجاعانه مهدی کروبی از هاشمی رفسنجانی گزارش تجمع کم نظیر دانشجویان در دانشگاه تهران سلام دوستان عزیزم..شب همگی خوش.. به شدت سرم شلوغه و فرصت نوشتن نمیکنم.ببخشید وارد دهکده شدم متوجه تغییرات اساسی این مدت شدم.. قبلا ماشینهای مدل بالا تک و توک بود و الان ماشینهای زیر 70 میلیون تقریبا به ندرت یافت میشد!! مثل همیشه 30 -40 تا ماشین عین احمقها دنبال هم راه میفتادیم و به اصطلاح قدیمی ها(زمان مایی ها) نخ میدادیم و به اصطلاح جدیدیها پالس میفرستادیم!!! برام جالب بود هنوز میتونم تواین سن و سال عین یه دختر 20 ساله باشم!! البته این بار میدونستم دنبال کشف چیزهایی هم هستم. رفلکسها و تغییرات جوانهای الان با جوانهای زمان ما(البته ما هنوز جوانیم منظورم رده سنی 20-24 است) یکی از تغییرات این بود که قبلا دخترها قیافه میگرفتند و با ماشین دور میزدن و پسرها میفتادن دنبالشون و حالا بر عکس بود پسرها میرفتن و نگاه هم نمیکردن این دخترها بودن که باید انتخاب میکردن! تغییر بعدی نوع دعوت کردن بود. سابقا پیشنهاد دوستی به همراه یک دعوت به شام در رستوران یا قدم زدن در کنار ساحل بود و این بار دعوتها مستقیما منتهی به ویلاهای شیکشان بود! تغییرات دیگری هم بود که نمیشود نوشت(شرمنده با اخلاق و عرف و شرع مغایرت دارد) خلاصه دیروز در کنار بازگشت به ایام جوانی و شیطنتهاش ،خیلی چیزها داشت.. از اینکه پسرها و دخترهامون الان کجای این دنیان؟ خیلی دلم میخواست از دخترهای اون جا بپرسم نظرت در مورد برابری زن و مرد چیه؟ و اون رو در چه میبینی؟ دوست داشتم بپرسم تعریف زن از نظرشون چیه؟! خیلی دلم میخواست از اقایون بپرسم به جز جذابیت ظاهری زنان چه چیز دیگه ای براشون مهمه؟! اما نمیشد... خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو دیروز من همرنگ جماعت شده بودم اما با یک تفاوت................................... شده دلتون برای یکی تنگ بشه و دسترسی بهش نداشته باشین؟ من الان اینجوریم...بدجور دلم تنگه... آره دلم تنگه برای کسی که میدونم بدجور تلاش میکنه برای راست ایستادن و انگار یه عده میخوان ریشه به تیشه اش بزنن به هر قیمت... دلم تنگه انسان عاشقیه که هیچکس معنای عشقش رو نفهمید و درک نکرد... دلم تنگه دوستیه که دوست داشتنش در نهایت بی انصافیست اما شکی درش نیست. دلم برای اونی تنگه که حرفهاش و دردهاش و کسی نمیتونه درک کنه دلم برای کسی تنگه که انقدر راز تو سینه اش داره که داره منفجر میشه و فقط خدارو داره که باهاش از دردهاش بگه خب دیگه زیادی دلتنگی کردم..بسه! سفر به تهران و این بار هم وداعی دیگر! هر روز تنها تر از دیروز میشوم و عزیزتینه ایم دور میشوند.و انگار هر روز تحملم بالاتر میرود. از نگار اغاز شد. رفتن نگار شوگ بزرگی بود..اشک های زیادی ریختم برای خداحافظی!خلاء حضورش در زندگیم پر نشدنی بود. داشتم به نبودن نگار عادت میکردم که امیرم رفت. اشک کمتری ریختم اما هیچ جوری نمی شد دلتنگی را چاره ای کرد ..حالا درددلهایم که زمانی بین چندین نفر قسمت میشد روی دلم انبار میشد تا کی گلناز را ببینم و بگویم برایش از تمام دلتنگیها...و حالا گلکم هم از من دور شد... با اینکه میدانستم قصد رفتن دارد اما نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم این رفتن دیرتر اتفاق میفتد..اما چه زود اتفاق افتاد و چه سریع...دو هفته پیش اتفاقی به دیدنش رفتم وقتی گفت دیگر عازم است فقط نگاهش میکردم....اصرار کرد پیشش بمانم ساعتها با هم حرف زدیم ..مثل تمام سالهای اول دوستیمان روی زمین خوابیدیم که کنار هم باشیم و تا صبح حرف بزنیم. اما انگار حرفهای شبانه مان دیگر تمام شده بود......چه اشکها که با هم نریخته بودیم چه خنده ها که با هم نکرده بودیم. چه نقشه ها که با هم نکشیده بودیم و حالا اینطور سریع و اینطور ناگهانی از هم دور میشویم... . دوروز بعدش با مزدک عزیز که او هم قصد رفتن دارد درد دل میکردم.خیلی سعی کردم و گریه نکردم اما واقعا دیدم چه تنها شدم ناگهان...همه رفتند. تمام سنگهای صبورم..تمام محرمهای...تمام مهربانهای زندگیم..با رفتن نگار و امیر کنار آمدم چون گلناز و بعدها مزدک را داشتم وحال این دونفر هم دور میشوند و من میمانم و خودم..اگر سعیده هم نبود که دیگر هیچ! گلناز برای من دوست خاصی بود. همیشه نسبت فامیلی مان را مسبب این رابطه میدانستم اما گلناز اعتقاد داشت دوستی ما از فامیل بودنمان ارزش بیشتری دارد! امروز بی اختیار یاد اولین درد دلهایمان افتادم..گلناز سوم دبیرستان بود ومن اول. برایم از گروه کوهنوردیشان میگفت و ...و این شد دلیل دوستی من و گلناز.احساس کردم میتوانم از رضا برایش بگویم و گفتم. بعد از آن من و گلناز از فامیلی در آمدیم و شدیم دو دوست. دو دوستی که.... سالها از دوستی ما میگذرد.گلناز آرامش وصف ناشدنی داشت. هروقت عصبانی بودم به گلنار پناه میبردم چون به شدت آرامش میداد. آتشفشانت را خاموش میکرد . اصلا دیدن صورتش آدم را آرام میکرد .صدایش و لحن های متعددی که در صحبت کردن استفاده میکرد. گلناز به معنای واقعی گل بود..و محرم و سنگ صبور. گوش شنوای دردهایم...از هرکس به ستوه میامدم گلناز بود که یشنود.. بی هیچ توقعی دوستم بود و هست.. و همین رابطه را هم او داشت.. برایم درد دل میکرد..و من گوش میدادم..با خنده هایش میخندیدم و با گریه هایش گریه میکردم. امروز روز خداحافظی از گلناز بود. قرار بود قبل ازرفتن شمال بیاید و من فکر میکردم با خیال جمع دل سیر میبینمش و ...اما ۱۲ شب دیشب زنگ زد و گفت فردا میرود!!! قرار نبود سفر به تهرانم به روز کشیده شود. قرار بود عصر چهارشنبه برگردم اما بنا به دلایلی ماندم.و وقتی گلناز زنگ زد احساس کردم تمام اتفاقات افتاده بود تا بمانم و گلی ام را ببینم! صبح در شرکتش با هم قرار گذاشتیم.. کارهایش خیلی طول کشید تمام همکارانش یکی یکی میامدند و همانطور که انتظار میرفت همه دوستش داشتند و از رفتنش ناراحت بودند. تقریبا کسی حاضر به خداحافظی نبود. همه میخواستند زمان بیشتری را در کنار گلناز بمانند و با خنده ها و شوخیها فضای سنگین خداحافظی از بین برود..از در شرکت بیرون آمدیم باران تندی شروع شد. من و گلی زیر باران راه رفتیم و خیس خیس شدیم .گفتم:" این رفتنهای ناگهانی به خداحافظی کردن کمک میکنه که کمتر حس دلتنگی کنی".گلناز هم تایید کرد. رسیدیم به جایی که باید جدا میشدیم. متیوانستم با اتوبوس دیگری حرکت کنم و کمی بیشتر و در خانه کنار گلناز بمانم اما میدانستم در خانه بودن باعث خداحافظی سختی میشود..بغلش کردم و خداحافظ. اما دوباره همدیگر را وسط خیابان در آغوش کشیدیم این اشکهای لعنتی نمیگذاشت خداحافظی آرام باشد..اگر خیابان نبود حتما بیشتر اشک میریختیم..و حالا خوشحالم که گلنازم میرود برای سرنوشتی زیباتر..و مطمئنم موفق میشود... و اما گلی جانم واقعا فکر کردی وقتی مرمر دلش میگیرد و تو نیستی با کی حرف بزند؟ پخی بزند زیر گریه و تو نیستی که عمق دردش را بدانی و همراهیش کنی...مبادا تنهایی غم بخورد؟! یادش بخیر گلی من، همیشه از ترانه "گلی"بدش میامد.اما من بخاطر گلناز این شعر را دوست داشتم: گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیباتری.. اما تنها و تنها شعری که همیشه پیش خودم برای گلناز خواندم شعر زیبای حمید مصدق بود که گویای تمام احساس و روابط من به گلناز بود. اینجا هم تقدیشم میکنم به گلی که همیشه سفره دلم را برایش پهن کردم و او سنگ صبورم، آرامش دهنده ام، دوست مهربان و وفادار و بی ریایم بود و هست و خواهد ماند: گلي جان سفره دل را دیشب در مجلس عروسی ای دعوت داشتیم با دوستان! در سالن خانمها ،میزبان یکی یک روبان سبز هدیه میداد و بسیاری از خانمها بسته بودند. وقتی درلحظه رقص دستها بالا میرفت حس خوبی به بیننده دست میداد! مچ بندهای سبز! البته در مسیر رفتن به جشن، "عطا" یکی از دوستان دستبند سبز من و گرفت و در دست خودش انداخت و چون شب با اصرار توسط دیگر رفقا پسش گرفتم برایم کامنت گذاشته و من و مفتخر به خصلت خساست کرده! جای همه دوستان خالی این یکی دوهفته به اندازه کلی روزهای در خانه نشستن و غصه خوردن تفریح کردم و البته و صد البته لذت بردم. برا همین هی دلم میخواد بازم لذت ببرم! باز هم بوی مدرسه...اول مهر..چند نفرتون دوست داشت الان اول ابتدایی بود و اولین روزی که وارد مدرسه می شد؟ ماه عاشقانه من هم آغاز شد.پاییز رویایی... چند تا خبر باحال دیروز همینجور تندکی شنیدم ۱- دروس مربوط به پادشاهانی مانند چنگیز خان،آغا محمد خان و .... از کتب تاریخ راهنمایی و متوسط حذف میشود و قصد دارند به جای اینگونه اسناد تاریخی در مورد زکریای رازی و بوعلی سینا و .... مطلب بگذارند!!! خب شما بگید ایا اسم اون درس تاریخ می شود؟ به اندازه کافی تحریف میکردند و دروغ مینوشتند و به خورد دانش آموزان میدادند حالا حذف هم میکنند! بهتر است نامش را هم تغییر دهند ! برداشت دیگر: بدلیل ترسی که از عموم مردم کوچک و بزرگ دارند و از انجایی که رفتارهایشان و کردارشان بی شباهت به چنگیز خان و آغا محمد خان نیست حذفش میکنند تا عقل سلیم نوجوانان پی به حقایق نبرد اما نمیدانند که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است! اتفاقا این عمل بیشتر از سابق شباهت به آغا محمد خان قاجار دارد که او بود میگفت :اگر میخواهی بر مردم حاکم باشی آنها در جهل نگه دار. ۲- چندین تن از بازاریان طی روزهای اخیر بازداشت شده اند! منتظر حرکتهای بازاریان باشیممممممم! ۳- ۲۰:۳۰ هربار میاید برنامه ای تدارک میبیند که بگوید کروبی و موسوی و به طور کلی مخالفین دولت در مورد تجاوزات دروغ میگویند به نظر من اما کار را خرابتر میکند. اولا که طیف بیننده برنامه های صدا و سیما یا افرادی هستند که طرفدار دولت هستند و چه اخبار و برنامه ها تایید یا تکذیب کنند آن دسته از افراد راه خود و نگاه خود را دارند. دسته ای دیگر افرادی هستند که مخالف دولت و صدا وسیما هستند و فقط برای تسلط کامل بر تمامی زوایای جریانات هم برنامه های صدا و سیما را دنبال میکنند و هم برنامه های شبکه های ماهواره ای و سایتهای خبری موثق. واما دسته سوم که به نظرم طیف بیشتری را در برمیگرد کسانی هستند که اطلاعی از اوضاع ندارند و خیلی هم تمایل ندارند که بدانند. و فقط برای سرگرمی بیننده برنامه های تلویزیون هستند. در مورد آن دودسته بالا کاری ندارم اما تلویزیون خودش به جنبش سبز کمک فراوان میکند به این صورت که با پخش یک جانبه اخبار و برنامه های اینچنین مخاطب دسته سوم اطلاعات ناقصی به دست میاورد به اینصورت که فقط یک توضیح میشنود در مورد چیزی که نمیداند چیست!و متمایل میشود بداند جریان چه بوده که جنین توضیحی آمده و بیننده ای که تا امروز تمایلی به دانستن و اطلاع داشتن از اوضاع را نداشت ترغیب به دانستن میکند و خب بستگی دارد که آن فرد از کدام یک از دو دسته دیگر سوالهایش را بپرسد و چقدر از عقل و درایت و منطقش بهره ببرد! مطمئنا این اتفاق برای شما افتاده(مخصوصا ساکنین شهرستانها) که در جایی باشید و کسی نداند اصلا این سه ماه چه اتفاقاتی افتاده یا فکر کند که فقط همان چند روز اول بوده! مثلا بسیاری از افراد ساکن شهرستان که دسترسی به ماهواره و اینترنت ندارند و دنبال سیاست هم نیستند و چون در شهر خودشان هم خبری نیست، نمیدانستند که روز قدس چه خبر بوده و از طریق همان اخبار ناقص صدا وسیما مشتاق به دانستن شدند و ... ۴- احمدرضا رادان خبر داد که: نیروی انتظامی برای خفظ امنیت در اطراف مدارس نیروهای خود را مستقر می کند! راستی این حفظ امنیت تا سالهای قبل نیاز نبود؟ ای بابا ما دلمان خوش بود که هر چه میگذرد امینتمان بیشتر میشود نمیدانستیم با این همه دبدبه و کبکبه امنیتمان روز به روز کمتر میشود و نیازمان به نیروهای نظامی بیشتر از پیش می شود! ۵- در مانور اقتدار دیروز یک فروند هواپیما سقوط کرد اصل خبر بعد از مدتی قرار گرفتن در ایرنا حذف شد!(مثل همیشه) اقتدار را عشق استتتتتتتتتتتتتتتت!


پایان هقته زیبایی را برایتان آرزو میکنم.

![]()
![]()
![]()
برايت پهن خواهم كرد
گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند
در اينجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نيست
نهان در آستين همسخن ماري
درون هر سخن خاري ست
گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن
شگفتي نيست ؟
كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟
از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست
از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش
- قصه تلخ جدائي ها
سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست
از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست
بيابان تا بيابانش پر از درد است
***
مرا سنگ صبوري نيست
گلي جان با توام
سنگ صبورم باش!
شبم را روشنائي بخش
گلي، درياي نورم باش !![]()
اما باید بگم شوخی با اموال سبزمان نداریم!![]()
![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
2:9 توسط ایرانی آزاد| |
سلام دوستان
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
23:30 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
22:43 توسط ایرانی آزاد|
ساعاتی پیش امیر عزیز،بعد از 17 روز در خاک وطن در شهر باران در شهری که دوستش میداشت آرام گرفت.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
15:59 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت
19:47 توسط ایرانی آزاد| |
در درجه اول این یک ماه رویایی را مدیون محبتهای همکارم هستم که با مرخصیهای متعدد من موافقت میکرد و در عین حال با مقاله ای که نوشته و لظف کرده بود و اسم من را هم به عنوان دستیار ذکر کرده بود فرصت سفر خارج را برایم فراهم کرد و بعد پدر و مادرم که همیشه راه های کسب تجربه را با تمام مشکلات و غیر متعارف بودن شرایط باز کردند و تا جایی که در توانشان بود فرصت دادند تا من خودم باشم و برای خودم زندگی کنم و در این کشوری که زن بودن مترادف است با بسیاری موانع ، خانواده ام تلاش کردند که درچهارچوب خانواده احساس نکنم دختر بودنم مانع بزرگی در زندگی و رسیدن به اهدافم است. و در انتها تشکر میکنم از دوستان عزیزی که حضورشان در طی سالهای اخیر در زندگیم باعث درآمدن از رخوت و پیدا کردن خودم شد و در این سفرها فرصت پیدا کردم به چیزهایی دقت کنم و اهمیت بهم و فکر کنم که شاید برای بسیاری مورد توجه نباشد.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
14:19 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت
12:57 توسط ایرانی آزاد| |
نمیخواستم چیزی بنویسم اما امروز شنیدن خبری ویرانم کرد..معلم محبوبم،دوست نازنینم را از دست دادم...چیزی که حتی نمیتوانم تصور کنم.
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت
22:23 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
23:12 توسط ایرانی آزاد|
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
10:10 توسط ایرانی آزاد| |
بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت
23:35 توسط ایرانی آزاد|
دیروز بعد از یکسال و نیم یکی از بچه های دانشگاه که تو دهکده ویلا دارند زنگ زد گفت دهکده است. منم مث همیشه آماده شدم برم. دهکده جاییه برای شیطنتهای جوانی! خیلی وقت بود شیطنت نکرده بودم. البته دلیل هم داشتم .نه سن و سالم اجازه میداد نه دیگه فضا فضای سالم سابق بود. اینبار هم گفت میرم اما فکر نمیکردم هنوز انرژی داشته باشم..
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
23:23 توسط ایرانی آزاد| |
گلکم سفرت بی خطر باشد ،برایت آرزوی سلامت و خوشبختی و خوشخبتی و خوشبختی میکنم.
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
1:40 توسط ایرانی آزاد| |
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت
9:18 توسط ایرانی آزاد| |

